July 31, 2004 10:32 PM
شنبه - 10 مرداد ماه 1383
سلام
اول اینکه:....
چیزی بگو بهار ! ... چیزی بگو تا از میان واژگانت شاعر بیچاره ، شعری را شکار کند برای روز مبادا !
آخر می دانی ؟! ... .واژگان تو گله های پروانه اند!... و من با تور غزل ، مثل کودکی بازیگوش ، در کوچه باغهای زندگی ، لا به لای این همه آلاله ، دنبالشان می دوم !...حتی وقتی که خسته خسته ، در سایه سار مزگان نیلوفری ات، با صدای لالایی نگاهت به خواب می روم ، باز هم خواب پروانه را می بینم !...
چیزی بگو ! ...چیزی که به تمام تاریخ ادبیات عاشقانه جهان بیارزد !...چیزی که همه چیزی باشد و هیچ چیز ! ... چیزی مثل هوا : بن مایه حیات و نادیدنی !...
لب تر کن تا دیده تر نکنم !....
(( چیزی بگو ! ...پیش از آنکه در اشک غرقه شوم ...چیزی بگو ! ))...
دوم اینکه : هفت سنگ جدید را حتما ببینید..کلوزآپ این شماره مربوط به شاملوست و به نظر من یکی از بهترین شماره های نشریه منتشر شده است . دلنوشته ای از آیدا ، شعری از عمران صلاحی ، شعری از اما کاریره شاعر اسپانیایی در رثای شاملو ، شعری از یغما گلرویی ، یادنامه ای از بابک صحرایی ، تحلیل یکی از ترجمه های شاملو بر شعر لنگستون هیوز ، نگاهی به آثار شاملو در حیطه سینما ، یک گفتگوی منتشر نشده با بامداد و یادنامه ای ار بابک بیات و ... ! ...می بینید که دست 7 سنگ این بار حسابی پر است و البته به اینها اضافه کنید نوشته های ثابت نشریه را که همگی زیبایند .
از حقیر نیز بخشی از یک مقاله مفصل در تحلیل ترانه ها و اشعار فولکلوریک شاملو منتشر شده است که می توانید اینجا آن را ببینید . متن کامل مقاله هم به شکل فایل PDF از اینجا قابل داون لود است . خوشحال می شوم نظر دوستان را - فارغ از تعارفات رایج ! - در مورد این مقاله بدانم و استفاده کنم.
سوم اینکه : برای امروز شعری از نزار قبانی رابرایتان ترجمه کرده ام که علاوه بر زیبایی همیشگی آثار نزار قبانی ، یک نکته برجسته دیگر هم دارد که ... ! ...گمانم نیازی به توضیح ندارد ! ...بخوانید :
کلمات ( Words ) *لینک نسخه انگلیسی*
نزار قبانی ( Nizar Qabbani )
برگردان : سیامک بهرام پرور
او می گذارد بشنوم
وقتی که دارد مرا می رقصاند .
کلمات
به دیگر واژگان ماننده نیستند !
زیر بازویم را می گیرد و
مرا بر ابرهای دور می نشاند
و باران سیاه در جشمان من
می بارد و سیل می شود
سیل !
او مرا با خود می برد
می برد مرا
به عصرگاه عطرآگین ایوانها !
و من
چون کودکی در دستان اویم
چون کاهی بر دوش باد !
در دستانش
هفت ماه برایم می آورد
و کوله باری ار ترانه !
خورشید را به من پیشکش می کند
چنانکه تابستان را و
دسته دسته چلچله را !
به من می گوید که گنچ اویم
همپای هزار هزار ستاره !
من گنجم و
زیباتر از هر نقشی که نا کنون دیده است !
چیزهایی می گوید که گیجم می کند !
آن گونه که رقص و گامهایش را گم می کنم !
این کلمات اند که
تاریخ مرا زیر و رو می کنند !
که از من زنی می سازند ...تنها برای چند لحظه !
او برایم قصرهایی خیالی می سازد
که در آنها می زیم ...تنها برای چند لحظه !
و باز می گردم
باز می گردم به سوی میزم
در حالیکه هیچ چیز با من نیست
هیچ چیز
جز مشنی حرف !
************
کاش همه حرفهای دنیا ، حرف نباشد !
یا لااقل عشق را هر روز حرفی تازه باشد ...حرفی که تنها حرف نیست!
سیامک

