February 25, 2004 10:31 PM
چهارشنبه - 6 اسفند 1382
سلام
اول اينكه :…
به خانه که می آیم حس می کنم بوی خانه بوی همیشگی نیست ! ... توی هوا بوی بال سوخته می آید ! ...شیر آب را که باز می کنم صدای گریه می پیچد توی روشویی ! ...پرده را که کنار می زنم آفتاب بی حال وسط هال دراز به دراز می افتد !... روی صندلی که می نشینم احساس می کنم که اهسته آهسته مویه می کند ! ...و رو.ی تخت که دراز می کشم ، متکای کنار دستم سرد و مغموم و یخزده به چشمهای من زل می زند و بغض می کند !... نیستی !! ...همه داستان به همین سادگی ست ! ...به قول نزار : بی تو / تمام خانه ما درد می کند !
دوم اينكه : حكايت تاخيرهاي من ديگر حديثي تكراري شده …!... پس بگذريد و بگذريم !به خانه اکثر دوستان سر می زنم اگر کامنتی مفصل نمی بینید بگذارید به حساب همان حکایت تاخیرها نه بی معرفتی ....هر چند سعی می کنم سلامی عرض کنم .
سوم اينكه : امروز مي خواهم راجع به يك مجموعه شعر صحبت كنم . مجموعه شعري از شاعري جوان و نوپرداز.
×
كتاب ( پرنده پنهان ) مجموعه اشعار گروس عبدالملكيان در مسابقه مجموعه هاي شعر كارنامه به عنوان يكي از مجموعه هاي برگزيده شناخته و مورد تشويق قرار گرفت …
اين خبر حدود يكماه پيش اعلام شد .
اولين فكري كه به ذهنتان مي رسد چيست ؟!
×
زندگي كردن با يك نام فاميل شناخته شده ، در كنار همه موهبتهايي كه مي تواند داشته باشد ، دردسرهاي خاص خود را نيز داراست ! همه كساني كه به نوعي با اين قضيه درگير بوده اند براين امر اذعان دارند .
در زمينه شعر و شاعري كار دشوارتر از اين نيز هست . فرزند يك شاعر - كه بر حسب اتفاق خود نيز شاعر است - با دو نوع رفتار مي تواند روبه رو باشد كه هر دوي اين رفتارها مي توانند كاملا تخريبگر باشند :
- اول اينكه هر چه بنويسد به خاطر نام و احترام پدر مورد تشويق و نحسين و آفرين همسليقگان و مخاطبين پدر واقع شود و در نتيجه به آنجايي در شود كه حتي شايد تركستان هم نباشد !!
- دوم اينكه بالعكس ! هر چه بنويسد مورد لعن و نفرين و تحقير منتقدين پدر واقع شود و باز هم افول و سرخوردگي و … !
و اين تازه يك بعد قضيه است !
از لحاظ آفرينش هم او دچار مشكلي دوگانه است :
- يا بايد از سبك و شيوه و حتي انديشگي پدر تبعيت كند كه مشوقين را خوش بيايد !
- يا اينكه علم مخالفت بر دوش بگيرد و منتقدين را راضي كند !
و به همين منوال برويد تا هزاران مشكل !
مي بينيد كه در هيچيك از اين موارد جوهره شعري و اصولا ذات شاعرانه شاعر جوان مورد توجه نيست !….بلكه همه تنها به پدر او مي انديشند و كليه نقدها چه له و چه عليه آثار او در نتيجه نگاه به پيشينه فاميلي او شكل مي گيرد !
و حالا خدا نكند كه او در بهمان مسابقه يا فلان جشنواره مقامي كسب كند و يا مورد نقد قرار بگيرد و يا اصولا تخطئه شود !
آن وقت است كه باز بازار شايعات مخالف و موافق داغ خواهد شد : برنده شد چون پسر فلاني ست !….رد شد چون پدرش …!!
نتيجه اينكه در اين بلبشوي بي مهري به شخصيت فردي شاعر ، مقرون به ذهن ترين چيز اين است كه استعداد جوان او به اضمحلال مي رود !
و اين تنها مختص اين دوره و اين زمانه نيست ! نگاهي به تاريخ ادبيات ايران نشان مي دهد كه در كشور ما هيچگاه - تا آنجا كه به ياد دارم و اگر بخواهم احتياط را رعايت كنم : به ندرت - دو بزرگمرد از يك خاندان برنخاسته اند ! ….شايد ايراد اين قضيه در همان نفي استقلال شخصيت در ذهنيت و رفتار ايراني باشد كه متاسفانه هنوز نيز تا حد زيادي پا برجاست !
از اين مقدمه طولاني بگذريم كه قصدم اين بود بگويم متاسفانه تا كنون هر چه در مورد اشعار اين شاعر شنيده يا خوانده ام آلوده به همين نوع نگرش بوده است !هيچكس به خود زحمت نداده است كه حالا كه توان افتراق بين دو شخصيت را ندارد ، لااقل فراموش كند او پسر كيست !
بله !
محمدرضا عبدالملكيان شاعر خوبي ست … و بيش از همه شعرهاي قابل تاملي كه دارد مرديست كه در ادبيات ايران چه بخواهيم و خوشمان بيايد و چه نخواهيم و بدمان بيايد كار كرده است و وقت صرف كرده است و مايه گذاشته است ….
اما اينها اصلا ربطي به موضوع ندارد !
گروس يك انسان ديگر است ! يك جوان كه سعي دارد با بيان و انديشگي مستقل به شعر بپردازد . پس سعي كنيم همين ديد را نسبت به شعر او و خود او حفظ كنيم …همين !
×
مجموعه پرنده پنهان در نگاه نخست چند مولفه آشكار دارد :
- سادگي : شعرها ساده اند !…اين سادگي در تمام نقاط شعر موج مي زند … در انتخاب واژگان ، در فرم شعر ، در اجراي اين فرم با جمله بندي هاي ساده و با كمترين تغيير نسبت به زبان روزمره و … :
اينجا جزيره بيست سالگي ست
مشتي كه از راست خورده اي
تو را به چپ بمي چرخاند و
مشتي كه از چپ
تو را به سطرهاي بعدي اين شعر …
اين گردش زمين نيست
از موهايت بتكان
غبار اين همه اندوه را …
- صميميت : اين صميميت داراي دو وجهه است : صميميت شاعر با مخاطبش كه در حقيقت به كمك استفاده از همان سادگي به عنوان ابزار و هم چنين صداقت شاعرانه شاعر هنگام سرايش به عنوان عامل اصلي شكل مي گيرد و دوم صميميت شاعر با محيط و جهان پيرامونش كه سبب مي شود تصاوير شعر او تصاويري شفاف و بدون پيچش باشند :
در صبحگاه سرد بلورين
باران از راه مي رسد
خانه
هيزم
اتش
و شادي دخترك چايكار
از ادامه خواب خوش ستاره ها .
در صبحگاه سرد بلورين
در صسحگاه برداشتهاي سبز
باران از راه مي رسد .
مزرعه
بوته هاي چاي
وشادي آن برگهاي سبز
كه يك روز بيشتر زنده اند .
ايجاز : شعرها كوتاه و حتي گاه طرح گونه اند :
مردي
كه رو به چهره خورشيد مي رود
بر سايه سياه خودش
پشت كرده است .
حتي در شعرهاي بلندتر مي توان شعر را به چند بند به ظاهر مجزا تقسيم كرد كه قابليت هاي شعري جداگانه اي نيز دارند .اين نوع سرايش كه اخيرا در كشور مورد توجه هم قرار گرفته است در خقيقت برخاسته از شعر ترجمه است . بسياري از آثار برجسته شاعراني چون قباني ،نرودا، لوركا، حكمت و … چنين بافتي را دارند . در حقيقت مثل غزل كلاسيك ما كه بيت به بيت مجزا و تصويرمند و مستقل است و در عين حال در يك كليت به هم پيوسته است و انگار به قولي يك نخ نامريي همه اين مرواريدها را به هم مربوط مي كند .
كشف : تقريبا در تمامي شعرها يك كشف بارز مشاهده مي شود . حالا اين كشف گاه در حيطه كشفهاي زباني ست و گاه در حيطه كشفهاي تصوبري . به جرات مي توان گفت كه بارزترين دليل تاثيرگذاري آثار اين شاعر نيز همين است . او معمولا در شعرهايش چيزي دارد كه شما را به سادگي غافلگير كند ! :
دستان من نمي توانند
نه ، نمي توانند
هرگز اين سيب را
عادلانه قسمت كنند
تو
به سهم خود فكر مي كني
من
به سهم تو .
يا :
گذشت هواپيما.
هواپيما گذشت.
آه
بمبها
زودتر از كفشها
رسيده بودند .
كودك
پايي نداشت .
- انديشه : مهمترين نكته شعرهاي گروس عبدالملكيان به زعم من انديشه است !او تلاش دارد حرفي را بگويد . در واقع شعر را براي او ابزاري بياني ست نه تنها ثبت يك زيبايي . فارغ از اينكه به درستي يا نادرستي اين ديدگاه بپردازيم بايد گفت كه اين مولفه سبب مي شود كه شعرهاي او نياز به درگيري انديشمندانه مخاطب دارد . درگيري اي كه چنانكه گفتم در روساخت و فرم و واژه نيست كه در درونمايه اثر و مفهوم كار نهفته است . اتفاقا زيباترين و لذتبخش ترين بخش شعر درست در همين موقع اتفاق مي افتد !:
و داستان غم انگيزي ست
دستي كه داس را برداشت
همان دستي ست
كه يك روز
در خوابهاي مزرعه گندم مي كاشت .
بايد گفت كه اين مولفه نيز بي تاثير از ادبيات ترجمه نيست ! شعرهاي ترجمه شده از شاعران بزرگ جهان معمولا در فرم و حتي در بازيهاي زباني خصلتهاي خود را از دست مي دهند اما در قسمت كشفهاي تصويري و به خصوص انديشه توانايي هاي خود را حفظ مي كنند و همين نكته است كه ما را در شعرهايشان غرق مي كند . لذا ترجمه هايي كه با نگاه دقيقتر مترجم به درون مايه مورد نظر شاعر همراه بوده اند ، بيشتر مورد استقبال و توجه قرار مي گيرند .
و حتي در نگاهي دقيقتر به مجموعه شعر پرنده پنهان به خصوص در بخش ( شعرهاي براي عشق به بهانه تو ) حضور يك شاعر خارجي را پررنگ تر از همه مي شود احساس كرد : نزار قباني !
شيوه بيان عاشقانه ، نوع تصاوير و حتي انديشگي شاعر نسبت به عشق و و معشوق نسبت نزديك با عاشقانه هاي نزار دارد :
چه فرقي مي كند
من عاشق تو باشم
يا تو عاشق من .
چه فرقي مي كند
رنگين كمان
از كدام سمت آسمان
آغاز شود .
×××××××××××
اينها كه گفتم مشخصه شيوه سرايش گروس عبدالملكيان است از ديد من ! اما بي هيچ شك و شبهه در تمامي اشعار او اين موارد را به تمامي و به كمال نمي توان ديد . به جرات مي توان گفت كه هر گاه شاعر به شيوه خود پشت كرده است از قدرتهاي شعر خود نيز كاسته است و هرگاه رو به سوي آنها نهاده كار را به اثري دلپذير بدل ساخته است ! در حقيقت آنگاه كه شاعر با خود و واژه و شعر صميمي ست حاصل كار شنيدني ست ولي گاهي هم اينگونه مي شود :
بر چارچوب ميز
وقتي چار مرد …
وقتي كه
ب
ر
گ
ه
ا
ي
رندگي
فرو
مي ريخت
زن
با طرحي از دو اشك
با طرحي از هزار گل پژمرده
بر دامني بلند
از پلكان لبخندها و
روياها
فرو
آمد .
باز هم
حكم دل بود
باز هم مرد
دلي نداشت .
مي بينيد كه شعر بيشتر متكي به ارائه فرمي ست تا تصويرهايش . آن هم پرداختي به شكل شعر - نقاشي كه اصلا نو به نظر نمي رسد ! و در نتيجه حتي تصوير نسبتا بهتر انتهايي هم شعر را نجات نمي دهد .
يا لحظاتي كه شاعر از ياد برده است كه برگ برنده او ضربه هاي شاعرانه ايست كه ( چه در دايره تصوير و چه در دايره معنا ) وارد مي آورد و آنگاه صرفا يك تصوير معمولي سبب سرايش يك شعر مي شود و در نتيجه نه زيبايي خيلي تكان دهنده است و نه انديشگي پس پشت آن :
از گم شدن همه مي ترسيم
اما زيباترين روز زندگي ام
روزي بود
كه با تو در ميانه جنگل
گم شدم .
و گاهي نيز شاعر به واسطه شيفتگي اش به بيان انديشه از شعر غافل مي شود و شعر به يك خطابه بدل مي شود .مثلا اين شعر زيبا را بخوانيد :
جرم من عشق بود
تفريح تو
منطق و اعداد
بگذريم
سفيد به تن كردي
بر بوم پنجره اي كوچك
خورشيد ماه شد
ماه ، خورشيد .
حالا فيلسوف بزرگ من
از جنس همان بهانه ها
حرفي بگو و برو
لجاجت كافي ست
حوب مي داني
دليل اين نامهرباني ها
منطق و اعداد نيست
حتي اگر چنان است كه تو گويي
جايي
در خوابهايي شنيده ام
اعداد هم عاشق مي شوند :
يك هاي عاشق
هنگام جمع هم
دو نمي شوند .
تصاوير زيباي دو بند آغازي و تصوير نهايي با ميانبنديي به هم متصل شده اند كه بيشتر يك گفتگوست با ماهيت نثر تا يك شعر با ماهيت شاعرانه .
به گفته دقيق تر از ( لجاجت كافي ست ) تا ( كه تو گويي ) حتي به راحتي قابل حذف كردن است .چون هم ايجاز افزون مي شود و هم مفهوم آن به شكلي بسيار شاعرانه تر در تصوير نهايي آمده است .
احتمالا دليل برخي از اين عدم ايجازها و در واقع تشريح تصاوير ترس شاعر از عدم دستيابي خواننده به مفهوم است كه چنان كه گفتم به نظر من بيشترين دغدغه اوست . همين ترس سبب شده است كه گاهي در برخي اشعار بتوان جملاتي را سراغ كرد كه قابل حذف و اصلاحند . مثلا اين شعر :
(چوب كبريت )
زنداني كوچكي هستم
جدا مانده از جنگلهاي بزرگ
با تني لاغر و موهايي قهوه اي ، شايد .
سيگارت را روشن مي كني
و به راهت ادامه مي دهي
چيزي را فراموش نكرده اي ؟
بي شك موافقيد كه جمله آخر كاملا اضافه است ! در واقع كاركرد مشخصي ندارد و شعر پيش از آن در جمله قبلي تمام و كمال شده است .
البته بايد اذعان داشت كه اكثر اين شعرها كه داراي ضعف در ايجاز يا نثرگونگي هستند بنا به شهادت تاريخ زير اشعاري قديمي ترند و شاعر در شعرهاي جديدتر كمتر دچار اين لغرشهاست .
بي شك دقايق ناب كتاب بسيار بيش از اين لحظه هاي افول است . دقايقي كه اين كتاب را به نظر من شايسته كتاب برگزيده مي كند و خواندنش مثل گذر نسيم از سر شب بوها زيبا و خلسه آور است :
گيسوانت در باد
سرچشمه تمام رودهاي زميننند
و سبزي چشمهات
سيماي جنگلي ست
كه بازوان زمستان را
شرمنده مي كند …
اين يادداشت را با شعري جديد از او به پايان مي برم كه البته اين نيز سوغات سفر بندرعباس به حساب مي آيد :
فرصتي نمانده است
بيا همديگر را بغل كنيم
فردا
يا من تو را مي كشم
يا تو چاقو را در آب خواهي شست
همين چند سطر
دنيا به همين چند سطر رسيده است
به اينكه انسان
كوچك بماند بهتر است
به دنيا نيايد بهتر است
اصلا
اين فيلم را به عقب برگردان
آن قدر كه پالتوي پوست پشت ويترين
پلنگي شود
كه مي دود در دشت هاي دور
آن قدر كه عصاها
پياده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمين …
زمين…
نه !
به عقب تر برگرد
بگذار خدا دوباره دستهايش را بشويد
به آينه بنگرد
شايد
تصميم ديگري گرفت .
×××××××××××××××××××××××
شاد باشيد در پناه بوسه بوسه عشق !
سيامك

