April 21, 2004 10:04 PM
چهارشنبه - 2 اردیبهشت 1383
سلام
اول اينكه : …
- آقا ! مقواي سياه دارين ؟!
…سياه را كه مي بري ، سپيد از لا به لاي برشهايت سر مي كشد ! … انگار خورشيد شدي و تيغ آفتابت ، شب را مي خراشد و پاره پاره مي كند تا سپيده از آسمان مثل شير تازه بچكد توي اتاق ! …
مي خندي ! … آفتاب گرم مي شود ! …
- قشنگ شد ؟!
…به تو نگاه مي كنم و به سيبهاي غلتان توي رود كه در زمينه سياه قاب ، برق برق مي زنند ! … به تو نگاه مي كنم و… مي گويم : هميشه قشنگ بود حواي من ! … هميشه قشنگ بوده و خواهد بود ! …
دوم اينكه : هميشه معتقد بوده ام كه هنر خواندن شعر هنري بسيار قابل تامل ،مهم و ستودني ست كه بسياري از مخاطبين شعر و حتي برخي از شاعران از آن بي بهره اند !….بسيار ديده ايم كه شعر زيباي يك شاعر ، با يك خوانش نامناسب تبديل به يك اثر معمولي و حتي بي ارزش شده است….و همچنين معتقدم خواندن درست يك شعر در درك صحيح مفهوم دروني اثر و حس و حال آن و از همه مهمتر موسيقي آشكار و پنهان شعر نقش عمده أي دارد به خصوص در شعر معاصر كه با گفتار رابطه نزديكي دارد و باز هم به طور اخص در شعرهايي كه در آن ها چندصدايي وجود دارد و يا لااقل ديالوگ شكل مي گيرد .شك نيست كه شعر بايد چنان باشد كه خود بي واسطه با مخاطب ارتباط يابد اما متاسفانه چنان كه گفتم گاه اشكال از بي تجربگي . ناپختگي و حتي گاه بي حوصلگي مخاطب است نه نقصان شعر . در حقيقت مخاطب معمولا به واسطه نام نا آشنايي كه بر صدر شعر مي بيند بدون دخالت فعال انديشه به سراغ شعر مي رود و در حقيقت در يك پيشداوري ذهني بر اساس نام شاعر ، شعر را قرباني مي كند ، هم در وادي انديشه و هم در وادي زيبايي شناسي …از اين بحث بگذريم كه گويي مجالي بيشتر مي طلبد .
غرض اينكه خوشبختانه به نظر مي رسد اخيرا دكلمه شعر با صداي شاعر با استقبال مناسبي مواجه شده است و هم شاعران به آن متمايلند وهم مخاطبين . و البته دنياي مجازي نيز با راهكارهاي خود عرصه را بر اين مهم بيشتر از پيش گشوده است .در همين راستا دو غزل از هومن عزيزي را در اينجا با صداي خودش بشنويد و بخوانيد …غزل اول را غزلي زيباتر ديدم و به نظرم كاري بسيار دلپذير آمد … و اين شعر مريم هوله هم شنيدني ست به خصوص كه اين يكي هم با دكلمه خود شاعر همراه است و دكلمه اي هوشيارانه و زيباست .
سوم اينكه : پيش از اين نوشته ام كه چرا دوست دارم كه برخي از شعرها را غزلواره بنامم … پس اين غزلواره هم تقديم به شما :
«بائوباب» (1)
خورشيدتان كجاست ؟! …نگوييد : « ذره نيست !!…»
كوهي كه كوه باشد از آغاز دره نيست !!
بع بع كه نه…! به فِخ فِخ او خوب گوش كن !
اين گرگ سالخوردهء خشم است ، بره نيست !!
اين بائوباب ، باغچه را تكه تكه كرد
هي ريشه… ريشه… ريشه… ! سزاوار اره نيست ؟!
هي پوست مي كنيد و تعارف ! … ولش كنيد !
پوسيده پرتغال شما !… پره پره نيست !
گيرم دوبار پشت سرهم عَلَم شويد :
شوري كه توي (شين)ِ شرر هست در (رِ ) نيست !!
گيرم عروسي است : جهالت به عقد جرم !
خر داغ مي كنند ! …نه ! گفتم كه ! …بره نيست !!
…خير است !…گرچه نه !…نه عزيزم !…نه خير ! …نيست !!
از خيرِ «هست» فاصله ها داشت شرِ «نيست» !!
(1) شازده كوچولو را كه يادتان هست !…بائوباب درخت هيولاواري بود كه اگر قطعش نمي كرد ، با ريشه هايش سياره كوچك او را از هم مي پاشاند … اگر باز هم يادتان نيامد كليك كنيد !!
×××××××××××××××××
شاد باشيد در سايه سار چنارهاي سايه افكن عشق …
سيامك

