April 17, 2005 12:05 AM
یکشنبه - 28 فروردین 1384
اول اینکه : ...
بهار دیگر حسابی سفره دلش را پهن کرده است ! ... سرشاخه های درختان نارنج ، سفید شده است و عطر بهار پای دیوارهای باغ همسایه آدم را مست می کند ! ... دلت می خواهد دوره بیافتی توی شهر و داد بزنی : من هنوز هنوز هنوز عاشق تو هستم ! ...درست مثل نادر ! ... تو ناگزیرترین عشق بی گریزی ، دلبند ! ...خود نادر هم این را می داند و خودش را می رند به کوچه علی چپ و می گوید : عشق به وطن ضرورت است ...عشق به دیگری حادثه ! ... من می گویم : تو معجون حادثه های ضروری هستی ، بانو ! ...بی ضرورت تو ، زندگی معنایی نداشت !... مگر نه ؟!...
دوم اینکه : هفت سنگ کماکان دارد به روز می شود با هفته نامه هایی حسابی !! ...در این شماره شعرهایی از گروس عبدالملکیان را می توانید بخوانید و با صدای شاعر بشنوید ...تمام شعرها از کتاب جدید اوست و البته بسیار خواندنی و قابل تامل ....بخوانید و و یشنوید و لذت ببرید ...
سوم اینکه : ویژه نامه بوتیمار برای حسین تقلیلی را حتما بخوانید ...البته اگر تا الان نخوانده اید !
چهارم اینکه : جلیل صفربیگی مهربان کتاب هیچ را منتشر کرده است که مشتمل بر حدود پنجاه رباعی ناب است ...بی هیچ نعارفی باید گفت که «هیچ» مجموعه ای از همه رباعی های ناب جلیل است و برتر از هر دو کتاب ماضی اش به نظر من .... حسین شکربیگی عزیز نیز مجموعه ای از آثارش را با نام « نیمی از صورتت را عاشقم »منتشر کرده است که به گمان من در برگیرنده شعرهایی بسیار زیباست . شعرهای شکربیگی مجموعه ای از صداقت و صمیمیت در کنار حرکتهای تکنیکی در خدمت محتواست که از شعر معجونی دلپذیر می سازد نه لابیرنتهای گیج کننده بی انتها ! ...خواندن هر دو مجموعه به شدت توصیه می شود !
پنجم اینکه : امروز شعری را می زنم از شاعری جوان و شناخته شده . سید محمدعلی رضازاده شاعریست که شاید بیش از هر شاعر جوان همروزگارمان به شعر خود شبیه است ...شاعر به همان زلالیست که شعرهایش ...اما حکایت این شعر چیز دیگریست ...مثنوی پنجره ها خیلی طولانی ست اما بسیار هم زیباست ...شعر آرام آرام شروع می شود پا می گیرد و بعد از ده دوازده بیت ناگهان سیل می شود ! ... مثنوی پنجره ها یک دلسروده است ...دلسروده ای پر از جنون و مستی ...همانقدر عاشقانه که اجتماعی و همانقدر زمینی که آسمانی ....دوست دارم این شعر را بلند بخوانید ...بی شک هر اثر هنری ضعفهایی دارد ...این مثنوی نیز مال سالها پیش است ...خود من این کار را در یک شب شعر دانشگاه با دکلمه شورآفرین سید شنیدم حدود 8 یا 9 سال پیش ! ... لذا بی شک خود سید نیز شاید همین الان برخی از ابیاتش را نپسندد اما آنچه مهم است این اثر چنان یکدست است و عاطفه و اندیشه ای چنان غنی دارد که دو سه بیتِ شاید کمی لنگان را به همراه سیل پرخروش خود آن چنان می برد که تنها خاطره ای دلنشین ، عمیق و دلچسب از شعر باقی می ماند ... این شعر طولانی بود و تایپ کردنش سخت ! اما به گمان من حیف بود که در عرصه این دنیای مجازی حضور نداشته باشد ...
« مثنوی پنجره ها »
سید محمد علی رضا زاده
مثنوی باز تو و درد دل خونی من
پاک شرمنده ام ای باعث مجنونی من
مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن
مئنوی قهر مکن ، چند بغل حرف یزن
شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت
مثنوی ناز مکن ، ناز مرا خواهد کشت
مثنوی جان ! به کجا می برد این خواب مرا
که جدا کرده از اندیشه مهتاب مرا
نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند
دو درخت ان طرف باغ مرا دار زدند
دو درخت ان طرف سایه دلتنگی من
گریه می کرد کسی در حرم سنگی من
مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی
از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی
دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست
عشق سزمایه تفسیر گناه من و توست
دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید
دوستان پنجره باز است ، نفس بفرستید
کوچه در سیطره سایهء تبریزی هاست
روی قندیل دلم پچ پچِ پاییزی هاست
فرصت سبز تماشاست ، بخاری بکنید
ماه و مرداب مهیا شده ، کاری بکنید !
مردم گم شده در خویش تکانی بخورید
از سر سفره ایمان زده نانی بخورید
سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد
خویش را در نفسِ درد صدا باید زد
دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند
سفره بازست ولی نان مرا دزدیدند
جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم
بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم
دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود
در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود
خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند
خوره ها چنگ زنان ، روح مرا می خوردند
درد ، خوُراک دلم بود ؛ نمی دانستم
آسمان ، چاک دلم بود ؛ نمی دانستم
شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد
باز ابلیس سخن گفت ، هبوطی رخ داد
شاخه ای نور به دستم بده تا سیر شوم
پُر نمانده است که من نیز زمینگیر شوم
پُر نمانده است که از پنجره پرتاب شوم
پُر نمانده است شبی ساقی مهتاب شوم
آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست
مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود
بنویسید که باران به خیابان برخورد
بنویسید که مردی به زمستان برخورد
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود
بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید
بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت
لالهء وا شده را خوب تماشا می کرد
با گل گاوزبان روزهء دل وا می کرد
دلش از زمزمهء نور عطش می بارید
ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد
پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت
پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد
به ملاقات سپیدار و کبوتر می رفت
گاه با بال و پر چلچله ها ور می رفت
وقتی از چارجهت پنجه پاییز افتاد
او به فرمول فروپاشی گل پاسخ داد
بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد
سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود
تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت
سیب می خورد ولی نیمه شب قی می کرد
گل نشین بود ولی خوب ترقی می کرد
کوه غم بود ولی چند بلا صبر نداشت
طاقت دیدن خورشید پس ابر(عج) نداشت
او به هر زاغچه امکان تکلم می داد
کرکس و چلچله را یکسره گندم می داد
پیرخو بود وَ هم صحبت کودک می شد
مثل دیوار ولی گاه مشبک می شد
اعتقادی به تبر خوردن پاییز نداشت
آسمان بود ولی بارش یکریز نداشت
بی گدار آب نمی زد به دل برزخ عشق
لحظه ای سرد نشد در نوسان یخ عشق
برزخ از پنجره چشم دلش گل می کرد
هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد
بنویسید که در آتشی از باران زیست
بنویسید که با فلسفه قرآن زیست
ماه در حوصلهء حوض دلش گم می شد
تکه تکه دل او قسمت مردم می شد
صبح تا در افق دهکده تاول می زد
چشم بارانی او طعنه به جنگل می زد
مثل ماهی همهء خاطره اش آبی بود
روشن از آینه اش ، برکهء مهتابی بود
شعر از همهمه سینه او داشت خبر
به درختان لب جاده نمی گفت : تبر !
گرچه یک عمر درون قفس مردم بود
بنویسید که او همنفس مردم بود
هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد
آی مردم ! به خدا درد تناول می کرد
رود از ناحیهء سینه او می جوشید
نور می خورد وَ از باغچه گل می نوشید
خانه در خاطرهء خلوت پوپکها داشت
حس معصوم همآغوشی پیچکها داشت
آخرین مرد مه الود زمستانی بود
شاعر خوشه ای از واحهء قرآنی بود ...
پشت هر پنجره ای جرم مرا جار زدند
دو کلام ان طرف شعر مرا دار زدند
دو کلام آن طرف فلسفه فانی شب
دختر روز فروریخت به پیشانی شب
من که رفتم گل ریواس اذان خواخد گفت
گندم سوخته از قحطی نان خواهد گفت
زیر زردابه پاییز مرا غسل دهید
در شبِ گریهء کاریز مرا غسل دهید
در رگ خسته باور نفسی چرات نیست
شَمَد شعر مرا بس ؛ به کفن حاجت نیست !
پس دعا کن که به آتشکده نان نرسیم
به شبِ منجمدآبادِ زمستان نرسیم
شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست
باورت نیست ولی پنجره هم کاری نیست
من به جمهوری آلاله ارادت دارم
به درختان لب جاده محبت دارم
از زمانی که به حوای دلم سیب رسید
اولین لابحه عشق به تصویب رسید
روی هم رفته من از سمت خدا افتادم
و به این زندگی خط خطی ام معتادم !
چه کسی گفت از آیینه به آهن نرسیم
از دهان گس دیوار به روزن نرسیم
پنجره طفل ترک خوردهء دیواری ماست
زندگی تلخترین مرثیهء جاری ماست
زیستن با تپش سبز خدا تکلیف است
سرسپردن به دل پنجره ها تکلیف است
خواب خورشیدی یک خاطره در جانم بود
کوچه آبستن پاهای پریشانم بود ...
دلم از هول فروریخت ، دو پایم دل شد !
سینه خالی ز نفس بود ، هوا نازل شد !
دیدم از چار جهت ، نور و صدا می بارد
بر دل سوخته ام خواب خدا می بارد
دامنِ حنجره یک مشت غزل پاشیدم
بی امان بر سرِ خاکستر خود رقصیدم
حوریان بر سر سجاده شرابم دادند
و در آغوشِ پریشانی من افتادند
من به گیسوی زلالیتشان چنگ ردم
و به آیینه شیطانی خود سنگ زدم
دو صدا مانده به امکان سکوت ابدی
سجده می برد سری در ملکوت ابدی
پنج نوبت به درخت دل خود برخوردم
هفت جان دادم و پنجاه زمستان مُردم
هفت کوچه که یکی راه به خمیازه نداشت
چارده پنجره وا بود که اندازه نداشت
دو قدم آن طرف پیرهنِ توریِ شعر
گریه می کرد عروسی ، بغلِ حوریِ شعر
حوری شعر به من پنجره تعارف می کرد
به سر و صورت گندم صفتان تف می کرد
من دویدم وَ به همسایه خود برخوردم
آمدم خنده کنم ، دم نزدم تا مُردم !
گرچه دیوار به محدوده گرفتارم کرد
چارده پنجره وا بود که بیدارم کرد
نور در ساقه سرشار درختان جاریست
پنجره بر تن دیوار کماکان جاریست
عطش لاله فروریخته در بادهء آب
ابر سر را بفرستید به سجادهء آب
شب در آرامشِ مواجِ صدا می پوسد
صورتم را ز پس پنجره ها می بوسد
دو غزل مانده به ایمان همه جا آبی بود
شب صدا داشت ولی حنجره مهتابی بود
خواب آیینه گران است ، چه باید بکنیم ؟!
مشکل آینه نان است ، چه باید بکنیم ؟!
مثل دریا به تنِ تابلویی قاب شدیم
توی گهوارهء تن ، تاب خوران خواب شدیم
خیمه در چشمِ خدا ، باغچه در خُم کردیم
چارده شیوه در آیینه تکلم کردیم
آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست
مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست
چارده پنجره باز است ، بگو ای والله !
تشنگان! طالبِ فیضید اگر ، بسم الله !
« سید محمد علی رضازاده – فریدونکنار»
*********************
حرفی می ماند مگر ؟!! ...سید همه مان را دعا کرد ! ...بسم الله !
شاد باشید و برقرار

