February 16, 2004 8:50 PM
دوشنبه 27بهمن 1382
سلام
اول اینکه : ....
نشسته ای پشت پیانو ات و نتهای بازیگوش از در و دیوار خانه بالا می روند !.... نتهای زیر مثل هزار بزغاله شیطان بالا و پایین می پرند و نتهای بم مثل میشهای مست از بوی علف اتاق را پر می کنند از عطر شیر و کوهساران و چشمه و ...زندگی !
تو چوپان این گله ای که در نی لبک جادویی موسیقی می دمی و جهان به دنبال تو به راه می افتد !....ماه ماغ می کشد !...ستاره ها به دنبالش می دوند و از شکاف پرده می ریزند توی اتاق و دور تو جمع می شوند !.... خورشید نیمه غربی زمین را وا می نهد و پا می گذارد توی کلبه شرقی ما ! .... می دانی چرا !؟... چون نوای تو نینوای عشق است ! ... چون دستان تو قدقامت بهارند تا بهمن و اسفند دمشان را بگذارند روی کولشان ! ....تا من یادم بیاید که باید سرم را بگیرم به سوی آسمان بگویم : خدایا شکرت !...
دوم اینکه : پوزش بابت تاخیر دیگر خیلی تکراری شده اما چه کنم ؟! .... جز این کاری از دستم بر نیم آید !!...پس باز هم پوزش و سپاس به خاطر لطف بی پایان شما همراهان .
سوم اینکه : گلاره بانو نیز بر سر من منت گذاشته است و با یک ترجمه آپدیت کرده است !...بروید بخوانید که احتمالا مثل همیشه تا یکماه دیگر خبری نیست !!!!
چهارم اینکه : جشنواره شعر علوی امسال طی روزهای 26و27 بهمن ماه در بابلسر برگزار شد . جمع وبلاگرها طبق معمول جمع بود : آقای محمدزاده ، امیر مرزبان ، خانم رزاقی ،خانم مستشار نظامی ، خانم مایلی زرین و ... و البته شاعران برجسته ای چون آقای جهاندار و آقای کیقبادی و آقای سلیمانی و خانم سالاروند ... حقیر و گلاره بانو نیز یک بعد از ظهر در معیت دوستان بودیم و جای همه دوستان غایب خالی .... فضایی دلنشین و صمیمی با شعرهایی زیبا ...تا باد چنین بادا !
پنجم اینکه : هفت سنگ مثل همیشه مرتب و منظم به روز می شود ....گیرم که من آنقدر بی نظم باشم که ستونم را ننویسم !!....دوستان مثل همیشه کولاک کرده اند ...می گویید نه !؟!!
...لطفا کلیک کنید !
ششم اینکه : امروز دو شعر از لورکا را برایتان ترجمه کرده ام ...شعرهایی که به نظرم در اوج سادگی و در عین حال لطافتتند ...و بیانگر شیوه واقعی سرایش این شاعر شهیر اسپانیایی ...
ترانه نخستین آرزو (Ditty of first desire)
فدریکو گارسیا لورکا (Federico Garcia Lorca)
برگردان : سیامک بهرام پرور
در صبحگاهان کال
می خواستم قلبی باشم
قلبی !
و در عصرگاهان رسیده
می خواستم بلبلی باشم
بلبلی !
( روح !
به رنگ نارنجی در آ !
روح !
به رنگ عشق در آ ! )
در صبحگاهان روشن
می خواستم خودم باشم
قلبی !
و در واپسین دم عصرگاهان
می خواستم صدایم باشم
بلبلی !
( روح !
به رنگ نارنجی در آ !
روح !
به رنگ عشق در آ ! )
سونات زاری شیرین (Sonnet of the sweet complaint)
فدریکو گارسیا لورکا (Federico Garcia Lorca)
برگردان : سیامک بهرام پرور
هرگز مگذرا گم کنم
شگفتی چشمان تندیس وارت را
یا نشانِ بوته گلِ سرخِ گوشه گیرِ نفست را !
که بر گونه ام
شبانگاهان جا خوش می کند !
: بی گٌل و
میوه و
گِل
برای کرمِ نومیدی های من !!
اگر تو گنج پنهان منی
اگر تو سیب منی و رنج نهفته ام
حتی اگر سگی هستم و
تو صاحب من
هرگز نگذار گم کنم
آنچه را که یافته ام
و بپوشانم شاخه های رودسارت را
با برگهای خزان غریبم !
*************************
شادکامی بهاریتان در دل هزار زمستان بماناد !
سیامک

