May 28, 2005 10:30 PM
شنبه - 7 خرداد 1384
سلام
اول اینکه :...
رویش نوشته بود : فرهنگ کُردی ! ....کتاب را باز کردی وگشتی دنبال نامت ! ...می خواستم داد بزنم : هی رفیق ! ...معنای خودت را از من باید بپرسی نه از کتاب لغت !! ... کدام کتاب می تواند شرح تو باشد وقتی واژه ها در مقابل تو خودسوزی می کنند !...مگر می شود یک کتاب ...که نه ! اصلا یک جمله نوشت که همه واژه های سیاوش باشند و ابراهیم و سلامان ؟!!... نه رفیق نمی شود !...جمله ها فقط اسم نمی خواهند ! ...جمله فعل می خواهد ، صفت می خواهد ، قید می خواهد... ! تو را چه به فعل و صفت و قید ؟!... بودن تو خودش فعلی ست که در هیچ زبانی به زبان نمی آید ! ... هست و نیست ! ....مثل (و) خواهر که نوشته می شود و خوانده نمی شود ! ...بودن تو اما ، نه نوشته می شود نه خوانده !... فقط حس می شود !...می شود عطرش را به درون کشید و مست شد و سر گذاشت به .... ! ...صفت، آخر، از کجا بیاورند این همه نویسنده برای جمله تو ؟! ... اگر می شد صفتی برای تو شمرد که این همه شاعر ، طی این همه قرن ، نمی نشستند کاغذ سیاه و غزل صادر کنند درباره تو که تازه بهترین و زیرکانه ترین توصیفش بشود این که :« زن جوان غزلی با ردیف آمد بود» !... مثل اینکه یک سوال را با یک سوال دیگر جواب بدهی !... و اصلا تو را چه به قید؛ آهوی رهای هزار بیشه ؟!
.... گشتی و گشتی و ... !
...از همان اولش هم باید از من می پرسیدی !...وقتی من این همه « شنگول » ام ، تو بی شک باید خود « حبه انگور» باشی !!....
دوم اینکه : هفت سنگ کماکان پر محتوا منتشر می شود !
سوم اینکه : این یک مطلب را لینک جداگانه می ذارم !...بروید حال کنید با این همه ایهام !!!( البته به شرطی که حنبه اش را دارید ! )
چهارم اینکه : می خواهم یک عنوان جدید به موضوعات وبلاگ اضافه کنم . بی شک همه کسانی که به عنوان مخاطب با هنر سر و کار دارند ، گهگاه با اثری مواجه می شوند که فارغ از زمان و مکان جادویی را به همراه دارد که مخاطب را مسحور خویش می سازد . گاه برای این سحر دیرپا می شود دلایلی را نیز مطرح کرد و گاه بی هیچ سخنی تنها باید غرقه در دریایی شگفت انگیز هنرمند شد ... از امروز می خواهم زیر عنوان « سرایشی برای هزار خوانش» به برخی اشعار که لاقل در من چنین حسی را ایجاد کرده اند بپردازم . بی شک سلیقه در این میان چیز مهمی ست اما همیشه وسوسه بازخواندن شعری ناب که بارها و بارها زمزمه اش کردی و خواندی اش و زندگی اش کردی ، وسوسه ایست دیرپا و گریزناپذیر ...
خاقانی شروانی شاعریست که با قصایدش شناخته می شود . قصایدی مطول بسیار فخیم و گاه مغلق و البته در بسیاری از موارد آغشته به انواع تلمیحات پیچیده تاریخی اصطلاحات دشوار نجوم و پزشکی و کیمیا و امثالهم . دیریابی شعر خاقانی – به خصوص در قصاید - سبب شده است که مخاطب امروز رویکرد مناسبی نسبت به شعر او نداشته باشد . اما به نظر من دریایی از تصاویر بسیار درخشان و غالبا بسیار بدیع – که حتی هنوز که هنوز است یافتن مشابه ای برای آن بسیار بعید است – در این میان مورد غفلت واقع می شوند . قصیده درخشان « فلک کژرو تر است از خط ترسا » سرشار از تصاویر بکریست که در فاصله 8 قرن هنوز طراوتی عجیب دارد این قصیده در واقع مدحیه ایست برای آندرونیکوس کمننوس ، یکی از بنی اعمام مانوئل امپراطور بزرگ بوزنطیا که در نزد پادشاه حاقان کبیر محترم بوده ، و درخواست شفاعت نزد خاقان برای آزادی اش از زندان . نکته جالب توجه این است که به رعایت مسیحی بودن ممدوح تمام اصطلاحات و تصاویر شعر برگرفته از دین مسیحیت و فرهنگ مسیخی ست چنانکه از همان مصراع نخست نیز دریافت می شود .
اما انچه امروز سبب شد تا در باب خاقانی بنویسم نه آن قصیده چشمگیر که غزلی از غزلیات حاقانی ست. این غزل غافلگیر کننده زبان و روشی در بیان و شیوه ای از تصویر سازی را ارائه می کند که بسیاری از غزلسرایی معاصر به نظر حقیر باید از آن سرمشق گیرد . باز هم تاکید می کنم لطفا به زبان و نوع تصاویر دقت کنید و ببینید که چقدر امروزی اند :
رویم ز گریه بین چو گلین کاه زیر آب
وز شرم روی تست رخ ماه زیر آب
ماهی تَنی و می کنی از اشک من گریز
نه ماهیان کنند وطن گاه زیر آب ؟!
نی!... نی ! تراست عذر ! که مشک و می ای همه
نه مشک و می تبه شود آنگاه زیر آب ؟!
تخم وفاست دانه دل ، چون به دست توست
خواهی به زیر خاک کن و خواه زیر آب !
در اشکِ گرم غرقم و بُنگاه سوخته !
کس دید غرق سوحنه بُنگاه زیر آب ؟!
دریا کِشَم ز جام غمت ، ور بر آرم آه
سوزد نهنگ را تپشِ آه زیر آب !
همسایگان ز تف دلم بر کُنند شمع
چوُن شد چراغ روز، شبانگاه زیر آب ؟!
گریم چنانکه از دم دریای چشم من
هر گوش ماهی ای شود آگاه زیر آب
آبم برفت و گر شنود سنگ آه من
از سنگ بشنوند علی الله زیر آب !
ای دُر آبدار چو آبی ز پیچ .و خم
دُر آب شد ز شرم تو صد راه زیر آب !
پوشی کتان کاهی و من چون کتان کاه
دل گاه زیر آتش و تن گاه زیر آب
حال من و تو از من و تو دور نیست زآنک
تو آب زیر کاهی و من کاه زیر آب !!
خاقانیا به چاه فرو گوی راز دل
کز دوست راز دارتر آن چاه زیر آب
**
چند توضیح واضحات ! من باب درس پس دادن در خدمت اساتید به این امید که بیشتر ییاموزندم :
- گدشته از حسن تخیل و روانی بیان در این غزل ، حس غمناک عاشقانه شعر بسیار قوی است
- در هیچ بیتی این ردیف مطول دشوار از لحاظ معنایی اضافه نیست . در تمامی ابیات ضرورت معنی سبب ساز آمدن « زیر آب » است نه اقتضای ردیف . در این مهم نوع تصویر پردازی ها که همه و همه در ارتباط با « آب » - چه به عنوان یک جسم فیزیکی و چه به عنوان یک واژه در گستره معنایی ( به خصوص در اصطلاحات ) می باشند ، نقش عمده ای دارد.
- استفاده از اصطلاحات بسیار زیبا نشسته است و شاعر با زیرکی ضمن حفظ رویه روانی بیان ، از ساختن ایهامات و تداعی های کنایی غافل نمانده است . برای نمونه می توان به « گوش ماهی » در بیت 8 ، « در آبدار» بیت 9 ، « آب زیر کاه » در بیت 10 اشاره کرد که بسار زیبا نشسته اند .
- طنز تلخ نهفته در اثر گیرایی آن را دو چندان می کند و این طنر معمولا از جسن تعلیل های شاعر منتج می شود که در عین منطقی بودن به شدن طنزآمیز و کنایه وارند .بیت 2و3 نمونه های خوبی برای این مهم اند .
و ...
***************
بی شک آنچه بر ما می گذرد جز حال نیست !...کسی برای دیروز و فردا از ما حساب نحواهد خواست و هیچ بنی بشری ، به واقع ، در گذشته و آینده خویش نزیسته است ... اما بی شک آنکه دیروز نداشته ، امروزی هم نخواهد داشت ،چنانکه فردایی !...ما خیلی وقتها تاوان بوسه های پر پر شده دیروز را پس می دهیم ! ...باور کن !
سیامک

