January 17, 2005 7:18 PM
دوشنبه - 28 دیماه 1383
سلام
اول اینکه : ...
هی ! خورشید خانه ما ! ...بنویس روی دستان خیس پنجره نام عشق را تا زمستان پس پشتش را از یاد ببرد !... گیسوانت را با عطر بهشتی اش بده به دست باد یخزده دی ماه ، تا یادش بیاید اردیبهشتی هم هست و دلش گرم شود در این تن سردی زمهریری ! ...چشمانت را بدوز به آسمان گرگ ومیش که بین شب و روز دلدل می کند همیشه ، زیر چکمه این همه ابر ِعین سپاه ابرهه ! ، تا پرواز چلچله نگاهت یادش بیاورد داستان ابابیل را ! ... تو آخرین تیر ترکش بهاری ! ...زمستان می رود و روسیاهی به زغال می ماند ! گیرم که با برف صورتش را بزک کند و عشوه های بازاری بفروشد ! ... بهار پیروز حواهد شد در حالیکه نام تو را زمزمه می کند !... فروغ روزگار عاشقی !... من ایمان دارم به پایان فصل سرد !!...
دوم اینکه : برخی آدمها هستند که یک نسل نسبت به آنها احساس دین می کند ...برخی دیگر دو نسل برخی بیشتر ! ...من فکر می کنم اسفندیار منفردزاده کسی ست که خاطره های موسیقایی چند نسل با نام و آثار او گره خورده است ....تجلیل از چنین کسی به نظر من تجلیل از هنر و هزار خاطره زیباست ... به روزنگار او سری بزنید !
سوم اینکه : برای امروز دو غزل از دو شاعر ... توضیح اینکه هر دو غزل را از نشریه دانشجویی هفتواد سال دوم شماره سوم اریبهشت هشتاد و دو که توسط دانشجوبان دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد منتشر می شود انتخاب شده اند و به نظرم واجد نکات جالبی در زمینه حص شاعرانه و شیوه بیان و تصویرسازی هستند ، هرچند بی شک مثل هر اثر انسانی دیگر دارای ضعفهایی نیز هستند،:خوشحال می شوم نظر شما را نیز بخوانم و استفاده کنم ...
گفتگو
حمید تقی آبادی ( یامان)
« برای هادی ، آن مرد کوچک »
با چشمهای خسته که سرشار ماتم است
کم سن و سال و ساده ولی قرص و محکم است
هی داد می زند پسرک : « امتحان وزن ! »
رد می شوند مردم و ...اینجا جهنم است –
با خیل مردمی که فقط خنده می کنند
با سایه های تازه که حتما ...فراهم است –
گیلاسهای پایه بلندی که می زنند
یهنی شراب خوردنشان هم دمادم است
[]
هادی بیا !...خُ حال منیره چطوره ؟ ها ؟
« بد ، مثل قبل ...- البته اسمش که اکرم است ! –
اما ضعیف و لاغر و کم خون و ...عاشق ِ... »
عاشق به چی؟... « و عاشق گلهای مریم است !»
به به ! چه خوب ! عاشق گلهای مریم و ...
از قول من بگو که خودش مثل شبنم است
خب ، از خودت بگو ، چه خبر از غزل – مزل ؟!
چیزی نوشته ای که نگویم پر از غم است ؟
« یک بیت گفته ام وَ خدا خوب شاهد است
این بیت آخرین غزلی شد که گفتم است :
مردم ! شما که وارث برحق آدمید
آخر کدام کار شما مثل آدم است ؟! »
*********
غزلی از حسن احمدی فرد
گفتند طی شده است زمستان ، دروغ بود !
گنجشکهای مرده ! بهاران دروغ بود
از ارتفاع خشک درختان ، کلاغ ها
فریاد می کشند که باران دروغ بود
گمراه اگر شدیم به تدبیر خود شدیم
اینها که بسته ایم به شیطان دروغ بود !
یا ما نهال خرم خلقت نبوده ایم
یا وعذه های شوکت انسان دروغ بود
گردی که داشت دامن صحرا ، فرو نشست
یعنی دروغ بود سواران ، دروغ بود !
بیهوده انتظار تهمتن چه می کشید ؟!
افسانه بود رستم دستان ! ...دروغ بود !
***************
جوانانه در زیر آفتاب عالمگیر عشق ، گرم باشید و سبز ...بی خیال برف و زمستان و زمهریر !
سیامک

