September 23, 2006 7:57 PM
شنبه - 1 مهرماه 1385
سلام
اول اینکه :...
... بگو سیل بیاید !...یک تشت و دو تشت آب که چیزی نیست ! ...وقتی تو چتر من باشی و من چتر تو ، بگذار همه ابرهای سیاه جهان یک دل سیر گریه کنند به سپیدبختی ما !...حسادت که شاخ و دم ندارد !... بگو سیل بیاید ! این یکی دو تشت آب نهایتش زحمت خشک کردن را روی دست مان می گذارد ! ...و وقتی آفتاب مهر تو بتابد دیگر هیچ ملالی نیست !
زیر یک سقف دیگر ، عطر تو را مرور می کنم و شمار آجرهای خوشبخت دنیا بیشتر می شود ! ...آجرهایی که می توانند آمد و رفت تن لطیف تو را ببینند و قند توی دل سنگ شان آب کنند و تلالو دلپذیر تو برق از سرشان بپراند !...بگو همه آبهای جهان سیل شوند !...نوحی که تو باشی ، زورق طلایی این عشق را به ساحل آرام خواهی رساند !..ایمان دارم ! ...به تو، به خودم ، وَ به عشق !
دوم اینکه : این بار دیگر خیلی تاخیر داشتم !... البته نسبتا موجه بود اما با این حال باز هم معذرت می خواهم ...
سوم اینکه : بدون مقدمه برویم سراغ بخش معرفی کتاب فقط با ذکر این نکته که مسلما در این بیست روز کتابهای خوب بیشتری خوانده ام اما برای پرهیز از اطاله کلام فعلا همین 4 عنوان را داشته باشید تا دفعه بعد ...
- بچه ها... من هم بازی(1) : یک اثر بسیار دلپذیر از منوچهر احترامی با تصویرگری خوب سلمان طاهری ...بی شک همه ما منوچهر احترامی را می شناسیم یا لااقل با آثارش آشنایی ام ...اگر خیلی هم با کتاب و طنز و گل آقایی ها بیگانه باشیم ، حسنی نگو یه دسته گل را ، دست کم یک بار اگر شده برای کودکی از اعضای خانواده ، خوانده ایم ....احترامی با این کتاب زیبا دیگر بار به دنیای کودکی نقب می زند و کودکانگی معصومانه را که درکی شاعرانه از زندگی در آن جریان دارد به تماشا می گذارد . یادداشت نوشتن بر چنین کتابی بسیار دشوار است چون کتاب با کودک درون انسان گفتگو می کند و در نتیجه ، منطق کودکانه سبب می شود که مثل همه کودکان دنیا را سرشار از زیبایی های بسیار ببینیم و کاستی هایش را به بازی بگیریم ... شاید شکل ظاهری کتاب و فرم ارائه اش آثار شل سیلور اشتاین را به یاد آورد اما خواندن چند صفحه از آن تفاوتی آشکار را به ما نشان خواهد داد : ایرانی بودن و شرقی بودن در تمامی آثار جلوه گر است ؛ چه در قطعاتی از این دست که به شعر پهلو می زنند :
آسمان مشتش را بسته است .
زمین مشتش را بسته است .
درخت مشتش را بسته است .
من مشتم را بسته ام .
آسمان مشتش را باز می کند ،
باران می بارد .
زمین مشتش را باز می کند ،
جویبار جاری می شود .
درخت مشتش را باز می کند ،
سیب پدیدار می شود .
من مشتم را باز می کنم .
: « نگاه کن !»
باران و جویبار و سیب در مشت من است .
زندگی در مشت من است .
یا در قطعاتی این گونه که آشکارا ضرب المثلی از فرهنگ عامه و نیز پدیده ای مربوط به ما -
هویت باختگی یا به قولی الیناسیون – با همان کودکانگی به تصویر کشیده می شود :
کلاغ به بچه اش گفت : « پسرم قار قار کن ببینم یاد گرفته ای یا نه ؟»
بچه کلاغ گفت : « قارقاری ، قارقار»
کلاغ گفت : « پسرم صد بار به تو نگفتم با این جوجه خروس همسایه راه نرو ؟ چرا حرف گوش نمی کنی ؟! »
...
درباره تک تک داستانهای کوتاه این کتاب می شود حرف زد که مجالی طولانی می طلبد ...شاید وقتی دیگر.. اما غرض این بود که هر کسی هنوز کودکی هایش را گم نکرده است یا لااقل ازگم کردنش خوشنود نیست ، این کتاب را از دست ندهد !...
بچه ها... من هم بازی (1) – نویسنده :منوچهر احترامی ، تصویرگر : سلمان طاهری – 85 صفحه - انتشارات گل آقا ، قیمت : 13000ریال ، چاپ اول 1382
________________________
- حال و حوایی از ترنج و بلوچ : این نام جالب توجه ، بر پیشانی کتابی ست که سروده حامد عسگری شاعر جوان و توانای بم است . طبق معمول غزل غالب است و چند دوبیتی و رباعی و دو چارپاره ... مواردی که درباره این مجموعه باید به آنها اشاره کرد عبارتند از : سادگی و صمیمیت کلام در کنار کشفهایی دلپذیر و سرمست کننده و نیز البته احساس جاری در اکثریت اشعار و به خصوص تاثیرپذیری شاعر از واقعه ای عظیم و البته غمناک چون زلزله بم ... در این میان بی شک ضعفهایی هم هست مثل هر اثر دیگری اما ان چه مهم است این است که شاعر جوان ما مخاطب را به هیچ وجه دست خالی نمی گذارد و هر شعری از او ظرایفی دارد که مخاطب شعرآشنا را سرذوق بیاورد ...شاید به اشاره بتوان گفت که ضعف بارز برخی از اشعار به سبب ناهمگونی بیت ابیات است یعنی یک بیت بسیار درخشان در کنار بیتی معمولی و گاه ضعیف که موجب فراز و فرودی نادلپذیر می گردد ...
لبخند زدن معجزه لب رطبی هاست
دنیا به خدا تشنه گیلاس لبی هاست
یک شاخه گل سرخ در آغوش کشیدن
این اوج تمنای قوطی ها ، حلبی هاست ...
همچنین برخی ذوق آزمایی های در قافیه سبب شده است که برخی قوافی در برخی ابیات به خوبی جا نیافتند ...
غزلم دره ای از نسترن و شب بو هاست
مرتع درمنه ها ، دهکده آهوهاست
... تلخ مردن وسط هاله ای از ابر و عسل
سرنوشت همه هسته زردآلوهاست
که به خوب مشخص است در بیت آخر تصویر شاعر تصویر درخشانی ست اما به خاطر قافیه و وزن بد پرداخت شده است : اولا هسته های زردآلو شکل صحیح جمع است و از سوی دیگر هسته زردآلو اصلا تلخ نیست ...هسته هلو تلخ است ! ...
اما اینها که برای خالی نبودن عریضه گفتم همه بخش اندکی از کتاب است و خلاصه و مهم این که چنان که گفتم هیچ شعری در این مجموعه شما را دست خالی نمی گذارد :
هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش کشانده ای
تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار
با واسطه سلام برایش رسانده ای
حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای
دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست
گفتند باز روسری ات را تکانده ای
می رقصی و برات مهم نیست مرگشان
مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای
()
بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من ...
امروز عصر چای ندارم ...تو مانده ای
حال و حوایی از ترنج و بلوچ – حامد عسگری – 70 صفحه – انتشارات ودیعت – 750 تومان
_____________________
- نقل های کوچک رنگی : کتابی کوچک از شعرهای سپید خانم راضیه بهرامی ....شاید دیگر کهنه باشد اگر بگوییم لحن زنانه بارزی در شعرهای شاعرهای وجود دارد اما یک نکته بسیار مهم لحن این دفتر را با بسیاری آثار دیگر متفاوت می کند . فصل نخست کتاب و برخی از اشعار فصل بعدی لحنی مادرانه را در شعر به تصویر می کشند ... به عبارت بهتر مخاطب فصل نخست کتاب دختر کوچک شاعر است و زبان لطیف و مادرانه شاعر در واژه واژه اشعار حس می شود ...خود من تا کنون تجربه ای این گونه را لااقل به شکل شاخص و موفق در شعر معاصر – و البته کلاسیک – ندیده ام ...
پرده را می کشم
می ترسم
جای خالی ستاره ها در آسمان
خرگوشهای خواب تو را بترساند
بگذار این راز
همیشه پشت پرده بماند
بی شک شعرهای زیبایی از این دست نیز در فصل دوم یافت می شوند که قدرت تصویر سازی شاعر و زبان شاعرانه اش را به رخ می کشند :
من اتفاق مهمی هستم
در کنار تو
راه می روم
نفس می کشم
شعر می خوانم
و تو در ازدحام دل مشغولی هایت مرا گم می کنی
مثل صدای عقربه های ساعت
در هیاهوی آدمها و ماشینها
وقتی تمام جهان سکوت می کند
تازه تیک تاکشان را می شنوی
اما من همچنان شعرهایی از این دست را نوتر و غافلگیر کننده تر و دوست داشتنی تر می بینم :
من مادر خوبی برای تو نیستم
می دانم
مادری که همیشه فراموش می کند ...
فراموش می کنم
فراموش می کنم
پرداختن قبضهای آب و برق و تلفن را
و نوشتن گزارش کارم را
برای اقای مدیر عامل
فراموش می کنم
فراموش می کنم ...
اما همیشه یادم هست
که چند برگ دیگر
از دفتر نقاشی تو باقی است
من راز مداد رنگی های تو را می دانم
این بار مداد زردت از همه کوچک تر است
تو از شب ترسیده ای
فراموش می کنم
فراموش می کنم ...
و به دستهای تو می اندیشم
و به دستهای خودم
و به دستهای مادرم
که دستهای حنا بسته مادرش را
در یک صبح برفی
در کوچه های بروجرد گم کرد
تو هم یک روز دستهای قشنگ مادرت را گم می کنی ...
باید برای تو چتری بخرم
چتری نه برای روزهای بارانی
چتری که تو را به یاد بارانهای نباریده بیندازد ...
من مادر جوان توام کیمیا !
نقل های کوچک رنگی – راضیه بهرامی – 52 صفحه - نشر دفتر شعر جوان – قیمت 550 تومان – چاپ اول 1384
_________________
- مجنون لیلی : یک رمان جالب توجه از ابراهیم نبوی که با شیوه نامه نگاری نگاشته شده است . تمامی نامه ها به جز نامه اخر از طرف شخصیت مرد به شخصیت زن است و از یک نامه اداری شروع می شود و جریان شکل گیری رابطه ای احساسی و زوال آن و نهایتا احیای مجددش را در شکل عشقی پخته تر به خوبی نشان می دهد . درباره این کتاب می شود بحث های خوبی انجام داد ...اینکه کجای رابطه و چرا عشق نامیده می شود و در هر مرحله ای کاستی های رابطه احساسی بین دو نفر چیست و اینکه آسیب شناسی این رابطه اصولا چگونه است ....از سوی دیگر به واسطه هنرمندی نویسنده در حفظ بی طرفی اش مخاطب می تواند با ذهنیت خود از عشق و رابطه عاشقانه رفتار هر یک از کاراکترهای داستان را مورد قضاوت و تجزیه و تحلیل قرار دهد ...خلاصه اینکه مجنون لیلی از آن دست رمانهایی ست که جان می دهد برای بحث های بی پایان درباره روابط انسانی و علی الخصوص عشق ...به نظر من درخشان ترین تلالو عشق در واپسین نامه رخ می نماید آنجا که می توان به این توصیف قطعی از عشق رسید که : عشق رابطه ای دوطرفه و انسانی میان دو موجود رشد یافته و مستقل است :
« دیروز بعد از سه سال دیدمت . موهایت سفیدتر شده بود و چهراه ات پخته تر .از این که سرحال و پر انرژی بودی خوشحالم . دیشب را با فکر تو گذراندم . نامه هایی را که در تمام این سالها برایم نوشته بودی ، یک دور دیگر خواندم ...از اینکه با تو قطع رابطه کردم احساس خوبی ندارم .گرچه شاید اگر با عقل امروز می توانستم قضاوت کنم کار دیگری می کردم ....این قدر خودم را شناخته ام که بتوانم یک بار دیگر به زندگی با تو فکر کنم . این بار من بالغ خواهم بود . »
مجنون لیلی - سید ابراهیم نبوی – 112 صفحه – انتشارات عطایی – چاپ اول 1382 ________________________
چهارم اینکه : و بالاخره غزلی را بخوانید از خودم ، تقدیم به دکتر محمد حسین بهرامیان به پاس غزل بی بدیل « پیشنماز» اش ....
« اَلَم تَری ...»
چقدر دست تو با دست من محبت کرد
و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد
من از تو با شب و باران و بیشه ها گفتم
و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد
کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان ، خانم !
که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد
سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است
و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد :
اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟
تنت ارم شد ومن را به باغ دعوت کرد
وَ تن ، تنت ، که وطن شد غزل مطنطن شد !
وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنانه حرکت کرد –
- به سمت عطر تو تا قبله ها عوض بشوند
و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کرد :
منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !
و نیت غزلی در 4 رکعت کرد !
رکوع کرد ... وَ تسبیح هاش پاره شدند !
و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد !
قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!
که آتشم به تمام جهان سرایت کرد –
- و بی عذاب ترین عشق ، آتشی شد که
فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد
تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !
و اَشهَدُ که لبانم به جام عادت کرد !
سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود
سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد
...
غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !
سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد
....
وَ تو بلند شدی تا انار بشکوفد
دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد
غزل به روی لبت شادمانه می رقصید
و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد ...
*******
نمازهای عاشقانه تان انارستان باد !
سیامک

