December 2, 2007 12:17 AM
یکشنبه - 11 آذر ماه 1386
سلام
اول اینکه : ....
...زل زده بود به هیچ کجا !... دلش انگار کنده شده بود و افتاده بود یک جایی لابه لای خاطره های دور از دست !... سیاهی چشمهاش یخ زده بود انگار !... لباس خاکی چروکی را مچاله کرده بود و روی سینه اش فشار می داد ... دست دراز کردم تا نبض اش را بگیرم ...دستش از سینه جدا نشد !...پیراهن ِمچاله چسبیده بود به استخوانش انگار !... گفتم : غصه نخور ! ... تا کلمه از زبانم جدا شد خودم فهمیدم چقدر احمقانه است !... زل زد به من – من ؟!!..نه !..یک جای دور پس پشت سرم !...دورادور همه افقهای جهان انگار ! – : «غصه نمی خورم اصلا !!» .... راست می گفت !...همراهانش می گفتند یک قطره اشک به چشمش نیامده از صبح !...فقط نگاهش انگار توی یک باتلاق بی سر وته دارد فرو می رود ...سکوت می کند و فرو می رود ...فرو می رود ...فرو ...! ... گفتم : «جاییت درد می کنه ؟!» ...سکووت ...سکوت ...سکوووووت ... گفت : «آره!» ... یک شادی کوچک ته دلم درخشید !... تنی که درد می کند یعنی زنده است ! یعنی هنوز چیزی در جایی از این بدن میل به زندگی دارد و این یعنی یک روزنه برای رهایی !... پرسیدم : « کجا ؟!... سرت ؟ ...قفسه سینه ؟ ... کجا ؟!» ...فقط بگو کجا ، تا یک مسکن برایت بنویسم و وجدان حرفه ای ام را کمی آرام کنم !...بگذار به یک دردی بخورد این هفت سال وامانده ! ... داد زدم :« کجا ؟!» ... باز سکوت ...سکوت ...سکوووت ...خیلی سکوت !... بعد از لابه لای مردمکهایم پل زد به همان افقهای دورادور پس پشت سرم و یک کلمه یخزده را پرت کرد توی صورتم : « نمی دونم !»
...
بیهوده است !... هرچقدر بخواهم عظمت این « نمی دانم» را برایت لابه لای این جمله ها و واژه های بی رنگ بریزم نمی شود !... یک دل لهیده آن روز روی تخت بیمار دراز کشیده بود و من هیچ غلطی نمی توانستم بکنم برای زنی که نامزدش را در اثر یک سانحه برق گرفتگی از دست داده بود !... شاید تلخناک ترین شعر جهان در بین حروف آن « نمی دانم» داشت جان می داد و من داشتم لحظه به لحظه خفه شدن اش را می دیدم .... دلم به حال جهان سوخت !... به حال خودم !...و به حال دیازپامهایی که آرامبخش هیچ نا آرامی نبودند !.... از این قصه ، عاشقانه نوشتن اصلا سخت نیست !...تلخ هست ، سخت اما نه ! ... پس برای تو نوشتم آنچه را که می بایست :
و می رسم شبی آخر به آخر راهم ....
دوم اینکه :
خیلی وقت هست که در کتابها چرخی نزده ایم !..نه ؟!
- گهواره گربه : یعنی انصافا این همه از ونه گوت نوشتم بس نیست !!...بخوانید کتابهای این دیوانه عصر پست مدرن را لطفا !... به هر حال هم چنان طنز ویرانگر و روشن بینانه و عمیق ونه گات جادویی دیریاب است ... نکته شگفت انگیز این کتاب این است که نویسنده با نبوغی خارق العاده یک فرهنگ را از هیچ خلق کرده است !...فرهنگی دارای زبان مشخص ، دین مشخص ، ملت مشخص و کشور مشخص و اخلاقیات مشخص و ایدئولوژی مشخص !!...و تمام این مشخصات از هیچ خلق شده است !...یعنی ما به ازای عینی برای هیچکدام وجود ندارد گرچه بی شک ظرافتهای اندیشمندانه اثر کلیت تاریخ بشر را در بر می گیرد... لذت خواندن آثار ونه گات را تنها در یک کلمه می توان خلاصه کرد : جنون !
پایان کتاب تلخناک ترین طنازی ونه گات است :
...« دارم برای اسفار باکونون دنبال آخرین جمله می گردم ، جوان . اکنون دیگر وقت آوردن آخرین جمله است .»
« به جایی هم رسیده اید ؟»
شانه هایش را لاقیدانه بالا انداخت و یک ورق کاغذ به من داد .
چنین خواندم :
اگر جوان تر از امروز بودم ، کتابی در باب تاریخ حماقت بشری می نوشتم ؛ و بالای قله مک کیب می رفتم و کتاب تاریخم را بالش سر می کردم و می خوابیدم ؛ و از زمین مقداری زهر آبی و سفید بر می داشتم ، زهری که آدمی را به هیئت تندیس در می آورد ؛ و خود را به هیئت تندیسی در می آوردم ؛ تندیسی که به پشت خوابیده است و نیشخند هولناکی بر لب دارد و با نگاهی پرسشگر به آن کسی که می دانید کیست نگاه می کند .
گهواره گربه – کرت ونه گوت – ترجمه : علی اصغر بهرامی – نشر افق – چاپ اول زمستان 1383 – 406 صفحه – 3600 تومان
***************
- من یک پسر بد بودم : شعرهای رسول یونان همیشه برایم دلنشین بوده اند . سادگی سرشار همراه با کشفهای دلپذیر که در کوتاهی شعرهایش نمود بیشتری پیدا می کنند ، همیشه سبب می شود که مجموعه هایش را با علاقه بخوانم و گاه از آنچه گفتم سرمست شوم و گاه به واسطه دور شدن اش از همین ها مغبون !....یادم هست هفته نامه مهر – حوزه هنری – در سالهای اول و دوم که گل کارش بود – و به گمان من از بی رقیب ترین نشریات ایران محسوب می شد و می شود - شعری از یونان چاپ کرد که از زبان یک مرده شوی خطاب به پسرش بود :
... اگر روزی خواستم تو را بشویم
- زبانم لال -
با آب طلا خواهم شست !
گنجت می خواهم درون خاک !...
( نقل از حافظه کردم .خدا کند غلط نباشد. ) یادم نمی رود که چقدر این شعر سرمست مان می کرد آن روزها !... بعد از یکی دو مجموعه ، « من یک پسر بد بودم » یادآور همان لذت دلپذیر بود . سادگی ، طنز ، ظرافت ، ایجاز و کشف البته این بار با جوهری از اندیشه . به نظر می رسد یونان در شعرهایش به یک پختگی اندیشه ورزانه رسیده است :
زندگی قشنگ و زیباست
اما ما بدشانسیم
باد درست جایی می وزد
که ما در آن پناه گرفته ایم .
ما بدشانسیم
و کاری هم نمی شود کرد
به هر ضیافتی که رفتیم
قورباغه هایی که راه گم کرده بودند
سر از لیوان های ما در آوردند .
یا سادگی شعری این چنین که به ظرافت خود نام معشوق است . عاشقانه ای به نام « قطعه ابدی » :
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا ...
سوزن گرامافون
روی نام تو گیر کرده است .
البته می شود پیشنهادهایی هم برای شاعر داشت . پیشنهادهایی که البته به نظر می رسد نتیجه افراط او در حفظ صمیمیت ست و ترس او از گسسته شدن رشته طریف سادگی شعر در نتیجه بازپیرایی آن :
کاش می شد
از خاطره ها جدا شد
آنوقت دیگر
چیزی آزارت نمی دهد ...
به نظر می رسد که روال منطقی جمله این باشد که : چیزی آزارت نمی داد ...و همین طور تا پایان شعر که تمام فعلهای حال باید به زمان گذشته برگردند تا روانی اثر افزون شود . یا :
مثلا رفته ای که برگردی
شب از نیمه گذشته
اما از تو خبری نشده است .
نشده است آخر شعر خیلی با لحن صمیمی شعر همراه نیست و شعر لحنی اعلامیه وار پیدا کرده است . می شد به سادگی و با حفظ بهتر موسیقی نوشت : اما از تو خبری نیست !...یا :
بیهوده عاشق تو شدم
نه نامی داشتی
نه چهره ای
در تاریکی بازی می کردم
باید می باختم
حالا منم و دست های خالی
و ماه سکه ای ست
دست نیافتنی
حالا منم و سرشکستگی
قماربازان
سرشکسته به خانه برمی گردند .
لحن شعر نزار قبانی را به خاطر می آورد و به خصوص نیمه دوم شعر تصاویر خیلی خوبی هم دارد اما شاعر با سهل انگاری در پرداخت شعر آن را به اثری معمولی تنزل داده است . مثلا عبارت « حالا منم و سرشکستگی» کاملا قابلیت حذف شدن را دارد . سطرهای بالا و پایین به خوبی معنا را منتقل می کنند و وجود آن اضافه است . چنانکه نیمه اول شعر هم قابلیت زیباسازی بیشتر را دارد .
چنان که گفتم زیبایی های این دفتر بیش از کاستیهای آن است و خواندنش توصیه می شود .
من یک پسر بد بودم – رسول یونان – نشر افکار- چاپ اول 1384 - 1200 تومان
*******************
- خرنامه : راستش نمی شود راجع به این کتاب زیاد نوشت اما خواندن اش به خصوص برای علاقه مندان به ادبیات طنز و نیز ادبیات عصر قاجاریه به شدت لازم است . محمد حسن خان اعتمادالسلطنه ، یکی از اولین محصلین فرنگستان دربار ناصرالدین شاه – کتابی نوشته است که در واقع ترجمه و ایرانیزه شده اثری از نویسنده فرانسوی « کنتس دو سگور » ست . مشابهت این کتاب با کلیله ودمنه به خصوص در استفاده از زبان حیوانات و نیز توجه به جنبه آموزشی اثر آن هم با شیوه ای متکلمانه سبب می شود که کتاب برای مخاطب عام چندان چشمگیر نباشد اما چنان که گفتم مخاطبین جدی ادبیات و به خصوص نویسندگان طنز باید حتما این کتاب را به سبب نثر زیبا و شکل ارائه طنز به خصوص در عرصه طنز اجتماعی مطالعه کنند ...
خرنامه – محمد حسن خان اعتمادالسلطنه – به کوشش علی دهباشی – نشر کتاب پنجره – چاپ پنجم – بها 2200 تومان
*******************
سوم اینکه :
برویم سراغ شعر .
پیش از آن دو نکته مهم :
این شعر و شعری دیگر به انتخاب دوستان انجمن مجازی از تاریخ 19 /9/ 86 در وبلاگ این انجمن به نقد گذاشته می شود. خوشحال می شوم علاوه بر کامنت گذاری در اینجا ، در آن وبلاگ هم مرا ودیگران را از نظراتتان بهره مند کنید .
دیگر اینکه حکایت چرایی این شعر را به اختصار در« اول اینکه...» آوردم . تقدیم به شما ، آن زن داغدیده .... و البته چون همیشه : نازنین هماره !
جهان بی پرنده می میرد
و می رسم شبی آخر ، به آخرِ راهم
و می زنم به تو لبخند آخرم را هم
لبی که خنده به رویش همیشه می ماند
سرود بوسه برایت ولی نمی خواند
لبی که بوسه ربود از لبی به سردی سنگ
و رد بوسه به رویش نشسته آبی رنگ
کبودرنگ ترین شعرِ من : قصیدهء مرگ
سروده می شود و خط به خط و برگ به برگ -
- تو را به خوانش خود در سکوت می خواند
و داغ من به دل واژه هام می ماند ...
دلم که سرخ ترین خندهء خدا بوده
و از جهان و جهاندارها جدا بوده ؛
دلم که سبزتر از جنگل شمالیها
به رقص آمده تر از سماع شالیها ؛
به گرمناکی خورشید خون چکان ِجنوب
شبیه بندر شرجی ، در انزوای غروب ؛
دلی که موی تو را پشت روسری می دید
و از تلفظ نام تو شاد می خندید ؛
شبیه آهوی زخمی به بند می افتد
و روی صافی ِخطی بلند می افتد
صدای سوت و پرستار و شوک ...خداحافظ !
بگو قناری من ! – نوک به نوک – : خداحافظ !
شکسته می شود آهسته در گلویت عشق
و مویه می کند آرام ، رو به رویت عشق
زلال چشم تو در موج اشک می افتد
و روح ِشاد ِتو از اوج اشک می افتد ...
شکسته بالی آن روح ! فاجعه این است !
نه مرگ و من ؛ تو و اندوه ! فاجعه این است !
نمی شود که برقصی ؛ ترانه خوان بشوی !
ولی شکسته نباید از این غزل بروی
در آخرین غزلم وزن مرگ محسوس است
ولی تویی که نفس می کشی درون رَوی !
ضمیر متصل ِ«تو» ، حضور ممتد عشق
به گوش می رسد از بیتها ، بلند و قوی
و باز مثل همیشه تو شعر می گویی
من از تو می شنوم واژه را ؛ تویی راوی
بلند شو که شکستن به تو نمی آید
چنین خمیده نباید از این غزل بروی
بزن به کوچه و این شعر را بلند بخوان
نترس غمزده ! در جان پناه ِشعر بمان !
درون قافیه هایم به رقص می کشمت
به بیت - بوسهء شعرم دوباره می چشمت
نسیم ، دست من است و کلاف گیسویت ...
ستاره می چکد و بافه بافه گیسویت –
- شبی شبیهِ شب ِ شادمانی ِعشق است
سفیر ِسلسلهء آسمانی ِعشق است
که عطر یاس و بهار و ترانه آورده
برای من غزلی نوبرانه آورده
برای من ! خود ِ این من که می دود به مَنَ ات !
مَنی که بارش باران به روی پیرهنت !
منی که روی لبت قطره قطره می رقصم
و دست می کشم آهسته بر سپید ِتنت !
تنی که نت به نت اش را غزل نواخته ام
بیا پیانوی نوکوک ! می شوم شوپن ات !
که رقص فا و سُل از فاصله نمی ترسد
که فصل بوسه – بهار است همچنان دهنت !
سخن بگو و چکاوک بریز در رگ ِشب
که این غزل شده شاگرد شیوهء سخنت
پرنده باش ! جهان بی پرنده می میرد
جهان و چلچله هایش فدای پر زدنت !
جهان و چلچله هایش پرنده می خواهند
برای بُردن ِبازی برنده می خواهند
برای بُردن بازی ! که دست غم آس است !
بِبُر به بی بی دل ! که برنده احساس است !
تو حاکمی که وجودت شبیه زندگی است
که این تلاوت ِنص ِصریح ِزندگی است
برنده باش ، پرنده ! به نام ِنامی ِدل !
که غیر ِعشق ندارد جهان مان حاصل
چه آتشی ست میان مرور بوسهء من ؟!
نبند دل به غمت بی حضور ِبوسهء من
به هم نزن که در آن نیست شعله ای دیگر
و نیست آتش سرخی میان ِخاکستر
بریز عطر غزل را میان گیسوهات
بخند و طعم عسل را ببر به کندوهات
و آبهای جهان را چنان نوازش کن
که رودهاش برقصند با النگوهات
که جنگلش ببرد رشک بر طراوت عشق
به بیشه زار تن تو ؛ به بچه آهوهات
تویی که مادر شعری ؛ بیا و شیر بده
به بره های غزل در میان بازوهات
ستاره پشت ستاره ، اسیر چشمانت
هزار ماه ، شکار ِکمان ابروهات
سپیده ها همه تکرار صبح پیشانی ت
شبانه ها همه مست از شمیم شب بوهات
و مست می شَوَمَت باز در شبی دیگر
و بوسه می زَنَمَت باز در لبی دیگر
به عطر ِوحشی ِباران ، به شور باید رفت
به سرزمین ستاره ، به نور باید رفت
به عشق ناب سلامی دوباره باید کرد
به آفتاب سلامی دوباره باید کرد ...
*******************
عاشقانگی تان مستدام .
سیامک
سلام: شعر بسیار زیبایی بود... سلامت و پیروز باشید...
به آفتاب سلامی دوباره باید کرد ...
Posted by: یواشکی at December 2, 2007 11:08 AMسلام دوست عزیز ... هربار به نورسیده ها نگاهی می اندازم تا بلکه نشانی بیابم از شما و نظرات ارزشمندتان ... کتاب بانوی ماسه و ماه را با همان ترجمه به توصیه شما تهیه کردم ... شعر عرب که غوغای دیگریست ... کاش مجالی داشتید تا اشعار سعادالصباح را به انتخاب شما می نوشتم ... در مورد شعر زیبایتان هم سکوت سرشار از ناگفته هاست ... دلتان هماره عاشق
Posted by: آتوسا at December 3, 2007 4:56 PMسلام دكتر
ممنونم از لطفت
كاش براي شماره 3 مطلب برساني
مجله دارد راهش را پيدا مي كند...
دلم هوس نثر زيبايت را مي كند
اما يك نكته در مورد ترانه ها:
سعي كرده بودم در فرم كلي يك تاكسي باشد كه ضبط روشن است و با هر ترانه اي كه آغاز مي شود
راوي با يك فلاش بك خاطره اي را جستجو كند
اما براي اينكه باعث تكرار نشوم
سعي كرده بودم اين يادآوري با تكنيك هاي مختلفي صورت بگيرد
مثلا:
1- فقط مرگ خواننده و يادآوري نبودن كس ديگر و خاطره مشتركي كه با اين ترانه داشتند (به خاطر شروع فرم اين پاره ارتباطش سطحي تر است)
2- رفتن به فضاي خانه شخصي از تاكسي
و ارتباط گريه در آن خانه
و باران پشت شيشه هاي تاكسي
3- به طنز تلخ گرفتن رابطه عاشقانه و بوسه و نگاهي كه بيشتر از عاشقانه بودن نويدبخش مرگ است
از ميان متن ماجراي ترانه هم كه مربوط به زن سرخپوش خيابان ژاله است هم استفاده كردم
4- اينجا تنها جايي ست كه جنبه مثبت دارد
و در واقع توجيهي ست بر اين مثبت انديشي
كه به حس نوستالوژيك راوي به گذشته از دست رفته برمي گردد
5- و در اين قسمت هم چون مي خواهد پايان بندي كار باشد
كمي رو مي شود
و علت مرگ بيان مي شود
البته قبول دارم در ارتباط ها شدت و ضعف هايي هست
و بگذريم...
شرمنده زياد گفتم
باز هم از لطفت ممنونم...
مثل همیشه عالی ... مخصوصن از اونجا که غزل می شه ... هر وقت کارت عروسیمونو می بینم یاد شما می افتم ! ارادت هزار تا ...
Posted by: کرگدن at December 5, 2007 12:37 PMسلام جناب دکتر
من به روزم...از نقد محرومم نکنید
که نقد شاعران غنیمت است و ما جنگ زده هایی که در پی غنیمت اند...
حضرت سیامک... وقتی میخواهند بگویند خوب بود...زیبا بود یک مثال می آورند...ولی من گیج مانده ام کدام بیت را مثال کنم...که دل باقی ابیات نشکند... لبریز شدم از لذت و شور... و البته غزل آخر غزلی از پانته آ صفایی را برایم تداعی کرد...که فقط قوافی در ایندو مشترک بود...ولی خوب فروغ هم که آمد حس کردم بانوان شعر را خوانده اید...زیبا بود زیبا زیبا...
Posted by: حسین متولیان at December 6, 2007 1:10 AMممنونم دكتر
از كار حسابي لذت برده بودم
ولي نقد بماند حضوري
بيت هاي واقعا درخشاني داشت
و حسي قوي
حتي قافيه پردازي هاي زيبايي مثل نوك و شوك و...
اما بعضي بيت ها را به قوت كليت كار نديدم
مثل بيت دوم و يك دوتاي ديگر
اما در كل مي داني كه خودت و شعرت را بسيار دوست مي دارم...
روزی از روزها و شبی از شبها
خواهم افتاد و خواهم مُرد
اما می خواهم هر چه بیشتر بروم
تا هر چه دورتر بیفتم
تا هر چه دیرتر بیفتم
هر چه دیرتر و دورتر بمیرم
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه
بیش از آنکه می توانستم بروم و بمانم
افتاده باشم و جان داده باشم . همین
آپم و من منتظر حضورتون....
Posted by: parya at December 6, 2007 10:25 PMبا سلام.
وب سایت رسمی فرزاد نامی و فرهاد نامی منتظر قدم مبارکتان است.
www.fnami.org
در ضمن اگر مایل به تبادل لینک بودید حتما اطلاع دهید.
لطفا نظرات با ارزشتان را برای سهولت در قسمت دفتر مهمان وارد کنید.
با تشکر
ف. نامی
سلام اقاي دكتر. بي نهايت از لطفان ممنون. محمد مبلغ الاسلام دانشجوي پزشكي دانشگاه بابل است و از بچه هاي كارگاه آقاي دكتر قلي زاده است. شاد باشيد. بدرود
Posted by: حميد سهرابي at December 7, 2007 12:49 PMسلام. حسب دستور خدمت رسيدم تا كاستي پيشين جبران شود. دفعه ي قبل هم شعر را خوانده بدم. شعر روان و بي نقص است. برخي جاها بدجور آدم را مي گيرد. اما برخي جاها من را به اوج نمي رساند و بيت هاي معمولي است.
حركت هايي كه با زبان داشته ايد برخي جاها چشمگير است. از جمله:برای من ! خود ِ این من که می دود به مَنَ ات !
مَنی که بارش باران به روی پیرهنت !
اما برخي جاها فضاي اليجاد شده كمي مصنوع به نظر ميرسد و شايد بهتر مي توانست ايجاد شود : تنی که نت به نت اش را غزل نواخته ام
بیا پیانوی نوکوک ! می شوم شوپن ات !
اينجا هم :به عشق ناب سلامی دوباره باید کرد
به آفتاب سلامی دوباره باید کرد ...
عبارت عشق ناب تركيبي شايد تكراري باشد اما چفت آن با عبارت معروف فروغ خيلي خوب شذه و از همين حرف ها و حديث ها كه اميد است به درد كسي بخورد. همين . و شاد باشيد و شاعر. گاهي بيشتر براي تورق به بنده ير بزنيد.
بدرود
با سلام.
وب سایت رسمی فرزاد نامی و فرهاد نامی منتظر قدم مبارکتان است.
www.fnami.org
در ضمن اگر مایل به تبادل لینک بودید حتما اطلاع دهید.
لطفا نظرات با ارزشتان را برای سهولت در قسمت دفتر مهمان وارد کنید.
با تشکر
ف. نامی
سيامك عزيز
از لطفی كه داريد بینهايت سپاسگزارم دوست خوبام.
راستاش من هميشه از عاشقانههای شما برخوردار بودهام، هرچند بازگشتام بیسروصدا بود.
ممنون
سلام آقای بهرامیان
به ما سر نمی زنید . حتماً از نظر خوب شما استفده خواهم کرد .
چشم به راهم ...
سلام سخنراني غلامحسين غريب به مناسبت درگذشت صادق هدايت در تالار موزه ايران باستان( قسمت اول)
مجله خروس جنگي شماره ۲ دوره دوم ۱۵ ارديبهشت ۱۳۳۰
1- سلام
2- طبق عادتی که همیشه داشتم می خواستم بنویسمش ( آن جمله کلیشه را می گویم ) اما هر جا رفتم قبل از من نوشته بودند افرادی که حتی نامشان را به خاطر ندارم . درشت بنویسم یا کوچک فرقی نمی کند . در این کامنت ها همه با یک اندازه می نویسند . یکی کوتاه تر و یکی بلندتر . به هر حال واژه دیگری پیدا نمی کنم پس :
به روزم و منتظر نقد شما
یا عشق
سيامك عزيز،
شعرتان را چندباره خواندم و حقيقتن لذت بردم.
فضای شعرتان با چرخشی نه چندان تدريجی، اندوه آغازين و حسرت آشكاره در اين عاشقانه را در پايان شعر، تحويل سرخوشی و سلامی دوباره به آفتاب میدهد كه گرچه به خودی خود، اميدبخش است و نويد دهندهی روزگاری سرشار از «عطر وحشی باران»، اما حس برخورداركنندهی حسرتی سزاوار اندوهی ارجمند را مخدوش میسازد.
با دوستی
درود ! ببخش كه بدقولي كردم .
Posted by: محسن رضوي at December 10, 2007 2:28 AMو اين شعر ديگر را با اجازه انتخاب كرديم ...
تاریک می شوم که تو ای روشنای من !
صد آفتاب تازه بسازی برای من
درود ! اگر لطف كنيد و انتخاب خود را براي شعر دوم بگوييد در اسرع وقت آن را تعويض خواهيم كرد...
Posted by: محسن رضوي at December 11, 2007 6:56 PMسلام آقاي دكتر خيلي مخلصيم زير پا تونم نيگا كنيد
Posted by: رضا محمدي at December 12, 2007 12:07 AMسلام آقای دکتر .
همیشه نوشته هاتون رو می خونم ولی تا بحال اینجا کامنت نذاشته بودم .
امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشید و به گفته خودتون :
مستدام .
تا بعد ...
Posted by: افرا at December 12, 2007 11:22 AMسروده شما منظومه ای شکوهمند است که بارها و بارهایش باید خواند...!
دلخوش باشید.
سلام
شاید اینکه از قدما اشعارشان مانده به این خاطر باشد که آنها بیشتر شعر می گفتند تا کار دیگر.
اگر امثال حضرتعالی که سینه اای گرم دارید و دست بر قلمتان نا حق نیست، مثل آخر همین پست که این مثنوی شعر خوب و -در جاهایی حتی- حیرت انگیز را نوشته ای، بیشتر شعر می نوشتید امروز به قول خودتان به استناد مجله ها و وبلاگها و کامنتهایشان این تنها هنر مشرق زمین تا به این غایت مهجور نمی ماند.
این اتفاق به این خاطر افتاد که شعرا و شعر از مردم فاصله گرفتند و شعر خصوصی شد. با اجمال و تفصیل شاعرانه برای شاعر ها.
باز هم دراز شد مطلب
یا علی
بنده نظرم را بدون هیچ تعارف و مجامله ای عرض کردم.سروده شما با توجه به انسجام اجزای آن جدا یک منظومه است..فراتر از بسیاری مثنویها و غزل مثنویهای متداول. اگر مجالی دست دهد باید بیشتر آن را بخوانم و از ذوق و دانش شما بیاموزم. از نکاتی نیز که در مورد آن سروده طنزآمیز فرمودید بی نهایت سپاسگزارم و در ویرایش نهایی از آن بهره خواهم برد.
Posted by: م.ر.ت at December 12, 2007 10:48 PMسلام جناب دکتر.
فعلا چیزی نمیتوانم گفت که احتیاج به دو سه بار خواندن دارد. فقط کلمه «راوی» را نتوانستم به عنوان قافیه بپذیرم که خلاف قاعده و حتی فصاحت است. اوجهای زیبایی داشت. البته بیتهای آغازین به نظرم بهتر بود مؤثرتر و گیراتر از کار در میآمد& میل همراهی خواننده را بیشتر میکرد. توضیح بیشتر باشد برای بعد. نشانی پستی شما را من گم کرده ام. اگر مرحمت کنید، ممنون خواهم شد.
سلام جناب دكتر
بحث من در باب كلمه «راوي» يك بحث موسيقايي نيست. بلكه از منظر قواعد كلاسيك، كه البته مقدس هم نيست، كلمات بروي و قوي را نميتوان با راوي همقافيه كرد. حركت قافيه در آن دو فتحه است و در راوي آ (A). البته بعضي ضروريات ممكن است ايجاب كند قواعد رعايت نشود. كه اينجا ضرورت چنداني نبود.
كتاب را حتماً برايتان خواهم فرستاد.
آدم این مطالب را که می خواند خوشحال می شود که بالاخره پس این وبلاگ نویسی هم می تواند کمکی به ادبیات بکند.
دستتان درد نکند.
جالب بود و خواندنی و از یاد نرفتنی
پایدار باشید
سلام ،
باز هم دستتان درست
......
تا زیر نظر شعر تری داشته باشيد
بد نيست به ما هم نظری داشته باشيد
سلام سیامک جان. راستش من همان روزهای اول آپ کردنت حلاوت این غزل مثنوی را چشیده بودم و گمانم این بود که نظرم را نوشته ام. به نظرم از آنجایی که دل شروع می کن :دلم که سرخ ترین خندهء خدا بوده
و از جهان و جهاندارها جدا بوده ؛
زندگی و جریان شعر شروع می شود. و ناب ترین بخش آن هم خود غزل است. غزلی مستانه مستانه ! دمت گرم که مستمان کردی بعد از مدتها...
Posted by: فرهاد at December 15, 2007 10:28 PMاولین سالگرد درگذشت هنرمند متعهد موسیقی پاپ ناصر عبداللهی پنجشنبه بیست و نهم آذر ماه ...همزمان با روز عرفه و شب یلدا در مجموعه سعد آباد تهران برگزار خواهد شد
در این مراسم که از سوی خانواده و دوستان عبداللهی برگزار میگردد.جمعی از دوستان وی از شخصیت و علایق ناصریا سخن خواهند گفت و جمعی از شاعران و خوانندگان موسیقی کشوربه اجرای برنامه خواهند پرداخت
ضمنا در این مراسم تصاویری منتشر نشده از صدای محبوب و خونگرم بندر(عبداللهی) به نمایش گذاشته خواهد شد....
لطفا به دوستان بگویید
سلام عرض شد خدمت سيامك جان عزيز خودم. آقا دستمريزاد. توی اين روزها كه دلم با هيچي سر ذوق نمياد با خوندن اين شعر سر ذوق اومدم. البته يكی ـ دو بيت بود كه بهم نچسبيد كه بقيه هم گفتهبودن. باز هم ازت ممنونم... شاد باشی برقرار... تا بعد...
Posted by: آدمک at December 17, 2007 9:55 AMسلام سيامك عزيز!
بيتعارف شعر زيبايت، تلنگري بود. بعد از "اول اينكه..."، منتظر طوفاني بودم كه شانههايم را تكان تكان بدهد، ولي نسيمي به همراه داشتي كه لابهلاي شاخههايم وزيدن گرفت.
بگذار بدون حاشيه بروم سراغ اصل مطلب. "حس قوي"، آني است كه معمولا در شعرهاي تو وجود دارد كه منِ مخاطب را بدنبال خود ميكشاند و خوشبختانه معمولا از اين همراهي، دست خالي برنميگردم. از ديگر شاخصههاي شعر تو، ضرباهنگ تندي است كه با تصويرهاي طبيعي پيدرپي ايجاد ميكني. اين تصويرهاي پياپي –عليرغم زيبايي كه به شعرت ميبخشند- گاهگداري حوصلهي مخاطب را سر ميبرند و اين تصّور را ايجاد ميكنند كه شاعر بدنبال يكجور "تصويربازي" است تا "تصويرسازي"! همچنين وقتي بسامد تصوير را بالا بردي، ناخودآگاه برخي تصاوير -كه قبلا استفاده شده- نيز به شكل و سياق ديگر بر زبانت جاري ميشود. البته به نظر من، براي تويي كه زياد ميخواني، اين نقطهي ضعفي محسوب نميگردد. چرا كه بهقول معروف، "يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب ... كز هر زبان كه ميشنوم نامكرر است".
براي نمونه، اين 2 مصراع "دلم که سرخ ترين خندهء خدا بوده" و " دلم که سبزتر از جنگل شماليها" ، مرا به ياد اين غزل سهيل در "فصلي از عاشقانهها" مياندازد (و صد البته ممكن است ديگران را به ياد آن نيندازد!!):
"دلم شكستهترين شاخهي درخت خداست ... دل شكستهي من نيز چون خدا تنهاست"
جاهايي كه تعمدا به "موسيقي شعر" توجه كردهاي، با بافت بقيهي شعر ناهمخوان شده و يكدستي كار را از بين برده است. بعنوان مثال: "- شبي شبيهِ شب ِ شادماني ِعشق است ... سفير ِسلسلهء آسماني ِعشق است". ضمن اينكه گاهي امثال اين تتابع اضافات، مخل برقراري ارتباطي ميشود كه تو با زباني ساده و بيتكلّف در پي آني.
ديگر اينكه به اعتقاد من گاهي اختيار از كف ميدهي و شعر تو را كشانكشان بهدنبال خود ميكشد! به اين تعبير كه: "رشتهاي بر گردنم افكنده دوست ... ميكشد آنجا كه خاطرخواه اوست". عليالخصوص در غزل-مثنويهايت بيشتر به اين مورد برخورد ميكنيم. اين بياختياري، در پارهاي اوقات بهنفعت تمام نميشود و نتيجه كار به اطناب ميكشد. بهنظر من مشكل اصلي اكثر منظومهها، در همين عدم رعايت ايجاز است.
بهنظرم ميرسد كه اين اواخر حيفت ميآيد از برخي تصاوير و برخي بيتهاي نارس بگذري. بيت حاوي "شوپن" و بيت بعدي از اين نمونهاند. راستش دريغم ميآيد از تو و توانمنديها و شاعرانگيهاي تو كه بعضا دستي به سر و گوش كار نميكشي. واقعيت اين است كه بيشتر به معني ميانديشي و خيلي دربند پرداخت نيستي. متاسفانه در آغاز اين كار، به كرات با اين موضوع مواجه ميشويم. جسارتم را ببخش!
دست آخر، لازم به بيان نيست كه خيلي برايم عزيزي! هست؟
اين را هم از قول سهيل به آن عزيز در سفر، تقديم ميكنم:
"پيش از آني كه من و تو سفر از خويش كنيم
عهد كن باز مرا دوست بداري پس از اين... "
درود ! جناب بهرام پرور اميدواريم شما روند كا را با جواب تدريجي به نقدها و ايجاد بحث ادامه دهيد متاسفانه در جلسات قبل دوستان كم لطفي كردند و بحث كمتر انجام گرفت
Posted by: انجمن مجازي at December 18, 2007 1:05 AMبا سلام
وبلاگ جمع پراکنده با موضوعات زير راه اندازی شد
حضور شما در جمع پراکنده و ايراد نظراتتان در پست های به روز شده ما را در اين راه یاری خواهد کرد و باعث دلگرمی ماست
مجله شعر
مجله داستانی
رمان و .......
جدای از بازی های زبانی و ایجاد معانی مضاعف از اتصال واژگان و حروف قراردادی در کنار هم و جدای از معنای ملموس جمع پراکنده برای ما و گذر از این سوال که آیا حروف و علامات قراردادی منجر به کشف حقیقت میگردد یا نه؟
منتظر دستان پر بارتان هستيم
با تشکر
جمع پراکنده
باعرض سلام ...واحترام به شما وبانو در مورد دوستی کسی به بنده فرمود اگر کسی مثلا جیبش را محکم گرفت شما هم جیبت را بدوز اگر کسی پنجره را بست شما در را ببند باور نمی کنم...اما این همه ارادت ما واز شما ...!به لیتکت نگاه کن....فدایت
Posted by: حسین دیلم کتولی at December 20, 2007 3:03 AMسلام دکتر جان. ارادت داريم. ممنون از مطلبتون.
Posted by: مصطفي کارگر - شعر گراش at December 20, 2007 1:26 PMدرود بر سيامك مهربان
اگر بهره من از آن حضور فقط يافتن شما مهربانان بوده باشد چه حاصلي از اين بهتر آثارتان را ديدم شما شاعر با زمينه پر احساس و جواني هستيد كه دستتان در زبان خارجه و تكنيك جديد به شما نيروي شاعر فردا بودن را مي دهد درود وافتخار بر پدر و مادري كه چنين فرزنداني مي پرورند گاوهاشان شير افشان باد
بدرود
بيا دوباره به چشمان هم نگاه کنيم
بيا دوباره در اينباره اشتباه کنيم
من و تو ايم که تنها گناهمان عشق است
عجب گناه قشنگي، بيا گناه کنيم
جان غزل باپست دیماه و با دو شعر جدید به روز است.
عید مبارک. یلدا خوش...
سلام سیامک جان خوبی؟ دلتنگتیم برادر؟ می دانی چند وقت است مجازی هم شده به ما سر نزده ای!....مخلصیم!
Posted by: حسن علیشیری at December 24, 2007 4:51 PMسلام دوست عزيز!
سحوری با يک ماه تاخير با يک غزل تازه به روز شد:
هجومِ فاجعه
تبعيض
مرگ
استبداد
فغان از اين همه نامردمي، فغان ... فرياد !
دلي شكسته، تني خُرد، پيكري خونين
نفس... نفس زدنِ كوچه در برابرِ باد
در امتدادِ هياهوي اين مترسكها
در اين حواليِ بيسرزمينِ مرگآباد :
درختهاي سَتَروَن كلاغ ميزايند
( كلاغ : منشاء يك نوعِ ديگرِ فرياد )
.................
.....
.............
.....
در سحوری به انتظارم.
Posted by: اميربهروزقاسمي at December 26, 2007 9:42 AMسلام شعر زیبایی بود و به شدت زبانش منو یاد شعرای پانته آ صفایی مندازه
و خصوصا آن غزلش که میگه: توریختی عسل ناب را به کندوها/به رنگ و بوی تو آغشته اند شبوها/ شبی به دست تو مو گیر از سرم وا شد/ و روی شانه که میریخت موج گیسوها...
دلم چقدر برای این خانه تنگ شده بود ...
Posted by: مریم عندلیب at December 27, 2007 12:51 AMمن تو را باز کجا خواهم یافت؟
سلام
عروسک کوکی با چند شعر جدید
به روزه و منتظر حضور سبز شما
در انتظار قدوم سبزتان نشسته ام
از محبت همیشگی تون ممنونم
موفق و پاینده باشید
سلام
ماهي يکبار به اينجا سر ميزنم و لذت ميبزم. تو گويي نذري دارم
از وبلاگ شما دیدن کردم
عالی بود عزیزم
به کلبه ی ما هم سری بزن
وبلاگ جدید
(ادب امروز)
منتظر قدوم سبز شما می باشد
با تشکر محمدکاظم محمدی
اسباب طرب گشته مهيا /يك خوشه زپروين /و يك جام ز زهرا/زهره به نوا /ماه چودف دست ثريا /ديوانه به رقص امد وآوا /همدم شد وهم راي عيسي به مولا/خورشيد ومه رفته به آغوش يلدا /دي گشته فرو دين به اين سورسه گانه /زردتشت بخواندكنون ايه ي دريا /مرده زكفن خيزد و درگوربرقصد/ياسين بخواند به آواي بلند ماري عذرا/مي گرم كند بتكده ومعبد بودا/ياران نشكستم قدح وروزه شكستم /كي توبه زعشق است وزمي /نیست به مولا/غدیرمبارک
Posted by: سوسن at December 29, 2007 4:53 PMوقتي يک کار تا اين حد جوششي و احساسي مي شود.. و اينقدر تلخ... سخت است راجع بهش راحت سخن گفتن... راستش کمي طولاني تر از حدي که بايد شد... البته شايد قدري از ملالي که همراه با لذت عميق درام شعر در وجودم مانده به خاطر پست طولاني هم باشد... اما شعر واقعا خيلي بلند بود... و اين درازا را مي شد با کاستن برخي ابياتي که شايد در پيکره ي شعر همسان آن ديگرها نيستند اندکي کاست... آنوقت است که ديگر دليلي نخواهيم داشت براي اينکه بگوييم شعر خيلي خوبي خوانديم که ابياتي اينچنين ساده و زلال و روان دارد... پرنده باش ! جهان بی پرنده می میرد ... جهان و چلچله هایش فدای پر زدنت !...
Posted by: خون at December 30, 2007 8:09 AMمي ماند اين نکته ي کوچک که «راوي» با قوافي ديگر آن غزل نمي خواند... و اين مساله در حدي هم نيست که از آن به «هنجار گريزي» ياد کنيم... البته شايد برخي بپذيرند... اما به اعتقاد من تغيير مصوت کوتاه به بلند، آنهم درست جايي که عروض هم دخيل مي شود و با اختيار تسکين در هجاي ما قبل آخر روبرو هستيم... نمي دانم... در هر حال آنقدر شاعر هستي که نمي توانم بگويم سهوا اين کار را کرده اي... و آنقدر شاعر خوبي هستي که نمي توانم بگويم عمدا... براي همين همين نمي دانم را مي گويم و حرف تمام
Posted by: خون at December 30, 2007 8:13 AM
