December 30, 2007 5:34 PM
یکشنبه - 9 دی ماه 1386
سلام
اول اینکه : ...
...می بری غزل را کنار پنجره و کوچه را نشانش می دهی که در تاریک روشن غروب دارد روز رفته را خمیازه می کشد ...دستش را می گیری و روی شیشه های بخارگرفته تصویر دلی را نقاشی می کنی که تا هرم نفس ات را می چشد ، تنش عرق می کند و قطره قطره قیقاج می رود روی تن شیشه !...بیچاره دل نقاشی !...
دست غزل را می گیری و می بری اش کنار شومینه تا انگشتان کوچکش را گرم کند ...خودش را جا کند روی دامنت و ها کند توی دستش تا نوک قرمز بینی اش ، صورتی شود ! ...
دست غزل را می گیری و برایش شعر می خوانی تا یاد بگیرد واژه را از میان عاشقانه های تو ؛ زبان باز کند به کلماتی که از لبان تو می ریزند ؛ تا دهانش عطر دهان تو را تکرار کند در بیت های آمده و نیامده !
آن وقت من گوشم را می چسبانم به دهان غزل تا کاغذ از جادوی عطر و موسیقی و گرما مست شود !... شاید این ورق پاره های مست ، جانداروی دل سرمازده دیگری باشد ...و این همه به برکت معجزه ای ست که از مهربانی تو برمی خیزد ...رسول این همه دلدادگی بی دلیل !
دوم اینکه :
ممنونم از همه مهربانانی که هم در وبلاگ انجمن مجازی و هم در این وبلاگ غزل مثنوی را مورد نقد قرار دادند . بی شک هر یک از این نقدها راهگشای حقیر خواهد بود . چه در جهت تصحیح اثر که به خصوص نقد جناب میرافضلی کمک زیادی کرد و هم نقد سایر دوستان که لااقل به مخاطب شناسی و نحوه تعامل مخاطب با شعر کمک فراوان خواهد کرد . مواردی که به رسایی بیشتر اثر کمک می کرد در شعر پست قبل تصحیح شد .با سپاس از همه اساتید وشاعران گرامی ...
سوم اینکه :
کنگره شعر اجتماعی فارغ از همه ضرورتهایش و بار علمی و هنری آن – علی رغم نخستین دوره بودن اش - عرصه خوبی بود تا با دوستانی تازه آشنا شویم و به دیدار دوستان قدیمی نایل بیاییم . مهربانی همه برگزار کنندگان را سپاس می گویم و از همین جا به همه دوستان نویافته و یاران قدیمی درود می فرستم .
چهارم اینکه :
برویم سراغ کتاب :
- زندگی و زمانه مایکل ک : نشتن درباره نویسنده ای که برنده جایزه نوبل شده است دشوار است . به خصوص اینکه بخواهی بگویی که کتاب مورد بحث کتاب خیلی بزرگی نیست !...نظر نگارنده ایناست که کتاب کتاب خوبی ست اما اگر نخواندید چیز زیادی از دست نخواهید داد !...جی ام کوتسیا برنده جایزه نوبل 2003 متولد آفریقای جنوبی ست و غیر از نوبل 11 جایزه دیگر دریافت کرده است . کتاب در مورد شخصی ست به نام مایکل که در هیچ کجای داستان به رنگ پوست او اشاره نمی شود . او حتی نام فامیل درست و حسابی هم ندارد و اصولا شخصیتی مفلوک است که این فلاکت ناشی از تمام شرایطی ست که پیرامون او را گرفته است . بی شک با اثری سیاه و تلخ روبرو هستیم که به بازی گرفته شدن حیثیت انسانی را در میانه اوضاع نابهنجار اجتماعی سیاسی فرهنگی محیط به تصویر می کشد . برخی از لحظات کتاب به شدت با نثر و فضایی کافکایی مواجه می شویم و در سطر سطر کتاب توانایی نویسنده ای چیره دست – که با ترجمه هنرمندانه مینو مشیری برجستگی بیشتری یافته است – خودنمایی می کند . به عبارت بهتر نثر شاعرانه و پر توصیف و جزءنگر کتاب نقطه قوت اثر محسوب می شود . اما چنانکه گفتم اثر آن چنان تکان دهنده نیست که به عنوان اثری فراموش ناشدنی در یاد و خاطره بماند .
زندگی و زمانه مایکل ک – جی ام کوتسیا – ترجمه مینو مشیری – چا÷ دوم 1385 – انتشارات فرهنگ نشر نو –247 صفحه - 36500 ریال
-یوزپلنگانی که با من دویده اند : بی شک بیشتر شما این اثر زیبای مرحوم بیژن نجدی را خوانده اید . اگر نه توصیه می کنم نثر شاعرانه ، تصویرهای بدیع و مضامین بکر کتاب را از کف ندهید . این کتاب کوچک با داستانهای کوتاه چند صفحه ایش دنیایی از مفاهیم انسانی را با زیبایی غریب و تکان دهنده ای به تصویر می کشد . در میان همه داستانها « سه شنبه خیس » شاید شاعرانه ترین تصویر را ارائه می کند و ذهن شاعرانه نویسنده در تمام طول داستان در بین واقعیت و مجاز در حال پل زدن است :
آنها در تهرانی که سه شنبه فراموش شده ای داشت ، از خیابنهایی گذشتند که به خاطر اعتصابها ، گاهی برق داشت ، گاهی نه . گاهی تاریک بود ، گاهی هم به اندازه یک تیر چراغ ، روشن ؛ این بود که ملیحه و پدربزرگ نتوانستند نعش چتر را زیر هیچکدام از درختان کوچه پیدا کنند . حالا چتر هم یک سیاوش شده بود .
یوزپلنگانی که با من دویده اند – بیژن نجدی – چاپ هفتم 1385 – نشر مرکز – 86 صفحه – 1250 تومان
- خاطره دلبرکان غمگین من : اگر از من بپرسید می گویم هیاهوی بسیار برای هیچ !! ...مارکز نه تنها این مفهوم که مفاهیمی بسیار بزرگتر و عمیق تر از این را در اثر سترگ اش «عشق سالهای وبا » بسیار زیباتر و هنرمندانه تر پیش از این تصویر کرده بود . عشق دغدغه مارکز است و این نکته در تمام کتابهای او نمود عینی دارد اما دائره المعارف عاشقانگی مارکز «عشق سالهای وبا » ست . کتابی که توصیه می کنم همه بخوانید – حتما با ترجمه مهناز سیف طلوعی (چاپ انتشارات سیف طلوعی) و لاغیر ! - و روی تک تک خرده روایتهای اش اندیشه ورزانه مکث کنید . خاطره دلبرکان غمگین من با همه داستانهایی که برسرش پیش آمد تنها گوشه کوچکی از ان کتاب سترگ است و چیز تازه ای برای کسی که آن کتاب را خوانده است ندارد جر همان نثر جادویی مارکز و دیگر هیچ !
خاطره دلبرکان غمگین من – گابریل گارسیا مارکز - ترجمه کاوه میرعباسی – انتشارات نیلوفر – 1500 تومان
پنجم اینکه :
برای این پست به خوانش شعری از دکتر محمدرضا ترکی می پردازم . شعری که به نظر نگارنده لایه لایه است و استعداد خوانش های عمیق تر و بازخوانی های مکرر را دارد .ابتدا شعر را بخوانیم :
زن و عطر و نماز
بر بستری که عطر نفسهای تو را دارد
آسوده به خواب می روم
حتی وقتی شمشیرهای آخته
بر من تاخته باشند...
...
از بی راهه حرکت کن
راهها
گاه به مقصد نمی رسند
واحه در واحه بگذر
از دشتهایی که مثل من تشنه اند
اگر خدا بخواهد
تار عنکبوتی پناه عصمتت می شود
و تو را
از چشمان آلوده نگاه می دارد
اما آن کبوتر تنها
که بر آستان غار آشیانه بسته
بی گمان دل من است
که برای تو پرپر می زند!
...
مهار شتر را رها کن
بگذار او تصمیم بگیرد
که بوی گلهای صحرا و رایحهّ عشق را
خوب می شناسد،
هر جا فرود آمد
خانه عشقمان را می سازیم!
...
حیران ِ سمت و سوی قبله چرایی؟!
نگاه کن نسیم عشق از کدام سمت می وزد؟!
...
مرا که از تب آسمان می لرزم
در آغوش بگیر
"با من سخن بگو..."
گاه از جهل بوالحکمان و التهاب زمین و آسمان
تنها می توان به نماز و عطر تن تو پناه برد!
در نوازشهای تو
رازی است
که نرما و گرمای دست مادری گم شده را
به یاد یتیم صحرا می آورد!
...
تمام آیه های من
سورهّ نساء است
اما احسن القصص
نگاه عاشق توست!
*
در همان نخستین نگاه در می یابیم که با عاشقانه ای طرف هستیم که از مولفه های مذهبی برای ایجاد تصاویر خود سود برده است . این نوع نگاه در ادبیات ما بی سابقه نیست . مشهور ترین اش شاید همان بیت معروف حافظ باشد که :
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد امد
رابطه محراب و ابرو و نیز اشاره به اشتغال ذهنی راوی در هنگام نماز که سبب ابطال نماز است ، این تصویرسازی را آشکارتر می کند یا این مثال مشهور دیگر از خشتمال نیشابوری :
روزه دارم من و افطارم از ان لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است
باز هم ترکیب مفاهیم عاشقانه و مذهبی و مصادره مفاهیم مذهبی برای رسیدن به مفهوم عاشقانه که زیبایی بدیعی را خلق کرده است .
مثالهای متعدد دیگری نیز وجود دارد . اما طرفه اینجاست که چنین آمیختگی زیبایی دارای بسامد بالایی در ادبیات ما نیست . در حالیکه در ادبیات مغرب زمین شاهد استفاده متواتر از مفاهیم مذهبی از صلیب گرفته تا معراج مسیح از داستانهای عهد عتیق گرفته تا متونی شبه مذهبی مانند کمدی الهی در شعر و ادبیات هستیم . شاید دلیل این امر نگاه متعصبانه به دین باشد که ذات لطیف آن را درک نمی کند و آمیختگی مفاهیم دنیایی با دین را حتی در ساحت هنر بر نمی تابد .
نکته مهم اینجاست که استفاده ناهنرمندانه از این مفاهیم می تواند به دو حالت منجر شود :
- اول اینکه ساحت دین به واسطه درک ناصحیح هنرمند به بازی گرفته شود و در واقع با سهل انگاری شاعر ما با متنی نابهنجار برخورد کنیم که نه دین و نه عاشقانگی را پاس نمی دارد .
- دوم اینکه عدم آمیختگی دو مفهوم سبب شود که تنها با یک پازل در هم ریخته طرف شویم و مفاهیم عاشقانه و دینی با حرکت در دو فضای مجزا به هارمونی و امتزاج نزدیک نشوند . این می تواند هم به واسطه درک ناصواب شاعر از تصاویر دینی و هم به دلیل درک نامناسب او از عاشقانگی پدیدار شود و در نتیجه شاعر ناتوان از درک مفهوم قدسی عشق در مواجهه با مفهوم قدسی دین دست وپای خود را گم می کند و در نتیجه علی رغم شکل ظاهری اثر توان ایجاد موانست میان این دو مفهوم را نمی یابد .
نکته دیگر اینکه اصولا چرا چنین تصویرسازی ای انجام می شود ؟
مهمترین دلیل برای شاعر جهت خلق چنین آثاری پیوند استوار مقوله عشق و مذهب است که در ذهن شاعر نهادینه شده است . به عبارت بهتر شاعری که جانش آمیخته با مفاهیم مذهبی ست در بیان عاشقانگی خود نیز ، به دلیل توجه به ذات عاشقانه دین و نیز دلسپردگی مذهب گونه عشق ، به تعامل این دو چشم می گشاید و در نتیجه چنین آثاری ، آنگاه که اوج می گیرند ،مخاطب را از هر دو چشمه سیراب می کنند : هم دین هم عشق !
چندیست در میان آثار شاعران معاصر نیز این رویکرد حضور تازه ای یافته است که به لحاظ کیفی تفاوتهایی با ساختارهای کلاسیک این شیوه دارد .
غزل زیبای «شبستان» از دکتر محمد حسین بهرامیان شاید یک از اوجمند ترین شعرهای این شیوه باشد که با ترکیب مفهوم نماز با عشق بازخوانی جدیدی از تصویر بیت معروف حافظ را به دست می دهد . در واقع اصل هنرمندانه این شیوه همین بازآفرینی و بازخوانی عاشقانه متون و روایات دینی ست . آنجا که ذهن شاعر در میان تداعی های مذهبی به عشق و در میان تداعی های عاشاقنه به مذهب می رسد و این رشته های تداعی دائما در حال تبدیل به یکدیگرند . نکته اینجاست که این تطور باید چنان باشد که ایجاد کنتراست واضحی بین مفاهیم نکند و مخاطب سررشته تداعی ها را گم نکند و همراه شعر و دست در دست شاعر از کوچه ای به کوچه دیگر وارد شود و شاهد تاویل جنون مدارانه شاعر باشد . به گفته دیگر چنین متونی بیشتر به شطح پهلو می زنند که بر خطی باریکی در میانه کفر و دین می گذرند و آنگاه که سر سلامت به منزل می رسانند ، شراب طهوری می شوند که مردافکن است و خلسه آور !
شاید مهمترین مولفه برای این به منزل رسیدن همان احاطه شاعر بر فلسفه عشق و مفاهیم دین باشد .
بپردازیم به شعر دکتر محمدرضا ترکی :
در همان نام شعر می شود همه آنچه را پیش از این گفته شد مرور کرد . صدای حدیث نبوی در گوشمان می پیچد که : «من از دنیای شما تنها این سه چیز را می پسندم : زن و عطر و نماز» . به عبارت بهتر شاعر قصد دارد با بازخوانی دنیای عاشقانه و نیز مذهب مداری خویش به خوانشی شاعرانه از این حدیث نبوی برسد . طرفه اینکه این حدیث خود این آمیختگی مفاهیم دینی و دنیایی را به زیباترین و صریح ترین شکلی متجلی می کند .
بند اول بازخوانی داستان شب هجرت حضرت رسول است . آنجا که مولا بر بستر پیامبر می خسبد تا سوء قصدها به فرجام نرسند . شاعر به زیبایی «بستر» ،«آسودگی» و «عطر» را به عنوان وجه شبه های دنیای عاشقانه اش با روایت مذهبی دستمایه قرار می دهد تا تداعی اش یک تداعی منطقی باشد .
بند دوم ادامه روایت هجرت است و شاعر با رها نکردن روایت بند نخست ارتباط طولی بین بندها را برقرار می کند . به عبارت دیگر با وسعت بخشیدن و گسترش تصویر اولیه زیبایی کشف خویش را بیشتر و بیشتر می کند . اصولا هرگاه شاعر تصویری بیافریند و از آن معنایی ایفاد کند و بعد از آن به سراغ تصویری دیگر در فضایی دیگر برود ، حتی در صورت خلق زیباترین تصاویر ، این گسستگی سبب خواهد شد که بیشتر با یک تزاحم تصویر طرف باشیم و شلوغی فضای شعر مخاطب را کلافه می کند . حال آنکه گسترش یک تصویر و خلق تصاویر جزءنگرانه از یک تصویر کلی هم سبب همراهی بهتر مخاطب و هم سبب خلق زیبایی بزرگتری خواهد شد .
شاعر در بند دوم به تصویر هجرت می رسد و باز با دستمایه قرار دادن « دشت تشنه » ، «واحه» ، «راه و بیراهه» رشته تداعی ها را برقرار می کند . از سوی دیگر مفهوم عاشقانه بیت بسیار عمیق است . بی راهه و راه در عشق گاه بسیار در هم گم هستند . چه بسیار راه هایی که سر از ناکجا در می آورند و بسی بیراهه ها که سرمنزل مقصود می رسند . گوشه ای از این حکایت را می توان در«بدنامی عاشقانه» ای که حافظ به کرات از آن گفته است جست .
بند سوم ادامه همان هجرت است . رشته تداعی ها با « تار عنکبوت» و«پناه» و « چشم آلوده» شکل می گیرد . رابطه «عصمت» و «پرده نشینی » با «تار عنکبوت» شایان توجه است . و البته تاکید «اگر خدا بخواهد» که هم در مورد معجزه مورد نظر نص صریح قران بر خواست خدا اشارت دارد و هم در بازخوانی عاشقانه شاعر مفهومی تازه می یابد . این مفهوم که «نجابت» نیز معجزتی ست که خداوند پاسدار آن است .
بند چهارم درخشش شاعرانه ای دارد . باز رشته تداعی حول کلمه «کبوتر» و «غار» شکل می گیرد . اما شاعر دو مفهوم را با این دو واژه در نظر دارد . «غار» در اسطوره شناسی بیانگر دنیای درونی ست . همان من ِمن . در غار افلاطونی معروف ما با تصویر سایه ها بر دیواره غار طرفیم که انعکاس مفاهیم بیرونی در همین من درونی ست . در هزارتوی مینوتور باز هم غار نمادی از درونه ای ست که دیو می پروراند و باید «آریان»ی باشد که رشته به دست «تزه» بدهد تا این دیو را بکشد . در اصحاب کهف نیز باز به نوعی همین اسطوره بازخوانی می شود و اسطوره شنانساین چون دکتر جلال ستاری بر این عقیده اند که می شود داستان را به صورت یک به خویش برگشتن و سر در جیب فروبردن تاویل کرد .
در اینجا هم شاعر گذشته از آن داستان معروف هجرت به نکته دیگری نیز نظر دارد . دل او در آستان غاری که نمایانگر ذات درونی معشوق است منتظر و نگران چون کبوتری پر پر می زند . آستانه این غار در حقیقت تجسم برونی من معشوق است . دل شاعر نگران و ناظر کوچکترین حرکت معشوق است و هر برون شدی را کبوترانه انتظار می کشد .
از سوی دیگر کلمه «کبوتر» هم در کنار وجه شبه ای که با دل دارد در پر پر زدن ؛ نماد رهایی و سپیدی نیز هست که در مواجهه این دو عنصر با دل می توان به تاویل های تازه تری هم رسید .
بند پنجم ادامه روایت هجرت و رسیدن به مدینه النبی (یثرب) است . شاعر با « رها کردن مهار شتر» تداعی هایش را بازآفرینی می کند و. به مفهومی بنیادین در عشق می رسد : عشق – اگر عشق باشد ! - نیازی به تعقل ندارد ! این «اگر عشق باشد» نکته مهمی ست !... سرسپردگی به عشق بی شک ما را به سرمنزل مقصود می رساند . کجرویهایی که دیده می شود ناشی از عشق نیست بلکه برخاسته از درهم آمیخته شدن مفاهیم و اشتباه شدن هزار و یک حس انسانی «ناعشق» است با ذات منزه «عشق» . در این مقال مجال بررسی چیستی رفتارهای عاشقانه نیست . پس همین اندک اشاهر شاید کفایت کند که اگر پیش از حضور عشق ملزمات ومختصات عشق را درک کرده باشی ، هنگام حضور اش می توانی بشناسی اش و آسوده ، سر و جان بدو بسپاری که بی شک تو را به ساحل امن خواهد رساند . اگر نه هزار ویک حس بی ارتباط با عشق می تواند تو را به دامچاله ای ببرد که امید رهایی از آن نخواهد بود !
اما اگر شناختی ، دیگر مهار دل را رها کن !...بگذار نفس بکشد این شتر مست !...که اگر پایش را ببندی و مهارش را بکشی یا سر به بیابان می گذارد و مجنون ات می کند یا چنان بر زمین ات می زند که سر به سلامت نبری ! ...بگذار خودش برود و در زمین امن زانو بزند و آسوده ات کند که آنجا بهترین جا برای تو خواهد بود !
ادامه روایت در بند شش به داستان تغییر قبله می رسد . و البته گوشه چشمی هم دارد به « به هر سو که رو کنی ، سوی – چهره - خداست » . والبته باز هم همان حکایت عاشقانه توجه به دل که در بند قبل بدان پرداختیم .
بند هفتم اشاره به سوره مزمل دارد : «یا ایها لمزمل * قم الیل الا قلیلا ...»
شاعر با کلمات «لرزیدن از تب» و « مرادر آغوش بگیر»- که اشاره دارد بر روایت مشهور نزول آیه - ، « با من سخن بگو» - که اشاره ایست بر آیات بعدی سوره که حضرت رسول را به بر پایی نماز می خواند – این اشاره را کامل می کند .
ادامه بند نیز اشاره جالبی دارد : «جهل بوالحکمان و التهاب زمین و آسمان» ...که تداعی ابوجهل و ابولهب را به راحتی می توان در آن دید .
و نهایتا همان حدیث مشهور نبوی عنوان شعر که در اینجا به بازخوانشی شاعرانه می رسد .
بازخوانی عاشقانه روایت هم که مشخص است .: تنها پناه من در این زمانه سرشار از ناراستی و رنج تویی و البته خدا.
بند هشتم شاعر با فلاش بکی تاریخی شعرش را جمع می کند . واژه های «یتیم صحرا» و «مادر گمشده» محور تداعی این بند است و با اشاره مستقیم به حضرت پیامبر ، فرم مذهبی اثر را امتداد می دهد. و البته بازخوانی عاشقانه اثر به نظریه ای روانشناسانه راجع به عشق اشارت دارد که مردان در عشق تصویری از مادر خود را در معشوق جستجو می کنند و زنان تصویری از پدر خود را . به عبارت دیگر در ناخودآگاه انسان ، آنیما به نوعی تصویر مادر را در خود دارد و آنیموس بازتابی از پدر را .
بند نهم پایان بندی اثر است بعد از ایجاد فلاش بک بند قبل که در حقیقت می تواند ایجاد کنند فرمی دایره وار خود را کامل کرده است . بنابراین این بند باید تصویری ناب و محکم و تاثیرگذار داشته باشد که همه حرفهای شاعر را خلاصه کند . وچنین نیز هست : همراهی نام دوسوره «نساء» و «احسن القصص» - سوره و داستان یوسف (ع) - در کنار هم تداعی مذهبی اثر را شکل می دهد و اشاره ایهام گونه این دو به مفهوم «زن» و « داستان عاشقانه یوسف و زلیخا » خوانش عاشقانه را کامل می کند . ضمن اینکه در ذات ترکیب « احسن القصص» به معنای بهترین داستانها دو معنا قابل تاویل است : اول اینکه اصولا عشق احسن القصص است . و دوم اینکه چشم معشوق از فرط زیبایی احسن القصص است . نکته جالبتر این است که شاعر خود را رسولی می بیند که تمام آیات و معجزاتش عاشقانه هایی ست که می نویسد اما خود معترف است که همه اینها تنها کرشمه ای از نگاه معشوق است که «بهترین» را در آستین دارد و شاعر هیچگاه یارای نوشتن آن را به تمام و کمال ندارد که او «نساء» می نویسد و او «احسن القصص » - یوسف – است ! همان که نزار قبانی بزرگ می گوید که :
شعر من
بافه انگشتان توست
و ملیله دوزی زیبایی ات
پس هر گاه مردم
شعری تازه از من بخوانند
تو را سپاس می گویند .
و این شاید عاشقانه ترین روایت شاعرانه باشد .
*
فرجام اینکه اثر زیبای دکتر محمدرضا ترکی ، اگر سهل انگار نباشیم و سادگی ظاهری اش فریب مان ندهد ، درخشش دلنشینی دارد که برانگیزاننده است . انگیزشی برای خوانش مکرر و انگیزشی برای خلق اثاری از این دست که ضمن حفظ فرم ، دارای محتوای غنی نیز هستند ، آن هم در زمانه ای که هر بی هنجار و ناهنجاری به بهانه فراهنجار بودن جار زده می شود ! بی شک همه مخاطبین جدی شعر مهارت شاعر را در حفظ ساختار نیمایی و نیز واژه آرایی ها و قوافی درونی متعدد اثر را به خوبی پیدا خواهند کرد که همه اینها به خلق موسیقی نرم و جوباری مناسب و ایجاد فضای حسی اثر کمک کرده است . اما آن چه به نظر نگارنده اهمیت بیشتر داشته و دارد دقت در بازخوانی عاشقانه روایات مذهبی ست که سعی شد به بخشی از انها اشاره رود . بی تردید هر خوانش دوباره ای بابی نو خواهد گشود که باید نیز چنین باشد .
******
شادیانه های عشق ارزانی لحظه لحظه تان !
سیامک
سلام اقای دکتر
خسته نباشید
انتخاب شعر و نقد خوبی بود
استفاده کردم
خیلی وقته سری اینطرفا نزدید
موفق باشید
سلام
از خوانش تان لذت بردیم. دست مریزاد
سلام
متاسفانه كتاب عشق سالهاي وبا رو با ترجمه ي خانم دقيقيان پيدا نكردم اگه ممكنه اسم ناشرش رو بگيد تا از اون راه شايد پيداش كنم
ممنون
----------------
سیامک :
با عرض معذرت از آقای مصطفی پور عزیز که همیشه لطف دارند و همه دوستانی که دنبال کتاب فوق می گردند باید عرض کنم که حقیر به واسطه دادن کتاب به یکی از دوستان و عدم دسترسی در زمان نوشتن این پست ، در اشتباهی عجیب نام مترجم را کاملا غلط نوشتم که بدینوسیله ضمن پوزش مجدد ، تصحیح می کنم : عشق سالهای وبا - ترجمه خانم مهناز سیف طلوعی - انتشارات سیف طلوعی
باز هم سپاس و عرض اعتذار بابت این اشتباه ...
سلام....
ممنونم
استفاده كردم
سلام سيامك جان ! مرسي عزیز ! استفاده کردم ....../ از کتابی که فرستادی ممنون ......
Posted by: ميثم رياحي at December 31, 2007 8:15 PMسلام سيامك جان! آقا دستت درست بخصوص براي شعر دكتر تركي . خوانش تازه و رسايي بود.
Posted by: فرهاد at January 1, 2008 9:27 AMسلام دکتر جان عزیز! راه یمگان هنوز در خاطرت هست؟
Posted by: سید ضیاء قاسمی at January 1, 2008 12:30 PMسلام عزیز. مطلب را کپی گرفتم تا دقیق بخوانم. دستت درست دکتر جان. مثنوی را هم می خواهم الان استنشاق کنم.
Posted by: علیرضا بدیع at January 1, 2008 1:44 PMسلام،
از خوانشتان بهره فراوان بردیم
یک لذت ویژه بادل و جان بردیم
از نقد شما و شعر ترکی ، عطری
پروانه پرست ، تا گلستان بردیم
سلام سی پل ویخچال به روز شدند
Posted by: محمد حسین صفاریان at January 1, 2008 11:03 PMسلام
نقد خيلي دقيقي بود ... خيلي اصولي تر از اين هايي كه به اسم نقد چاپ مي شود
***
من مدت هاست دنبال كتاب شعرتان مي گردم ترجمه تان از كارهاي نزار قباني را پيدا كردم در نوع خودش بي نظير بود ... مي شود لطف كنيد بگوييد كتاب شعرتان را از كجا مي توانم پيدا كنم؟
سلام سيامك عزيز...
الحق و الانصاف خيلي خوب روايت كردي شعر دكتر تركي را. اين شعر را پيشتر خوانده بودم و لذت برده بودم. اما بي تعارف، با رمزگشايي هايي كه كردي، كدهاي بيشتري را گرفتم كه به درك بهتر و لذت بيشتر انجاميد.
دست مريزاد
سلام بر سیامک بهرام پرور عزیز و دوست داشتنی!
آمده بودم شعری تازه بخوانم از خودت اما نوشته هات هم نه به آن اندازه اما خوب خوبند.
در مورد «یوزپلنگانی که...» مثل دیگر آثار نجدی حداقل برای ما شاعرمسلک ها سرشار از زیبایی ست اما در مورد «خاطره دلبرکان غمگین من» مارکز چندان موافق نیستم.اگرچه نمی شود منکر شد که این رمان در برابر «عشق سال های وبا» و «صد سال تنهایی» تقریبن هیچ است اما اگر در مقام مقایسه بر نیاییم اعتراف به کم نظیر بودن این رمان چندان دشوار نیست، حداقل ضعف نیمه ی نخست رمان را نمی توانم بپذیرم هر چند در ادامه ریتم کند و کسل کننده ای نسبت به اوایل رمان پیدا می کند.
راستی خوشحالم که پس از مدت ها باز می بینمت در اینجا حداقل.
به بانو هم سلام مرا برسان سیامک جان...
با سلام به شما دوست گرامی
پنجمین شماره سایت پیله های شیشه ای ( ویژه نامه یکسالگی سایت ) به روز شد .
www.glassyguards.com
سلام مهربان
امروز14دیماه من یک سال به مرگ نزدیکتر شدم
و کودکی یکسال از من دورتر
به دیدارم نمی آیی؟
سلام بر حضرت دكتر سيامك خان بهرام پرور
بالاخره به توصيه شما عمل كرديم و در اين فضاي مجازي گوشه اي را اختيار كرديم.
پاره خط هر روز به روز مي شود :
www.parehkhat.blogfa.com
سينا علي محمدي
Posted by: sina at January 4, 2008 7:09 PMبا سلام
وتشکر از محبت های همیشگیتون
دكتر جان از وب پر محتوا و ارزشمندتون لذت بردم و استفاده كردم در صورتي كه تمايل به لينك دارين بفرمايين تا اقدام كنم
با یه پیشنهاد و یه غزل از گذشته به روزم
و منتظر نظر ارزشمندتون
به روز شدین مطلع بفرمایین
با تشکر
سلام برای اولین بار با وب توشتهای شما اشنا شدم وازاین بابت بسیار خرسندم چراکه به نخحوی بسیار جالب وجذاب به نقدر وبررسی کتب واشعار پرداختید وبرای من بسیار ارزشمند بود
امید موفقیت همیشگی شمکا را دارم
شادمانه موفق باشید
فرزانه شیدا
سلام استاد:
تحفه ای از مور را اعتنا میکنید؟؟
بارقـــه هــای نور آمــده اند نه بخود که بزور آمـــده اند
مــات از یک حقیقت نـــــاب دیوانــگان کــور آمـــده اند!
حرفهـــــــــای من در آوردی؟ شعرهای بیشعور آمده اند
چشمهـای همیشـه بــارانی سینـه های صبـور آمده اند
فصلی از حادثه گذشته چرا دل هُره های شور آمده اند
میرسیم کی به آخــــر خط ؟ بخت هـای جـور آمــده اند!!
ارادتمندتان م.مهرگان
Posted by: morteza mehregan at January 5, 2008 11:31 PMسلام در مورد ناشر عشق سالهاي وبا با ترجمه شيرين دخت دقيقيان پرسيده بودم گويا فرصت پاسخ نداشتيد...راستي خانم دقيقيان اين كتاب رو از انگليسي ترجمه كردند؟بهمن فرزانه مترجم ديگر اين رمان معتقد است كه ترجمه انگليسي اين رمان غلطهاي زيادي دارد.منتظر پاسخ و راهنمايي شما هستم
Posted by: حسين مصطفي پور at January 6, 2008 11:35 AMسلام استاد.خوب وخوش که هستی؟
آمدیم و شعر را خواندیم و متن را هم انشاالله آف میخونیم.
مخلصیم...
سلام و یه شاخه مهربونی ... میشه کتاب عشق سالهای وبا رو برام یه نگاه بندازید ببینید مال کدوم انتشاراته؟. ممنون میشم.
Posted by: مریم عندلیب at January 8, 2008 1:01 AMسلام. ممنون از آمدنتان و جدن خوشحال شدم از دیدنتان! تا حالا فقط پُست مربوط به "یکشنبه - 11 آذر ماه 1386" را خوانده ام. بابت معرفی کتاب ها متشکرم. ضمن اینکه جالب است بدانید در نظر دارم به زودی مطلبی از ونه گات در وبلاگم بنویسم و امیدوارم نوشتن شما نیز به زودتر نوشتنش شتاب دهد، که ونه گات به هر شکلی هیجان زده ام می کند! دیگر اینکه کار خوبی نکردید که پیش از شعرتان توضیح کامل را ارائه فرمودید! راستش من بیش از شعرتان از همان ـ بی رحمانه ـ توضیح شعر لذت بردم. شعر شما همیشه مرا به یاد جاده هایی می اندازد بس طولانی، که مقصدِ ناپیدا شاید همان مبدا باشد و آنوقت ناگهان می فهمیم که ما روی زمین زندگی می کنیم و زمین گِرد است! از خودم می پرسم: چطور کسی که در شعر ِ آنقدر کوتاه رسول یونان هنوز چیزی را قابل حذف شدن می داند، در شعر خودش اضافه ای پیدا نکرده است؟ به گمانم در این شعر، اینهمه را گفتید چون آخرش هم آنچه می خواستید گفته نشد... همیشه از خواندن وبلاگتان لذت می برم. امیدوارم موفق باشید.
Posted by: Farideh Dehdaran at January 8, 2008 10:41 PMبه نام خدا
با سلام و احترام حضور دوست عزيزم آقاي بهرام پرور
خوانش مناسبي بود از شعري زيبا.
تاويل گرايان (هرمنوتيستها)بر اين باورند كه با "تجربه ي زيسته" مي توان فرايند "ذوب افقها" را به خوبي انجام داد و با گذر از "نمود" به "بود" پديده ها پي برد.تجربه ي زيسته ي دكتر تركي در محال كنش مذهبي به شعري زيبا منجر گشته و تجربه ي زيسته ي جنابعالي در مجال چنين شعرهايي متن را به تاويلي زيباتر رسانده است .پيروز باشيد
سلام جناب دکتر...خوبین؟...دلتنگتون بودم...ممنون که فراموشم نکردید و هنوز قابل میدونید و ممنون تر که نقدم میکنید تا دلخوش به لبخند نسیه ی کسی نباشم... و خوشحالم که از آپ جدیدتون هم با خبر شدم...راستی چقدر دوست میداشتم در کنار کار جناب دکتر ترکی از خودتون هم بشنوم و بخونم... باز هم ارادتمندم و دعا گو و سپاسگزار
Posted by: hossein motevallian at January 10, 2008 3:59 AMسلام دوست عزیز
شعر زیبایی بود و خوانشی که لذت بردم
در مورد ترجمه هم که دائم از وبلاگتان بهره مند میشوم ...مشکل ادبیات خارجی در کشور ما بیشتر به ترجمه آثار برمیگردد ... از پستتان استفاده کردم
موفق باشید و کماکان شاعر
با سلام
کانون ادبی هر روز با موضوعات مختلف ادبی به روز می شود
چشم انتظار حضور سبز شما
سلام سیامک عزیز
خوانش خوبی بود و من چندین با آن را خواندم
اگر جایی چاپ نشده می خواستم در جریده وزین جام جم ! از آن استفاده کنم.
قربانت سینا
البته یک جاهایی نیز با برداشت هات موافق نیستم ولی چه کنم که خوانش شعر است نه نقد شعر // مخلصیم
salam jenabe doctor...khoshhal misham be man ham sar bezanid...be roozam va montazer
Posted by: سیما احمدی at January 11, 2008 3:15 PMسلام عزیز دل.
آقا از نظات استفاده کردم و مد نظر قرار میدم. ممنون...
سلام و درود
تشکر
مشکلات شعر یکی دو تا نیست
زبان هم همینطور
ما که به کورسویی دلخوشیم
یا علی
Posted by: kalameh at January 12, 2008 2:41 AMدکتر مشتاق دیداریم! از نوشته های وبلاگتم جامع و کامل مثل همیشه استفاده می کنم. شعر بسیار خوبی هم از دکتر ترکی انتخاب کرده بودی. به امید دیدار!
Posted by: میثم یوسفی at January 12, 2008 3:24 AMسلام / ((فکرهای نامفهوم)) بعد از چهار ماه با عناوین زیر به روز شد :
وقتی همه می میرند
زندگی همچنان ادامه دارد
خر شدن پینوکیو یا فصلی در خریّت
آخر قصه : شعر/شعر /شعر /شعر /شعر/شعر/
منتظر قدم رنجه و قلم رنجه شما دوست عزیز هستم
سلام عرض شد. گزارش خانه ها تنها حريم امن قليان در تهران امروز به تاريخ پنج شنبه 20 دي ماه چاپ شد. در صفحه گزارش تران امروزبا اين آدرس tehranemrooz.ir لطفا مطلبو بخونيد.در ضمن سري هم به وبلاگ من بزنيد ممنون مي شم چون يه غزل جديد گذاشتم.
Posted by: زهرا باقري شاد at January 12, 2008 12:33 PMسلام سی پل با چند شعر عاشورایی به روز شد
ممنون که سر می زنید
سلام آقاي دکتر. چقدر پر و پيمان بود. دستتون درد نکنه.
Posted by: مصطفي کارگر - شعر گراش at January 13, 2008 1:08 PMبا سلام دوست عزيز
وبلاگ با مبحث كالبد شكافي پنج ، جنازه پنجم حسن قريبي به روز شد
منتظر حضور گرم شما و همچنين نظرات ارزشمندتان هستيم .
با تشكر
ارادتمند : مهدي آذري
مثل هميشه پربار و پر اميد...موفق باشيد...واقعا استفاده كردم...
Posted by: محمد مهدي نقيپور at January 16, 2008 9:26 AMلطفاً بگوييد برف بیشتری بیاید . اصلاً كره ي زمين را توده ي عظيمي از برف فرا بگيرد . وقتي قرار باشد بچرخد با اين چيز ها كه نمي ايستد . اصلاً بايستد هم فرقي نمي كند . پس به زمين بگوييد از چرخش بايستد.
سلام دوست عزيز
بلاگ ترانه ي ما به روز شد .
اين پست :
چند شعر ، يك خبر (فراخوان) ، چند لينك ، يك ترك از ترانه هاي خودم به همراه موزيك براي دانلود.
منتظر حضور گرمتان هستم .
با تشكر مهدي موسوي
سلام و خسته نباشید حضور شما.
خوشحالم با وبتون و نوشته هاتون آشنا شدم
بسیار هم استفاده کردم
سلامتی شما همیشگی و قلمتون پایدار
به وب من هم سری بزنین خوشحالم می کنید
با اجازه و افتخار لینکتون می کنم
تا بعد
در پناه حق
«صبــحـت بـــه خیــر، بـرفی ِ بـاغ ِ انـار من
تنـهــا درخــتِ نیــمـه ی دی، میوه دارِ من»
مهمانی، به یک فنجان غزل داغ...
[گل]
نقد کنید استاد...
Posted by: امید نقوی at January 19, 2008 5:42 AMبا چند خبر ، یاد آوری و گرامی داشتن روز ها و یادها به روز شدم .
سپید نوشته ام
غزل بخوان ...
درود بر شما که عاشقانه دوست دارم تان ...
با سلام
مدتهاست دنبال 2 ساعت خلوت و خالی می گردم ولی انگار ثانیه ها از دستم فرار می کنند .
راستی چقدر زیباست که وقتی فکر می کنی همه فراموشت کرده اند ، کسی سراغت را بگیرد.
با سپاس از تفکرات زیبایتان که از پراکندنشان دریغ ندارید.
حرفهای زیادی دارم در مورد دو پست آخر و به دنبال فرصت هستم . امان از فرصتهایی که از دست می روند .
سلام سیامک جان
دو سه بار سعی کردم تماس بگیرم نشد در دسترس نبودی
پنج شنبه روزنامه جام جم را حتما تهیه کن که بسیار جسارت کرده ام
به روزم با : داوران کنگره شعر دفاع مقدس معرفی شدند/ /زنگ خطر برای جریان شعر دفاع مقدس
واقعا زيبا بود هم شعر دكتر و هم نقد شما. واقعا استفاده كردم. خسته نباشيد.
Posted by: شيدا سماواتي at February 6, 2008 7:37 AMسلام سیامک عزیز
بااجازه لینکتون کردم.سری به مردم پایین دست بزنید
"بی گمان درده بالا دست،چینه هاکوتاه است
مردمش میدانندکه شقایق چه گلی ست"

