July 3, 2005 8:36 PM
یکشنبه - 12 تیر 1384
سلام
اول اینکه : ...
... باید جشن بگیریم نازنین ! ....باید دوره بیافتیم و روی سنگفرش خیس همه خیابانهای شهر برقصیم و آواز بخوانیم !... عطر خاک باران خورده را در جواربرگهای خیس نارنج بو بکشیم و مست بشویم ! ... نه رفیق ! ...اشتباه نکن !....کاغذ پاره های من ارزش این کارها را ندارد ! ....
من دوست دارم برقصم چون نام تو در لابه لای این کاغذ پاره ها منتشر می شود و شاید – فقط شاید – روزی عاشقان تو را گرد هم بیاورد تا نامت را در گوش باد زمزمه کنند و باران را به یادش بیاورند !...
من تنها ، سرود خوان عاشقان تو هستم و این کهکشان ، هزار هزار ستاره دارد که به پای تو بریزد !...این ورق پاره ها که چیزی نیست !...
دوم اینکه : مجموعه عطر تند نارنج بالاخره منتشر شد !

برای چاپ این مجموعه غزل از خیلی ها باید تشکر کنم . از آقای دکتر حق شناس که به دنبال نتیجه جشنواره هرمزگان به عنوان جایزه نیمی از هزینه انتشار را تقبل کردند ....از استاد محمد علی بهمنی که جایزه به نام ایشان است و قرار است استمرار یابد و تشکری مضاعف از ایشان که شاگردنوازی کرده و مقدمه ای بر کتاب نوشته اند ... و سپاس ویژه از آقای محمد ولیزاده مدیریت کوشای انتشارات داستان سرا که زحمات بسیاری را در تمام مراحل انتشار کتاب متحمل شدند و خود من گاه و بیگاه مزاحمشان شدم و حاصل کار لااقل تا آنجا که به کار چاپ و نشر بر می گردد آبرومند و درخور است ... و...
این مجموعه 112 صفحه ای دربردارنده 40 غزل ، یک چهارپاره و یک مثنوی ست که مربوط به سالهای پس از 1380 می باشد که در تیراژ 1500 جلد و با قیمت 1300 تومان منتشر شده است .
دیگر اینکه این مجموعه از سری کتابهای « کتاب دیگر» است که به شعر امروز اختصاص داشته و تا کنون 13 کتاب در این سری توسط انتشارات داستان سرا منتشر شده است .
و نکته بعدی اینکه نشر این کتاب و سایر کتب انتشارات داستان سرا قرار است توسط نشر ققنوس انجام شود . بلافاصله بعد از اطلاع از نام کتابفروشیهای تهران و سایر شهرستانها ، در پست بعدی آنها را اعلام خواهم کرد . تا آن موقع دوستانی که تمایل به خرید کتاب دارند می توانند با ایمیل من (sbahramparvar@yahoo.com ( مکاتبه کنند.
و آخر اینکه خبرگزاری ایسنا نیز با یک مصاحبه این خبر را پوشش داده است که می توانید اینجا آن را ببینید .بی شک نقد و نظر کلیه دوستان می تواند کمک زیادی برای من باشد ....و این نه تعارف که امری بدیهی و قطعی ست ...پس منتظرم !
سوم اینکه : برای امروز شعری از پابلو نرودا را برایتان ترجمه کرده ام که امیدوارم بپسندید .توضیح اینکه انصافا ترجمه این شعر برای من کار سختی بود ! تعابیر کاملا دهنی و مضمون فلسفی شعر کار ترجمه را دشوار کرده بود .امیدوارم دوستان راهنمایی های خود را دریغ نکنند ...
Too Many Names
From: ‘Estravagario’
Monday entangles itself with Tuesday
and the week with the year:
time cannot be severed
with your weary shears,
and all the names of the day
the water of night clears.
No man can call himself Peter,
no woman Rose or Mary,
we are all sand or dust,
we are all rain in the rain.
They have told me of Venezuelas,
Paraguays and Chiles,
I don’t know what they’re talking about:
I know the skin of the Earth
and I know that it has no name.
When I lived among roots
they delighted me more than flowers,
and when I talked to a stone
it echoed like a bell.
It is so slow the spring
that lasts the winter long:
time has lost his shoes:
one year’s four centuries.
When I go to sleep each night
what am I called, not called?
And when I wake up, who am I
if it wasn’t ‘I’ who was sleeping?
This is to say that as soon as we
are thrust out into life,
that we come newly born,
that our mouths are not filled
with all these dubious names,
with all these mournful labels,
with all these meaningless letters,
with all this ‘yours’ and ‘mine’,
with all this signing of papers.
I think to confound things
mingling them, hatching them new,
seeing through them, stripping them naked,
until the light of the earth
has the unity of the ocean,
a generous integrity,
a crackle of starched perfume.
این همه نام
پابلو نرودا
برگردان : سیامک بهرام پرور
دوشنبه
محصور می کند خویش را
با سه شنبه
و هفته با سال .
نمی شود بگسلد زمان
با قیچی کسل کننده ات،
و تمام نامهای روز را
آب شب می شوید !
هیچ مردی نمی تواند بنامد خویش را :
پیتر ؛
چنانکه هیچ زنی :
رز یا ماری .
ما ،همه، ماسه ایم و غبار ؛
ما ،همه ، بارانیم در باران !
به من می گویند :
ونزوئلایی ،
پاراگوئه ای ،
شیلیایی ؛
نمی دانم از چه می گویند .
من تنها ،
پوسته زمین را می شناسم
و می دانم که نامی ندارد !
وقتی می زیستم در میان ریشه ها
لذتم می بخشیدند
بیش از گلها
و آنگاه که سخن می گفتم
در میانه صخره ها
پژواک می شد صدایم
چون ناقوسی .
آنک بهاری می آید
آهسته اهسته
که درازنای زمستان را تاب آورده است ؛
زمان
گم کرده کفشهایش را ؛
یکسال
چهار قرن به طول می انجامد !
هر شب به گاه خفتن ،
چه نامیده می شوم و
نمی شوم ؟!
و به گاه بیداری کی ام ،
اگر این نیست «من» ای که به خواب رفته بود ؟!
این می گویدمان
که پرتاب می شویم در کام زندگی
از همان بدو تولد
که نیانباشته دهانهامان
با این همه نامهای مشکوک
با این همه برچشبهای غم انگیز
با این همه حروف بی معنا
با این همه «مال تو » و « مال من »
با این همه امضای کاغذها !
می اندیشم به شوراندن اشیا ،
در آمیختن شان ،
دوباره برآوردنشان ،
ذره ذره برهنه کردنشان ،
تا آنتجا که داشته باشد ، نور زمین
یگانگی دریا را :
تمامیتی سخاوتمند و
خش خش عطری استوار را !
****************
راستی این وبلاگ سه سالش هم تمام شد !!
رودسارعشق در لحظه لحظه تان جاری باد !
سیامک
