November 25, 2004 8:23 PM
پنجشنبه - 5 آذر 1383
سلام
اول اینکه :...
...امروز یک جمله قشنگ می گفت امیر : پنجره ها باید برای پرکشیدن باشند نه سر کشیدن ! ... همین یک جمله به نظر من تمام مشکلات عاشقانه دنیا را حل می کند!... اگر پنجره ، پنجره باشد نه دیوار...اگر پنجره را بتوانی بگشایی نه اینکه بی هیچ امیدی تنها سر بر شیشه بکوبی و سر خود را پریشان کنی و یا اینکه یادت برود که شیشه های برخی پنجره ها آن قدر با قاب دستمال های فریب برق افتاده اند که رهایی و پرواز را به دروغ جار می زنند ... اگر یادت باشد که برای پریدن ، پرلازم است نه هزار جور زلم زیمبوی بی مصرف ! ... اگر یادت باشد که وقتی هم پر داشتی و هم پنجره ، پنجره بود و گشوده ، نشستن بر لبه آن و سرک کشیدن و آه کشیدن و غرلسرایی های سوزناک ، احمقانه ترین کار ممکن است ... آن وقت تمام زخمها به شفا می رسند !
گشوده ترین پنجره مهربانی ! ... قسم به تو، که پرواز هم در آسمان دستان تو معنا می گیرد !....
دوم اینکه : در ادامه بحثمان راجع به کتاب خانم مهری بهفر با عنوان « عشق در گذرگاههای شب زده » ، که به نقد ذهنیت عاشقانه شاعران معاصر می پردازد ، به سیمین بهبهانی و عاشقانه هایش می رسیم . و تذکر همیشه که نوشته های داخل گیومه نقل شده از کتاب است ...
*
نویسنده در دو بخش آثار سیمین را به نقد نشسته است : یکی نقد ذهنیت غنایی و دیگر نقد زن نگرانه این ذهنیت .
خانم بهفر می نویسند : « زنان غزلسرای ایرانی اگر چه با سرودن غزل ، تعریف سنتی مردانه ی غزل را نسخ کردند و معنای غزل را از محدوده ی کنشگرانه ی جنسیتی خاص توسعه بخشیدند اما آثارشان در این حد توقف داشت و آنان - از جمله سیمین در بیشتر شعرهایش - بنیان مناسبات مردانه را در بستر غزل دگرگون نکردند و از منظر و زاویه دید مردانه و ناگزیر از ذهن و زبان مردانه شعر سرودند »
این سخن بی شک درست به نظر می رسد . نگاهی به تاریخ ادبیات زنانه ایران و آثار غزلسرایان زن نشان می دهد که هیچ تفاوتی در چهره معشوق این شاعران با شاعران مرد دیده نمی شود !! ....به عبارت دیگر همان صنم خوش بر و روی ماه وش سیمین تن !...در حقیقت علت عدم تغییر چهره معشوق این است که شیوه بیان عشق و نوازش عاشقانه و اصولا نوع نگاه ، نگاهی مردانه است .یعنی اینکه شاعر زن نمی توانست با بیان زنانه اش و از جایگاه یک زن در غزلش به دیدار معشوق برود و مغازله کند . این نوع نگاه در دفتر «رد پا»ی سیمین بهبهانی نیز به شهادت بسیاری از آثارش دیده می شود :
گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند
کوتاه پیش قد بت من کشیده اند
زین پاره دل چه ماند که مژگان بلندها
چندین پی رفوش به سوزن کشیده اند ...
به عبارت دیگر « نگاه و نگرشی خلاقانه به ذهنیت غنایی و تعریف شاعران پیشین نسبت به عشق و عشق ورزی و معشوق ندارد و تجربه ایی تازه از جایگاه جنسیت شاعر و از خاستگاه زمانه اش در این عاشقانه ها متجلی نیست . وی نه تنها به نگرش مردانه ی حاکم منتقد و معترض نیست بلکه آن را در درونه ی غزلش بازتولید می کند »....در حقیقت حتی آنجا که زن بودن شاعر از میان تصویرهای آشکار می شود مانند شعر « من چون شراب ناب به مینای روزگار / مستی ده و لطیف و فرح بخش و خوشگوار //... » باز هم می بینیم که : « زن خود را برابر با دلپسند و دلخواسته ی مرد ؛ آن چنان که او خواستار است ، می بیند و روایت می کند ...»
اما در مجموعه «مرمر» به گفته نویسنده تغییرهایی دیده می شود :
« چون درخت فروردین ، پر شکوفه شد جانم
دامنی زگل دارم ، بر چه کس بیافشانم ؟
...
پرنیان مهتابم ، در خموشی شبها
همچو کوه پا بر جا ، سر بنه به دامانم
...
از این غزل صدای نوی زنی جویای عشق و دوستداری و خواستار واسپاری خویش شنوده می شود . درست است که در میانه این غزل از منظر نگاه و خواهش مردانه ، زن راوی شعر وصف می شود اما آن خواست دامن پر از گل و شکوفه های جان را به دست نسیم سپردن ، یعنی واسپردن تن و جان خویش به دست عشق ، از ژرفای طبیعی زنانه برخاسته است ...»
این روال در « رستاخیز» پخته تر می شود : « همچنین انگار درون شد جریان هوایی تازه تا اندازه ای غبار کهنگی را از ذهن و زبان و تصاویر سیمین زدوده و این نشان می دهد سیمین در تلاش ده ساله اش ناکامیاب نبوده است . در این غزلها می توان رویش آن اعتراض زنانه به هستی سامانه مردسالار ، فرهنگ و عرف و سنت مردمدارانه را دید که به گونه ایی موتبف وار در غزلهای گونه گون این مجموعه تکرار می شود :
ز شهر بند سکوتم سر رهایی نیست
که پیش خفته مجال سخن سرایی نیست
ز هیس هیس لبان شما توان دانست
که خلق را به فغان من آشنایی نیست
...»
نکته بعد این است که :« سیمین اگر چه اندکی دیر اما سرانجام به ناروایی و ناراستی آرمان شهزاده زری پوش با اسب بال بر دوش رسیده است ...
شهزاده زری پوش با اسب بال بر دوش
سر بر زند ز مشرق ، پا در رکاب گیرد
در کارها از این سان ، کردم حساب و دیدم
پیوسته اشتباهم ، در این حساب گیرد ...»
اما مجموعه «خطی ز سرعت و از آتش» :«... همان روابط غالبا یکسویه ، مناسبات قدرت و سیستم ناز و نیار سنتی میان شاعر و معشوق شکل می گیرد ...[و] آغاز گونه ایی اسف و افسوس سیمین از زوال جوانی و زیبایی پدیدار است :
کو آن شکوه جوانی ، وان نازکانه سراپا
در خوش تراشی و تردی ، چون ساقه های بهاری ...
اما عشق برای سیمین مضمونی نیست که از آن در هیچ شرایطی دست بشوید و پیری و زوال و جوانی بتواند آن را مغلوب کند ، به هر جال سیمین تسلیم ناپذیر ، زیبایی زوال یافته را در عشق پیری باز می یابد :
عشق آمد چنین سرخ آه با آن که دیراست
سرخ گل رسته در برف راستی دلپذیر است ...»
اما در «دشت ارژن» کولی واره ها هوایی تازه اند : « کولی واره های سیمین از بسیاری جهات دارای ویژگی و برجستگی خاصی هستند . نخست انکه به باور نگارنده ، در برابر ساقی زن- مرد غزل کلاسیک ، چهره کاراکتر تازه ، متفاوت و زن ساخته و زن آفرینی در غزل تدارک می بیند . دیگر آن که در کولی واره ها سیمین کوشیده چهره ی زن بی سامان گسسته از سامانه مردسالار را تجسم بخشد ...»
حال این کولی چگونه است : «کولی فالگیر و پیشگوست و امیدبخش ... مادر طبیعت است و زندگی بخش ... با گامهایش دشت بیدار و با زلال نگاهش برکه سرشار می شود ... لب که از لب بگشاید کهکشان می درخشد ... کولی تنهاست و تنها گذارده شده . کولی تنهاست چون نمی خواهد به قواعد الگوهای پیش ساخته مردتحمیل گردن نهد و از اسارت دوستی و اسارت پذیری زنانه نامیده شده ، آشنایی زدایی می کند... کولی عاشق معشوقی افسانه ایست همچون خودش به نام سوار .... کولی بانگ زن به خاموشی و سکوت نشانده شده ی ایرانی ست ، او باید بخواند ، او به حرمت بودن و زیستن و به جای دخترکانی که قرنهاست اسیر دیوان افسانه هایند ، فریاد بر می کشد :
کولی! برای نمردن ، باید هلاک خموشی
یعنی به حرمت بودن ، باید ترانه بخوانی
با این حال این کولی چندچهره ی رهای بی سامان تسلیم ناپذیر به ستم و ستم ورز ، کنار درخت و همچون درخت ، به گونه ایی تسلیم مطلق عشق است که آن سوی گونه ی کبودش را به سیلی سوار می سپرد :
آن سوی چهره او ، نیلی ز سیلی تو
وین سو گرفته فراز ، یعنی: بزن که به جاست !
در برق خنجر تو ، با استواری گام
آورده سینه را پیش ، یعنی : بکش که رواست ...»
این دوگانگی به نظر من هم جالب است و هم پاسخی روشن دارد . به نظر من سیمین بهبهانی اصولا شاعری فمینیست نیست !...او گذشته از نوآوریهایش در عرصه وزن و نیز تا حدی زبان ، در عرصه ذهنیت عاشقانه و اصولا درون مایه تحولی ایجاد نمی کند به خاطر همین نیز من با این بخش از سخن خانم بهفر که او را علی رغم نظر بسیاری « نیمای غزل » نمی داند موافقم . چه کار نیما نه بلند و کوتاه کردن مصاریع که اصولا ایجاد جریانی تازه از ذهنیت و تفکر شاعرانه بود که این نکته در بسیاری از آثار سیمین بهبهانی دیده نمی شود . به نظر من همین دوگانگی مورد اشاره هوشمندانه نویسنده ، به روشنی بیان می کند که جریانات اجتماعی بر سرایش های سیمین موقر بوده اند اما این تاثیر نهادینه و درونی نبوده است و تنها در روبنای شعر خودنمایی کرده اند و انگاه که شعر تن به جوششهای درونی دل می سپرد ، ناخودآگاه شاعر در برابر آگاهی اش صف آرایی می کند !
به عبارت دیگر علی رغم اینکه شعر سیمین در پاره ای از اوقات کاملا زنانه به نظر می رسد اما : « نگاه شاعر/راوی شعر/ زن ، به درون و برون خویش ، آن هم نه از نگاه درونی شده و فردی زنی به خود ، که از زاویه دید مردانه و از منظر انگاره ی آرمانی مردان نسبت به زن و گزارش زیبایی و دلپسند بودنش ، مصداق نگاهی پالایش نیافته از چیرگی باورها و پنداره های مردمحورانه است ، بر ذهن و حس شاعر . به گونه ای که واخواست زن از خویش و از زیبایی خویشتن بر همان انگاره چیره و مسلط مرد از زن انطباق دارد و کوشایی او نیز مصروف رسیدن به جایگاه آن انگاره آرمانی ست ...»
همچنین باز هم موافقم که : « این که سیمین در غزلهایش بیشتر آینه ضمیر را رو به خویشتن نگاه داشته و به وصف برون و درون خویش نشسته ، واقعیتی انکار ناپذیر است که بسامد بالای ان در غزلهای سیمین آشکارا دیده می شود . در سراسر هفت مجموعه شعر سیمین ، معشوق بسیارکمتر از راوی شعر مورد وصف قرار گرفته است ....»
نویسنده در پایان اشاره می کند که : « سیمین بهبهانی در غزل و غزلواره هایش ، هیچگاه نه به طور کامل از سنت برید . نه کاملا خود را به آغوش نوآوری افکند..... و او همانگونه که هست می سراید و ما همان گونه که هست می خوانیمش و پاس می داریمش .»
****
گذشته از مباحثی که از مقاله کتاب در باب سیمین بهبهانی مطرح کردم ، آغاز مقاله به نگرشی فرمالیستی به کلیت غزل پرداخته است که البته پژواکش در سراسر مقاله شنیده می شود . علی رغم اینکه با تمام مطالب مطرح شده در فوق موافقم اما نمی توانم مخالفت خود را با این نقد فرمالیستی ابراز نکنم. هرچند قصد ندارم دعوای نعمتی - حیدری سپید و کلاسیک را به میان بکشم - چرا که معتقدم هیچ ارزش و البته نتیجه ای ندارد ! - اما به نظر من گذشته از این که غزل در سالیان اخیر به دست شاعرانی جوان نشان داده است که توانایی پردازش همه نوع تکنیک و اسلوب و فراروی ها را در تمامی مضامین دارد ( که البته احتمالا با توجه به تاریخ نگارش مقاله در دسترس نویسنده نبوده اند ) ، اما با نگاهی منصفانه و البته علمی می توان دریافت که قالب - حالا هر قالبی - تنها یک ظرف است و جنس محتویات و شیوه پردازش آنها و عطر و طعمش اصولا ربطی به شکل ظرف ندارد .البته می شود پذیرفت که پردازش در برخی از ظرفها سخت تر است اما مسلما غیرممکن نیست . اگر نمونه هایی برای محتویات بد یک ظرف هست نمی شود چنین نتیجه گرفت که اصولا این ظرف ، محتویات را خراب می کند !!... بی شک در چنین مواردی می توان ایراد را به پردازنده نسبت داد ...چنانکه تاریخ غزل در ایران ابیاتی از این دست دارد که با تمامی تئوریهای معاصر شعری هماهنگی دارد و سرشار از انواع تکنیکهاست :
تا دل هرزه گرد من ، رفت به چین زلف تو
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند
طنزی پست مدرن تر از این سراغ دارید ؟! ... چند معنایی تر از این چطور ؟!... والی آخر.
گمانم عرضه این قسمت از مقاله ، لااقل در این دوره که غزلهای ناب و کاملا شاعرانه کم نیست ، می توانست با سخت گیری بیشتری همراه باشد .
****
بوسه هایتان مستدام باد !
سیامک

