January 11, 2004 6:08 PM
یکشنبه- 21 دی ماه 1382
سلام
اول اينكه :…
… من كشف كرده ام كه عطر تو را ، تنها ، در دامان بهار نارنج نريخته اند !… خدا دلش نيامده اين عطر مركب مدهوش كننده را تنها بريزد لاي موهاي تو تا مرا مست كند !… گرفته تجزيه اش كرده و نشاني اش را به همه مخلوقابش بخشيده تا من ديوانه ، رو به هر چه مي كنم و هر چه را بو مي كشم ، عطر تو ديوانه ترم كند !
ديروز پريروز بود كه اين را كشف كردم !
… وقتي سينه خليج داشت شكافته مي شد و سرودواره خورشيد در ملتقاي آبي دريا و آسمان ، در گوش همه گوش ماهي ها زمزمه مي شد !
باد را كه مي خورد توي صورتم ، يو كشيدم !
كشف كردم ! …كشف كردم تو را ! … توي بوي شرجي دريا و لابه لاي پرهاي گرم مرغ طوفان و تلالو آفتاب روي موج موج آن همه آبي !…
دوم اينكه : هفت سنگ جديد را دريابيد !
سوم اينكه : از بندرعباس به تازگي رسيده ام و پرم از حرف و حديث !! … ترجيح مي دهم يك هفته ديگر هم صبر كنم تا گفته هايم بوي هيجان به خود نگيرد … بي شك در اين يكي دو هفته از كنگره شعر و قصه جوان بسيار خواهيد شنيد !
چهارم اينكه : براي امروز سوغاتي از كنگره برايتان آورده ام ! …غزل زيبايي را بخوانيد از شاعر جوان و محجوب كرمانشاهي اصغر عطيمي مهر (اهورا) كه البته غزلي ديگر از ايشان عنوان سوم كنگره را كسب كرد .
« با دست پنهان ابوجهل …»
آن شب كه گز مي كرد باران كوچه ها را ، مردي تمام خويش را تنها قدم زد
آن مرد من بودم كه بي چشمانت آن شب ، حتي طلوع ماه حالم را به هم زد
اين شهر يك سلول - بي تو انفرادي - ست ، مردم شبيه ميله ي سلول سردند
بايد دوباره كوله بارم را ببندم ، اين شعر از بيت نخست از كوچ دم زد
آن شب خدا هم پر كشيد از كوچه با خشم ، اما صداي بالهايش را شنيدم
با نور بر پيشاني ام حك كرد :«شاعر» ، خط سياه سرنوشتم را رقم زد
مي گفت بايد انعكاس درد باشي ، آيينه درد تمام توده ها باش
يك عمر با اين درد ناليده است اين مرد ، يك عمر در اين راه با جرات قلم زد
آينده مان اما ترك مي خورد آن شب ، جادوگري از ترسِ مردن خويش را كشت
عفريته اي با دست پنهان ابوجهل ، با صخره بر آيينه هاي جام جم زد
كفتارهاي بالداري آسمان را تاريك كردند و حرم دارالزنا شد
با سنگهاي آذرين بايد به بال نا كفتران نانجيب ناحَرَم زد !
لاجرعه خون آسمان را سر كشيدند ، از آسمان تنها همين يك جرعه باقيست
شايد خدا بخشيده شيطان را كه آن شب سرتاسر هفت آسمانش را قدم زد
وقتي زمين فكر زنا با آسمان بود ، باران شبيه طفل نامشروع باريد
يك زن به عقد دائم شيطان در آمد ، گويي زمين و آيمان را بر سرم زد
×
بگذار هر كس هر چه مي خواهد بگويد ، اين شعر جذر كل اديان الهي ست
« ما يسطرون » بايد سراسر عشق باشد وقتي خدا فرياد « نون و القلم » زد
تو مرز سايه روشن تاريخ هستي ، از شرق تا غزب از تو مي گويند مردم
صبح همان شب كه مرا با خويش بردي ، خورشيد هنگام طلوع از غرب دم زد
اما زني بي پرده راه نور را بست ، خورشيد تسليم كسوف مطلقي شد
منظومه ي خورشيدي ام را او به هم ريخت ، بين من و خورشيد من را او به هم زد
××××××××××××
شاد باشيد در پناه عشق و عشق و عشق .
سيامك

