March 17, 2005 4:51 PM
پنجشنبه - 27 اسفند 1383
سلام
اول اینکه : ...
...می دانی ؟! ...عشق یعنی غمشادی ! ...یک جورهایی قلقلکی که اشک توی چشمانت جمع می کند ! ...شاید هم نه !...چون مثل قلقلک آزارنده نیست ! ...یک جور نوازش با شمشیر !! ...نه این هم نشد ! ...راستش را بخواهی اصلا نمی شود که بشود ! ...یعنی در واقع قرار هم نیست که بشود ! ...دنیای علی و معلولیِ منطقی دودوتاچهارتایِ بیرونی ربطی به دنیای متضاد عاشقانهء بی حساب ِ درونی ندارد ! ...نه اینکه منطق نداشته باشد ! ...نه ! ...منطق خودش را دارد : منطق متضاد ! ...در این دنیا اجتماع نقیضین نه تنها محال نیست که اتفاقا لازم هم هست ! ... مثل همین دلدل دل ِ عاشق در میانه غم و شادی ! ... غمشادی عاشقانه اصلا ربطی به این ندارد که ظاهر بیرونی عشق ، وصل است یا فراق ! ...هیچ ربطی به این ندارد که تمام دنیا دارد در لبخند تو قهقهه می زند یا در غم تو زار زار می گرید !... دنیای بیرون تضاد تو را نمی فهمد !...تقصیری هم ندارد !...عاشق نیست بیچاره !! ... او نمی فهمد در اوج قله های شادی می توان گوشه چشمی تر کرد و گریست و یا اینکه بر فراز اقیانوسهای اشک ، می شود هزار کاکایی شادی را به لبخندی نگریست ! ...حل کردن این معادله برای دنیای فارغ از عشق غیر ممکن است ... اما حقیقت ، کاری به راه حلها و رد و اثباتها ندارد ! ... حقیقت مثل آفتاب می درخشد و یارای نادیده انگاشتنش نیست ! ... حتی در درخشان ترین آفتابها هم ، سایه شکل خواهد گرفت ! ...و این اصلا ربطی به میزان درخشش خورشید ندارد ! ...بیشتر محصول عوامل بیرونی ست : درختی ...سنگی ... دیواری ... و یا حتی شاخه گلی ! ... و درست در همین سایه هاست که دلت برای خورشید تنگ می شود ! ...شاید این سایه ها به اندازه پلک بر هم زدنی هم به طول نیانجامند اما دل دوستدارِ آفتاب می فهمد که هر ثانیه دوری از خورشید یعنی از دست رفتن هزار هزار ذره نور ! .... و اینجاست که من می گویم که حتی در میان دو بوسه ، هزار هزار بوسه نشکفته بر خاک می ریزند که می شود به حالشان دریغ خورد ! ....و همین دریغ است که غم عاشقانه را شکل می دهد درست وسط آفتاب شادمانی عاشقانه ! ...و درست همین جاست که تو می شوی تنها بهانه غمشادی من !
....
دوم اینکه : سال نو را پیشاپیش به همه دوستان تبریک می گویم . یادمان باشد که آمدن بهار خیلی هم مهم نیست ! ...مهم این است که بهاری باشیم و بهاری بمانیم ! ... چنین باد همیشه و هماره !
سوم اینکه : مژده !!!!!!!!!!!! ..... مزده !!!!!!!!!!!!!!!!...آخرین خبر !!!!!!!!!!!!!!!!!! ....هفت سنگ سری جدید خود را آغاز کرد !! ... شماره اول دور جدید انتشار 7 سنگ را با ترتیبی جدید ببینید .... ویپه نامه این شماره مربوط به ترانه است که به گمانم کار خوبی شده ...حتما ببینید !
سوم اینکه : یک غزل تقدیم به تو ، خودم و شبهای کشیکم !!
عطر نارنج
انداخته توی کوچه، شب باز بادی به غبغب
شاعر شبیه خودش نیست، روح است، روحی معذب!
تصویرهای معوج در ذهن او می نشیند
آیینه های مقعر، آیینه های محدب!
مجموع آب است و آتش، تقسیم "من" بر دو پاره
یک نیمه لبخند آیین، یک نیمه اندوه مشرب!
خط می زند، می نویسد، دستی که معلوم هم نیست
شاید که ابلیس باشد یا جبرییل مقرب!
...
تو نیستی، می تراود شب از ترکهای دیوار
چک چک نه باران که عقرب می ریزد از سقف امشب
روی تنم پاکشانند، سرد و لزج، چندش آور
هی نیش می آید و نیش، هی سوختن در تب و تب
هذیانِ من می شود شعر، شعری پر از خون و آتش
شعری که خالی شد از تو، پر می شود از چه؟!... عقرب؟!
بهشهر عقرب ندارد، اینجا فقط عطر نارنج
از بیتها می چکد بر دنیای ذهن مخاطب!
شاعر! غزل را برقصان!... این عشق دف می زند، دف!
سرشار کن نی لبک را با بوسه هایی لبالب!
انگشتها را قلم کن! کاغذ بکن پیرهن را!
وقتی جنون می نویسد، پس می شود خون مرکب!
عشق تو شادیست شاعر!... شور و شکوه و شکوفه
بر سقف هر بیت باید باران ببارد مرتب!
تا کودکان ترانه، تعطیل را بر نتابند
بی جمعه شنبه بیایند، با او و بی او به مکتب!
...
بارانِ چه؟!... ابرکم کو؟!... این مشق امروزمان است
باران نیامد، نیامد!... هی! بچه های مودب!
سقفی که باران چشیده، بی بارش آرام دارد؟!
بنویس هر بوسه داغی است!... بنویس!... نه!... لُب مطلب:
دریای دوری عمیق است!... حالا چه یک دم، چه یک عمر
آبی که از سر گذشته، حالا چه صد شب، چه یک شب!
***********************
بهار میهمان لبخندهای بهاری تان !
سیامک

