August 8, 2004 6:51 PM
یکشنبه - 18 مرداد 1383
سلام
اول اینکه : ....
...زیاد مهم نیست روز چندم بود !...اصلا همیشه این (چندم) ها کار شیطان است !...همان شیطان بی پدر و مادری که می گویند مار شد و آویزان شد از درخت سیب و باقی قضایا !... اما هم من می دانم و هم تو که بهشت ولنگاری به لعنت خدا هم نمی ارزد ! ... خوب چه ؟! ...چه فایده دارد هر روز راه بیافتی و بیایی زیر ( اشجار تجری من تحته الانهار ) و گوش بدهی به نغمه مرغان بهشبی و چه و چه !! ... آن هم نه یکی دو روز و ده روز و ده سال و صد سال !! ....سرش می چسبد به ته ازل و ماجرای باده الست و ته اش می رسد به آخرین ثانیه ای که معلوم نیست کجای بی نهایت جاخوش کرده ! ... نه نمی شد ! ... اینجوری نمی شد آدم شد ! ... من هم می دانم ...تو هم می دانی ! ...
روزش زیاد مهم نیست ! ... یک روزی بود بالاخره !... که تو از آغوش من در آمدی و صاف رفتی سراغ سیب !....همین جا بود که قصه دنده چپ درست شد !... تو از آغوش من بلند شدی و بعضیها دلشان خواست آنجوری ببینند !... اگر نه هم من می دانم و هم تو که این جماعت یک دنده ، یک تخته شان کم است !!
بین خودمان باشد ! ....همیشه ته دلم می خواست بدانم سیب را چه جوری می شود گاز زد !...همه اش فکر می کردم عطرش که بریزد توی دهانم ، هوش از سرم می پرد ! ...همین هم شد !...هوش از سرم پراندی !!....
مخلص کلام : اگر تو حوا نشده بودی ، آدم آدم نمی شد ! ... یک جورهایی دلش را به فرشتگی خوش می کرد و (اختیار) می رفت زیر طوبی دراز می کشید و خودش را باد می زد !!... راستش را بخواهی خدای علیم هم می دانست ! ....اگر نه اصلا حوا خلق نمی کرد !... جان تو !...
دوم اینکه : شعری برای روز مادر تقدیم به مادر من ، مادر تو ... و همه مهربانیهای دنیا !
( حبل المتین عشق )
بوسیدن از لبان تو ، زیبا ! شروع شد
عشقی بدون (شاید) و (اما) شروع شد
از سیب و گندم و غزل و بوسه و بهشت -
- آدم خبر نداشت که حوا شروع شد !
مجنون تو منم ! ...ولی اصلا نبودم و
در قلب تو رسالت لیلا شروع شد
پیراهنم تو بودی و... یوسف نبودم و
پیراهنم درید و... زلیخا شروع شد !
چشمان من به چشم تو افتاد و نور یافت
در کهکشان عشق ، تماشا شروع شد
وقتی طنین قلب تو در گوش من تپید
موسیقی از توالی ( لا لا ) شروع شد !
تو مست عشق بودی و خونت شراب بود
در سینه ات چکید و ( طهورا ) شروع شد !
دستان من به موی تو آویخت ، نازنین !
حبل المتین عشق ، از آنجا شروع شد !
من قد کشیدم و غم تو قذ کشید... تا -
- عاشق شدم !...وَ شادی دنیا شروع شد !!
من عاشقم !....ولی تو به من یاد داده ای !
سرمشقِ عشق من ، از الفبا شروع شد !
**
فردای تو منم ! ... ولی انگار ، مادرم !
دیروز تو گذشت که فردا شروع شد ! ...
**********************************
اگر اندک امیدی به حیات (عشق) باشد ، مادران پاسداران حریم اویند !...و انسان تنها به همین امید زنده است ! ....دعا کنیم انسان انسان بماند !....چنین باد ...
سیامک

