August 22, 2004 8:50 PM
یکشنبه - 1 شهریور 1383
اول اینکه :...
...جنگل از عطر حضور تو که سرشار شد ، هزار هزار سینه سرخ دنیا را روی سرشان گذاشتند ! ...توی این همه شرجی ، عطرت از لا به لای چینهای پیراهنت که قد کشید، خزه های سبز ،روی تنه درختها ، دلشان برای لمس پوست ململی تو لک زد !... تو روی سنگ ها و سبزه ها و رودها و کوهها پا می گذاشتی و آسمان غبطه می خورد به حال این همه !... تو مبهوتِ زیبایی جنگل بودی و جنگل ماتِ زیبایی تو !....تو فریاد می کشیدی از شوق و درختان ، در سکوت ، انگشت حیرت به دندان می گزیدند !... تو می خندیدی از فرط شادی و آسمان می گریست از فرط اشتیاق !... و رودخانه ، آواز مهربان و غمگین خود را به گوش سنگ و صخره و خزه و کوه و جنگل می خواند تا سینه به سینه برای هم از مهربانی تو بگویند و لطافتت .... اینگونه است که دیگر تو را نه تنها من ، نه تنها جنگل و کوه و صخره و خزه ، که حتی دریا و مرغان دریایی نیز دوست می دارند !...رود تا همیشه جاریست و آواز تا همیشه ساری ! ... و عشق نیز !
دوم اینکه : هر چند در باب جشنواره شعر شبهای شهریور حتما تا به حال دیده و شنیده اید اما ما هم لینک می گذاریم من باب انجام وظیفه ....
سوم اینکه : ببخشید که باز هم این مثنوی - طبق معمول - تاخیر شد !...اندکی مسافرت و ....!
چهارم اینکه : غزلی جدید را بخوانید از دوست جوان همشهری ام ، رضا سلیمانی . این را هم بگویم که در شماره اخیر نشریه ای استانی به نام رودبار زمین که در استان کرمان به چاپ می رسد - و مهربانانه تمام نسخه هایش برایم فرستاده می شود - غزل ( سکوت یک حشره ) از آقای سلیمانی که پیش از این در این وبلاگ خوانده اید - و گمانم مسئول صفحه شعر نشریه رودبار زمین نیز - ، بازخوانی و نقد تحلیلی شده است که انصافا تحلیل زیبایی بود. شاید در پست بعدی من نیز روی غزلی که امروز می خوانید، نقد تحلیلی کوتاهی بنویسم . چرا که به نظرم کار زیبا و قابل بحثی ست ... فعلا هم من و هم رضا سلیمانی منتظر تقدها و نظرات راهگشای شما هستیم .
تنها نه که من ، ساعت میدان به سرش زد
از کوچه که رد کرد ، خیابان به سرش زد !
احرام به تن کرده ، همه راهی چینند
از گردش گیسوی تو خاقان به سرش زد
آشفته سر از آیه بلقیس گذشتی
شانه به سرِ پیرِ سلیمان به سرش زد
یکشب لبه خلوت ایوان بنشیند
تا آمدی و خواست که ... ایوان به سرش زد !
یک لحظه که در چشم تو حوض آبتنی کرد
ماهی گُلیِ مستِ غزلخوان به سرش زد
تا مرز لبالب شدنت یکنفس آمد
از باده به در رفتی و لیوان به سرش زد !
**********************
اندکی عشق ، سهم بزرگی از شادی ست... اگر در آشفته بازار زندگی ، چهره شادی از یادمان نرفته باشد ...چنین مباد !
سیامک

