April 29, 2005 8:22 PM
جمعه - 9 اردیبهشت 1384
سلام
اول اینکه : ....
...گیرم ، یکسال که سهل است ، صد سال دیگر هم بگذرد ! ...گیرم هزاران بار خورشید بالا بیاید و ماه جولان بدهد وسط آسمان درندشت !..گیرم باد ، برای صدمین بار، بپیچد لا به لای درختان نارنج و شکوفه های سپیدِ سپیدِ تن شسته در باران ، روی سرانگشتان بهاری درخت برقصند و عطر دامن شان جهان را برای هزار هزارمین بار مست کند ! .... تو که می دانی رفیق ! ....حکایت ما ، حکایت کفش و کلاه نیست که بساید و نخ نما شود و بپوسد !... اینجا مرکز بهشت است رفیق ! ...صدای مرا درست از کنار حوض کوثر می شنوید !... شما شنونده محترم ، شاید دلتان بخواهد اینجا را هر چیز دیگری فرض کنید ! ...یک دهات قد کشیده یا مثلا چه می دانم هر چه ! ... اما خبر ما موثق تر است.... به شهادت هزار بوسه شکفته و نشکفته ...و هزار هزار حرف بر زبان آمده و نیامده ... برایتان مخابره می کنیم که اینجا درست مرکز بهشت است ! ...چون من هستم !...او هم هست !...و از همه مهمتر جنون هم هست که آنجا ، آن بالا ، روی پیانو نشسته است و دارد هاج و واج به دیوانگی ما نگاه می کند ! ....
دوم اینکه : هفت سنگ را دریابید که هر هفته دارد آپدیت می شود و انصافا هم ترجمه های خوبی دارد هم مطالب تالیفی مناسب ! ...تا کی وب مستر محترم می تواند همین جوری بچه ها را مرتب و منظم نگه دارد و هفت سنگ را به روز ، خدا عالم است !! ...ما که کم آوردیم در خواندن !!
سوم اینکه : یک شعر جدید و در واقع داغ ! ...تقدیم به شما و بی بهانه ای که بهانه همیشگی جنون من است !
« به رنگ نارنگی »
مالکِ کلِّ فصلهایی ، تو ؛
آب و رنگت ولی شبیه بهار؛
ای لبانت به رنگِ نارنگی !
رنجِ نارنج را به من بسپار !
مالکِ کلِّ فصلهایی ، پس
توی دشت تو برف می بارد
نفست هرمِ بادِ تابستان
عطر آغوش تو : همیشه بهار !
فصل پاییز توی موهایت
در طواف است و بر لبش لبّیک
حَجَرُالاَبیَض است رخسارت
حجّ آن عمره ای تمتُّع وار !!
دستهای تو مسجد شعرند
قافیه قدّ ِقامتِ تو نشد
« اَشهدُ اَنَّ لا غزل جز تو !»
می شود بر مناره ها تکرار
ای دو چشمت زغال ، گیسو دود !
گونه هایت شکوفۀ آتش !
ای قنوتِ شکسته بستۀ من
« ربّنا آتِنا …عذاب النّار !!»
در نگاهت دو صوفی سرمست
در سماعِ « هو اللّطیف » به رقص ؛
گیسوانت به روی صورت من
ذکر گویند با « هو السّتار » !
پلکهایت دو ابر: ابرِ سپید
روی خورشید چشمهای تو اَند
مژه های تو هم برای همین
دستهای بلند استغفار !
می نویسم : برقص و بوسه بپاش !
بوسه های تو راوی غزلند !
نه نگو ! شعر من تعارف نیست !...
از من اصرار ، از تو هم انکار !
می نویسم …نه ! می نویسد عشق !
کاغذ از چارگوشه می سوزد
از شکوهِ تو وزنِ شعر شکست
مثنوی بر غزل شود آوار !
تو تمام ترانه ای ، بانو !
بودن بی بهانه ای ، بانو !
شعر : شمس الشموس پیشانیت !
عشق یعنی عبور عریانیت !
پشتِ پیراهنت پرنده شدن
دل بُریدن ، سپس بَرنده شدن !
کودکی را دوباره کاویدن
طعم شاتوت و دزدکی چیدن !
پیرهن : لکّه لکّه ، لب : قرمز
« من نخوردم » : دروغکی جایز ! …
نه!... نگو نه !...نگو که فرصت نیست !
عشق ، مشقی پر از مشقّت نیست !
رنج اینجاست : کُشتن ِ جرات !
هی نِشَستن ، نَشُستن ِ عادت –
- از تنِ تیک تاکِ ساعتها
هی مرور ِ شب ِ مرارتها ؛
صبح باید بیاید از عشقت !
پوپکی پر گشاید از عشقت !
هفت هاتف غزل کنند تو را
به عروسی بدل کنند تو را !
چو* بیافتد که عشق راه افتاد
توی یک برکه، قرص ماه افتاد !!
هفت هاتف غزل کنند تو را
تا که این شعر هم غزل بشود
رقص تو روی واژه ها بکُند
سنگلاخ ِ عروض را هموار !
می نویسم سکوت پشت سکوت
تا بپیچد صدای بوسه تو !
نقطه چین می گذارم اینجا را ...
...فصل شاتوت می شود انگار !!
ماه بانو ! برقص ! بوسه بپاش !
بوسه های تو راوی غزلند
نه نگو ! شعر من تعارف نیست !
از من اصرار ...از تو هم ... اقرار !!
* چو افتادن: بر سر زبان افتادن ، شایع شدن ( چون ساکن ندارم که روی واو بگذارم ناچارم توضیح بدهم !! )
*********************
جنونی عاشقانه میهمان دلهای سپیدتان !
سیامک

