November 22, 2005 9:45 PM
سه شنبه - 1 آذر ماه 1384
سلام
اول اینکه : …
…زیاد دربند نباش که حالا چه می خواهد بشود ! …همیشه یک چیزی می شود بالاخره !...و اصولا همیشه چیز خوبی هم از آب در می اید ! …دلت را که بسپاری به دریا ، موجهای نوازشگرش جز به ساحل آرامش رهنمونت نخواهند کرد ….دریا خیلی مهربان است …من اصلا فکر می کنم دریا میلیون میلیون سال پیش ، مردی بوده عاشق که خودش را قطره قطره نثار معشوقه اش ، خاک ، کرده به این امید که تا دنیا دنیا ست ، دریا را با خاک حدیث بوسه باشد و آغوش و نوازش !....به همین خاطر است که پنجه های شورآفرین و داغ خیزابها ، کمرگاه ساحل را هر روز تنگتر از پیش می فشارد و در او می آویزد ! … دریا خیلی مهربان است …به همین خاطر باید دل به دریا زد …نازنین !...
دوم اینکه : هنوز درگیر داستان تغییر وضعیتیم !...دیرکردها و کم پیدایی ام را بگذارید به همین حساب …می آیم و وبلاگ اکثر دوستان را می خوانم و لذت می برم و بیشتر اوقات بی ردپا می گذرم نه به دلیل اینکه حرفی نیست که بسیار هم ، برای سخن گفتن از لذتم ، هست اما وقت کمی تنگ است این روزها …عفوم کنید …
سوم اینکه :گاهی وقتها یک غزل آرام ، بی پیچش و نرم ونجواگر ، بیشتر دلت را می لرزاند !...غزلی آرام تقدیم به شما و تو ….
منطق چشمهای تو
ستاره می وزد از سمت مشرق چشمت ،
که شب شکن شده این مرد عاشق چشمت
چقدر حافظ باشم، چقدر مولانا ؟!
چقدر تا بشود شعر لایق چشمت ؟!
تویی مسیح و یهودا ! تو مریمی ، عذرا!
صلیبِ عشق تو بر دوشِ وامقِ چشمت !
من از تو بوسه ربودم، تو قلب دزدیدی
که شاه دزدِ غزلهاست ، سارق چشمت !
نه روستای ارسطو ، نه شهر شهرآشوب
تداشت وسعتِ دنیای منطق چشمت !
دوتار گیس تو شد عقربه ، فرو افتاد
که مو به مو بشمارد دقایق چشمت
دقیقه های خودم را به هم زدم با تو
و شد زمانِ تغزل ، مطابق چشمت
به روی گونه تو : موج موج شیر و شکر
و جاشویی که منم توی قایق چشمت
[]
تو و تلاطم طوفان عطر : گیسویت .
من و روایت رویای صادقه : چشمت !
*********
عاشقانه ترین دقایق زندگی پیشارویتان !
سیامک

