April 29, 2006 10:49 PM
شنبه - 9 اریبهشت ماه 1385
آخرین خبر در سطر صفر !!: مجموعه شعر من « عطر تند نارنج » در نمایشگاه کتاب امسال ، توسط نشر داستان سرا در سالن 10 و 11 غرفه شماره 32 ارائه می شود . قابل توجه دوستانی که کتاب را می خواهند و به نمایشگاه هم می روند ...
و اما بعد :
اول اینکه :
...حق با تو بود !...مثل همیشه !...گاهی فکر می کنم چرا همیشه حق با توست ؟!...اصلا شاید مساله فلسفی تر از این حرفها باشد !...شاید این تو هستی که با حقی !... بر حقی !...مثل خود خود عشق!
...داشتم می گفتم که داشت خون خونت را می خورد !...عصبانی بودی از اینکه می دیدی دنیای مجازی مان هم شده بدتر از دنیای حقیقی ...یادش بخیر آن زمانی که میزان مهربانی های بین آدمها و البته تفکرات مورد تبادل در دنیای مجازی بیشتر از تعداد وبلاگهای موجود بود ! ...نه حالا که هزار هزار وبلاگ داریم و هزار مخاطب اهل ! ...بگذریم !...جای اینها توی عاشقانه نیست ! ...توی عاشقانه باید از تو نوشت ...و تو هم که حسابی عصبانی بودی !!
رفتی و 4 تا جمله تذکر جانانه نوشتی و آمدی و ...!
رفیق روزهای همیشه و هماره ! می دانم !..حق داری !...اینها مال من نیست که به اندازه تو حرصشان را بخورم ! ...اینها مال توست !...و تو از موجودیتی دفاع می کردی که مال خودت بود !..کسی واژه های متبرک از عطر تو را لا به لای لجن متعفن دروغ و تقلب پیچیده بود و این کم گناهی نیست در این روزگاری که می خواهد همه چیز را به گند بکشد ! ... بگذریم !...این حرفهای درشت ربطی به عاشقانه ندارد !...در عاشقانه باید از لطافت تو نوشت !...و تو هم که حسابی عصبانی بودی !...
دوم اینکه : ...
( این مطلب بنا به تغییرات و اصلاحات انجام شده در موضوع مورد بحث حذف شد چون هدف چیزی جز اصلاح نبوده و نیست ...) اما کماکان معتقدم که.....
جازه بدهید به واسطه تجربه چندین ساله ام در فضای وب این نکته اخر را بگویم و تمام !...اگر همه ما این احساس مسئولیت را داشته باشیم که پرده های دورویی و دروغ را از فضای مجازی به کنار بزنیم و به قول معروف حقوق مصنف و مولف را پاس بداریم ، اوضاع رنگی دیگر به خود خواهد گرفت ...
سوم اینکه : دارم یک تکانی به لکوموتیو زنگ زده این لینک دونی می دهم !...آن هم به برکت شعر پر تکان صالح دروند !...بخوانید ببینید چه غوغایی ست !
چهارم اینکه : یک غزل برای این زمانه ء ... !
«شهر خمیازه ها »
اگر چه چشمت خدا ندارد ،
پرستش ِتو چرا ندارد !
جنون کفری چنین مبارک
به جز دهانت دوا ندارد
نوشتم از تو ...ولی شنیدی -
که دست ِ تنها صدا ندارد ؟!
من از تو دارم طراوتی را
که شهر خمیازه ها ندارد !
جهان پوسیدگان منطق
بدون بوسه صفا ندارد ...
تب تقلب ، جنون غالب ،
که تاب قلب مرا ندارد –
- اگر برقصد ، شعف ندارد
اگر ببوسد ، حیا ندارد !
در این جهان ِجهنم آیین
که احتیاجی به ما ندارد –
غزل سرودن بهانه دارد؛
غزل سرودن بها ندارد !!
*****************
در پناه مهربانی باشید در این عصر نا مهربانیها !
سیامک

