April 8, 2008 9:33 PM
سه شنبه - 20 فروردین ماه 1387
سلام
اول اینکه : ...
... بهار نشسته است روی لبه پنجره و دارد طراوت تو را مرور می کند تا یادش نرود غنچه های گلهای سرخ را چگونه باید شکوفاند !
....باران لم داده روی ایوان خانه و دارد به موسیقی صدای تو گوش می دهد تا یادش بماند کدام واژه ها را باید زیر گوش درختان یخ زده بخواند تا سبزناکی را سلامی دوباره گویند !
... آفتاب پیشانی اش را چسبانده به پنجره ، زل زده است به گیسوان بلندت تا یادش نرود شب می توانست آن قدر دراز باشد که هیچ قلندری را یارای بیداری نباشد !
... درخت با انگشتان کشیده اش می زند به پنجره تا برای دوباره رستن از تو اجازه بگیرد .... مگر نه اینکه تو ذات بهاری ؟!...روزهای بهاری تقویم ، پیش طراوت بهاری تو از خجالت سرخ می شوند و دنیا تعطیل می شود !... تعطیل تعطیل !..تا جهان زیبایی تو را جشن بگیرد سر سفره های هفت سین ....
دوم اینکه : دلی خوش ، روزی نو و سالی شادمانه را برایتان آرزو دارم .
سوم اینکه : این لینک ها را ببینید :
- آنها که مرا می شناسند یا لااقل در این مدت 7 سال و اندی این وبلاگ را خوانده اند به این نکته اذعان خواهند کرد که در مقوله ادبیات تعارف را بر نمی تابم . گلاره بانو شاعر خوبی ست و این اصلا ارتباطی به این ندارد که تک تک حرکات اش می تواند برای من شعر باشد . مشکل اینجاست که معتقدم او با نسرودن 5 ساله اش هم به خود و هم به مخاطبین شعر ظلم کرده است . به گمانم اگر شما هم این چارپاره را که اخیرا و بعد از همان 5 سال کذایی سروده است ببینید و بخوانید با من هم عقیده خواهید شد که با وجود زبان ویژه او و نیز تسلط اش بر قالب چارپاره ، همچنین خلق تصاویر مناسب و هارمونی اجزای شعرش ، بی شک نسرودن اش ظلمی به خود و به مخاطب خواهد بود . نظرات شما بی شک مفید فایده خواهد بود ...
- امضا شماره دوم خود را منتشر کرد ... امضا نشریه ادبی خوبی ست . امیدوارم بتواند طیف وسیع تری از ادبیات معاصر را به خود اختصاص دهد و در چرخه نامهای تکراری نیافتد و نیز بتواند استعدادهای ناب شعر اصیل – و نه بازیگران عرصه نمایش خود ! - را شکار کند .... ترجمه ای از من هم در این شماره هست . اینجا را ببینید و لطفا نظر بدهید .
- صحبت های آیدا در باب احمد شاملو و زندگی اش بسیار شنیدنی ست . بعد از شنیدن این صحبت ها ، بیش از پیش دریافتم که چرا عاشقانه های خود را تا پایان عمر به نام آیدا نوشت و اینکه چرا آیدا نامی یگانه در ادبیات عاشقانه معاصر است ....شما هم با شنیدن این مصاحبه به درک عمیق عاشقانه او پی خواهید برد .....
چهارم اینکه :
ترجمه نوولی از ساموئل بکت را به نشر کاروان داده ام که گمانم انتشارش به سال 88 بکشد . در ضمن دارم مجموعه شعر جدیدی جمع می کنم و به ناشر می دهم ...تا خدا چه خواهد ....
پنجم اینکه :
همیشه فکر کرده ام که پخش کتاب در ایران بیشتر به یک فاجعه شبیه است ! به خصوص وقتی پای مجموعه های شعر و به خصوص مجموعه های شعر جوان در میان باشد ....ناشر کتاب را به پخش می دهد ، ÷خش کتاب را در بهترین حالت طی یک بروشور به کتاب فروش معرفی می کند و کتاب فروش هم با توجه به اینکه نه نام کتاب را تا به حال شنید هاست و نه شاعر را به جهت حفظ سرمایه – که امری طبیعی در تجارت است - از خیر خرید می گذرد !...در نتیجه کتاب اصولا در پیش چشم مخاطب قرار نمی گیرد که بخواهد خریداری شود و باز در نتیجه کتاب در انبار می ماند ومی پوسد و مخاطبی که دنبال کتاب هم می گردد پیدایش نمی کند !! ... به نظرم تنها راه برون شد از این وضعیت ایجاد فضایی دیگرگونه است ...عرضه مستقیم کتاب در اینترنت توسط ناشرین وبرخی کتابفروشی های مجازی و حتی خود مولفین کار بدی نیست اما کافی نیست . کتاب را باید دید و ورق زد و بعد خرید !... دوستمان تورج بخشایشی یک ایده جدید دارد که به شرط همکاری دوستان مفید فایده است ... غیر از ان حقیر به راه حل مشابهی در حیطه محل زندگی خود اندیشیده ام :
در شهر محل سکونت من –آمل- یک شهر کتاب جدیدالتاسیس وجود دارد که بسیار مجهز و وسیع است . با توجه به لطفی که گردانندگان این مجموعه نسبت به حقیر دارند ، قول قفسه ای برای شعر جوان را از آنها گرفته ام . به این شرط که دوستانی که مایل به عرضه کتاب خود در این شهر کتاب هستند 5 نسخه از آثار خود را برای کتاب فروشی بفرستند و تسویه حساب این 5 کتاب بعد از فروش آن و همزمان با سفارش نسخ بعدی خواهد بود . در حقیقت همان روالی که در روزنامه فروشی ها اعمال می شود .... یعنی همان کاری که شرکتهای پخش کتاب برای معرفی آثار ناشناخته شان باید انجام بدهند و نمی دهند !!.... به هر حال هر یک از دوستان که تمایل داشت می تواند با ایمیل بنده هماهنگ کند تا ترتیب عرضه کتاب داده شود .
نکته بعدی اینکه فکر می کنم با همکاری هر کدام از دوستان در اقصا نقاط ایران و در کتابفروشی های معتبر می شود این طرح را در تمام کشور اجرا کرد . مسلما هدف از این کار صرفا رساندن شعر به مخاطبان آن است و اگر نه از لحاظ مادی فروش 5الی 10 نسخه کتاب در هر شهر نه سودی برای کتاب فروش دارد ، نه برای شاعری که اصولا در بند این حرفها نیست . غرض این است که آن که می خواهد بیابد !..همین !
ششم اینکه : برویم سراغ کتابها :
- باغ های معلق انگور : نشر سوره مهر در اقدامی بسیار ارزشمند دست به چاپ یک سری کتاب با عنوان کلی « شعر امروز» زده است که از جهات بسیاری شایان توجه است . نخست اینکه این سری کتابها ، مجموعه شعر شاعران جوان و مطرح این سالهاست . دوم اینکه سعی شده است شعری سالم از لحاظ زبان و فرم انتخاب شود ، شعرهایی که فارغ از دغدغه های فرمی و تکنیکی صرف ، به خلق شاعرانگی همت گماشته اند. در واقع شما در این سری از کارها با جریانات اصیل شعری بیشتر طرف هستید تا با موجهایی که در حال آیند و روند هستند . نتیجه اینکه می توان مطمئن بود که تمامی کتابها استانداردی مشخص از نظر زیبایی شناسی عمومی مخاطب ادبی جامعه ما را دارا هستند. خود من کاملا به صورت اتفاقی متوجه این سری کتابها شدم . 7 کتاب را به شکل تلفنی به انتشارات سوره سفارش دادم و دیدم هر هفت کتاب از یک مجموعه هستند و بعدتر متوجه شدم که در واقع این مجموعه دارای 10 کتاب است که در سال 1386 منتشر شده اند.
نکته سوم سر و شکل آبرومند و شکیل کتابها و چاپ آنهاست که در حین حفظ وحدت فرم – که لازمه کارهایی از این دست است – زیبایی دلپذیری دارد .
در پست های بعدی به معرفی تک تک این کتابها خواهم پرداخت . تنها اکنون توصیه دارم که همه مخاطبین جدی شعر این کتابها را تهیه کنند . چه از طریق کتاب فروشی ها ، چه از طریق سایت سوره مهر و چه از طریق تلفنهای انتشارات سوره مهر .
اما کتاب باغهای معلق انگور اثر شاعر جوان و خوش قریحه افغان « سید ضیا قاسمی » ست . تورق نخستین کتاب ما را با مجموعه ای متشکل از دو قالب شعری روبه رو می کند : غزل ( که حجم عمده دفتر است ) ، سپید و در کنار این دو البته دو رباعی و یکی دو نیمایی .
غزلها :
غزل قاسمی ، غزل عاشقانه دلنشینی ست که مبتنی بر تصویرسازی ها و مضمون پردازی های نوست . در کنار این ، نسیم غمی آشنا در لا به لای واژگان او وزیده است : غمی برخاسته از غربت و نوستالژی وطن .
هر چند تمامی غزلهای دفتر عاشقانه نیست و برخی مستقیما به مسائل اجتماعی و به خصوص حضور افغانها در غربت می پردازد ؛ مثل غزل (افغانی) :
خیابان ،ظهر، خلوت بود و او پر موج و توفانی
قدم می زد خودش را ، غرق در افکار طولانی ...
...
به روی نرده خم شد ..بعد چشمان خودش را بست
کسی از پشت سر او را صدا زد : آی افغانی !
اما در بسیاری از آثار این پرداخت بسیار درونی تر از این غزل – روایت است :
ای روح سرگردان سرگردان سرگردان
از بلخ تا قونیه ، از بهسود تا تهران ...
گذشته از این زبان پرداخته و بیان روان شاعر در تمامی اشعار نمودی آشکار دارد که در مجاورت با واژگان فارسی دری یا شیوه بیان متفاوت برخی واژگان حلاوتی دیگر به شعر داده است :
ز روی راه سیبی گَنده را با پا به جوی انداخت
- چه بیهوده ست این دنیای مدفون در فراوانی
یا :
لبانت قند مصری ، گونه هایت سیب لبنان را
روایت می کند چشمانت آهوی خراسان را ...
...
چنانت دوست می دارم که با شوق تو می خواهم
بسازم وقف چشمت تاکهای مست پروان را ...
چنان که از همین مثالها نیز مشخص است ، شاعر با توجه به تصویرسازی بر آن بوده است که از فرمزدگی بگریزد و شعر سالم و بی پیرایه بگوید .
نکته مشخصه دیگر طنز شیرین نهفته در برخی ابیات است که چنان که گفته شد بیشتر غمگنانه است :
زمانه یک خبر خوش برایت آورده است
سلام ! چشم تو روشن که عاشقت مرده است ...
یا :
کسی که این طرف خط نشسته مجنون است
- الو ! سلام عزیزم ! صدات محزون است ...
...
نمی شود که بگویم که دوستت دارم
نمی توانم لیلی ! خلاف قانون است
( توجه کنید به استفاده هوشمندانه از اختیار شاعری در مصراع پایانی . استفاده از چنین اختیاری در اشعار قاسمی بسیار نادر است بنابراین بر چرایی آن در این مصراع می توان تامل کرد . شاعر با ایجاد لکنت موسیقایی – و نه اشکال وزنی – «نتوانستن» مورد اشاره در مصراع را پررنگ تر کرده است .)
می بینید که این طنزها بیشتر ماهیت مفهومی دارد اما گاه نیز این طنز در نتیجه تضاد درونی واژگان شکل می گیرد مثلا در غزلی که این گونه کلاسیک است :
نگاهت ناز گل ها نرمی آب روان دارد
دو چشمت شور باغستان مگر در خود نهان دارد ؟
صداین باغ سیالی پر از آواز و پرواز است
که مرغان جهان بر شاخه هایش آشیان دارد
...
شاعر به این پایان بندی متفاوت می رسد که لبخندی شیرین بر لب می آورد :
صدایت دور از من ، ماه من ! بردار گوشی را
مگر این روح عاشق تا کجا تاب و توان دارد
در حقیقت این تفاوت ناشی از یک تفکر عاشقانه است . این اندیشه که عاشقانگی ماهیتی ازلی ابدی ست، رودساری که در اکنون جاری ست اما سرچشمه اش در ازل است و مصب اش در ابد . لذا هر ماجرای عاشقانه ای با لیلی و مجنون نسبت دارد چنان که با رومئو و ژولیت و .... این همان پیوند عاشق کلی با معشوق کلی ست که در حقیقت ستایش عشق است نه معشوق و عاشق . همان که به شکلی دیگر در گفته سعدی هست :
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
و در همین غزل قاسمی نیز می گوید :
ببین در غارهای دور هر سو کنده ام نقشی
گلی ، ماهی ، نه ، آهویی که چشمی مهربان دارد
تو را در کوزه ها ، در جام ها ، روی قلمدان ها
تو را در هر چه از این شور شیرین داستان دارد ...
نکته دیگر در عاشقانه های قاسمی ، توجه او به معشوق به عنوان یک ماهیت زنانه است . معشوق شعر قاسمی بی شکل و صورت نیست و ماهیت ماورایی هم ندارد . زنی ست اهل همین حوالی : انسانی که دوست دارد و دوست داشته می شود .
کنار پنجره گیسو به گیسوی شب و باران
حواست نیست عاشق کرده ای حتی درختان را
( توجه کنید به دو واژه شب و باران که هر یک وجهی از گیسو را در خود می پرورند : سیاهی را و رشته رشته بودن را )
و هر گاه که معشوق را تا مرتبت خدایی بالا می کشد مقصودی دارد که در تصویرسازی اش نمود می یابد :
تو را من می پرستم بعد از این تا هر زمان باشم
نمی سازم دگر در بامیان بودای ویران را
غیر از اشاره روزآمد شاعر در مصراع دوم می توان به این نکته نیز توجه کرد که تفکر ویران کننده مجسمه بوداها همان تفکری ست که شاعر به مدد عاشقانگی اش با آن می ستیزد .
و البته شعر شاعر ما در عین سادگی اش ، از ظرافتهای زبانی نیز خالی نیست :
چنان ملاحت ات افکنده شور در آفاق
که در پی ات همه جا خون دل روان بوده
( توجه کنید به رابطه ملاحت و شور )
البته می شود به عنوان یک پیشنهاد شاعر را به توجه بیشتر به این مقوله معطوف داشت .
سپیدها :
سپیدهای قاسمی همان زبان روان را دارند با این تفاوت که اینجا به زبان به عنوان یک گستره مناسب برای نمود شاعرانگی ، در کنار خلق تصاویر توجه بیشتری شده است :
زمین سیاره کوچکی ست
با غمهای بزرگ
حنجره ام را در باد می تکانم
چشمهایم را در رود
خوشا به حال گنجشکان
که می توانند بر سیم های خاردار
بنشینند و آواز بخوانند
خوشا به حال آفتاب و نسیم
که در فرودگاه ها از آنها اثر انگشت نمی خواهند ....
نکته اینجاست که در شعرهای سپید ، قاسمی به زبانی امروزی تر ، با واژگانی پرطراوت تر می رسد و در نتیجه خلق تصویرهای نو برای او آسان تر نیز می شود .
در کنار این همان ویژگی های کلی غزل قاسمی در سپیدها نیز هست : طنز غمگنانه :
نه مثل پرنده
از آسمانی که پاسبان ندارد
نه مثل نسیم
تن ساییده به سیم خاردار
مثل یک آدم
دو ساعت در صف می ایستم
پاسپورتم مهر می خورد
و از مرز می گذرم ...
همان غم غربت و توجه به وطن :
سلام بر تو
ای ماه !
تو نه ماه تهرانی
نه ماه لندن وپاریس
نه ماه صحاری اعراب
تو ماه کابلی
که با زیبایی افسانه گونت
پشت کلکین نشسته ای
و با من چای سبز می نوشی ...
و البته همان عاشقانگی :
تن تو
بیداری درختان انگور است
تن تو
رویای دشت های گل سرخ
تن تو باغ های معلق بابل است
و من شاعری بیابانگرد
که از نظاره ات
مشاعرش را از دست داده است .
نکته جالب توجه تاثیر پنهانی ست که به نظر نگارنده در شعرهای قاسمی از آثار نزار قبانی و شیرکو بی کس وجود دارد . در عاشقان هها مثل همین مثال بالا ، اشتراک لحن با نزار به وضوح وبا کمی تدقیق آشکار می شود . همان تصاویر منقطع و فلاش وار و البته با ارتباط پنهان در کنار مضمون پردازی تنانه :
حالا
او
تنها یک ضمیر مفرد غایب است
در شعرهایم
که زیبایی اش را خلع کرده ام
و نامش را
از قطار کلمات
از پنجره
بیرون انداخته ام ...
( توجه کنید به ضد عاشقانه های نزار )
و البته در شعرهای میهنی لحن شیرکو را با همان شیوه پرداخت و غم غربت و البته گاهی فریادگون :
ماه پشت ابر است
آهسته تر بخوانید
آهسته تر پا بکوبید
زمین پوشیده است از مه
کلمات من !
کلمات عزیز من !
یادتان باشد
از زیر آوار بیرون کشیده ام شما را
چون مادران هراسان
باران بمب ها و موشک ها را
به جستجویتان دویده ام
با قایقی شناور بر خون
به خانه ام آمدید ....
...
من بیست وسه سال است که با مرگ قدم زده ام
بیست وسه سال است
از میله های کلاشینکف
آب و نانم داده اند
شعرهایم همیشه با یک انفجار شروع شده است
و در همان آغاز
ماه هایم تکه تکه شده اند
و پرندگان از شاخه های کلماتم گریخته اند ....
بی شک در شیوه بیان وتصویرپردازی می شود مشابهت هایی بین این اثر زیبا و اثر پرشکوه شیرکو ( نپرسید چگونه ...) پیدا کرد . البته بدیهی ست که این تاثیر ، امری مذموم نبوده و اصولا در حیطه تقلید نیست . بلکه برخاسته از درک صحیح شاعر از مقتضیات ژانر شعر است . او این لحن آشنا را به زیبایی به کار می گیرد تا حرف خودش را ، تصویر خودش را و اندیشه خودش را به مخاطب منتقل کند . بی تردید ممکن است که همه اینها کاملا ناخودآگاه نیز باشد . شاعر ناخودآگاه لحنی را برگزیده که مألوف به ذهن اش بوده است و اتفاقا مألوف با ذهن مخاطب نیز هست و به انتقال حس و درون مایه کمک می کند .
و یک جمله معترضه در باب مثال فوق : به نظر می رسد «لوله های کلاشینکف» شکل مناسب تری به شعر بدهد.
خلاصه آن که مجموعه «باغ های معلق انگور» مجموعه ای شیرین و دلچسب است که شعرهایش مثل خود شاعر صمیمی و مهربان اند . این مهربانی سبب می شود که مخاطب با شعر همراهی بیشتری پیدا کند و دست در دست آن به کشف زیبایی ها برود .
باغهای معلق انگور – سید ضیاء قاسمی – انتشارات سوره مهر – چاپ اول – 1386 – 1100 تومان
________________________
- گدا : این کتاب رمانی ست از نجیب محفوظ نویسنده معاصر عرب و برنده جایزه نوبل 1988. داستان حکایت روشنفکرنمایی واپس خورده ای ست که با یک غوره سردی اش می کند وبا یک مویز گرمی اش ! ...حکایت یاس ودلمردگی انسانهایی که در جوانی در میان «ایسم» های گوناگون غرق می شوند وسرآخر از ناکجایی سر در می آورند که هزار معجزه یز نجات بخش شان نخواهخد بود ... گدا ماجرای فقر اندیشه مبنایی ست وشعارزدگی های سطحی ... قصه همه آدمهایی که فکر می کنند سیگار دود کردن و آه کشیدن و به زمین وزمان فحش دادن وکلمات قلنبه بلغور کردن و دچار یاس فلسفی شدن ، نشانه بارز فهمیدگی وکمال است !...به شدت توصیه می شود برای این دوران پر از فریبی که در آن زندگی می کنیم !
ناگفته نماند ترجمه کتاب نیز کم نقص است .
گدا – نجیب محفوظ – ترجمه محمد دهقانی – نشر نیلوفر – چاپ دوم 1385 – 1900 تومان
______________________
هفتم اینکه :
شعری از پابلو نرودا برایتان ترجمه کرده ام از مجموعه صد شعر عاشقانه :
سونات 33( متن انگلیسی در ضمیمه این پست آمده است.)
پابلو نرودا
برگردان : سیامک بهرام پرور
عشق من !
اینک به خانه باز می گردیم
جایی که تاکها
از داربستها بالا می روند و
حتی پیش از تو
تابستان می رسد
با پاهای پیچ امین الدوله
به اتاق خوابت !
بوسه های کولی مان
جهان را گشته اند :
ارمنستان ،
توده ای عسل فرآوری شده ؛
سیلان ،
کبوتر سبز؛
و یانگ تسه
که با صبوری دیرسال اش
روز را از شب جدا می کند .
آنک ، عزیزترین !
ما بازگشته ایم
از میانه دریایی خروشان
چونان دو پرنده نابینا
به چاردیواری شان ؛
به آشیانه شان در بهارانی دوردست !
چرا که عشق
نمی تواند بی وقفه بال بگشاید
بدون آسودن .
حیات مان باز می گردد
به چاردیواری؛
به صخره های ساحل .
بوسه هایمان
رو می کنند به خانه ای
که به آن تعلق دارند .
************************
بهارستان بوسه هایتان پرشکوفه باد.
سیامک
سلامي بهاري در روزي باراني به شما و گلاره جان! با تأمل و دقت خواندم و مثل هميشه شيرين بود و مفيد فايده...انگار كه در يك جلسه نقد يا فراتر از آن نشسته باشي...فراتر از آن مي گويم چون همراهش بهار داشت شعر داشت معرفي كتاب داشت و پيشنهاد بيزنسي در باب فروش بهتر و بيشتر كتاب شعر جوان... پايدار باشيد و از بهار لذت ببريد.رخ مپوشانيد از باد بهااااااار
Posted by: راضيه at April 9, 2008 8:38 AMسلام آقای دکتر و سپاس از محبتتان
اول اینکه ...
نخیر آقامتاسفانه کتاب را نیافتم و فکر کردم بهترین جایی که می شود سراغی از آن گرفت همین نمایشگاه کتابی است که تا چند هفته آتی پیش رو خواهیم داشت .
از لطف شما هم بی نهایت متشکرم .
دوم اینکه ...
عید شما هم مبارک و روزهایتان هماره بهاری.
سوم اینکه ...
مطالبتان را همیشه لاجرعه می نوشم و آشتی شعر گلاره بانو که مثل من چند سالی قهر کردهچه اتفاق مبارکی است .خوانشش دلپذیر بود .
چهارم اینکه ...
باغهای معلق انگور هم رفت در سبد خرید کتاب نمایشگاه...ممنون از معرفی های خوب همیشگی تان که بهترین انتخاب است .
پنجم اینکه ...
چه ترجمه جان دار و دلنشینی بود ... مذاق جان را تازه کرد .
و حرف آخر اینکه
من هم دقیقا در همین تاریخ به روز شدم و چشم به راه نگاه بی تکلفتان نشسته ام .قدم رنجه می فرمایید ؟گلاره بانو را سلام برسانید .
شاعرانگی تان مستدام
تحویل شد ساعات سه شنبه ام به یمن قدوم سبز بهار
دارم تولد می گیرم و شمع فوت می کنم و کیک می برم ...
که شاید بیایی ...
سلام ...
دعوت شدید به چند مراسم در یک زمان ... در یک مکان ... راس ساعت فروردین
تولد بهار و ... من و ...
رونمایی از تندیس نام ...
یادمان سهراب و 28 سال حضور بی ادعا ...
و چهار پاره ای پاره پاره که شاید وصله اش کردید ...
لحظه هاتان به سبزی دل بهار و...
مقدمتان گل باران
بهار
یعنی که من آری
شما را دوست می دارم
مثل بنفشه
درمیان باغ های شعله ور
بی تاب
یعنی شما
مازندران باشی
و من
حسی که از عشق شما
سرشارتر باشم....
×××
سال 1387برشما مبارک...
ارادتمندمازندرانی شما:
علی رضا حکمتی
با سلام وبلاگم به روز شد منتظر قدوم سبز شما دوست عزیز هستم
ساعت خانه ی ما عقربه هایش خسته
عمر بیهوده ی ما ثانیه هایش خسته
در گذرگاه گلو بغض هزاران فریاد
نفس زخمی ما زمزمه هایش خسته
زسکون رفته ز پا قدرت گامی دیگر
کره ی خاکی ما زلزله هایش خسته
Posted by: با شاعران زرین دشت at April 12, 2008 11:00 PMسلام بر سيامك عزيز
چندي است كه از تو بي خبرم
همراه مورد نظرتان نيز چندان در دسترس نيست و اخر كلام اين كه فكر مي كنم جسارتا در نحو و لحن زبان ترجمه هايت بايد يك تجديد نظري داشته باشي :
چرا كه عشق
نمي تواند بي وقفه بال بگشايد
اين دو سطر هم زيبا بود و هم شعر و هم زباني روان داشت
من نمي دانم متن اصلي جناب نرودا چگونه بوده است اما معتقدم مثلا اگر بنويسيم
عزيز ترينم !
ما بازگشته ايم
بدون " آنك " نيز همان تاثير عميق را خواهد داشت.
جسارت من را ببخش
اميدوارم نمايشگاه كتاب بهانه اي باشد تا ديدارمان تازه شود مهربان
سلام به همسرت نيز برسان
در ضمن مطلب كتاب سيد ضيا نيز بسيار خوب بود و اگر در جايي منتشر نشده بنده با افتخار در جام جم چاپش كنم؟
سلام
بهارتان خوش و تمام لحظاتتان به كام.
نام وبلاگ پربارتان زينت وبلاگ محقرم شد. از تازهاي اين صفحه آموختم و نگاهم تازه شد.
با زمزمه اي وبلاگم را ورق زده ام. از نقدتان مي آموزم.
در سبزاي مازندران نفس تازه كنيد گاهي به ياد من كه نيم ريشه اي در آن ديار خرم دارم.
ممنونم.من مترجم خل خلی کتب کورتاسارم.ممنون از نقدتون.اگر نکته ای به نظرتون رسید میشه راهنماییم کنید؟تصادفی بلاگتون رو بیدا کردم و لذت بردم...کلی چیزای جالب داره.مرسی...
Posted by: جیران at April 14, 2008 2:59 AMبسم الله
بعد از درود
سرکی به پنجره «شق القلم»؛ تقدیم حضور شما!
یاعلی
سلام سيامك عزيز. و سال نو مبارك. ماهنامه شدهاي ديگر دوست من. ميروم اين شماره ات را بخوانم.
Posted by: Mohammad at April 16, 2008 10:34 AMبا سلام
به روزم با خبر چاپ مجموعه ی "از لاله زار تا جمهوری"
منتظر حضورتان
با تشکر موسوی
سلام
نقد باغ های معلق انگور بسیار جذاب و شیرین بود . یک بار دیگر آنرا در روزنامه جام جم هم مرور کردم . براستی که برایم آموزنده تر از یک کلاس درس بود . انتخاب این کتاب هم یک انتخاب زیبا بود ، با لطافتی دوستداشتنی .
از ابتکارتان در شهر کتاب بی نهایت تشکر می کنم .این روزها آنقدر سر همه شلوغ است که کسی فرصتی برای ابتکار ندارد .
بیصبرانه منتظر مجموعه جدید تان هستم .
با بهترین آرزوها
سلام دكتر
استفاده كردم
ممنونم از لطفتون
*
(با غزلي به روزم)
هفتمی بسیار زیبا بود... عاشقانه های پابلو نرودا بسیار زیبا هستند... مخصوصاً با ترجمه ای به این ظرافت!
مرسی
سلام و عرض ادب ،
دست مریزاد
آمدنم را به فال نیک گرفتم
خانه پر از مهر بود و آینه بیدار
نور شدم نور بلکه نور علا نور
مست شدم مست ، وز مشاهده سرشار
سلام
شاید هیچ وقت چیزی ننوشته ام برایتان، اما همواه و همیشه می خوانم تان و استفاده می برم!
خواستم عرض ادبی کرده باشم و اظهار سپاسی!
سلام
پستهای شما همیشه پربار است دوست عزیز
نقد زیبایی بر باغهای معلق انگور داشتید و از لینکها هم تا آنجا که توانستم بهره بردم سالی سراسر مهر و شادی برای شما و همسر ارجمندتان آرزومندم
موفق باشید و کماکان شاعر
سلام . ممنون از لطف حضور و ابراز علاقتون. به روز شديد خبرم كنيد. بدرود.
Posted by: amirreza at April 26, 2008 9:29 AMسلام
شعري از خاطرات مشترك ...
سلام
ممنون از حضورتون
و لطفی که به ما داشتید
باز هم منتظر حضورتان هستیم
سلام سیامک جان و ممنون از حضورت دلگرممان کردی به خانم سلام برسان یا علی!
Posted by: ایلشن جلاسی at April 27, 2008 10:44 PMسلام.
مثل همیشه از بروز شدن اینجا خیلی خوشحال شدم. آرشیو شاعرانه ها خوراک عید من بود!
قسمت خوبش اینه که خوندم قراره یه کتاب دیگه هم چاپ کنید.بعد از عطر تند نارنج خیلی منتظر شدم تا بازهم مجموعه ات رو بینم، اما نشد.منهم بی اجازه شعرهای وبلاگ رو بصورت کتابچه ای برای خودم چاپ کردم:(
البته ایرادهای کوچکی به ضفحه ارایی نارنج وارد بود که از زیبایی ظاهری کار کم میکرد. امیدوارم که ظاهر مجموعه بعدی مثل اشعارش باشه.
خواستم پیشنهاد بدم (یا بهتر بگم؛ درخواست کنم) که اگه مایل باشید توی صفحه ارایی مجموعه بعد کمک کنم. البته به صورت حرفه ای و برای درآمد کار نمیکنم، اما نمونه کارها و نشریه های دانشگاهی من بد از کار در نیامده. حد اقل اینه که با حذف هزینه صفحه ارایی کمی پروسه چاپ راحت تر و کوتاه تر میشه. از تماست خوشحال میشم.
سلام بر دکتر عزیز
ممنون از لطفت
رفتن ما یه دفعه شد و از خیلی ها نتونستم خداحافظی کنم و این باعث شرمندگیه.
اما با داشتن دوستان عزیزی مثل شما آدم کمتر احساس شرمندگی می کنه و اونم به خاطر بزرگواری شماست.
در مورد شعرم ممنونم از لطفت که خوندی و تحمل کردی . اما در مورد مطالبت آخه خدا خیرت بده من نمی تونم در مورد این همه زحمت چیزی بگم که . شما این همه وقت گذاشتی نوشتی و خوب هم نوشتی حالا من چی میتونم بگم توی چند جمله ؟
فقط میتونم بگم دست مریزاد و قلمت پاینده باد. البته شما احتیاجی به نظر من نداری من اینو میدونم.
ممنون .
بای
با سلام و آرزوي لحظه هاي سبز براي شما دوست عزيز.
با " وهم يك اتاق " به روز و با افتخار منتظر حضور سبزتان هستم. بدرود.
سلام دوست عزيز . دلمان سخت هوايتان را كرده بود. آمديم و حول حالنا شديم . سلام برسونيد.
Posted by: ميرزا قلمدون at April 29, 2008 11:46 PMاز وقتی خانه ات را یافتم هر روز مشتاق تر می شوم به شعر های گلاره بانو و شعر های خودت ولی ای کاش این شور و اشتیاق هر روز تکرار می شد ...کم کم یک ماه از نیامدنت می گذرد و یا بهتر است بگویم از نیامدن ها ...
Posted by: افسون گل at April 30, 2008 2:54 AMسلام. از حضور و نظر ارزشمندتون بسيار سپاسگزارم.
Posted by: فريبا يوسفي at April 30, 2008 4:07 PMدست شما درد نكنه.مثل هميشه خواندني و سودمند!
Posted by: م.ر.ت at April 30, 2008 6:50 PMمرسی از لطفت
افتخاری ست زیارتت دکتر
راستی تبریک به خانم
به خاطر شکستن طلسم و امیدوارم
این روند ادامه پیدا کند
معرفی امضا هم خوب بود
امیدوارم در همان مسیری که گفته ای قدم بردارند
سلام عزیز
اول شعرها را بخوان
بعد کلمات آبی متن ها را دنبال کن که قابل کلیک هستند
بعد متن ها را بخوان
(می توان جای قسمت دوم و سوم را عوض کرد
من ترجیح می دهم با حوصله باشم و اول متن ها را بخوانم و بعد کلمات آبی را)
و در آخر فاتحه ای برایم بفرست...
.........
با دو شعر تازه
خبر حضور چندین کتاب تازه و عالی در نمایشگاه امسال
قرار ملاقات من با شما!
و
از نفس افتاده- ناشناس به این آدرس- فرشته های کاغذی
یعقوب یادعلی- خبرها و لینک های داغ- اشک های آقای مهندس
غلت!! ننویسیم- انجمن شاعران مرده- پیشنهاد بی شرمانه
وزن زمان- نفس عمیق
و... به روزم
با «یه پنجره که هرگز، به جایی وا نمی شه»
sghl
شما هميشه خدا خواندني هستي دكتر جان !
حضورت به ما روحيه مي دهد . برعكس شما بدون تعارف من شعرهايت را به اندازه لبخندهاي مهربانت مي خواهم .
هميشه دوستدارت . احسان
Posted by: احسان مهديان at May 1, 2008 12:42 AMسلام. ممنون از نکته ای که به آن اشاره کردی. خوشحال میشوم باز هم سر بزنی. وبلاگ خوب و زیبایی هم داری. یاحق.
Posted by: ابوذر کریمی at May 1, 2008 8:19 PMسلام
خسته نباشيد
خيلي خوشحال شدم وبلاگتون رو ديدم
من هميشه شعر هاي بسيار زيباتون رو دوست دارم
پايدار باشيد
يا علي
بله ما نمايشگاه مي آييم و اميدوار به ديدن دوستانيم! بفرماييد كي شما هم برنامه داريد كه هماهنگ شيم...نمي دونم چرا هر وقت نمايشگاه شروع مي شه ياد شماها مي افتم
Posted by: راضيه at May 3, 2008 9:45 AMسلام و دست مریزاد ... به وبلاگ شطرنج سری بزنید ، گناه دارد؟!
Posted by: حبیب at May 4, 2008 2:02 AMدست خدا - به خواندن دست تو- بسته است
ابلیـس از ملاحــت مـــکـر تـو خـستـه اسـت...
مهمانی به یک غزل[گل]

