December 25, 2003 7:44 PM
پنجشنبه 4 دی ماه 1382
سلام
اول اينكه :…
…آدمها براي اثبات وجود خودشان نياز به يك چيز ثابت دارند . چيزي كه ثابت كند آنها هستند ! …آدمي كه اين مولفه را از دست مي دهد مي شود بي هويت ! هويت باخته !! … گاهي آدمها از دنياي بيرون چيزي را براي اين هويت يابي به كار مي گيرند … به اين ترتيب كه با به تملك آوردن چيزي احساس بودن مي كنند ! … خانه من …ماشين من…پول من … فرزند من …!
يا بر عكس خودشان به تملك چيزي در مي آيند يا به آن تعلق مي يابند : حزب من ! …شهر من ! … مدرسه من !…و …
رفيقي مي گفت : اين جور آدمها مثل همان داستان معروف ملانصر الدين مولانايند ! …مي گويند ملا روزي به سفر مي رفت و زنش كدويي به دور گردنش انداخت تا بازشناخته شود و گم نگردد ! ملا مي رود و توي كاروانسرايي بين راه مي خسبد .مردي كه پيش او خوابيده است در حيرت و تمسخر در او مي نگرد و براي آزار دادنش كدو را از گردن ملا مي گشايد به دور گردن خويش مي بندد ! …صبح كه ملا بر مي خيزد حيران مي ماند و مزد را از بيدار مي كند كه : اگر تو مني ، پس من كي ام ؟!! …اگر من منم ، پس كو كدوي گردنم !! …
هويت كاذب در حقيقت همان كدوي گردن ملاست !… چيزي بيرون از ما كه وجودمان را با وجود آن معنا مي كنيم و وقتي به هر علت از كف اش داديم بي هويت و وامانده به خويش رها مي گرديم !
اما گاه انسانها اثبات فرديت و استقلال و بودنشان را نه از دنياي برون كه از دنياي درون مي طلبند . معيارهايي چنين اگر چه لايتغير نيستند اما تغيير آنها و يا بهتر بگوييم نحوه نگرش ما به آنها همراه با خود ما دستخوش تغيير مي شود لذا مي توانند زمين محكمي باشند براي بناي شخصيت و هويت فردي . …
…اينها همه را گفتم كه بگويم… تو هستي، پس من هستم !
تو دليل بودن مني ، نه از آن جهت كه به تملكت درآورده ام و يا تو مرا …! …كه بالعكس ! … تو دليل بودن مني چون تملكي در كار نيست !!
تو حجت مني براي بودن ، از آن جهت كه در درون مني ! … خود تو نه ! … عشق ات ، درون مرا مي سوزد و مي پالايد تا بفهمم زنده ام ! …هنوز جان دارم و مرگ را توي نفسهايم مرور نمي كنم !
و ما شاهد هم مي شويم براي زنده بودن ! …كسي اثباتي زيباتر و در عين حال دقيق تر از اين براي بودن دارد ؟!
… من عاشق تو هستم ، پس هستم !!
مي بيني؟!… هميشه لازم نيست براي نامه عاشقانه نوشتن به شعر پناه برد ! … عقلانيت هم در كنار تو به عشق مي رسد ! …اصلا عاشق مي شود !!
غير از اين …هر واژه اي كه از ململ سرخ حنجره ات بر مي گذرد و در ميان گيلاسهاي توامانت مي شكوفد ، چيزي جز شعر نخواهد بود !
پس بخوان مرا ! …بخوان مرا تا چيزي جز شعر نباشم !
….
دوم اينكه : سوالي براي چند تن از دوستان پيش آمده بود در مورد ترجمه پست قبل كه لازم مي بينم توضيح كوتاهي بدهم …
كلمه (Lord) به شهادت اكثر ديكشنري ها معمولا به معناي ( خدا ) به كار مي رود ! …اما اينكه چرا من از ( مسيح ) به جاي آن سود بردم دو دليل دارد : يك دليل متني ست و آن هم اينكه در بخشي از ترانه آمده است :
And the Devil said to the son of God
چنانكه مي دانيد پسر خدا ، تنها به مسيح اطلاق مي شود .
دليل ديگر من دليل مفهومي ست : قمار ( مسيح ) با (شيطان) بر سر ارواح مردگان جلوه شاعرانه بيشتري دارد . يكي به دليل ايمكه اسطوره مسيح را با زنده كردن و جان بخشيدن دوباره مي شناسيم و از سوي ديگر معادل شيطان در ادبيات يوناني تقريبا مي شود ( هادس )!( البته مفيستوفلس را هم نمي شود از ياد برد )… هادس خدايي زيرزميني ست كه در حقيقت سرزمين مردگان در چنگ اوست و اين سرزمين در زير زمين قرار دارد و به نوعي دوزخ است ! …به گمان من به همين خاطر است كه در بندي از ترانه مي خوانيم :
He's going underground
كه در ترجمه واژه زيرزمين را به (جهنم ) ترجمه كرده ام !
…به هر حال اين قرائت بنده است از اين شعر … و هيچ اصراري نيز بر صحيح بودن اش نيست ! …تنها چنانكه در آغاز همان مطلب نيز گفتم مي خواستم آنچه را به من منتقل شده بود ، به مخاطب خود منتقل كنم …تا چه قبول افتد و …!
نمي توانم شادي خود را از اين نكته پنهان كنم كه دوستاني فرهيخته و دقيق بر اين سياه مشقها نظر مي افكنند و مرا از راهنمايي هاي ارزنده خود بهره مند مي كنند ….سپاس به خاطر همه چيز !
سوم اينكه : دو غزل بخوانيد از دوست جوان همشهري ام رضا سليماني ....و نقد هم يادتان نرود تا هم من و هم او بياموزيم :
«سكوت يك حشره »
تب خواندن ، سكوت يك حشره
سمفوني ..زن ... سكوت يك حشره !
بهت سيمرغ در كلاغي باغ
و تهمتن ، سكوت يك حشره !
دست در عنكبوت مي شويم
مانده در من سكوت يك حشره !
فصل گيلاس كافه تعطيل است
باغ ، آهن ، سكوت يك حشره !
چشمهايت درست مي شنوند !
اين منم ، من : سكوت يك حشره !
«تقديمي به ..(ع)»
يارا هماره ميل تو در من كبوتر است
در لطف دستهاي تو آهن كبوتر است !
پنهان كه نيست ، من به تو مشتاق نيستم !
من نيستم ! ..كه شوق پريدن كبوتر است !
از ساعتي كه دست تو بر تاك لانه كرد
تا خوشه خوشه موقع چيدن كبوتر است !
از سر پياله ساز كه در رقص مي شود
هر عاقلي كه يك سر سوزن كبوتر است !
دشداشه ، ديش ، خيل كلاغان شيك پوش !
تا كعبه سالهاست كه يك زن كبوتر است !
زخمي ...شكسته ... دست به پهلو ...پرنده شد !
نشخوار كودكان فلاخن ، كبوتر است !
××××××××
دستي به جام باده و دستي به زلف يار ! رقصي چنين برايتان آرزومندم تا هماره زندگي !
سيامك

