May 2, 2004 3:49 PM
یکشنبه - 13 اردیبهشت 1383
سلام
اول اينكه : …
تو ترجمان زيبايي همه حسهاي زميني ! شادي وقتي زيباست كه تو مي خندي … اشك وقتي مرواريد مي شود كه تو مژه نمناك مي كني … مهرباني توي دستهاي تو قد مي كشد و عشق لا به لاي گيسوي تو آرام مي گيرد . واژه ها در دهان تو به نهايت ظرفيت معنايي خود مي رسند چنانكه بوسه وقتي بوسه است كه بر لبان تو باشد و سلام از دهان تو عين سلامتي ست !
تو ترجمان زيبايي همه چيزي !
حتي دروغ در دهان تو زيباست وقتي كه مي گويي كه من بهترين مرد دنيايم !!
دوم اينكه : ترجمه به خصوص هنگامي كه از روي يك شعر كلاسيك انجام شود كار دشواريست .رسيدن به وحدت زباني و مفهومي با شاعري كه متعلق به دوران كلاسيك شعر است نياز به دقت و تلاش فراوان دارد.مثلا اگر يك مترجم بخواهد اثري از حافظ را به زبان انگليسي برگرداند حفظ جمله بنديهاي حافظ در كنار تكنيكهاي شاعرانه به كار رفته از قبيل ايهام و استعاره و مجاز و … و همچنين دريافت صحيح از دنياي رندانه حافظ و آشنايي با نمادهاي او و … همه و همه كار را بسيار صعب مي نمايد . لرد بايرون شاعري ست متعلق به دوران كلاسيك شعر انگلستان . شعرهاي او در زبان اصلي پرطمطراق ، بسيار بليغ و اديبانه و هم چنين عميقند . از اين گذشته موسيقي شعر او كاملا مشخص و برخوردار از زنگ قافيه است و همين كار ترجمه را چنانكه گفتم دشوار كرده است…گلاره بانو ترجمه خوبي از يكي از اشعار لرد بايرون ارائه كرده است كه فارغ از هر مسئله اي ترجمه اي مناسب به نظر مي رسد . در اين ترجمه سعي شده است زبان فاخر و شيوه بياني شاعر در كنار نوعي موسيقي دروني حفظ و در عين حال مفهوم نيز با صداقت كامل منتقل شود . خودتان ببينيد و قضاوت كنيد .
سوم اينكه : چالش ترجمه كاري جذاب و خواندني ست . يك شعر براي ترجمه به چند مترجم داده مي شود و حاصل كار در يك مجموعه گرد مي آيد.اين كار علاوه بر جذابيتهاي آموزشي كه براي مترجمين دارد به ارائه خوانشهاي متعدد از يك شعر مي انجامد كه در حقيقت كشفهايي گونه گون از يك شعر است . اين شيوه را براي اولين بار در نشريه گلستانه ديدم و بعد در مجله شعر و اين اواخر در نشريه الكترونيكي واژه . ترجمه شعر پيانو از لارنس به چالش گذاشته شده و حقير نيز نمونه اي را ارسال كردم . ترجمه من و ساير دوستان را در اينجا ببينيد . در ضمن چالش بعدي را هم مي توانيد اينجا ببينيد و اگر دوست داشتيد شركت كنيد .
چهارم اينكه : امروز مثل اينكه روز ترجمه است ! لذا ترجمه اي را بخوانيد از يكي از مشهور ترين آثار سيلويا پلات شاعره معاصر انگليسي كه ترجمه شعري ديگر از او را همراه با مختصري از زندگينامه اش پيش از اين برايتان نوشته بودم .

آينه (The mirror )
سيلويا پلات ( Sylvia Plath )
برگردان : سيامك بهرام پرور
نقره اي ام و دقيق
دور از هر پيش داوري
آنچه مي بينم در خويش مي كشم ،
بي هيچ بيش و كم ،
بي آنكه غباري از نفرت و عشق بر آن بنشيند .
ظالم نيستم
اما صادقم
چونان چشم چارگوش خدايي كوچك !
اغلب خيره مي شوم به ديوار رو به رو ،
ديواري صورتي و لكه لكه ،
زماني دراز اينگونه گذشته ،
چنانكه گمان مي برم ديوار پاره اي از قلبم شده است.
اما او هميشه در من نيست
صورتها و تاريكي ها ،
بارها و بارها ،
جدايمان كرده اند .
×
اكنون يك بركه ام !
زني به رو.يم خم مي شود
ژرفاي مرا مي كاود
براي يافتن خويشنتن خويش .
آنگاه سر بر مي گرداند به سمت دروغگوها
به سوي شمعها و ماه !
پشتش را مي بينم و
صادقانه باز مي نمايانمش .
و او پاداشم مي دهد
با اشكها و لرزش دستانش !
من براي او مهم ام .
مي آيد و مي رود ،
هر صبح چهره اوست
كه جاي ظلمات را مي گيرد .
او در من
دختري چوان را غرق كرده است
و هر روز
رفته رفته
عجوزه اي به سمت او سر بر مي دارد
چونان چون ماهي اي هولناك !
×××××××××××××××××××××××
جواني يعني عشق ! عشق يعني جواني !…جوان بمانيد در پناه عشق !
سيلمك

