January 27, 2005 9:05 PM
پنجشنبه - 8 بهمن 1383
سلام
اول اینکه : ...
...واژه واژه شعر از لبانت می چکد روی ذره ذره هوایی که نفس می کشم ! ... هزار نت نا گفته از حنجره ات به هیات هزار چکاوکِ پرکشیده، چهچهه زنان ، سکوت را به موسیقی بدل می کنند تا قلم در رقص جنون زده اش چنان کند که کاغذ به آتش کشیده شود ... دستانت ، جوجه های لرزان و لغزان غزل را چنان در بر می گیرند که شوق پرواز در دل یکایکشان چوانه می زند و کرکهای کوچکشان ،شهبال شاهینی می شود که هوای فتح آسمان را دارد ...جال اگر توانش را ندارد نه از کوتاهی تو که از کوچکی خود اوست که هیچ کس مثل نزار زیبا نمی گوید که :
شعرهای عاشقانه ام
بافته انگشتان توست
و ملیله دوزی زیبایی ات.
پس
هرگاه مردم
شعری تازه از من بخوانند
تو زا سپاس می گویند ...
...
دوم اینکه: ...سپاس به خاطر همه مهربانیهای بزرگوارانی که کوچک نوازی می کنند ...
سوم اینکه : امروز قاعدتا باید ترجمه می زدم اما دو سوغات از بندرعباس بخوانید . اولی شعری جدید و منتشر نشده از مجتبا صادقی عزیز است که به گمان من بسیار زیبا است و غزل دوم از غزلی ساده و روان از دوستی تازه یافته :
شخص سوم
این شعرِ هیچ وجه که از محو سرزده
را می نویسم از چه کسی که نیامده -
- یا رفته ، بی که باز کند لب به گفت وگو
یا مرده ، بی که گور شود طبق قاعده
این شخص سوم از همه ما غلیظ تر
عاشق شده ، مریض شده ، بعد گم شده
گاهی سکوت کرده ، خزیده در آینه
گاهی کشیده در همه شهر عربده
از گوشی و الو چه کسی آنسوی خط است
تا دیدن و ندیدن و قطع مراوده
این رفته یا نیامده ی مورد نظر
کم کم گذاشت زندگی اش را مزایده
تا این که سردرآورد از شعرهای من ...
مجتبا صادقی - مرودشت ***************
و غزل دوم :
من شنبه آمدم که ببینم تو را نشد
یکشنبه آمدم همه صف بود و جا نشد
رفتم دوشنبه نذر کنم آستانه را
آن روز هم قضا شد و نذرم ادا نشد
گفتم سه شنبه فکر تو از سر به در کنم
زالوصفت خیال تو از من جدا نشد
اما چهارشنبه دگر هیچ کس نبود
تا از دلم بگویم و اینکه چرا نشد
چون پنجشنبه شد به مزارم سری بزن
بر سنگ من بخوان که چرا عقده وانشد
جمعه تو هم کنار منی! شک در این نکن !
دردی که جز به خاک مزارم دوا نشد !
عبدالنبی زارع – ارسنجان
****************
واقعیت تان سرشار از حقیقت عشق باد !
سیامک

