August 10, 2005 4:28 PM
چهارشنبه -19 مرداد ماه 1384
سلام
اول اینکه : …
….در این روزهای عرق ریزان ؛ که آدم دلش می خواهد پوستش را هم در بیاورد پهن کند روی طناب رخت که هم خودش خشک بشود و هم گرمای تن اندکی فروبنشیند ؛ داغ بوسه های تو هنوز طعم بهشت را دارد ! ...باورت می شود ؟!....گمانم توی خود جهنم هم بوسه های تو آن قدر گوارا باشد که این آدم تشنه حوا؛ هوای هر چه بهشت را از سرش بیرون کند ! ...هرچند می دانم که پریزادی چون تو را با جهنم کاری نیست اما دلم به این خوش است که اگر دیوار بین بهشت و دوزخ به وسعت تمامی کهکشانهای آسمان باشد و به ضخامت تمام صخره های زمین ؛ پری رویی که تویی تاب مستوری نخواهی داشت ! ... و نمی دانم از کدام روزن سر بر خواهی آورد و جهنم در آغوش چون تویی به بهشت طعنه خواهد زد ! ...و خدا انگشت حیرت خواهد گزید که این چه آتشی ست که آتش را فرو می نشاند... وَ عطش را ؟! ... و زیر لب خواهد گفت : فتبارک الله احسن الخالقین ! ...
دوم اینکه : زحمت طرحی این قالب جدید را حمید عزیز کشیده است و زحمت به راه اندازی آن و نیز طراحی لینکدونی را مهدی مهربان !.... شرمنده هر دو هستم ....
سوم اینکه : احساس کردم که پرداختن به کتاب ، آن هم به صورت یک بند از نوشته ها سبب می شود که یا به واسطه خلاصه کردن سخن به کتاب ظلم شود و یا اینکه در صورت پرداختی مناسب به اطاله کلام بیانجامد .از سوی دیگر ارشیو بندی موضوعی مطالب هم دشوارتر می شود .
لذا از این پس لااقل برای کتابهایی که حرفهایی بیشتر برای آنها دارم مطلب را به عنوان یک پست مجزا منتظر می کنم . به عبارت دیگر موضوع نقد کتاب را دوبارع می گشایم تا ببینیم چه می شود ! ....
چهارم اینکه :علی رضا بدیع را همه ما با غزلیات زیبایش می شناسیم . همه شما بهتر از من می دانید که کتاب « حبسیه های یک ماهی که دل به دریا زد» چاپ شده است . امروز میخواهم نگاهی کوتاه به این مجموعه غزل داشته باشم .
غزل بدیع غزل کشفهای تصویری پیاپی است . شعر او انگاه در اوج می نشیند که زبان سالم غزلهایش با در هم تنیده شدن تصاویر بکر و گاه حرکتهای ظریف در فرم همراه می شود . چنین ترکیب زیبایی در بسیاری از آثار کتاب مورد بحث دیده می شود .
تصویر پردازی بدیع حد و مرزی ندارد . او برای بیان حرفهای خود گاهی از چیزهایی عجیب سود می جوید :
باور عامیانه ای که معتقد است عطسه نشانه آمدن صبر است ( غزل هاپ چی !) ؛ عنکبوتی در گوشه انبار ( تن کبود ) ؛ مغازله پیرهن و شلوار که به شیوه ای رشک برانگیز شاعرانه پرداخت شده است ( این پیرهن آن قدرها هم بی سر و پا نیست ) و موارد بسیاری از این دست .
کتاب « حبسیه های یک ماهی …» به دو بخش تقسیم شده است و مشخصا تفاوت کارهای این دو بخش در پرداختهای فرمی ست که در بخش دوم « با خودم یک شقیقه فاصله دارم » نمود واضح تری دارند .نکته جالب اینجاست که شاعر علی رغم نگاه ویژه ترش به فرم در این بخش ؛ به هیچ وجه از کشفها و نیز عاطفه خلاقش فاصله نگرفته است . به عبارت دیگر به سختی می توان حرکتی در فرم را در غزل او سراغ کرد که بازگشت معنایی و کارکرد شاعرانه در خدمت مضمون نداشته باشد . برای مثال سپیدنویسی « شعر سپید پیرهن در باد » :
…
تاویلهای تازه از مجهول عشق است
این رویکرد تازه بر مفهوم زن را -
تنها تو در شعر سپید خویش داری :
« ! ؛ .»
که کاملا در فضای شعر حل شده است و کارکرد معنایی و تصویری زیبایی دارد و یا شعر نقاشی رشک برانگیز انتهایی غزل « و جای کفشهای تو …» :
…
جسم مرا بگیر ؛ و در خود مچاله کن !
خواهد چکید از بدنم چشمهای تو
!
!
!
این رد کفش نیست ؛ نشان تعجب است
روییده وقت رفتنت از رد پای تو ….
که رشک برانگیزی اش نه فقط به خاطر این کشف که علامت تعجب شبیه رد پا ست که به خاطر ظرافت در بیان این کشف است . بسیار دیده ایم که یک کشف بزرگ با پرداختی ضعیف به هدر می رود اما این بار شاعر با درخششی حیران کننده تصویر کاشفانه خود را در قابی زیبا به تماشا می گذارد : از آن «چکید» بیت بالا ؛ تا شکل قرار گرفتم علامتهای تعجب و سپس چینش تیزهوشانه مصراع اول بیت آخر ( که شاید شاعری کم حوصله تر این گونه مضمون می پرداخت که : این نشان تعجب نیست ؛ رد کفش است که از رفتن تو به جا مانده … و بعد تازه کلی هم ذوق می کرد از زیبایی تصویرش ! ) که به واسطه آن ؛ تصویری مضاعف خلق می شود: یکی اینکه علامت تعجب شبیه رد کفش است و دومی و مهمتر از آن اینکه نه خیر !! …اینها رد کفش نیست ! …علامات تعجب و دریغی ست که از رفتن تو برجای مانده است ! …تایید می کنید که این تصویرسازی مضاعف کار آسانی نیست . در واقع رندی شاعر در اینجاست که تصویر اولیه اش را ( شباهت علامت تعجب به رد کفش ) آن چنان راحت در ذهن خواننده می کارد که امر بر مخاطب هم مشتبه می شود که خودش فکر می کرده که این رد کفش است و به دام می افتد تا تصویر دوم ضربه محکمتری را برای پایان بندی اثر ایجاد کند .
از این دست حرکتهای فرمی در این کتاب زیاد است . یکی دیگر از نمونه های خوب حذف بیت هشتم در غزلی ست زیبا که برای امام رضا سروده شده است و آوردن تنها یک جمله معترضه که : « این شعر بیت هشتم خود را شهید کرد… » و نمونه ای بسیاری از این دست …
در حقیقت بدیع به نظر من – لااقل در حال حاضر- شاعری مضمون پرداز و تصویرگراست. با عنایت به این موضوع ، خوانش شعرهای او همیشه سرشار از تکانشهای ذهنی برای خواننده است . تکانشهایی که زاییده ابهام نیستند بلکه حاصل ضربات متوالی تصویر و درونمایه اند .
به گمان خود من بدیع به مخاطبش احترام می گذارد و کار او کار شاعری نیست که مخاطب را جلوی دروازه یک قلعه سنگی ؛ بی کلید و راهمنما رها می کند که : خودت می دانی و این قلعه !! ( و تازه در بسیاری از اوقات این قلعه سنگی چیزی جز یک جعبه کادویی قشنگ تو خالی نیست ! ) ، بلکه بدیع چنان حرکت می کند که هر چند شعرش راحت الحلقوم و در دسترس نیست با این حال کلیدهایی دارد که در باغ شعر را برای مخاطب می گشاید و این کلیدها در خود شعر و در اختیار مخاطب تیزبین قرار دارد .
از اینها گدشته شعر بدیع تکیه بر ادبیات گدشته دارد و سرشار است از اشارات پیدا و پنهان به مفاخر ادبی این سرزمین . همین ویژگی علاوه بر اینکه نوعی ادای دین محسوب می شود ؛ رشته ای از تداعی ها را ایجاد کرده که بعدی تازه به برخی از غزلها بخشیده است .
و آخرین و شاید مهمترین نکته اینکه بدیع در این مجموعه نه زبان که لحن خودش را دارد . به نظر من بین این دو مقوله تفاوت ماهوی وجود دارد . شاید با مثال بتوان شرایط را بهتر تبیین کرد :
در بین شاعران معاصر شاملو؛ اخوان و تا حدی سهراب – آن هم تنها در برخی از آثارش - دارای زبانی مستقلند . به عبارت دیگر نحوه استفاده آنها از زبان به گونه ایست که شاخصه های زبانی شان را اختصاصی می کند . شعر شاملو با فخامتها و در عین حال آهنگ خاصش کاملا مشخص است . زبان اخوان در واقع زبان سبک خراسانی ست که به روز شده است اما همان ملاحتها را دارد و زبان سپهری زبانی ست که احساس گرایی و عرفان خاص او را که متکی بر طبیعت و اشراق است به تماشا می گذارد والبته این را بیشتر از طریق موتیف هایش و نه ابداعات زبانی صرف ارائه می کند . .
اما مثلا نمی توان گفت که احمدرضا احمدی ، سید علی صالحی ، نصرت رحمانی یا حتی فروغ زبانی مجرا دارند . این شاعران دارای لحن خاص خود هستند . در حقیقت جهان بینی این شاعران در کنار شیوه های سرایش شان سبب می شود که لحن مشخصه آنها را در شعر بشناسیم و بتوانیم شعرشان را تشخیص بدهیم .
به عبارت دیگر به نظر من تفاوت میان زبان یک شاعر و لحن او در این نکته اساسی ست که در لحن ؛ شاعر از زبان معیار سود می برد اما نگرش شاعرانه خود را به آن تزریق می کند و به آن شخصیتی می بخشد که دیگر در حد زبان معیار نیست هرچند شاکله آن را حفظ می کند . اما شاعرانی چون شاملو یا اخوان ساختاری تازه در زبان بنیان می نهند و قواعد دستوری متفاوت – و نه الزاما جدیدی – را نسبت به زبان معیار بر می گزینند و حتی واژه سازی می کنند . این نوع شاعران به ولسطه تسلط بیشترشان بر دنیای واژگان سهم بیشتری در اعتلای زبان دارند .
ناگفته پیداست که رسیدن به زبانی اختصاصی نه تنها نیازمند تجربه ای بسیار که محتاج درک کاملی از زبان و پیشینه اش و نیز تعاملات مردم و زبان در عصر شاعر ونیز نبوغ سرشار خود اوست .
اما در زمینه لحن ؛ داشتن نگاه شخصی به زبان – و البته نگاهی که از لحاظ زیبایی شناختی ظرافتهای خاص خود را داشته باشد – و نیز داشتن پشتوانه مناسبی از اندیشه و معرفت در پس پشت واژگان سبب می شود که شاعر به واسطه نگاه و اندیشه منفردش از همتایان خود مستقل گردد و به لحنی مجزا دست یابد که این نیز خود چیز کمی نیست و بسیاری از شاعران به همین مرتبه نیز نمی رسند.
برگردیم به علی رضا بدیع !....به نظر من بدیع در بسیاری از سروده هیا این کتاب لحن خاص خود را پیدا کرده است . لحنی که متکی بر نوع نگاه منفرد او به عشق و حوادث پیرامونش است و نوعی عاطفه شاعرانه را در او به تماشا می گذارد . این لحن هم چنین از لحاظ رفتار با واژگان آن گونه است که علی رغم آمیزش گاه گاه کلمات فخیم با کلمات روزمره دوگانگی آزار دهنده در کار ایجاد نمی شود و شاعر می گوشد که از کنتراست آن برای انتقال مفهوم خود سود جوید که بهرتین نمونه اش در شعر مه لقای مدرنیته دیده می شود :
...
ای مه لقای عصر مدرنیته ! مانده اند
در حب پیچ و تاب زلف تو اندیشمندها
...
آرش نشسته بین دو ابروت با کمان
بهرام زیر روسری ات با کمندها
...
غزاله پشت سرت را نگاه کن
در حسزت تواند تمام سمندها
...
گذشته از خود مه لقای عصر مدرنیته که ترکیبی دارای کنتراست واضح است ؛ همنشینی آرش و کمان و بهرام و کمند با واژه روسری و نیز هم نشینی غزاله و سمند ( با عنایت به ایهام کاملا پرکنتراست سمند- به عنوان اسب در ادبیات کلاسیک و به عنوان خودروی ملی ! در زبان فعلی ) سبب میشوند که از این دوگانگی زبان شاعر به نفع مقصود خویش از شعر بهره ببرد که همانا منطق متناقض نمای عشق است : « آمیخته است نوش تو با نیشخندها »
بی شک هیچ مجموعه شعری خالی از کاستی نیست . مثلا در مورد همین مجموعه حاضر می توان به تساهلهای گاه گاه شاعر در استفاده از زبان اشاره کرد که در برخی از اشعار ابیاتی را از نفس انداخته است . مثلا در غزل طلیعه :
تا باز بشکفند تبار محمدی
در کوچه باغها ؛ نفس ات را شیوع کن !
بی شک «نفس ات را شیوع کن» ترکیب روانی نیست . اگر مشکل وزن و قافیه نبود شاعر باید می گفت : نفس ات را شایع کن !...یا اینکه نفست را شیوع بده ! ...هر چند که اصولا حتی همین دو ترکیب هم خیلی دل چسب نیستند . چون شیوع معمولا – لاقل در زبان فعلی - دارای تداعی بیماری ست و برای مفهوم مثبت زیبا نمی نشیند .
یا مثلا در غزل بهار اندام 4 :
به قول خواجه نمی خواهد این غزل آغاز
چون ابنداش تو هستی ؛ نمی شود اتمام
باز هم ترکیب « اتمام نمی شود » ترکیب رسایی نیست . یا باید گفت « به انمام نمی رسد » و یا « تمام نمی شود ».
به نظر من اینها چیزهایی نیست که شاعر نداند یا نتواند ! بدیع در شعرهای برجسته اش نشان داده است که به خوبی از پس موسیقی و وزن و واژه بر می آید و اهمیت روانی و رسایی را می شناسد . من گمان می کنم این نکات ناشی از اندکی سهل گیری در برخی اشعار است که شاعر با مروری مجدد به راحتی توان برطرف کردن نقصها را خواهد داشت .
خلاصه کلام آن که شیوه سرایش بدیع و نوع نگاهی که به شعر دارد آینده ای بسیارروشن را نوید می دهد . آینده ای که شاعر ما را به باغهایی زیباتر و گسترده تر رهنمون خواهد ساخت . بی شک خواندن این مجموعه غزل زیبا ، شما را نیز در این زمینه با من هم عقیده خواهد ساخت ....
**********
نفس نفس تان آمیخته با هزار هزار غزل !
سیامک

