October 14, 2004 1:02 AM
چهارشنبه - 22 مهر 1383
سلام
اول اینکه:....
چشمان تو دو کولی وحشی اند که در غروب بارانی جنگلهای شمال ،عطر آتش و دود را در مشام سرمازده ام جاری می کنند . ...دو کولی شاد که پیچان پیچان ، رقصان رقصان ، شال بر کمر می بندند و روسری می چرخانند تا زمین به مدد پای کوبی شان ، بهار را به یاد داشته باشد در این سرازیری پاییز !... آواز کولیانه شان را فریاد می کنند در گوش شب تا به هزار نغمه نی و آوای دوتار، دل شاعر عشاق به یاد شعر بیافتد و قلم به دست بگیرد و واژه ها را به رقص دعوت کند بر صفحه سپید کاغذ !...
چشمان تو دو کولی وحشیند که زیر طاقی ابروانت به نظاره ماه ایستاده اند ... و من به خورشید نگاه می کنم و به دو کولی وحشی که در خورشید خانه دارند !....
دوم اینکه : وعده کرده بودم که این بار به بحث کتاب باز گردم و نگاهی داشته باشیم بر « عشق در گذرگاههای شب زده - نقدی بر عاشقانه های معاصر » نوشته خانم مهری بهفر .
(نکته قابل ذکر اینکه کلیه نوشته های داخل گیومه از کتاب مورد بحث و الباقی حواشی حقیر می باشد )
این کتاب در واقع در زمره نقدهای تحلیلی ست . به عبارت دیگر بیش از آنکه فرم و تکنیک و پیچش های زبانی و مواردی از این دست مورد نظر باشد ، به درون مایه شعر ونیز اندیشه و حتی ذهنیت شاعر که در پساپشت شعر جای گرفته است می پردازد . متاسفانه حضور نقد تحلیلی در ادبیات ایران بسیار کم رنگ است و دغدغه های فرمی و دعواهای تکنیکی - که گاه بسیار پوچ و بی معنا می نمایند - حضوری فعالتر و پر سر و صداتر دارد . شاید دلیل این امر این باشد که مخاطب - منتقد ، بی حوصله تر - و شاید جتی متاسفانه بی مایه تر ! - از آن است که نقد تحلیلی حرضه کند . در نتیجه با خطکشهای جبری فرم به سراغ اثری می رود که اصولا فرا روی از همه خطوط است ! ...در نتیجه نقد امروز ایران چیزی می شود در مایه های شیر بی یال و دم اشکمی که تنها نعره کشیدنهای گاه به گاه - آن هم بر سر آهوان تازه رسیده ! - و یا زوزه کشیدنهای چاپلوسانه و روبه منشانه - برای گرگان باران دیده ! - را بلد است !
در این هیاهوی بسیار برای هیچ ، گهگاه آثاری در زمینه نقد تحلیلی علاوه براینکه کورسوی امیدی را برای شاعر - مخاطب اهل اندیشه فراهم می آورند ، سبب می شوند که در زمینه نقد سره از ناسره بازشناخته شود و لذتهای نقد حقیقی و متفکرانه مشام جان را بنوازد .
در حقیقت نقد تحلیلی ، حاصل چالش میان ذهن مخاطب- ناقد متفکر با درونمایه و اندیشگی شعر- شاعر است . در نتیجه یک نقد تحلیل هیچگاه پایان کار و یک حکم قطعی نیست چرا که برآمده از دو ماهیت کاملا متغیر است : ذهنیت مخاطب و خود شعر . از آنجا که شعر به خصوص ، شعرهای نمادین و چند بعدی ، دارای ماهیتی سیال و تطور یابنده هستند و علاوه بر این حالتی لایه لایه دارند و نیز با توجه به اینکه هر مخاطبی با ذهنیت و در نتیجه زاویه دیدی متفاوت به شعر می نگرد ، در نتیجه گونه گونگی نقدهای تحلیلی بر یک اثر مشخص پدید می آید که این خود علاوه بر ایجاد جذابیت به درک بهتر شعر خواهد انجامید .
بی شک انجام این نوع نقد نیاز به آشنایی مناسب با ادبیات کلاسیک و روز ایران و جهان ، شناخت نمادها و اسطوره ها ، شناخت مکاتب ادبی و نیز آشنایی نسبی با روانشناسی ، جامعه شناسی و مواردی از این دست دارد .
به نظر من به جز بزرگانی چون جلال ستاری که مجموعه آثار دلپذیرش به خصوص در زمینه تحلیل و نمادگشایی داستانهای مشهور کهن چون سلیمان و بلقیس ، شیخ صنعان ، اصحاب کهف ، یونس و ماهی ، هلوییز و آبلار و ... بسیار خواندنی و برجسته و مورد تعمق است ، کمتر محقق- نقادی به این رشته جذاب و البته بسیار مفید رو نشان داده است.
« عشق در گذرگاههای شب زده » تلاشی ست برای نگاهی تحلیلی به ادبیات غنایی معاصر از دریچه ذهنیت عاشقانه 9 شاعر برجسته ای که از لحاظ اندیشگی و البته تکنیک بیشترین تاثیر را به زعم نویسنده بر شعر معاصر داشته اند : نیما ، شاملو ، بهبهانی ، مشیری ، اخوان ، فروغ ، سهراب ، ابتهاج ، شفیعی کدکنی .
برای بررسی این کتاب تصمیم دارم که پا به پای نویسنده نگاهی به هر یک از این شاعران بیاندازم . در این گذار هر آنجا که با تحلیل نویسنده موافقم تنها به ذکر نظر او بسنده می کنم و هر آنجا که دریافتی دیگرگونه از شعر و دهنیت شاعر داشته باشم ذیل نظر نویسنده به آن خواهم پرداخت .
**
نیما
خانم بهفر در آغاز بررسی عاشقانه های نیما به یک نکته مهم در مورد تفاوت عمده دیدگاه تغزلی کلاسیک و دیدگاه نیما می پردازد :
« در شعر عاشقانه کلاسیک - در تصویر کلی اش - معشوق واقعی یا آرمانی مورد ستایش و پرستش قرار می گیرد ؛ همه هستی در وجود او خلاصه وهمگرا می شود ، سراسر گیتی نشانه ای از وجود بی همتای معشوق پنداشته می شود و شاعر با دیدگاهی یگانه انگارانه به معشوق و هستی خلاصه شده در وجود وی می نگرد و معشوق خویش را برتر ، فراتر و تاج سر هستی می داند .... اما در شعر نیما انسان ، طبیعت و معشوق چون مثلثی به نظر می رسند که هر ضلع ، ضرورت عشق ورزی به اضلاع دیگر را ایجاب می کند.به عبارت دیگر نیما با دیدگاهی تکثرگرا به هستی می نگرد ، جز جز هستی را مجزای از هم باور دارد و صمیمانه به آن عشق می ورزد ... »
این نکته به نظر من نکته جالب و قابل تاملی ست . اگر از مقوله عرفان در شعر کلاسیک نیز بگذریم ، می توان رد پای این برتری های معشوق نسبت به مظاهر طبیعی را در بسیاری از اشعار سراغ کرد و چنانکه بیشتر هم سخن خواهیم گفت ؛ نیما رویه ای جدا را در ذهنیت غنایی اش پیش می گیرد.
در ادامه نویسنده به سیر تکاملی در ذهنیت تغزلی و هنر شاعری نیما اشاره می کند و می گوید :« در عاشقانه های نیما ، به ویژه عاشقانه های آغازین وی ،گرایش به رمانتیسم نمایان است .در ایجاد فضاهای عاشقانه ، در وصف وضعیت عاشق و شرح عشق و فراق و معشوق ، گونه ای رمانتیسم پر سوز و گداز و گاه بسیار سطحی دیده می شود ، رمانتیسم همه گیری که از دهه سی تا پمجاه کم و بیش شاعران را مبتلا ساخت و باید ریشه های آن را در تاثیرپذیری از منظومه های عاشقانه و ادبیات رمانتیک فرانسه پی جست . به هر صورت با گذشت زمان و فزونی تجربه زندگی و شاعری ، نیما از آن گونه رمانتیسم تا اندازه بسیاری رهید ، به گونه ای که در شعر (عود) و ( شباهنگام) ، نشانه های این سطح از رمانتیسم به حداقل خود می رسد ...»و سپس در جایی دیگر می نویسد : « افسانه، مانیفست شعر عاشقانه نیما و همچنین آغازگر ذهنیت تازه و نوینی در شعر معاصر فارسی ست .»
نکته جالب توجه در این نوشتار تاکید نویسنده بر این معنی است که رمانتیسم گونه ای از عاشقانه نویسی ست و اصولا عاشقانه نویسی همواره مترادف با رمانتیسم نیست ! ...از سوی دیگر رمانتیسم هم مثل همه گونه های ادبی نمونه سطحی و سخیف دارد ونمونه های متعالی نیز ! ... در ادامه می بینیم که همین رمانتیسم چگونه در برخی از اشعار پسین نیما راه اوج را می پیماید....
نویسنده با اشاره ای ظریف چنین می گوید : « نیما در شعر افسانه نقشی نو از ذهنیت عاشقانه بن افکند و یگانگی تجزیه ناپذیر وجود انسان را برای نخستین بار در گستره تغزل پیش کشید ، عشق را به کل هستی معشوق ؛ نه جسم یا جان وی به تنهایی ، که توامان به هر دوی جداناپذیر آن دو معطوف کرد و جسم را عین جان و بالعکس سرود . »
برای درک این مفهوم باید به یاد آورد که ذهنیت غنایی ادبیات فارسی را می توان در دوره های تاریخی با نگاه پررنگتر به جسم و حتی اروتیسم در آثار سده 5و6 هجری و در مقابل توجه مطلق به جان (و نهایتا عرفان ) در دهه7و 8و9 به وضوح دید . برای نمونه می توان به بخشهایی از گنجه نظامی و حتی غزلیات سعدی در مقابل غزلیات حافظ و مولانا و جامی و برخی دیگر از اشعار خود سعدی اشاره کرد و به نظر حقیر سعدی حلفه اتصال این دو نوع نگاه تغزلی ست .
در ادمه نویسنده اشاره می کند که : « در ادبیات کلاسیک نه دست یافتن به وصال معشوق که خود عشق فی نفسه هدف وانموده می شود ، خود عشق مورد تقدیس و تجلیل قرار می گیرد ....نیما در شعر افسانه ، از گفت و گویی که بین عاشق و افسانه ترتیب می دهد ، این موضوع را رندانه رد می کند ...
کس نچیند گلی که نبوید
عشق بی حظ و حاصل ، خیالی ست
...»
نکته دیگری که نویسنده بر آن تکیه می کند عنصر گفتگوست : « یکی دیگر از تازگی های عاشقانه های نیما همچون (افسانه)، (پی دار و چوپان )و (در فروبند) و ...ایجاد بستره ا یی مناسب برای گفت و گوی دوسویه عاشق /شاعر و معشوق است »
و در ادامه اشاره می کند که این علاوه بر «آزادی شعر در برگزیدن جامه ای متناسب با ذات و گوهره اش » بدان علت است که : « نیما بر درک و پذیرش حضور دیگری در اشعارش پای کی فشرد و در آن به جای نفی سنتی حضور دیگری ، درک حضور ، هستی و ارزش دیگری را تجربه می کند ...»
این نکته نیز در حقیقت تقابلی با ذهنیت کلاسیک است که معمولا شاعر به شکل گوینده وصف حالات معشوق را می کند و تمام !...و در حقیقت معشوق تنها موصوف است و بس و در موقعیتی انفعالی نسبت به شاعر/عاشق قرار می گیرد .
نویسنده می گوید :« ذهنیت موجود در بخش وسیعی از شعر عاشقانه کلاسیک که از گونه ای خودمداری و خوداندیشی تاریخی آکنده است - جدا از مسائل مربوط به شکل و وزن عروضی - اصولا بیانی خویش تصویر و گفتی یکسویه را می طلبد و ترتیب می دهد ، نه گفتگویی دو سویه... »
اما ماجرای این تحول ذهنیت به همین جا ختم نمی شود :نیما با عاشقانه هایش به خصوص با افسانه ،« تصویری ویژه و نامکرر و نا همانند با معشوق شناخته شده شعر فارسی پیش روی خواننده طرح می زند... »
در تغزل کلاسیک «همه معشوقها ؛ شهد لب و لعل لب و نرگس چشم و ناوک مژگان ؛ سروقد و یاسمن پیکر و ...هستند . »
حال آنکه نیما از تصاویری دیگرگون سود می برد : « گریه های شبانه ... سیاه مهیب شرربار... گلعذاری با گیسوانی چون معما ... گردبادی مشوش ... آواره آسمانی... دروغی دلاویز... غمی سخت زیبا ... »
نویسنده در ادامه با اشاره به سیر تحول عاشقانگی نیما در اشعارش با اشاره به شعر( قصه پریده رنگ) و پس از آن (پی دار و چوپان) و سرانجام (شباهنگام) چنین می نگارد :
« نیما در آغاز با تبعیت از اندیشه ایی متعارف عش ق را گونه ای درد و رنج و محنت می پنداشت که شاعر / عاشق در موقعیتی تراژیک بنابر (هامارتیای ) خود بدان گرفتار می آید .به عبارت دیگر عشق در مبتلا کردن عاشق ، آگاه و هوشیار و حتی برای نیل به مقصد فریبکار و دغلباز است و عاشق ، نا آگاه و معصوم با خطای تراژیک به بازی عشق دچار می شود .»
توضیحی کوچک در اینجا ضروریست . هامارتیا (hamartia ) به معنی لغزشی فاحش است که به سقوط یک قهرمان یا اسطوره تراژیک می انجامد، مثل به پشت سر نگاه کردن اورفه در اسطوره های یونان و یا مثلا عدم توجه رستم به بازوبند سهراب و ...
برگردیم به کتاب !... نویسنده در ادامه می نگارد : « در شعرهای پسین نیما ، عشق...جای به زن می سپارد و این زن است که شاعر را به عشق مبتلا می کند » ...چنانکه در نهایت در (شباهنگام ) این کنش مندی زنانه به اوج می رسد که : « نیلوفر ( زن ) کنش کندانه سرو کوهی (شاعر) را به دام عشق افکنده و وی را کنش پذیر عشق خود ساخته است »
نویسنده در آخرین بخش مقاله اش در باب نیما با اشاره به عشق نیما به طبیعت می گوید « این عشق در شعر او از ایستایی ابراز مهر فراتر رفته ، و به ایجاد رابطه ایی بی واسطه و درونی با طبیعت و یگانگی با آن رسیده است ...»
*************************
خوب ! ..نه تنها به مشیری و کوچه نرسیدیم که به نظر می رسد این رشته سر دراز دارد !... از آنجا که هدف من از طرح این کتاب نه نقد که بیشتر معرفی ونامل در کناب و تبادل نظر است بهتر می بینم که قسمت اول را به همین جا ختم کنم و نه به دام اطاله کلام بیافتم و نه بریدن سخن ! ...باقی باشد برای نوبت بعد ! ....
**********
عاشقانه هایتان قریاد هماره شادی باد !
سیامک

