October 5, 2005 7:53 PM
چهارشنبه-13 مهر 1384
سلام
اول اینکه : ....
...بهشهر عقرب ندارد ، اینجا فقط عطر نارنج
از بیتها می چکد بر دنیای ذهن مخاطب ....
...نداشت ...ندارد ... نخواهد داشت بی شک ! ... می دانی که !... این روز و روزگار عقرب نداشتن خودش به اندازه هزار هزار موهبت می ارزد !... اما می شود یک جای دیگر هم پیدا کرد که از مار و عقرب و هزار جک و جانور موذی دیگر خالی باشد ...می شود یک جوری قدم زد که تمام عقربهای زمین دمشان را بگذارند روی کولشان و عقب عقب از مرزهای زندگی ات عقب بنشینند و چنان آتشی بشوند که آخرش مجبور شوند خودشان را بگزند و خلاص !!...این جوری هر جا که قدم می گذاری می شود بدون عقرب ! ...اینجا و آنجا هم ندارد !...
هر جا تو باشی بهترین شهر دنیاست ، فقط و فقط به این دلیل ساده که تو آنجایی ! ...«بخت » ما در این شهر کوچک گشوده شد ...«آزمایش» بدی نبود ! ...اصلا بد نبود !... می شود گفت عالی هم بود !... حال که « برون می کشیم از این شهر رخت خویش » باید به آن همه بخت بوسه باران و نوازش خیز سلام فرستاد و آفرین گفت !...آن گونه که نادر ابراهیمی نازنین ، چنان عاشقانه یاد می آورد از شهر عاشقانگی ها : بار دیگر شهری که دوست می داشتم ...راستی می دانستی که آمل هم کلی باغ بهار نارنج دارد و...!!...این عاشق دیوانه ، آدم نمی شود !...طفلک حوا !....
دوم اینکه : این روزها خیلی گرفتاریم ... تغییر مکان دادن همیشه سخت است ...تغییر شغل دادن از آن بدتر !! ...لذا در بین مجموعه ای از استرسهای دارای اسکور بالا (!) داریم می گذرانیم ...اما من دلم روشن است ... می دانی که دلم معمولا خالی نمی بندد !! ...
سوم اینکه : برای امروز غزل جدیدی از حسین تقلیلی ، شاعر جوان همشهری ام ، بخوانید و لذت ببرید ...
با یک دل پر امید رفتند ولی با یک دل کینه دار برمی گردند
دیروز سرقرار بودند همه ؛ امشب همه بی قرار برمی گردند
رفتند تفنگ را زمین بگذارند ؛ رفتند که گل به سینه هاشان بزنند
با این همه خون که روی پیراهن هاست ، مردم همه از بهار برمی گردند
یک طایفه تا آخر دنیا رفتند ؛ یک طایفه دل به صندلی ها بستند
آنها که نرفتند پشیمان نشدند ؛ آنها سر میز کار برمی گردند
بیداری این قوم چه معنی دارد ، وقتی که جهان از آن دقیانوس است
تاریخ اگر دوباره نکرار شود، اصحاب قلم به غار برمی گردند
این خاک کمین گاه کمانداران است ، مردان همیشگی ؛ نه آنهایی که
با چرخش روزگار بر می خیزند ؛ با چرخش روزگار برمی گردند
فرق است میان رفتن و رانده شدن ؛ فرق است میان مردن و کشته شدن
یک طایفه با تفنگشان می میرند ، یک طایفه با شعار برمی گردند ...
************
هر جا که هستید ، خانه امن عشق باد !
سیامک

