March 6, 2005 8:57 PM
یکشنبه - 16 اسفند 1383
سلام
اول اینکه:…
...توی قطار که می نشینی یاد گذر زمان می افتی !... صدای لالایی وار ترن ، می بردت به آغوش هزار خاطره دیریاب ! ... یاد گیسوان تو می افتم که حالا روی تخت روبه رویی دراز کشیده ای و موهایت زیر روسری سرخت دلدل می کنند برای رهایی ... گیسوانت توی باد می پیچد و قطار سوت می کشد !... یاد چشمانت می افتم ، آن دو شبانه بی سکوت ، که موسیقی ساحرانه شب را از گلوگاه هزار نگاه عاشقانه در گوش جهان فریاد می کنند ...چشمان خفته ات شب را به اسارت کشیده اند تا من در این نیمه های شب ، سپیده هزار آرزو را روی سپیدی پلک هایت مرور کنم و ...قطار هی سوت بکشد و هی سوت بکشد و پر بگیرد از روی هر چه ریل و شبیه یک نت گمشده که از حنجره یک چکاوک شب خوان چکیده است ، تا خودخود خورشید اوج بگیرد و آفتاب را در آغوش بفشارد ... قطار می رود و تو خفته ای و من لا به لای لالایی ترن به تو نگاه می کنم و یاد شعر قیصر می افتم :
در خوابهای کودکی ام
هر شب طنین سوت قطاری
از ایستگاه می گذرد
دنباله قطار
انگار هیچگاه به پایان نمی رسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش
تنها تویی که دست تکان می دهی
آنگاه
در چارچوب پنجره ها
شب شعله می کشد
با دود گیسوان تو در باد
در امتداد راه مه آلود
در دود ...
دود ...
دود ....
( گلها همه آفتابگردانند – دکنر قیصر امین پور )
....
دوم اینکه: حسین تقلیلی عزیز با غزل « در پرنده نیست » منتخب دوم جشنواره شعر دانشحویی در اصفهان شده اند . شعر را یک بار دیگر بخوانید و لذت ببرید .
سوم اینکه : یک ویژه نامه خوب از بوتیمار عزیز درباره سید محمد علی رضازاده شاعر و غزلسرای مطرح مازندران که تاثیرش لااقل بر غزل جوان استان غیرقابل انکار است . بخوانید شعرهای و او ونظر چند تن از صاحب نظران شعر را .
چهارم اینکه : برای امروز دو شعر از دو شاعر جوان . ابتدا غزلی از خانم طیبه حسین زاده که از نشریه دانشجویی هفتواد ، نشریه دانشکده لدبیات و علوم انسانی دانشگاه مشهد ، شماره 3 اردیبهشت 82 انتخاب کرده ام :
فنجان ته کشیده مرا سر کشید، بعد
تقدیر تا دهانه فنجان رسید ، بعد
تصویر عاشقانه یک مرد خسته را
روی زمختی کف دستم کشید ، بعد
از مرگ خواست تا که کمی دورتر شود
گیرم که داد زندگی ام را امید ، بعد ؟!
بعدش تویی و حادثه هایی که می رسند
یک اتفاق کهنه و رخت سفید ، بعد
فریاد کودکی که تو را دور می کند
از شعرهای زخمی . سرخ و سپید ، بعد ...
[]
مادر بزرگ ! آخر قصه چه می شود ؟!
هر بار مانده است و شما گفته اید : بعد !...
« طیبه حسین زاده »
و شعر دوم شعری سپید است از یک همکار قدیمی در نشریه ای دانشجویی که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش ...خانم مریم صناعت داستان نویسی تواناست که شعرهایی محکم نیز می سراید ....البته الان مدتهاست که از ایشان بی اطلاعم و مسلما این روزها به مدد استعداد شایان توجه اش به خصوص در امر نگارش داستان پیشرفتهای زیادی داشته است ...اما هم برای آشنایی شما با شیوه شعری ایشان که آمیخته ای از حسهای برنده و طوفانی در کنار موسیقی تند کلمات به کار گرفته شده و نیز تصاویر بریده بریده و سریع است ،و نیز به این خاطر که شخصا این شعر را علی رغم اندک کاستیهای اش در پرداخت دوست دارم ، ترجیح دادم که این اثر را بخوانید ...:
انگشتان التهاب
انگشتان گیج
انگشتانی که در سطر سطر تار و پودهای عاریه
حرام می شوند
و در جاده های مشجر ملون
سقوط می کنند
انگشتان ساده مظلوم
که همیشه سمت سایه سار شمسه
- این خورشید دائم کسوف – را
نشانه می گیرند
و دلشان
برای اضطراب سبزواژه های سجاده ای می گیرد
انگشتانی که می لرزند
انگشتانی که می لرزانند
چهارچوب قوافی هندسی ِ
اسلیمی های وزین مشابه را
که دور تک تک شاخه های خشکیده آن پیچیده اند
انگشتانی که ریشه دارند
و از نوک ریش ریش شان
رج رج حروف
همراه هزار بیت ختایی رنگ
فوران می کند
انگشتان سواد
انگشتانی که می دوند
می فهمند ، می بافند ، گره می زنند
و در ترنج انفجارهایی که هزاران لچک
با نقش انگشتان خونین می آفرینند
هلاک می شوند
انگشتان عشق
انگشتان رنج
انگشتان چشمانی که پیوسته بالا را می نگرند
انگشتان سدایی که می نالد :
« هرگز به آنجا نخواهم رسید ! »
انگشتان کسی که
پای دار می میرد !
« مریم صناعت »
*******************
در گستره هزار هزار آفتاب عاشقانه ، سبز باشید و سبز برویید و سبز بمانید !
سیامک

