May 24, 2004 6:05 PM
دوشنبه - 4 خرداد 1383
سلام
اول اينكه : …
وقتي تو مخاطبي ، سلام مثل اناري مي شود كه در انفجاري سرخ ، دانه دانه از دهان من فوران مي كند !…
وقتي تو مخاطبي ، ابيات غزل مثل خوشه هاي توامان گندم مي شوند كه به لای لاي نسيم مهرباني مان مي رقصند و هوا را سرشار از عطر خوب نان مي كنند …
وقتي تو مخاطبي ، همه پاسخها چهره پنهان مي كنند و عقل به گريزگاه جنون مي رود و علم به آغوش ناآگاهي ! تا هزار سوال بهانه اي شوند براي گفتگويي طولاني تر !
وقتي تو مخاطبي ، بوسه طعمي عجيب دارد ‚ نارنجي مايل به گيلاس ! …يا شايد هم پرتقالي مايل به سيب !!…و يا …!
وقتي تو مخاطبي … عشق به اندازه تمامي جهان وسعت مي گيرد و آيينه اي مي شود تا همه زيبارويان تاريخ خويش را در آن بنگرند تا زيباتر شوند !….
عشق را با تو عشق است …بانوي سيب و ترنج !
دوم اينكه : هفت سنگ اين شماره موضوع جالب توجه اي دارد: نگاه به معضل چاپ كتاب اول براي شاعران جوان !و البته مطالب خواندني ديگر … .مقاله مرا هم اينجا بخوانيد .
سوم اينكه : اين غزل تقديم به آتش مقدس تو ….و تقديم به شما :
غزل آتشم شد… وَ من سرخپوست !
پيامم به تو : دارمت… دوست …دوست …
غزل خون و عصيان …غزل انفجار !
غزل ارتش شاعر صلحجوست !
بله ! …آتش است اين !…نگوييد اشك !
غزل آبِ رو نه !…غزل آبروست !
وَ هشدار …هشدار ليلي ! مريز
به خاكش ! …كه اين حرف ، هشدار اوست -
كه چشمت خراج شب از او گرفت …(1)
…چه چشمي ! كه شيطانِ الله گوست !!
غزل : رقص شانه سر زلف توست
غزل : شرح گيسوي تو ، مو به مو ست !
غزل : يك پريزاده شرمگين
كه در چشم تو غزق در شستشوست
نه شيرين ، «تو» هست و نه فرهاد ، «من»
نه «تو» آيدا و نه «من» شاملوست -
- ولي هر غزل ، كوهي از آينه ست
كه هر آينه با دلت رو به روست !
كه «من» ، تيشه در دست ، مي سازدش
و تصوير تو تا ابد روي اوست !
وَ تو آتشي …پس غزل آتش است !
و من شاعري كه … نه ! من : سرخپوست !!
(1) چشمت خراج سلطنت شب را / از شاعران شرق طلب می کند /لیلی ! / من آبروی عشقم / هشدار تا به خاک نریزی ... ( نصرت رحمانی)
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
جاودان به دور آتش عشق برقصيد و بباليد و بپالاييد !
سيامك

