March 6, 2004 7:39 PM
شنبه - 16 اسفند 1382
سلام
اول اینکه :...
من شنیدم !...به خدا من شنیدم که ساعت 9:30 دقیقه شب اذان صبح گفتند !!
من دیدم ! ...به خدا من دیدم که گلهای قالی یکی یکی شکفتند !!
من لمس کردم !...لمس کردم عشق را که زیر ( پوست کشیده شب ) می خزید و عرق می کرد و می سوزاند !
من بوییدم !...بوییدم عطر سیب را در دامنه های برفی کوهی که از هیجان پا می کوبید !
من چشیدم !...چشیدم طعم ماه را و ترانه را و ستاره را !
...می بینی ؟! ... وقتی تو می آیی همه حواس حواسشان پرت می شود !...
دوم اینکه : باز هم همان بهانه همیشگی و ...سکوت !!!
سوم اینکه : به میهمانی دو غزل ار حسین تقلیلی شاعر جوان همشهری ام دعوتتان می کنم .و در انتظار نقدهای دوستان هستیم .
من اسب هایم شکسته او فیل هایش برنده است
چیزی برایم نمانده این مهره ها محض خنده است
این چشم ها غیرعادی است او صاحب ده پیاده است
او با همین مردمک ها شاه مرا پوست کنده است
ای کاش پر می زد این اسب اما نه فرقی ندارد
وقتی که اوجی نباشد سیمرغ هم یک پرنده است
وقتی تو باید ببازی وقتی تو باید بمیری
وقتی که آنسوی صفحه عشق تو شرکت کننده است
دیگر چه سودی بتازی با مهره ها یا ببازی
یا اینکه بیرون بمانی از هر نظر او برنده است
همواره او رو سفید است همواره تو روسیاهی
حالم به هم خورده دیگر شطرنج خیلی چرند است
و دومی :
این یار چندمی است که او سیب چیده است
از این درخت پیر... و خیری ندیده است
دستان او چقدر بلند و قوی شده است
این روزها یه قد جهان قد کشیده است
یکروز پشت پنجره فریاد می زدم
یکروز پشت پنجره او هم شنیده است
گفتم سلام سیب ستاره سه تار زد
باور نکرد از دهن من پریده است
لعنت به هرچه آدم کم عقل مثل من
لعنت به هرکه پنجره را آفریده است....
*************************
شاد باشید در پناه هرچه ترانه و غزل بوسه !
سیامک

