August 27, 2007 11:22 PM
دوشنبه - 5 مردادماه 1386
سلام
اول اینکه : ...
...می نویسم اسم تو را بر صفحه خاک تا زمین سرمشقی برای زیبایی داشته باشد !...می نویسم چشمان تو را بر ابرهای آسمان تا دستان رنگین کمان ، تا همیشه و هماره ، از معجزه رنگهای شگفت و ناگهان سرشار باشد !...می نویسم دستان تو را روی امواج دریا تا ساحل را ماسه به ماسه چنان در آغوش بفشارد که مست تر از همیشه رو به آفتاب دراز بکشد و بوسه بریزد به کام دریا ! ... می نویسم گیسوان تو را بر روی باد تا ویلان کوچه باغهای ییلاقی البرز ، سرش را بگذارد روی چینه دیوارهای خزه بسته و های های بخندد به روزگار پریشانی خودش !...می نویسم صدای پات را روی بیشه های کشف ناشدهء سرزمین ام تا به احترام اش تمامی کاجها و صنوبران بایستند و کف بزنند و کل بکشند ، آنگونه که سنجابهای وحشی یاد پریزادی بیافتند که قرنها قبل از چشمه ساری بکر در دل جنگل بیرون آمد و همه موجودات را از آهو گرفته تا گرگ ، از قناری تا کلاغ ، دیوانه خود کرد و آهسته آهسته رو به دریا رفت !...قرنها رفته اند و هجوم بشر ، پریزادها را از یاد برده است ، اما تو می توانی حلول دیگرباره پریزاد باشی در تن جنگلهای مه گرفته شمال !...باور کن !
دوم اینکه :
در شماره اخیر فصلنامه شعر مقاله ای دارم با عنوان «بارون میاد جرجر » که نقدی تحلیلی بر فولکلورها و ترانه های شاملوست . این مطلب در پیله های شیشه ای نیز منتشر شده است . نکته اینکه در مجله شعر - و در نسخه چاپی هم ! - گویا برخی سطور برای درشت تر نوشتن انتخاب شده اما به همان شکل در آغاز مقاله آمده اند که در نتیجه 5-6 سطر نخست مقاله عملا بی مفهوم شده است و در حقیقت اصل مقاله از سطر 7-8 آغاز می شود !! .... علی ای حال خوشحال می شوم نظر دوستان را بدانم .
سوم اینکه :
شماره قبل صفحه شعر جوان روزنامه جام جم – که روزهای پنجشنبه منتظر می شود و به شدت توصیه می شود ! – دو شعر از پوریا سوری داشت با نقدی بر آثار او . نکته اول اینکه خیلی خوشحالم که مسوولین این صفحه و به خصوص سینا علی محمدی و آرش شفاعی عزیز شهرستانها را فراموش نمی کنند و امیدوارم این روند ادامه داشته باشد و این صفحه به یک ستون شعر خوانندگان تبدیل نشود و نمونه های برجسته شعر جوان را پذیرا باشد . نکته مهم بعدی نقدی ست که بر اشعار پوریا ی عزیز نوشته شده بود که به گمان من چندان جالب توجه نبود . در حقیقت چنین نقدی با تغییری اندک می تواند برای هر شاعری که از او خوشمان بیاید استفاده شود و البته کاملا بالعکس نقدهای آماده ای هم برای شاعران و شعرهایی که با سلیقه مان همخوان نیستند وجود دارد !! ...بی شک منتقد گرامی سعی داشته اند لحنی علمی به نقد خود بدهند اما نتیجه آن شده است که با یک کلی گویی طرف باشیم که نشانه هایی از فردیت شعری پوریا سوری در آن وجود ندارد . در حقیقت حتی در برخی سطور به نظر می رسد که چیزی که می خوانیم ارتباط چندانی با شعرهایی که در ستون مقابل نوشته شده است ندارد . به گمان من منتقد به عنوان یک مخاطب فعال باید عمل کند . چنانکه در پست قبل هم گفتم نقد دیالوگ منتقد است با اثر نه مونولوگ او با خودش . به نظر می رسد که نقد نوشته شده بیشتر یک مونولوگ است که کار چندانی با آثار سوری ندارد . آثاری که به نظر من – به خصوص اثر دومی که در روزنامه چاپ شده است – تحلیلهای مناسب تری را می طلبد .نقد و تحلیلی که با شعر مضمون مدار و تصویرگرا و درعین حال صمیمانه سوری همراهی بیشتری داشته باشد ....
چهارم اینکه :
این روزها رادیو فرهنگ برنامه ای دارد به نام « گفتگو با ادبیات » که روزهای شنبه و یکشنبه و دوشنبه ساعت 9 شب پخش می شود . در این برهوت توجه رسانه ای به شعر معاصر به نظر می رسد برنامه هایی از این دست باید بیش از این مورد توجه و البته تبلیغ قرار بگیرند . هفته گذشته مهمان برنامه اسماعیل امینی بود و موضوع بحث کتاب اخیر دکتر قیصر امین پور با عنوان «دستور زبان عشق» . میهمان هفته جاری نیز امیر مرزبان عزیز بود که انصافا حرفهای خیلی خوبی زد که آنها که امروز این نوشته را می خوانند می توانند دوشنبه ساعت نه را از دست ندهند !... متاسفانه لینک صوتی برای آرشیو آثار رادیو فرهنگ وجود ندارد لذا فقط باید از رادیو یا اینترنت به شکل همزمان بشنوید و لاغیر . هفته آینده مهمان برنامه آقای دکتر اکرامی هستند و هفته بعد از آن یعنی شنبه و یکشنبه و دوشنبه (17و18 و19 شهریور ) ساعت 9 شبدوستان می توانند دکلمه دو سه شعر و صحبتهایی درباره غزل معاصر و نیز ترجمه «بر تابی از ترانه» و برخی موضوعات دیگر را از زبان حقیر در برنامه بشنوند … سعی می کنم با توجه به اینکه لینک صوتی این برنامه روی اینترنت نیست ، لااقل برنامه های آن را با همکاری سینا علی محمدی عزیز که مجری برنامه است ، پیشاپیش در وبلاگ – در قسمت لیکدونی - بگذارم تا دوستانی که علاقه مند هستند آنها را از دست ندهند .
پنجم اینکه :
راستش من همان طور که کتاب می خوانم فیلم هم زیاد می بینم !!...برخی وقتها یک فیلم آنقدر قدرتمند و چنان تاثیرگذار است که کمتر کتابی را می توان در آن حد و حدودها یافت و البته عکس آن هم بسیار اتفاق می افتد . دوست دارم گهگاه در مطالب این وبلاگ و در واقع به جای معرفی کتاب از فیلمهایی که دوست دارم شما را در لذت دیدن شان شریک کنم بنویسم ... برای امروز سه فیلم از کارگردانی که کشف بزرگ دو- سه سال اخیر من در سینمای این روزهاست !
- دارن آرنوفسکی(Darren Aronofsky) کارگردان غریبی ست ! به نظرم این توصیف کاملترین چیزی ست که می شود راجع به او گفت . در حقیقت در مواجهه با آثار او با فیلمهایی رو به رو می شوید که مشابه دیگری از لحاظ داستان و به خصوص تحوه اجرا ندارند . به عبارت دیگر تکنیک های به کار گرفته شده و شیوه روایت و حس خاصی در فیلمهای او وجود دارد که تجربه ای دیگر گون از سینما را فراروی مخاطب قرار می دهد . نخستین اثر او در مقام یک کارگردان – اگر از پروتوزوا بگذریم که در حقیقت پایان نامه اوست و اصولا پخش عمومی نشده است – پی (PI) ست .
- پی (Pi) یک اثر کاملا سینمایی ست ؛ متکی بر تصویر و موسیقی با کمترین دیالوگ و در عین حال بسیار جذاب آن هم با فیلمبرداری سیاه و سفید .

فیلم در مورد یک نابغه ریاضی ست که مبتلا به میگرن شدید است . فیلم مملو از نشانه های نمادشناسانه ریاضی ست که با مفاهیم اسطوره ای دینی در تورات پیوند می خورد و تعلیق داستانی را در کشف این نمادها شکل می دهد . نکته درخشان این اثر پرداخت موسیقایی-تصویری سردردهای میگرنی کاراکتر اصلی ست که فوق العاده است . من به شخصه در هیچ اثر دیگری صحنه ای مشابه با آن را ندیده ام . نکته جالب اینکه این تصویرسازی از حالات درونی و به خصوص دردها و بیماریهای جسمی در اثر بعدی کارگردان نیز به زیبایی ادامه یافته است .
- مرثیه ای برای یک رویا(Requiem for a dream) شاید مشهور ترین اثر کارگردان در ایران باشد . یک اثر تکان دهنده درباره اعتیاد – به خصوص به داروهای روانگردان – و عوارض جسمی وروحی و اجتماعی مترتب بر آن .

به گمان من اثری غیر شعاری تر از این در باب موضوع اعتیاد تا به حال ساخته نشده است . اثری که در عین تاثیرگذاری فراوان ، دارای جذابیتهای بصری بسیار ، پرداخت داستانی محکم ، موسیقی فراموش نشدنی و بازیهای درخشان است .چنان که گفتم خلق مبتکرانه لحظات بی خودی و توهمات ناشی از مصرف مواد روانگردان در این اثر با تلفیقی از تصویر و صدا بسیار خارق العاده است . نکته مهم اینکه در هر سه اثر کارگردان – تا به امروز – دو مولفه خیلی جالب وجود دارد : نخست موسیقی های بسیار زیبا و همراهی کننده با مضمون و دیگر توجه به یک بیماری در محوریت داستان . اگر نام فیلم اول کارگردان – پروتوزوا – را هم ملاک قرار دهیم می بینیم که این فضا گویا بسیار مورد توجه کارگردان است . از مولفه های دیگر آثار آرنوفسکی ، چنان که گفتم ، فیلم برداری های غریب و کادر بندیهای خلاقانه است که به خصوص در مرثیه ای برای یک رویا در اوج قرار دارد . تقسیم صفحه به دو یا چند قسمت ( splitting ) یک از این تکنیکهای بسیار مهجور است که استفاده مبتکرانه کارگردان از آن تبدیل به یک مشخصه فرمی شده است که به شدت در خدمت اثر بوده و چندپارگی موجود در فضا را القا می کند .
- و اما آخرین ساخته آرنوفسکی تا به امروز سرچشمه ( The fountain ) است . سرچشمه فیلم- شعری ستایشگر مرگ است .

داستان ماجرای مردی ست که به واسطه بیماری همسرش – نوعی سرطان مغزی – به سراغ کشف ماده ای می رود که عمری جاودان را سبب می شود . سه داستان ، یکی در سده های قرون وسطی دیگری در زمان معاصر و سومی در زمانی بسیار دور در آینده ، به شکل کاملا موازی روایت می شوند که درهمگره خوردن این سه داستان در میانه های فیلم سبب می شود که کشف نهایی فیلم فراموش ناشدنی باشد . اینکه دریابیم مرگ عاشقانه ترین هدیه خداوند است . نکته مهم اینجاست که رنگ آمیزی درخشان فیلم – که به خصوص در سکانسهای مربوط به آینده یادآور تابلوهای نقاشی فراواقعگرایانه است - و داستان به شدت سوررئال آن سبب می شود که مفهوم مورد نظر به هنرمندانه ترین شکلی منتقل شود . این اثر شاعرانه بی شک مربوط به مخاطب خاص است اما به گمان من عامترین مخاطب ، اگر نیم ساعت نخست فیلم را که به طرح موضوع و معرفی شخصیتها و سه فضای مختلف داستان می پردازد تاب بیاورد و رابطه های داستانی را به خوبی پیدا کند بی شک تا پیان فیلم فرصت نفس کشیدن هم پیدا نخواهد کرد ! جالب اینکه خود آرنوفسکی گفته است که غرض او از فیلمسازی اصولا ساختن ( The fountain ) بوده است . چنین جمله ای از سوی کارگردان خوش قریحه و مولفی چون او به نظرم بهترین بزرگداشت برای این فیلم – شعر قدرتمند است .
پنجم اینکه:
غزلی تازه بخوانید از خودم ، تقدیم به عاشقانگی سیال امروز و هر روز ...
روشنای من
تاریک می شوم که تو ای روشنای من !
صد آفتاب تازه بسازی برای من
آن وقت واژه واژه تو را بیت می کنم
طعم شراب می چکد از شعرهای من
تا تو تلو تلو بخوری ، مست تر شوی
خود را فقط کمی بگذاری به جای من -
- تا ملتفت شوی که کلان شهر بوقها
دارد چقدر فاصله با روستای من
آنجا که دود می شود ارباب هر چه بود
«هست »ی که نیست ! ...می شود آیا ؟!... خدای من !
تصویر نخلهاش : نئونهای سبزرنگ
کابوسهای هر شبهء خوابهای من
بی سایه می شویم در آن ازدحام نور
«تو» محو می شود، خود تو ، مثل سایه ، من
استخرها و بوی کلر ؛ گیج می شویم
دریایمان کجاست ؟!...کجا ؟ آشنای من !
دریا و عطر ماسه و امواج وحشی اش
در پای جنگلی که خودش پا به پای من –
- می رقصد و جنون تو را دوره می کند
هوهوی باد تبزده و های های من
بگذار تا تمام شود حرفهای هیچ
تا باز عطر شعر بگیرد صدای من :
واللیل ِوالنهار ! که لیلی ! جنون توست
نصف النهار حادثه بر استوای من
این التقای حادثه و گرم جانی ست
در سرنوشت سرخ دل بی نوای من
این عطر مریم ست که پیچیده در فضا
تصلیب می شوم که تویی جلجتای من
«هست» ای که هست : من ، تو و گرداب گرم شیر
سیلاب سینه های تو ، شوق شنای من ...
**************
اوقات تان لیلایی !
سیامک

