November 19, 2003 8:30 PM
چهارشنبه - 28 آبان 1382
سلام
اول اينكه :…
…یکی را دیدم مي گفت : در به در دنبال رژ لبي مي گردم كه طعم گيلاس بدهد ! …من ، اما، آواره همه باغهاي جهانم براي يافتن گيلاسي كه طعم لبهاي تو را داشته باشد !!
كسي به بوسه نمي انديشد ! …اينجا هزار بوسه ناشكفته ، ثانيه ثانيه بر خاك مي ريزند تا همه بهارهاي جهان راهشان را از شهر ما كج كنند و بروند به ناكجا !
ما ، اما ، صداي ضجه ثانيه ها را مي شنويم وقتي از درد بي بوسگي به خود مي پيچند !وقتي تيك تاك دل كوچكشان توي چرخ دنده هاي ساعت جويده مي شود و خون شتك مي زند روي صورت آدمها ! آدمهايي كه زردنرين گونه هاي جهان را زير هزار خروار پودر و كرم و رژ گونه - شايد هم سيلي آبرو و تازيانه سرما و شرم فقر ! - پنهان كرده اند ! تا يادشان برود طعم گيلاس طعم تو نيست !
تو اما سرخترين خوشبختي جهان را مي كني گل يقه من …و من با داغترين آلاله زمين گل سينه اي برايت مي سازم … تا دوره بيافتيم توي شهر كه شايد يك نگاه مه گرفته ، با درخشندگي آفتاب سرخ ما ، به زلالي حقيقت برسد !
….
دوم اينكه : دور جديد هفت سنگ آغاز شد ! …شماره اول دوره جديد را با طراحي نو و مطالبي خواندني مي توانيد در اينجا پيدا كنيد ! … مطلبي زيبا در مورد تحرير بسم الله الرحمن الرحيم به همراه چند تابلوي بسيار زيبا ، نشست چند تن از نویسندگان وبلاگهای ادبی در مورد اوضاع ادبی بلاگستان ، عكسهاي جشنواره بين المللي طنز ، يك نقد ادبي زيبا از اسماعيل اميني ...ترانه ای زیبا و گفتاری در مورد ترانه از حسن علیشیری ...تحلیلی بر آثار سید محمد ضیا قاسمی ...و كلي مطلب خواندني ديگر !!
ستون ( برسد به صندوق پستي سرخ تو ! ) به نوعي ادامه (بوسه هاي بي فريادرس ) من است !!…این عاشقانه ها را بخوانيد و نظرتان را برايم مرقوم كنيد تا بياموزم .
سوم اينكه : بحث وبلاگ غزل متفاوت انصافا بحثي تخصصي ست .كاري به صحت و سقم مطالب مطرح شده ندارم اما فكر مي كنم جاي چنين بحثهايي خالي بود . زحمات اين عزيزان را با خواندني دقيق و نظراتي دقيق تر - حالا گيرم نه آنقدر آكادميك ! - ارج بنهيم .
چهارم اينكه : يكي از بخثهايي كه هميشه دوست داشتم به آن بپردازم موضوع روايت در شعر و به خصوص غزل است . در اين مورد چند بحث پراكنده در كامنتهاي وبلاگ دوستان داشته ام كه مي خواهم از امروز به آن مشروح تر بپردازم .
روايت در شعر فارسي سابقه اي قديمي دارد . شاهنامه ، مثنوي معنوي ، بوستان و خمسه نظامي و موارد بسياري از اين دست با استفاده از عنصر روايت شكل گرفته اند . اما در اين ميان دو بحث عمده وجود دارد :
اول اينكه آيا شعر راوي به صرف استفاده از روايت و يك پرداخت منظوم ساخته مي شود ؟! به عبارت ديگر آيا آثاري نظير مثنوي معنوي يا شاهنامه و يا بوستان در زمره شعر قرار مي گيرند ؟
دوم اينكه آيا همه قالبهاي شعر از قالبهاي عروضي كلاسيك گرفته تا قالبهاي نوتر مثل نيمايي و سپيد و آزاد و … توانايي پرداخت روايي را دارند يا خير ؟! يا اگر بخواهيم بحث را تخصصي كنيم آيا غزل توانايي پرداخت روايي را دارد ؟!
××
براي پاسخ به سوال اول بايد ابتدا تكليف خود را با تعاريف مشخص كنيم ! روايت يعني چه ؟! ….شعر يعني چه ؟! …شعر روايي يعني چه ؟! …نظم يعني چه ؟! …و مانند اين .
بسياري بر اين عقيده اند كه آقاري چون مثنوي معنوي ، شاهنامه و بوستان و … در بسياري از ابياتشان در زمره شعر قرار نمي گيرند . من خودم با اين عقيده موافقم .
براي توضيح اين موضوع به گمان من بايد به تعريفي مناسب از شعر و نثر برسيم . از آنجا كه شعر را هيچ شاعر و منتقدي به شكل اكمل تعريف نكرده است ، كار شايد مشكل باشد . نزار قباني گفته است : كسي كه مي سوزد از ماهيت آتش آگاه نيست !… و در جايي ديگر نيز گفته است كه سخن گفتن درباره ماهيت شعر پس از گذشتن مرحله الهام مثل سخن گفتن از خاكستر است در زمان فقدان آتش ! (نقل به مضمون ) .به عبارت ديگر تعريف كردن خاكستر ، ارتباط چنداني با مقوله آتش ندارد و لذا ارائه تعريفي مناسب براي شعر ناممكن است !
از سوي ديگر شاعري چون نرودا ، در يكي از شعرهايش به نام شاعري ، آنگاه كه به نخستين تجربه شاعرانه اش اشاره مي كند براي توصيف شعر به شعر پناه مي برد !! در حقيقت او تلاش دارد كه به قول قباني در حال سوختن از آتش بگويد !درست همان كاري كه اتوود نيز كرده است و لحظه سرايش را با يك روايت شاعرانه در يكي از مصاحبه هايش توصيف كرده است !(ترجمه اين مصاحبه در يكي از شماره هاي نشريه گلستانه به چاپ رسيده بود .)
بهترين تعريفي كه از شعر و تفاوت آن با نثر شنيده ام مربوط به والري ست آنجا كه مي گويد : شعر به رقصيدن مي ماند و نثر به راه رفتن ! ما راه مي رويم تا به جايي برسيم حال آنكه رقصيدن حركتي ست برخاسته از شور دروني و نه براي رسيدن به جايي مشخص !
با اين تعريف مشخص مي شود كه چرا آثاري از قبيل داستانهاي عرفان آموز مولانا يا داستانهاي حماسي شاهنامه و يا داستانهاي حكمت آموز بوستان در زمره شعر نيستند . در حقيقت در اين آثار شاعر با به نظم در اوردن يك داستان كه آغاز و پايان از پيش طراحي شده اي دارد ، به سمت يك موقعيت از پيش تعيين شده مي رود حال آنكه به گفته نزار قباني : شعر انتظار چيزيست كه انتظار نمي رود !
البته عكس اين قضيه نيز صادق است . نقل مي كنند كه روزي داستايوسكي در هنگام ديكته يكي از رمانهايش به همسرش ، كه تايپيستش هم بوده ، شروع به گريه مي كند ! زن از او مي پرسد كه چرا ؟ و او پاسخ مي دهد كه امروز يكي از كاراكترهاي داستاني ام مي ميرد و من نمي توانم كاري براي او بكنم !
در حقيقت اين نشان مي دهد كه داستايوسكي خود پا به پاي داستان جلو مي رود و اين موقعيت داستاني ست كه خالق داستان است نه نويسنده . به عبارت ديگر نويسنده در يك كشف و شهود دروني ،خود اولين شنونده و خواننده داستان است !
چيزي كه در شعر روايي نيز اتفاق مي افتد چيزي جز اين نيست .
از سوي ديگر شعر مقوله اي لااقل سه بعديست در حاليكه نثر ماهيتي دو بعدي دارد . نثر آغازي دارد و پاياني كه مثل يك خط اين مسير را طي مي كند حال آنكه شعر با پيدا كردن حجم ،قابليت تاويل پذيري و تكثر را خلق مي كند و در نتيجه با گرايش به تكنيكهايي شاعرانه خواننده را در كشف اثر شريك مي كند .
البته چنين تعاريف خشكي در ادبيات امروز رنگ باخته اند . داستانهاي بسياري در ادبيات ايران و جهان سراغ داريم كه از اين حالت دو بعدي تبعيت نمي كنند .آيا كوري ساراماگو يا مثلا بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم ابراهيمي و هزاران مثال ديگر آثاري دوبعدي اند ؟! ….مسلما نه ! مي توان گفت كه در اين داستانها نويسنده به زبان و پرداختي شاعرانه رسيده است .
به طور خلاصه در پاسخ به سوال اول من فكر مي كنم كه شعر روايي در اولين قدم بايد شعر باشد ! شعري كه از روايت در خويش سود برده است ! نه روايتي كه شعر را در اختيار گرفته و به آن فرمان مي دهد .
با اين ترتيب بسياري از فصول شاهنامه كه به روايت صرف بدون هيچ پرداخت شاعرانه اي مي پردازند ، بسياري از ابيات مثنوي ،و بوستان و خمسه و مانند آنها آثاري منظوم هستند نه شعر !
شك نيست كه اين سخن در مقام بي ارزش جلوه دادن اين آثار نيست ! چنانكه خوشنويسي شاني دارد و نقاشي مقامي و اثبات اينكه فلان اثر خط است و فلاني نقاشي ، معناي رتبه بندي آنها را ندارد .حرف من اين است كه مثنوي مولانا يك دائره المعارف منظوم بي بديل عرفان است اما در بسيار ياز ابيات شعر نيست !براي مشخص شدن بيشتر مطلب بهتر است كه همان ني نامه اغازين مثنوي را با مثلا داستان جبر و اختیار (... گفت توبه کردم از جبر ای عیار ! / اختیار است اختیار است اختیار !... ) مقايسه كنيد …يا مثلا فصل مرگ سهراب را در شاهنامه با كشف آتش توسط كيومرث و يا فصل مناظره فرهاد و خسرو را با مثلا ماجراي پيدا كردن زني به نام شكر براي خسرو !
به عبارت ديگر معتقدم كه يك شعر روايي بايد با پرداختي شاعرانه همراه باشد ضمن اينكه از عناصر روايت نيز استفاده مطلوب مي برد ….(ادامه دارد)
×××××××
بحث طولاني شد ! اين بحث را پي خواهيم گرفت و مسلما به نظرات دوستان در اين زمينه محتاجم . هر يك از كامنتها كه با بحث مرتبط باشد در ادامه بحث با لينك نويسنده محترم آن قرار داده خواهد شد تا به يك فضاي چندصدايي و مفيد در بحث دست يابيم انشا الله ! و البته اگر دوستاني نيز قصد پرداخت مفصل تر به اين بحث را داشته باشند مي تواند از طريق ايميل بر سر من منت بگذارند ….
شاد باشيد در پناه عشقهاي غزل آفرين !
سيامك

