April 3, 2004 9:37 PM
شنبه - 15 فروردین 1383
سلام
اول اینکه : ...
...بهار ماهها بود که آمده بود !
نشسته بود روی پیانوی تو و عطر شکوفه های نارنجش را روی پرده ها و ملافه ها پخش کرده بود !
گاهی هم بلند می شد و می آمد روی مبل لم می داد و می رفت توی نخ ما ... شاید داشت سبزی را مرور می کرد تا یادش نرود ! ...یادش نرود که همین روزها باید برود و حساب زمستان را بگذارد کف دستش !
...بهار میهمان خوبی ست !
حتی این روزها هم که سرش شلوغ بود و دایم داشت با قلم موی سحرآمیزش روی در و دیوار و دار و درخت و باغچه و طاقچه رنگین کمان می کشید یادش نرفت که گهگاه بوسه گرم آفتابش را روی صورتهای جوانمان بگذارد و دست نوازش بارانش را بکشد روی سرمان و برایمان دعای رویش بخواند !
... بهار میهمان همیشگی این جوالی ست بانو !
مگر نه اینکه وقتی نحوست زمستان و شومی پاییز برای همیشه توی وجود مبارک عشق گم بشوند بهار برای همیشه خواهد ماند ؟!
و مگر نه اینکه تو نان متبرک گندمی توی سفره دل من ؟!
...به برکت تو تمام سیزده های جهان در به در می شوند ! ...باور کن!
دوم اینکه :
می گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست !
نصرالله مردانی رفت! ....سید حسن حسینی رفت !... این دو را همه می شناسید ...
من اما از کسی می گویم که زیاد نمی شناسیدش اما او هم رفت !
وقتی دو هفته قبل از عید دیدمش و غزلی برایم خواند مثل همیشه پرسیدم: نمی خوای کتاب چاپ کنی ؟! ...و او هم مثل هربار خندید و گفت : نه ! هنوز زوده !
اشعار مازندرانی اش و به خصوص دوبیتی هایش نظیر نداشت...غزلهای فارسی اش هم... اما اصولا بومی سرایی استثنایی بود ! ... واژگانش را از دل دریا و عمق جنگل بیرون می کشید و دل را می لرزاند ... عاشقانه های محلی اش آن قدر ترد و شور انگیز و جوانانه بود که فریب ات می داد ! ...شاید هم نه !...این موهای سپیدش بود که فریب بود !...همیشه می گفت : شاعر دلش باید جوان باشد !
....بهرام روشن درست روز اول فروردین ساعاتی پس از یا مقلب القلوب ... قلبش ایستاد !... به همین سادگی ... به همین تلخی ! و من دوست دارم یک از دوبیتی های خودش را برای او بخوانم :
ندوندی که جِدایی خَلِ سخته ؟!
عاشق رِ بیوفایی خَلِ سخته ؟!
ته وِسِه که ندومبه چِچی هسته
مه وِسِه که خدایی خَلِ سخته !
( نمی دونی که جدایی خیلی سخته ؟!
واسه عاشق بی وفایی خیلی سخته ؟!
واسه تو که نمی دونم چه جوریه
واسه من که خدایی خیلی سخته ! )
روحش شاد ...
سوم اینکه : هفت سنگ ویژه عید را آنها که ندیده اند چیزهای بسیاری را از کف داده اند !!
از جمله یک ایرانگردی حسابی دیجیتال را !... و نیز یکسری فایلهای صوتی از گردانندگان و نویسندگان نشریه که خالی از لطف نیست !...در میان این اصوات (!) دکلمه یکی از غزلهای من ( خارج از فرم ) نیز هست ... و همین طور اگر وقت کردید بهاریه عاشقانه امسال مرا هم در قالب (برسد به صندوق پستی سرخ تو ) این شماره بخوانیدو از نظراتتان بهره مندم کنید ...
چهارم اینکه :
ترجمه شعری از نزار قبانی تقدیم به شما و بانوی هماره شعر !
در آستانه دریا
نزار قبانی
برگردان : سیامک بهرام پرور
سر انجام عشق اتفاق افتاد
و ما به بهشت خدا وارد شدیم
لغزان زیر پوست آب
چونان ماهی !
دردانه های قیمتی دریا را دیدیم
و مات مان برد !
عشق اتفاق افتاد سرانجام
بدون هراس
همتای آرزو
من مایه گذاشتم
نو مایه گذاشتی
و ما زیبا شدیم !
با سادگی عجیبی اتفاق افتاد
مثل نوشتن با افشره یاس
مثل جوشش چشمه از خاک !
*************************
دروازه های عشق تا هماره به رویتان گشوده باد !
سبامک

