October 3, 2004 8:06 PM
یکشنبه - 12 مهرماه 1383
سلام
اول اینکه : ....
...می دانی ؟!... می گوید عاشق بودن که اثبات کردن نمی خواهد !... می گویم گمانم کمی اشتباه شده ! ...عاشق بودن مرا اثبات می کند ، رفیق !... تازه !...اثبات عشق یک جور نفی ما عدا هم هست !... یعنی لعنت به هر چه زمستان استخوان ترکان لعنتی !... سر آفتاب سلامت ! ...
ستایش نوازش و بوسه و لبخند ، نکوهش خنجر و دشنام و اندوه است !...سلام به ماه یعنی خداحافظ شب دیجور! ...
تازه زبانم لال !... عشق اگر به اثبات من نیاز داشته باشد که دیگر نمی شود آن مفهوم محیط بی نهایت صاحب اثر !...من متاثر از آتشناکی عشقم و این دلنوشته ها تنها شراره است ، همین !...در پرتو این شراره ها شاید بتوان شب را شکافت و زیبایی جنگل را دید !...جنگلی که در تاریکی و سکوت ،وهم آلود و هراسناک می نماید !... به مدد حرارت مهربان این آتش ، شاید بتوان پای کرخت شده از سرما را تکانی داد و راهی شد !...به کجا ؟!... خوب معلوم است دیگر !...به سمت چشمان درخشان او که ستاره قطبی این آسمان طوفان زده است !...
راه را گم نکنی عزیز ! ...
دوم اینکه : می خواهم نوشتن راجع به کتابها را مجددا شروع کنم . پست بعدی اگر خدا بخواهد اختصاص دارد به کتاب « عشق در گذرگاه های شب زده » از خانم مهری بهفر . این کتاب به نقد عاشقانه های معاصر می پردازد که اثری تحلیلی و در خور است . منتظر نظر دوستانی هستم که این کتاب را خوانده اند .در ضمن علاوه بر نظر اجمالی بر این کتاب ، نگاهی دقیق تر به شعر «کوچه» فریدون مشیری ، که در این کتاب مورد نقد قرار گرفته است ، خواهم داشت . اگر نظری در آن باب هم دارید استفاده خواهم کرد .
سوم اینکه : امروز شعری از حسین تقلیلی شاعر جوان همشهری ام برایتان برگزیده ام که به گمانم اثری قابل بحث است. خوشحال می شویم نظر شما را هم بخوانیم و بیاموزیم ...
وقتی دوباره رفت سرِ بیت ِ آخرش،
تابوت شد تمام غزل در برابرش
شاعر دهان گشود وصیت کند ولی
تابوت بسته شد و غزل مرد درسرش
حتی کسی نگفت که غسلش دهید بعد،
حتی کسی نخواند نمازی به پیکرش
" یک دست جام باده و یک دست زلف یار"
شاعر نشست مثل جسد توی دفترش
دستی بلند کرد و سرِ شعر را برید
یک بیت شعر پوچ آوانگارد زد سرش
یک بیت با ردیف Can I love you نوشت
آنقدر ابلهانه که کردند مسخرش
دست از جهان کشید و غزل خواند و پر گرفت
دستی به دفترش زد و با دست دیگرش،
روی درِ سفالی تابوت خود نوشت:
شاعر از ابتدای غزل مرد در پرش
شاعر در ابتدای غزل تیر خورده بود
دستی از ابتدای غزل کرد پرپرش...
***************************
اول و میانه و آخر دفترتان سرشار از کلمه العشق باد !
سیامک

