October 26, 2004 11:30 PM
سه شنبه -5 آبان 1383
اول اینکه : ...
برایش نوشته بودم : ...از قديم و نديم گفتن هر دری تخته ای داره و هر ستاره ای ستاره همزادی !...همه دنيا دست به دست هم می دن و در به تخته می رسه و ستاره به ستاره ! ... و هر ستاره ای تا ستاره خودش رو پيدا نکنه هی زجر می کشه و صبر می کنه و آب می شه ! ... خيلی وقتا ستاره های جفت هم به هم نمی رسن !...می دونی چرا ؟!... گاهی وقتا يه ابر لعنتی از خدا بی خبر نمی دونم از کدوم جهنم دره ای در می آد و ستاره ها همديگه رو گم می کنن !...بعضی وقتا ستاره حواسش می ره به جنغولک بازيای يه ستاره پرتی که اصلا هيچ ربطی بهش نداره ( گیرم که ستاره است ولی نه ستاره اون ! ) ...خلاصه همین باعث می شه ستاره اش رو گم کنه !....بعضی وقتا هم یه ستاره بازیگوش حواسش می ره به یه کرم شب تاب که نه جنم ستاره شدن رو داره نه مال این حرفاست ! ...در نتیجه باز هم ستاره بیچاره جفتش گم می شه و معطل می مونه ! ... وبعضی وقتا هم هست که یه ستاره ای دلش رو به یه خیال یه خواب یه ستاره ای که به گندگی ماه باشه ، می سپره و همه شبهای دنیا رو دوره می کنه برای دیدن اون و همیشه ستاره جفت خودش رو بی توجه نادیده می گیره ! .... بعضی وقتای دیگه هم هست که از همه بدتر و موذیانه تر و موریانه تره ! ... بعضی وقتا ستاره ها به نور یه ستاره جفت که از بد حادثه خيلی هم جفت بوده اما يه هويی نفتش تموم شده و افتاده رو زمين ، برای هميشه دلباخته می مونن !...غافل از اينکه ستاره جفت فقط يکی نيست گرچه يکی اش برای شادی تموم زندگی بسه !...حلاصه ! من دلم برای اون ستاره تنها می سوزه که بعضی ستاره ها بعضی وقتا به واسطه خيلی چيزا نمی بیننشون يا می بينن و روشون و بر می گردونن و دنيای ستاره ها می شه شب ديجور !... قصه ما به سر نرسيد چون کلاغ بیچاره هنوز به خونه اش نرسیده !...
حالا برای ستاره ای می نویسم که تو باشی : ... ستاره باید ستاره باشد ! ...یک جورهایی که حتی روی ماه را کم کند ! ...آخر می دانی ؟!... ماه برای سرهم کردن مهتاب نقره ای اش محتاج خورشیدی ست که هر چند نیست اما هست ! ... ماهتاب خود ماه نیست !...چیزی عارضی ست از یک دنیای دیگر !...از یک جای دیگر !...ماه از کیسه خلیفه می بخشد !...می فهمی ؟!... اما ستاره ای که تو باشی راهنمای مسافری هستی که من ام ! ...نورت ذاتی ست !...مال مال خودت ! ... نه محتاج یکی خورشید !... من تو را دوست دارم چون ستاره ای هستی که آبروی ماه و خورشیدی !...همین !
دوم اینکه : تاخیر این بار زیاد تقصیر من نیست !... نمی دانم چرا در خط اینترنت شمال کشور مشکل ایجاد شده بود و اصولا من سایت خودم را نمی دیدم !... اما امروز اوضاع مثل اینکه درست شده است و در نتیجه در خدمت دوستانم ...
سوم اینکه :این شعرها را خیلی دوست دارم ...شما هم ببینید ....
چهارم اینکه : این غزل تقدیم به تو و رقص مهربانی در چشمهایت ...
گیج رقص تو
درست روی همین مصرع نخست برقص !
تو ریتم این غزلی ، پس بیا درست برقص !
هزار نامه سرخ از لبان خود بفرست (1)
بیا و پشت به صندوق زرد پست برقص !
ورق بزن ، ادبیات غرب و شرق تویی
نگاه حافظ و گوته به ساق توست ! برقص !
تو شور کردی عشقی ، شراب شیرازی
و روح سبز تو همزاد روح موست ...برقص !
به جستجوی زمانی که می رود از دست (2)
به پا به پایی هر واژه پروست برقص !
به دف بکوب و بچرخان شلال گیسو را
و تا سه تار تنش را ز غم نشست، برقص !
در این زمانه بیگانه وار طاعونی (3)
ببین که خواهش حتی خود کاموست : برقص !
تو شانس آخر این نسلهای نومیدی
نشستن تو شکست امید نوست ...برقص !...
*
بفهم ! کل جهان توی این غزل گیجند !
حواسشان به تو و گامهای توست ، به رقص !
(1) از پس فراقی طولانی / آنگاه که می بوسمت / احساس می کنم که نامه ای شتابزده را / به صندوق پست سرخی افکنده ام (نزار قبانی )
(2) به جستجوی زمان از دست رفته از مارسل پروست
(3) بیگانه و طاعون دو اثر از آلبر کامو
***************************
رقصی چنین میانه میدان برایتان آرزومندم...تا باد چنین بادا !
سیامک

