December 5, 2004 6:21 PM
یکشنبه - 15 آذز 1383
سلام
اول اینکه :...
باران می بارد ...سردت می شود !...بینی ات سرخ می شود و تنت مور مور ! ...دستت را می گذاری توی دست من ! ... من دست یخ کرده ات را فرو می کنم توی جیبم و باران یکجور دیگر می بارد !..یک جوری مهربان تر !...یک جوری که انگار دیگر باران نیست ...انگار اصلا باد هم نمی آید ...انگار حتی ابر هم نیست...بی خیال همه اینها !...بیین! آفتاب شده !... نه جانم ! آسمان را نمی گویم ! ... به دستهامان نگاه کن!...زادگاه خورشید اینجاست !...خورشید همیشه تاریخ از چنین جایی برخاسته !...اگر نه تا خالا همه دنیا توی قیر چسبناک مدرنیته ، لا به لای این همه نیزه و سرنیزه ، زیر دست و پای این همه توپ و تانک و هواپیمای شکاری ، خفه می شد و می رفت پی کارش !...تا آفتاب باشد ، عصر یخی نخواهد رسید ! ... گیرم که هیچ کس نفهمد و نخواهد بفهمد ! ...چراغ موشی ها برای اثبات موجودیت شان ، باید آفتاب را منکر شوند !...بگذار اینها پت پت شان را بکنند !... سر آفتاب سلامت !
دوم اینکه : مجله الکترونیکی بلوط با نگاهی به فرهنگ و ادبیات کرمانشاه به راه افتاده است ...همراهی اش کنید که ضرر نخواهید کرد ...
سوم اینکه : برای امروز دو غزل برایتان انتخاب کرده ام از جوانان هم دیار .بی شک نظرات شما هم مایه آموزش حقیر و هم این دوستان جوان خواهد بود .
غزل اول از دوست جوان همشهری ام آقای مهدی خادملو ست . مهدی متولد 63 است و ÷یش از این نیز یکی دو غزل از او را برایتان گذاشته بودم . در شعرهای او حرکتهای زبانی خوب به همراه تصویرهای بکر زیاد دیده می شود .این غزل را از او بخوانید :
دختر سلام کرد... وَ باران گرفتتان
چشمان ناز و قهوه ایِ شان گرفتتان !
رفتید و گرگ های غزل پوش بره فام
با دست های بسته به دندان گرفتتان
از آبروی سبز چمنزار و جنگل است
این برجهای آجریِ جان گرفته تان !
می خواستید پا بشوید از زمین ، ولی
دستان گرد و خاکیِ تهران گرفتتان !
...
پرواز یادتان نرود ، جان چلچله !
حالا که ، سارها ! تب انسان گرفتتان !...
[]
ترمز !... وَ لحظه لحظهء برخورد بود و بوق ...
دیدید ! ...آهِ سردِ دهستان گرفتتان !
(مهدی خادملو)
**************
اما غزل دوم از دوست جوانی ست اهل بابل و دانشجوی مدیریت دانشگاه پیام نور متولد 1360. از صادق فغانی غزل زیاد نخوانده ام اما همین تعداد محدود نشان می دهد که علاقه و استعداد خوبی در استفاده از تصویرهای نو و طنزهای پنهان دارد.علی رغم شاید کمی کم تجربگی در پرداخت ، به نظر من اکثر ابیات او در مصراع اول زمینه چینی مناسبی برای حرکت مصراع دوم دارند. به این شکل که شاعر با بیان یک تصویر آشنا و حتی گاه بسیار تکراری در مصراع اول ، آن را در مصراع دوم تغییر محتوایی داده و آشنایی زدایی می کند...این غزل را از او بخوانید :
تا ابد بغضِ منِ تبزده کال است عزیز
دیدن گریهء تمساح محال است عزیز !
تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست
قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز
پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز !
ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن
فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز !
ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده
عیب از توست !...ببین ! چشمه زلال است عزیز !
دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟!
امپراطوری تو رو به زوال است عزیز
عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز
چارفصل است دلم منتظر پاسخ توست
تف و لعنت به تو و هر چه سوال است عزیز !
(صادق فغانی)
******************
شادمانی لحظه هاتان سرشار از عطر عشق باد ... که بی عشق ، نه لحظه لحظه است ، نه عطر عطر ، نه شادی شادی !
سیامک

