شاعرانه ها
 

November 5, 2004 3:47 PM 

جمعه- 15 آبان1383

 

سلام
اول اینکه : ...
...پاییز شمال خیلی شبیه بهار است ! ... مور مور تنت توی هوای خنک ، بازی باد با پیراهن تو ، رقص روسری ات در امتداد لرزش شاخه های چنارهای بلند ، آفتاب خجول دم ظهر که از لابه لای ابرها و برگها و برگها و ابرها چشمک می زند و رنگ به رنگ می شود ...و تو که دستادست من از روی برگهای تکیده و بر زمین ریخته اندوه می گذری و شادی را پا به پای من می رقصی تا امید، در دسترسترین میوه درخت عشق باشد !...
پاییز شمال عطر و بوی خوبی دارد !...عین بهار !

دوم اینکه : امروز می خواهم به ادامه بحث کتاب خانم مهری بهفر با عنوان « عشق در گذرگاه های شب زده » بپردازم تنها یک تذکر دوباره که تمامی مطالب داخل گیومه یا عین متن کتاب و یا تلخیص شده آن هستند و غیر از آن نظرات حقیر است ....
**
مقاله دوم کتاب به شاملو می پردازد و نگرش غنایی این شاعر بزرگ را مورد بحث قرار می دهد .
در آغاز نویسنده به تقسیم بندی درون مایه های غنایی شعر پارسی از آغاز تا کنون می پردازد که : «عاشقانه سرایی ناب ( از دوران شهید بلخی و انوری تا نقطه اوجی به نام سعدی و نهایتا وحشی و کلیم و شهریار و رهی را در بر می گیرد . سپس عاشقانه سرایی عرفانی که سنایی و عطار و مولانا و نهایتا با نلفیقی با دسته پیشین حافظ و خواجو و صائب و بیدل و ... را در بر گرفت . و نهایتا عاشقانه سرایی جدید که در نوعی سطحی تر توللی و ابتهاج و مشیری و با نگاهی عمیق تر عاشقانه های نیما و شاملو و فروغ و آتشی و خویی و ... را در بر می گیرد .»
من به شخصه با این تقسیم بندی موافقم . البته مختاری در کتاب صد سال عاشقانه طی مقاله ای بسیار زیبا که حدود 200 صفحه است با ظرافت بسیار تفاوتهای این جریانهای تغزلی را از لحاظ نگرش و اندیشگی تحلیل کرده است .البته باید به یاد داشت که عملا این تقسیم بندی و تقدم و تاخر به هیچوجه نمایشگر برتری یک دسته بر دسته دیگر نیست بلکه بیشتر ناظر به تفاوتهای اندیشگی عاشقانه است . البته از خلال همین تفاوتهاست که در می یابیم چرا من نوعی مثلا به حافظ تمایلم بیشتر است تا به سنائی . چرا که احتمالا نزدیکی ذهنیت عاشقانه من نوعی به حافظ بیشتر از سنایی ست و ...
و اما شاملو :
«در عاشقانه ها [ ی کلاسیک ] ، اجتماع یا رکن و پایه ی دلمشغولی های شاعر نیست و یا هست ولی خط قرمز ضخیمی میان گرایشهای اجتماعی و عواطف و احساس های عاشقانه شاعر قرار گرفته است ... و از این روست که در شعرهای عاشقانه ، شاعر به هنگام مغازله با معشوق ، با وصف صفات او ، از دغدغه اجتماع و دنیای برون تهی و آسوده است و تنها به خلوتگه بی اغیار و حس درونی خصوصی خویشتن می اندیشد و از هر گونه اندیشی بیرونی و اجتماعی آزاد است ... عاشقانه سرایان با گریز زدن به مسائلی چون زهد ریایی و تزویر و تظاهر از مرکز شعر عاشقانه می گریزند و پس از گشت و گذاری دوباره به وادی مغازله بر می گردند .در این رفت و آمد پرداختن به مسائل عاشقانه و اجتماعی هم زمان و هم آمیز نیست »
این نکته به نظر من هم قابل انکار نیست . در اجتماعی ترین شعرهای تغزلی کلاسیک ما ، حافظ از همین نگرش تبعیت می کند . در حقیقت ، ذهنیت اندرونی و بیرونی خانه ، در تغزل ما هم حکمفرماست .
البته اگر نخواهیم خیلی فمینیستی به قضیه نگاه کنیم می شود این گونه نیز تحلیل کرد که عشق در حقیقت نوعی آسودگی و رها شدگی ست از غیر . به گفته دیگر ، حریم عشق مجالی برای دوباره نفس کشیدن است!...و آلودن این محیط به فضای عفن آلود بیرون شاید چندان منطقی نباشد . چنانکه حتی در عرصه رفتاری نیز گمانم عقیده جمعی بر این است که مشکلات بیرون از خانه را نباید به داخل خانه تسری داد !...در واقع اینجا اصلا بحث زن ومرد و حضور زن در خانه و مرد در بیرون از خانه مطرح نیست !...بحث این است که این دو در هر شرایطی وقتی زیر چتری عاشقانه کنار هم باشند ، از غیر فارغ خواهند بود ! اما :
« در میان صفوف به هم فشرده عاشقانه سرایان پارسی ، در درازای زمانی هزار و اند سال ، نگرشی از گونه دیگر و با جان مایه ای دیگرگون دیده می شود که در آن عشق و اجتماع همچون تار و پود در هم تنیده و گسست ناپذیرند ....عاشقانه های شاملو به گونه ی مثلث شاعر ، معشوق ، اجتماع شکل پذیرفته و در سراسر تغزل های وی ، تکاپویی پیوسته در یگانگی با معشوق ، اجتماع و در نهایت همه انسانها دیده می شود ....در این تغزلها ، شاملو برای نخستین بار از سکر و مستی وصل می هراسد و از آن که عشق ورزی برایش پناهگاه ایمنی زا و عافیت بخش و آسایش مند شود ، نه پر پرواز و پویش و بالش ، بر خویش می لرزد :
همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست »
شک نیست که این هم آمیزی امری کاملا درونی شده است . در حقیقت شاملو این آمیختگی را از آغاز تا پایان در شعرهایش به نمایش می گذارد چنانکه یکی از تلخترین اشعاراجتماعیش نام (عاشقانه) بر خویش دارد ! :
بیتوته کوتاهی ست جهان
در فاصله گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی بر می آید
و روز
شرمساری جبران ناپذیری ست .
آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی ...
نکته جالبی که خانم بهفر به آن اشاره می کنند این است که : « شاملو چون نمی تواند از ژرفای روان و عاطفه اش اجتماع را بزداید حتا در زبان و در محتوای عاشقانه هایش نیز ، عشق فردی از عشق به اجتماع و آرمان جدا نیست . ... او معشوق را چنین می نگرد و می نگارد :
نگاهت
شکست ستمگری ست
پس شکست شب است...»
علت این امر به نظر من هم این است که : « شاملو جر معدود شاعرانی ست که با شعرش زیسته و شعر او آینه وار ، زندگی او را نمودار است و از این رو شعر او ، چون خطوطی پیاپی، زندگی او را به توالی زمانی نشانگر است... »
اما غیر از این تفاوت بزرگ دیگری را هم می شود دید :
« شاملو نه از درد هجر و فراق و سنگدلی معشوق که از درد و دردمندی انسانی که اوست و انسانی که دوست می دارد و می خواهد و آرمانی که باور دارد ، چنین می سراید :
آن سوی ستاره من انسانی را می خواهم
انسانی که مرا بگزیند
انسانی که من او را بگزینم
انسانی که به دست های من نگاه کند
انسانی که به دست هایش نگاه کنم
انسانی در کنار من
تا به دست های انسان ها نگاه کنیم
انسانی در کنارم ، آیینه ای در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگریم ...
اما در غزلهای کلاسیک ، معشوق انسانی برتر و بلندجایگاه است و عاشق ، انسانی فروتر و ، غلام ، چاکر و گدای آستان است وقابل تشبیه به مگس ، سگ و ...
تو خواهی آستین افشان و خواهی موی در هم کش
مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی
(سعدی)
فدای جان تو گر جان من طمع داری
غلام حلقه به گوش آن کند که فرمایند
(سعدی)
... »
به عبارت دیگر عشق در نگرش عاشقانه بامداد ، رابطه دو انسان برابر است . عاشقانی که در عین حال معشوق نیز هستند . یعنی دوسویگی رابطه بسیار مورد تاکید است . به عبارت دیگر در ذهنیت عاشقانه کلاسیک « روابط شاعرو معشوق را نه تکاپویی دو سویه برای یگانگی و پیوستگی ، که مناسبات قدرت تعیین می کند . معشوق ، زیبارو ، خواستنی و بی اعتنا به عشق و فاقد عواطف در نتیجه قدرتمند است و دست شاعر کوتاه از برخورداری او... » در واقع ، ما در این نگرش نه تنها با دوسویگی طرف نیستیم بلکه اصولا خود ارتباط هم مفهومی جالب دارد : « ....رابطه با معشوق در عدم ارتباط است »!
اما « در شعر عاشقانه شاملو ، به جای مناسبات قدرت ، رابطه برقرار شده ، رابطه ای دوسویه و متقابل ... [و] معشوق در عاشقانه های شاملو نه فرا انسان است و نه انسان فراتر ....:
دستانت آشتی ست
و دوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
آن دست ها
بیش از آن که گیرنده باشد
بخشنده است ...
...معشوق در این تغزلها نه در جایگاه محتوم معشوقگی ، که خود عاشق است :
امیدی
پاکی ، ایمانی
زنی
که نان و رختش را
در این قربانگاه بی عدالت
برخی محکومی می کند که منم »
اما تفاوت به همبن جا ختم نمی شود .چنانکه نویسنده کتاب هم می نگارد :« در عاشقانه های شاملو ، لذت پیوستگی جسمی انکار نشده است »، به گمان من نوع پرداخت اروتیک این دسته اشعار نیز بسیار شایان توجه است . به عبارت دیگر ، شاعر به هیچ وجه نه از لحاظ زبانی و نه از لحاظ معنا در دامان ابتذال و ادبیات پورنوگرافیک - بر خلاف بسیاری از جوانان مدعی شعرهای مدرن و پست مدرن کنونی ! - نغلتیده است . به گمان من بند آغازین آیدا در آینه هم چگونگی و هم چرایی این سخن را بیان می کند :
لبان ات
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان بدل می کند
که جان دار غارنشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان در آید...
و درست به همین دلیل است که آنگاه که می سراید :
هنگام آن است که دندانهای تو را
در بوسه ای طولانی
چون شیری گرم
بنوشم...
ما به واسطه نوع چینش و انتخاب کلمات و در واقع پرداخت صحیح ، بیشتر به تصویر شیر گرم و اطمینان و لذت و پناه بخشی آن جلب می شویم تا معنای شهوتناک بوسه طولانی ! ...در حقیقت بوسه معطوف به دندان شده است نه به لب ! ... این نوع پرداخت ، بیانگر ذهنیت عاشقانه شاعر است . دیدگاهی که تنانه نیست اما تنانگی هم دارد!
*
اما بخش دوم مقاله شاملو در کتاب خانم مهری بهفر به نقدی فمینیستی اختصاص دارد . نویسنده می نگارد : در عاشقانه های شاملو به همان وضوح و روشنی که معشوق را زن می یابیم ... یاران و همسنگران و شهیدان و عاصیان که با شاعر در مبارزات اجتماعی و سیاسی همرایند ، مرد تصویر می شوند و کنش معشوق/ زن ، در ادمه نقش سنتی خویش تنها به پس پشت ذهنیت شاعر ، به درهم شکستن رگبارها و برفها ، طوفان وآفتاب آتش بیز به تحمل و صبر مجدود می شود نه مبارزه ای دوشادوش شاعر .... واین تفاوت در تنها در القای ضعف و ناتوانی زن در عرصه اجتماع معنا می شود...»
به نظرمن اساس این سخن دارای ایرادی ست. ان هم اینکه شاعر آیینه اجتماع است و شرایطی که شاملو در آن می نگارد و می سراید ، درست همین گونه است ! ...تعداد زنان فعال سیاسی دهه 30 و 40 - آن هایی که نه به عنوان یک سمپات بلکه به عنوان یک حضور اندیشه مند در صحنه بودند - چند نفر بود ؟! ...آیا می شود در چنین شرایطی از حضور پایاپای ، آن هم در شعری واقع گرا چون شعر شاملو ، سخن به میان آورد ؟!
از سوی دیگر مثالهای مطرح شده توسط نویسنده برای اثبات این سخن به نظر من ایراداتی دارد :
« روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
... این روز آرمانی تنها روزی ست که هر انسان برای انسان دیگر نه دوست نه همنوع و یار که برادری ست »
به نظر من ، بدیهی ست که مفهوم برادری در اینجا ناظر به مردانگی نیست !...برادری مفهومی از یک رابطه عمیق دوجانبه و مهرمندانه است ...مثل اینکه بگوییم در فرقه برادران سن فراسیسکن ، هیچ زنی حضور ندارد !! و یا :
« و رسم راه و کینه جویی شان چندان دور از مردی
و مردمی بود
که لعنت ابلیس را
بر می انگیخت
(آیدا در آینه )

راست بدان گونه
که عامی مردی
شهیدی
تا آسمان بر او نماز برد
... شاعر به صراحت انسان را مرد بر می شمارد و مردی و مردمی را نه در محور همنشینی که از اساس جانشین یکدیگر می پندارد ...»
باز هم به نظر من مفهوم مردی در شعر اول کاملا ناظر بر جوانمردی ست نه ذکور بودن ! ...و در شعر دوم که از کتاب ابراهیم در اتش است سخن از یک مرد است ، ابراهیمی برای امروز ! ...وجود کاراکتر مرد در محوریت یک شعر آیا شعر را ضد زن می کند ؟!
بدین سان وقتی نویسنده معتقد است که : «... شعر اجتماعی او عرصه ایی ست متشکل از کلادیوس های و برادران اوفیلیا های بی دست و پا » دلیل می آورد که : « چرا که رایج ترین نشانه مردانه بودن کلام ، فرض مذکر بودن مطلب است . یعنی مردنگاری انسان عام ، از راه حذف زن شکل می گیرد . آن جا که منظور زن باشد باید گفت زن ، جز آن معنای کلام مرد می ماند :
یاران من
بیایید
با دردهایتان
بار دردتان را
در زخم قلب من بتکانید ...»
به نظر من ، چنین ذهنیتی بیش از آنکه به شاعر برگردد به مخاطب ارجاع دارد . مخاطبی که گمان می برد هر جا زن طرف خطاب است نام زن خواهد آمد ، گرفتار ذهنیتی مردمدارانه است !...در نتیجه سبب می شود که شعری چنان را ، که در بالا اشاره شد، مردمدارانه و خالی از زن ببیند ! ... من گمان می کنم که ذهنیت فمینیستی لااقل در ایران دچار همین ایراد عمده است که مبنا را بر حضور مردمداری و ظلم به زن می گذارد و با عینک مردستیزی به سراغ پدیده ها می رود ...علت این امر نیز به نظر من رسوب تفکرات مردمدارانه در عمق ذهنیت طرفداران فمینیسم است .
جایی دیگر نویسنده اشاره می کند : «... به فاصله هزار و اندی سال از فردوسی توسی و صرف نظر از همه تحولات اجتماعی که نقش زن را در دنیای معاصر تحول بخشیده است ، زنان را به دوران همین بس هنر می داند که :
مردانی زاده اید که نوشته اند بر چوبی دار
یادگارها
و ...
و تاریخ بزرگ آینده را با امید
در بطن کوچک خود پرورده اید
شما که پرورده اید فتح را
در زهدان شکست
زنانی که تنها فتحشان ، پروراندن مردان است در زهدان شکست. این گونه همانندسازی و ااستعاره و نمادپردازی ها با بهره گیری از تداعی مردنگرانه و زن کهترانه جامعه ، که فتح را استعاره از مرد و شکست را با زهدان همانند ساخته از مردگرایی های درونی و صریح شاملو ست ...»
باز هم به نظر من نگاه بدبینانه اینجا نیز به چشم می خورد . نگاه اسطوره ای به زن و قدرت زایندگی اش به عنوان یک قدرت خدایی و آفرینندگی و حتی نوعی معجزه ، در تمام فرهنگها و اسطوره هایشان به شکل ایزدبانوها مورد تقدیس قرار گرفته است . در حقیقت اینجا سخن از این نیست که این تنها هنر است بلکه بیان این واقعیت است که این هنریست که تنها شما دارید و نه دیگری ! ...تنها زن است که توان آفرینش پیروزی را از شکست دارد به یمن آفرینندگی اش ! ..لااقل من در این سخن ، ذره ای تحقیر نمی بینم!
و یا در ادامه نویسنده آورده است : « در فضای چنین ذهنیتی ست که اهرمنان کتاب خوار ، در ژرفای تحقیر و ناچیزانگاری و وهین شاعر ، مادربزرگان نرینه نمای خویش اند . چرا که نرینگی و نرینه نمایی ، در ساخت ذهنی پندارها و باور های شاملو فی نفسه ارزشمند . گرانسنگ است و اهرمنان کتابخوار از فرط حقارت و خردی ، پستی و پلشتی ، مادربزرگان نرینه نمایند :
بگذار از ما
نشانه ی زندگی
هم زباله ای باد که بر کوچه می افکنیم
تا از گزند اهرمنان کتاب خوار
- که مادربزرگان نرینه نمای خویشند -
در امان مان باد ...»
مادربزرگان نرینه نما به نظر من زشتی و پلشتی اش نه در مادر بزرگ بودن که در نرینه نمایی ست ! ... در حقیقت زنانی که ظاهری نرینه دارند به همان اندازه موجب اشمئزازند که مردانی که ظاهر مادینه دارند !! ... به عبارت دیگر صحبت از زنی و مردی نیست ...صحبت از این است که هر چیزی به جای خود و با خصوصیات خود نیکوست !... زنی که به هیاتی مردی در آید و بالعکس از خویش تهی شده است !... و این از خویش تهی شدگی و نمایش نا واقع ، چیزی ست که پلشتی و تحقیر را ایجاد می کند ... و اتفاقا متاسفانه چیزی که در بسیاری از نحله های روشنفکری و فمینیسیت ما تبلیغ می شود ایجاد زنی مردانه است ! ...زنی شبیه به مردان و تا دوشادوش مرد باشد ! ....من در عمق این سخن تحقیری واضح را به زن می بینم ... موافق نیستید ؟!
در پایان، ذکر این نکته ضروری است که هدف از نگارش بخش انتهایی این مقاله ، دفاع از شاملو نیست که اصولا او به دفاع چون منی نیاز ندارد و شعر هر شاعری مدافع اصلی اوست، و حتی هدف از آن رد یا تایید فزضیهء خانم بهفر در مردمدار بودن ذهنیت شاملو نیز نیست. چرا که ایشان هم از این رد و تایید بی نیاز میباشند. بلکه هدف تنها این است که چالشی برای دلایل و مثالهای ایشان طرح کنم و نتیجه بگیرم که به نظر من این دلایل و مثالها برای اثبات آن فرضیه متقن و کافی نیست.
******
سخن خیلی به درازا کشید !! ... اما موفق شدم بحث شاملو را از کتاب زیبای خانم مهری بهفر « عشق در گذرگاههای شب زده » به پایان برسانم . باقی اش بماند برای فرصت بعد ...منتظر نظرات شما هستم.
شاد باشید در پناه عشق آتشگون لیلی !
سیامک


 

لينک‌دونی

 

دلگرمي يا سرگرمي؟ : این مطلب روزنامه همشهری را هر که نخواند چیزهای زیادی را از دست داده است !...آن قدر چرند و ÷ند و حرف بی ربط درباره عشق زده شده است که آدم از دیدن چنین مطلب سرشاری ذوق می کند ...مانده ام با تمام هجمه ای که این مقاله بر بنیان تفکرات محافظه کارانه دارد چگونه به چاپ رسیده است !! ... به هر حال این مقاله بسیار زیبا و تحلیلی خانم مهشید سلیمانی را بخوانید و فکر کنید و لذت ببرید ....


سيگار را به عشق تو كبريت مي‌كشم : بعضی وقتها در هزار کتاب و مقاله ریز ودرشت یا اصلا در ذهن خودت هزار صغری کبری می چینی که شعر خوب یعنی این وآن و فلان وبهمان !...تصویر خوب ، کشف بزرگ ، موسیقی مناسب، استحکام فرم و هارمونی واژگان و ... هزار جور چیز دیگر ! ...بعد ناگهان یک شعر غافلگیرت می کند !...یعنی همان کاری را می کند که باید ! ...این غزل کم نظیر را از محمد رضا حاج رستم بیگلو بخوانید !...من می گویم وقتی حسی قوی با پرداختی هوشمندانه همراه شود به هیچ تکنیک وتاکتیک پیچیده ای نیاز نیست !...شعر خودش عین آبشار روی سرت می ریزد و سیلش تو را با خود می برد ...عین همین شعر با همه سادگی حیرت آور و البته وحشی اش !...با تشکر از آب و کاشی عزیز ...


همان كبوتر شكاك پر، كه دل دل كرد/
مرا ميان زمـيـــن و كلاغها ول كرد
: غزل مثنوی فرهاد صفریان خواندن دارد ....اصولا غزل مثنوی همیشه جوششی و زیباست ...


خانه پر بود، پر از شهوت شب بیداری : یک غزل بسیار زیبا از حسین میررکنی. درنغلتیدن به وادی شعار و حفظ شاعرانگی در اکثر لحظات شعر ، مهمترین ویژگی این غزل عاصی ست ...


احمد و آیدا : این را ببینید ...


ماجراي يك كليك: ابن محمود وبلاگستان بسیار زیبا می نویسد ..طنز گزنده او در کنار آگاهی اش بر ظرایف ادبی و نیز آشنایی عمیق اش با روح ادبیات و البته وقت وسیع (!) و احاطه اش بر کلیه اتفاقات ادبی روز مجموعه ای را فراهم می آورد که «طنز ادبی» عنوانی شایسته و بایسته برای آن است ...وبلاگ ابن محمود را دریابید ..


تو کلانشهر ِ دل من/ تو شدی شرکتِ واحد : مهدي استاد محمد هم طنزي درخشان دارد و هم قدرت كم نظيري در پردازش شعر طنز...اين همه در كنار تسلط خوب او بر ادبيات كلاسيك و نيز ظرافت اش در بيان تصاوير و به خصوص نكته پردازي هاي اروتيك اش - كه ملاحت دارد اما وقاحت نه !- سبب شده است كه شعرهاي طنزش جزء بهترين نمونه هاي اين دست آثار در سالهاي اخير باشد ...به نظر من مي شود اين شعرها را با شعرهاي طنز زرويي نصر آباد مقايسه كرد ... اين شعر را البته با تتمه اش ! ، و نيز اين يكي را بخوانيد تا با من هم عقيده شويد ...


مصطفي مستور : سايت شخصي مصطفي مستور خيلي پر و پيمان و كامل است ... تقدهاي نوشته شده بر كتابهاي نويسنده و شعرهاي جديد او وگوشه هايي از آثارش و كلي مطلب ديگر ...طراحي سايت هم البته چشمگير است ...


تمرین ظهر گاه رژه... تشنه... بیقرار ! : اميد نقوي اين بار غزل-يا بهتر بگويم غزلواره اي - نوشته است كه بسيار حسي ست ...بايد سربازي گذرانده باشي و آن عكس - گمانم 01 - را بالاي غزل ببيني و بعد حس شعر را تمام و كمال درك كني ! ...شعر خوب و رواني ست ...


خبري درباره « بر تابي از ترانه» در ايسنا : « بر تابي از ترانه» هنوز منتظر مجوز انتشار است ، چنان كه همه ما اعم از مترجم اصلي اثر سركار خانم پورشيري ، ناشر و كليه دوستاني كه براي كتاب زحمت كشيده اند و نگارنده كه كمترين سهم را داشته ام ...


لوگو


بانوی نازنين من



موسيقی


صدای زمينه وبلاگ مربوط به اين مطلب است .... لطفا كليك كنيد

آدرس پست الکترونیک من

sbahramparvar@yahoo.com

کتاب من

عطر تند نارنج

جستجو



آرشيو

توضيح واضحات

نقل مطلب از اين وبلاگ با ذكر منبع يا ارائه لينك بلامانع است. هر گونه استفاده انتشاراتی يا موسيقيايی از اشعار منوط به كسب اجازه از نويسنده می‌باشد. لينك‌های اين صفحه به معنای تاييد كليه مطالب طرح شده در آنها نيست.

لينک‌ها

7sang Persian E-zine

آدمك - مرتضي قاسمي
آركاداش - غلامرضا خسروشاهي
اتاق203 - امير مرزبان
اتاق عمل- جليل آهنگر نژاد
ادیپوس-کاوه بهبهانی
اسپريچو - سيد علي مير افضلي
اشعار نازبانو- نازبانو
الفباي باران - وحيد اميري
اندوه
اندوه مهربان - مريم رزاقي
اينجا مركز جهان است - سعيد اميري
باران اسيدي - فرامرز حجازي
برو دارمت - امير قافله
به تو تكيه مي زنم - نيما عابد
بي سرزمين تر از باد - حسن عليشيري
پشت ديوارها - راضيه ايماني
تشنه تر از سراب - زينب چوقادي
ترانه بانو
ترنم مردي از كوير - مسلم فدايي
چريك - هادي مهري خوانساري
چوپان - حسن قريبي
چهار فصل ناتمام - محسن اشتياقي
چه وير - مجموعه شعر ايلام
خانه عروسك
خون ...خامه - هاني
دختر فاطي خانوم - فاطمه فروغيان
دوزخ - روح الله ساريجلو
رابعه - محبوبه ابراهيمي
رقص در سلول انفرادی - یغما گلرویی
ريوار - ژيلا رضايتي
زخم نوشته ها - مهرداد امين هراتي
ساده دل - رامين خرسندي
ساحل بي دريا - كودك
سارا شعر - محمدخسین بهرامیان
ستاره صبح - زهره
سنگچين - سعيد بيابانكي
سوشيانت - پوريا سوري
شعر روز - ضيا قاسمي
صداي سخن عشق - حسين شكربيگي
طلوع نسل سبز -
عقده هاي تا هميشه بسته در گلو - غزل كريمي
غزل امروز - ابراهيم اسماعيلي و دوستان
غزل امروز افغانستان-آتش
غزلسرا- محمد صالح دروند
غزل معاصر - فرهاد صفريان
فاصله ها
فرخار - سيد رضا محمدي
فرزند آتش - تيرداد
فرشته ها هم عاشق مي شوند - زهرا باقري شاد
فرهنگستان
قاصدك سوخته - احسان پرسا
کبوتر و یاس - سیما
كتيبه زخم - مرتضي پاريزي
کرگدن - محسن باقرلو
گلاره و نارنج طلا - گلاره
ماه مانا-آرش ثابتي
مژگان بانو
مسيح
مفهوم سبز خشكساليها - رضا كرمي
منار آشنایی- محمود رضا نوربخش
نگاه كن چگونه مي نويسمت - مريم افضلي
نگاه - زینت نور
نوا
نبروانا - فاطمه حق ورديان
واران - جليل صفربيگي
هبوط - سهيل فرامرزي
هذيون- رضا
هزار اسم قلم خورده - مهدي فرجي
يك جرعه غزل - نغمه مستشارنظامي
يمگان - سيد ضيا قاسمي

بلاگ رولینگ


Powered by
Movable Type 2.63