August 24, 2005 11:34 PM
چهار شنبه - 2 شهریور 1384
سلام
اول اینکه : ...
... وقتی دست ات را روی پیشانی ام می گذاری ، دردها که هیچ ، همه اندوه های جهان از سرم می گریزند ! ... دستم را که می گیری ؛ تب که هیچ ؛ شراره های دوزخ هم راهشان را کج می کنند و نسیم توی گوشمان « سرود ابراهیم در آتش » را زمزمه می کند :
...قلب را شایسته تر آن
که به هفت شمشیرعشق
در خون نشیند
. گلو را بایسته تر آن
که زیباترین نامها را
بگوید ...
...و دیگر همه عالم می دانند که « تو» زیباترین نامها ست ! ...
وقتی تو دستم را می گیری ؛ نبضم تازه به طبیعی بودن تن می دهد ! ...انگار که پیش از آن تنها لرزشی را می شناخته بی هیچ کوبشی ! ...زنده ماندن را مرور می کرده و دیگر هیچ !...می دانی که !...
وقتی تو رو به روی من می ایستی و عطر نفست را به درون می کشم ، انگار سلولهای قرمز خونم دست به دست سلولهای خاکستری مغرم می دهند و در رقصی شادمانه ؛ عقل و دل را از هزارتوی سکون به در می آورند تا دستی بیافشانند و پایی بکویند و یادشان بماند که :
دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی !
...و تنها باده توست ، نازنین ! که جان داروی همه دردهای کهنه است که اگر تو باشی دردی تازه نخواهد بود و نیست !
...حرفهایم را یک بار دیگر مرور کن وَ آن وقت خودت انصاف بده که باید روز پزشک را به تو تبریک گفت نه به من ! ...باور نمی کنی ؟!...مرور کن نازنین ! ...مرور کن مسیحای مونث !
دوم اینکه : پنجمین کنگره سراسری شبهای شهریور برگزار می گردد . شاعران جوان ( به گمانم زیر سی سال ) می توانند آثار خود را در دو بخش مجزای سنتی و نو با دو موضوع آزاد و ویژه ( مهربانی ) تا تاریخ 10 شهریور به نشانی ( تهران – خیابان شهید مطهری – بعد از تقاطع سهروردی – کوی رهام – بن بست رهام – طبقه دوم مدیریت آفرینشهای ادبی تلفن 88449069 ) و یا از طریق پست الکترونیک
(shabhayshahrivarpanjom@gmail.com ) به دبیرخانه جشنواره ارسال نمایند .
سوم اینکه : شاعران توانای جوان در گوشه گوشه این سرزمین کم نیستند اما شاید متاسفانه آن چنان که باید قدر نمی بینند و شناخته نمی شوند . خدا پدر وبلاگها را بیامرزد که لااقل تریبونی شد تا این صداهای خوب را بشنویم و مست شویم از عطر شاعرانگی شان ... دوست خوبم بنیامین دیلم کتولی شاعر و غزلسرای جوان استان گلستان در وبلاگش با عنوان « آلاخان والاخان» با شعرهایش از شما پذیرایی می کنتد...شاید طراحی وبلاگ ساده و ابتدایی به نظر برسد اما همیشه بر این باور بودم که ارزش وبلاگ بیشتر به محتوایش است و نه سر وضعش ... شما هم اگر وبلاگ بنیامین و غزلهایش به همراه شعرهای انتخابی اش را ببینید با من هم عقیده می شوید ....
چهارم اینکه : کتاب خوبی با عنوان « مرا به خانه ام ببر» مشتمل بر کلیه آثار ایرج جنتی عطایی ترانه سرای توانای هزار خاطره ، به همراه مصاحبه ای مفصل با او درباره ترانه سرایی نوین ایران و نیز نقدها و نوشته هایی بر آثار او ؛ به همت یغما گلرویی توسط نشر دارینوش منتشر شده است . کتاب حجیم و نفیسی که می تواند به عنوان یک منبع مورد استفاده قرار گیرد . .. من نیز افتخار دارم که دو نقد تحلیلی ام ، یکی راجع به تحلیل تطبیقی دو ترانه ایرج جنتی عطایی به نامهای « بن بست : میون این همه کوچه که به هم پیوسته ... » و « خونه : خونه این خونه ویرون ...» و دیگری تحلیل ترانه « سقف : تو فکر یک سقفم ...» در این مجموعه به چاپ رسیده است. خوشحال می شوم دوستانی که کتاب را می خوانند راجع به این دو نقد نظراتشان را برایم بنویسند و راهنمایی ام کنند ....
پنجم اینکه : امروز بخش « سرایشی برای هزار خوانش » را پی می گیرم با شعری که لااقل برای من یکی از محبوب ترین سروده هایی ست که خوانده ام . شعری که در اوج سادگی و روانی ، روایتگر عشقی ست که در عین دل سپردگی ، تسلیم محض و اضمحلال نیست !...نوازش می کند و گفتگو ؛ چنان که عتاب می کند و مفاخره ! چنین معجونی بی شک تنها در عرصه عشق و شعر عاشقانه مجال نمود دارد که می تواند هزار و یک نقیض منطق عاقلانه را زیر سقف منطق عاشقانه کنار هم بنشاند .از این گذشته می شود به فرم پرداخت روایت در شعر دقت کرد و اینکه عناصر روایت در یک حرکت دایره ای تکرار می شوند و هر یک سرانجامی می یابند ( شبیه آنچه که درباره شعر کوچه مشیری نوشتم ) می شود دید که آمدن این واژگان در بندهای آغاز شعر و سپس در بندهای نهایی چگونه تطور پیدا می کند و این دگرگونی در راستای درونمایه و حس موجود در روایت است . والبته همه اینها چنان است که آب توی دل خواننده تکان نمی خورد !!
اصولا در این جا قصد ندارم به تحلیل شعر بنشینم که می شود بند بندش را بازخوانی کرد و تحلیل . ترجیح می دهم گوش بسپاریم به نوای شیرین عاشقانه شاعر و بی واسطه هیچ حرف و حدیث و نقدی ابتدا فقط بشنویم . سپس باز و باز مرور کنیم و هر یک کاشف بخشی از این جغرافیا باشیم . جغرافیایی که ما را به دلایل زیبایی یک شعر رهنمون می شود و البته چه بسیار دلایل که ناگفته می مانند چرا که اصولا بسیاری شان ناگفتنی اند ! ....فقط من تنها و تنها من باب نمونه تاکید می کنم که در همان بند اول به هم نشینی واژه هایی مثل « لیلی » ، « با چشم طلب کردن » ؛ « سلطنت شب » ؛ «خراج » ؛ « شرق » را در ذهن با تداعی هایشان و با این سوال که «چرا این واژگان ؟! » مرور کنیم .بی شک نکات زیادی در این رشته تداعی ها کشف خواهد شد چنان که ادامه این روال در شعر و به خصوص چرخشهای موسیقایی اش به ما نشان خواهد داد که شعر هنری بسیار ساده و شگرف است : به طرز شگرفی ساده و به طرز ساده ای شگرف ! ...کاش از کشفهایتان – چه حسی و چه تحلیلی - اندکی برای ام بنویسید و راهنمایی ام کنید...
من آبروی عشقم
سروده نصرت رحمانی
لیلی !
چشمت خراج سلطنت شب را
از شاعران شرق
طلب می کند
من آبروی عشقم
هشدار... تا به خاک نریزی !
پر کن پیاله را
آرامتر بخوان
آواز فاصله های نگاه را
در باغ کوچه های فرصت و میعاد .
بگشای بند موی و بیفشان
شب را میان شب
با من بدار حوصله اما نه با عتاب !
رمز شبان درد
شعر من است !
گفتی :
گل در میان دستت می پژمرد
گفتم که :
« خواب »
در چشمهایمان به شهادت رسیده است
گفتی که :
خوبترینی !...
آری ...من خوبم
آرامگاه حافظم
شعر ترم
تاج سه ترک عرفانم
درویشم ؛
خاکم !
آیینه دار رابطه ام ؛ بنشین !
بنشین ، کنار حادثه بنشین !
یاد را به حافظه بسپار !
اما ...
نام مرا
بر لب مبند که مسموم می شوی .
من داغ دیده ام !
از جای پای تو
بر آستانه درگاه خوابگاه ،
بر آستان درگاه
بوی فرار می آید .
آتش مزن به سینهء بستر
با عطر پیکر برهنه سبزت
منشین بانوی بانوان شب و شعر ،
خانم !
لیلی کلید شهر
در سینه بند توست
آغوش باز کن
دست مرا بگیر
از چارراه خواب گذر کن
بگذار بگذریم زین خیل خفتگان
دست مرا بگیر تا بسرایم :
در دستهای من
بال کبوتریست !
لیلی
من آبروی عاشقان جهلنم
هشدار ...تا به خاک نریزی
من پاسدار حرمت دردم
- چشمت خراج می طلبد ؟
آنک خراج !
لیلی
وقتی که پاک می کنی خط چشمت را
دیوارهای این شب سنگین را
در هم شکسته ، آه ... که بیداد می کنی !
وقتی که پاک می کنی خط چشمت را
در باغهای سبز تنت ، شب را
آزاد می کنی .
لیلی
بی مرز باش !
دیوار را ویران کن ،
خط را به حال خویش رها کن ،
بی خط و خال باش
با من بیا ، همیشه ترین باش !
بارید شب
بارشِ سیلِ اشکها شکست ،
خطِ سیاهِ دایرهء شب را !
خط پاک شد
گل در میان دستم پرپر زد و فسرد
درهم دوید خط
ویران شد !
لیلی
بی مرز عشقبازی کن !
بی خط و خال باش
با من بیا که خوبترینم
با من که آبروی عشقم
با من که شعرم ...شعرم ....شعرم !
وای ...
در من وضو بگیر
سجاده ام ؛ بایست کنارم
رو کن به من که قبله عشاقم
آنگه نماز را
با بوسه ای بلند ، قامت ببند !
لیلی
با من بودن خوب است
من می سرایمت .
*********************
از« تو» سرودن همیشه خوب است ! تاریخ شاعرانگی تان مستدام !
سیامک

