June 9, 2008 1:15 AM
دوشنبه - 20 خردادماه 1387
سلام
اول اینکه :...
... پا که گذاشتی توی «عمارت چینی خانه» ، شیخ خرقه پشمینه اش را پوشید و روی فرش با شکوه عمارت چنان چرخید که سیارگان منظومه شمسی ، یاد مولانا افتادند که : بگشای لب ....!...و فراوانی قند شد وقتی دهان گشودی به تحیر از آن همه زیبایی !
تو حیران زیبایی بنا بودی و حیرانی تو ، خود داستانی حیرت انگیز است که همین دیروز «حیران» زیبا ، حیران چشم تو شده بود و دره هایش چنان دهان گشوده بودند که دود از سر کوه بلند شده بود و چشم چشم را نمی دید !!
چشم که باز کردیم «ایل گلی» داشت روی آب می رقصید و تو داشتی آسمان زیبای تبریز را سیر می کردی و نور ماه افتاده بود «لا»ی موهایت و «الا»ی شمس بلند شده بود تا کفر نگوید !...بعد مولانا دوباره زمزمه کرد : یک دست جام باده و یک دست زلف یار ... دست تو توی دست من بود و سرما داشت از خجالت آب می شد !
دوم اینکه :
بیزارم از سوگنامه نوشتن ! ..اما زمانه بدجور دل را می سوزاند ، هلیا ! ... من نمی خواهم « (شما) را به (تو) ، (تو) را به هیچ بدل کنم » که من هیچگاه از « تلقین کنندگان صمیمیت » نبوده ام ... آن قدر دوستش داشتم که « بار دیگر شهری که دوست می داشتم » اش را حفظ باشم و 20- 15 نسخه آن را هی خریده باشم و هدیه کرده باشم و امانت داده باشم و باز پس نگرفته باشم و باز خریده باشم ! ...آن قدر که «غزل داستانهای فصل بد» اش را کلمه به کلمه بنوشم و اندیشه زلال و کلمه های شعله ورش را بستایم ... آن قدر که دوست مهربانی دیروز برایم نوشته باشد : « باز هم فرشته مرگ و عاشقانه ای به پایان نرسیده : بار دیگر مردی که دوستش می داشتی ... » ... و عاشقانه ها بی پایان اند .... دوست دارم این روزها این نوشته ام را دوباره مرور کنم : من و خودم و نادر ابراهیمی !
سوم اینکه :
این روزهای تعطیل رفتیم به شمال غربی ایران : گیلان، اردبیل و تبریز . چند نکته در این بین شایان توجه است ، هر چند شاید چندان در امتداد سایر موضوعات این وبلاگ نباشد :
- اردبیل شهر زیبایی ست . بی شک آرامگاه شیخ صفی نگین انگشتری این شهر است . معماری کم نظیر و داستانهای نهفته در گوشه گوشه آن فراموش شدنی نیست .
- این عکس مربوط به سقاخانه ایست در نزدیکی آرامگاه شیخ صفی . سادگی و خلوص مردم این دیار را در همین دو سه عکس می توان مرور کرد :



- اردبیل بیش از بسیاری از شهرهایی که دیده ام در معرفی فرهنگ خود و نیز محافظت از فرهنگ بومی کوشیده است . وضعیت نسبتا مناسب آرامگاه شیخ صفی ، مجتمع فرهنگی تفریحی شورابیل با زیبایی دلپذیر و امکانات مناسب و نیز سوغاتی دلپذیری مثل حلوای سیاه و ... !

- در کنار همه اینها تنها کاستی شهر – که البته کاستی کوچکی هم نیست – ضعف در پذیرایی از میهمانانی ست که اتفاقا تعدادشان رو به فزونی ست . متاسفانه در هیچ یک از هتل ها و حتی مسافرخانه های شهر جای خالی برای اسکان وجود نداشت و به علت بارش و سرما بسیاری از مسافرین عملا از چادرهای خود نیز نتوانستند استفاده مطلوبی ببرند و شب را در وضعیت بسیار نابسامانی به سر بردند !...
- تبریز اما حکایتی دیگر دارد . ظاهر شهر به سوی مدرن شدن رفته است آن هم مدرن شدنی بی پشتوانه فرهنگی . متاسفانه تبریز ویژگی های قومی خود را بر خلاف اردبیل پاس نداشته و تمام سعی مسؤولان شهری تبدیل کردن تبریز به شهری مشابه کلان شهرهایی چون تهران بوده است . پل معلق ، تقاطع های غیر هم سطح ، آسماخراشهای آن چنانی و ... . و متاسفانه آن چه این بین از دست رفته است هویت فرهنگی شهر است . در هیچ یک از رستورانهای شهر به شما یک غذای آذری داده نمی شود ( یا لااقل ما ندیدیم ! ) اما در عوض تا دلتان بخواهد چلوکبابی و فست فود !! ...آخر اگر کسی می خواست فست فود بخورد این همه راه تا تبریز می آمد ؟!...جای مربا ها و ترشی ها و کوفته های معروف تبریز و دهها غذای سنتی دیگر در این کلان شهر کجاست ؟!.... در کنار این می توان به محو شدن ارگ زیبای تبریز در پس پشت مصلای بزرگ شهر نیز اشاره کرد....
- متاسفانه در تبریز نیز همان حکایت هتلهای بدون اتاق خالی دیده می شد . باز جای شکرش باقی بود که باران نمی بارید تا مسافرین بتوانند به چادرهای خود دلخوش کنند !...سرمای شبانه هم که البته امان می برید ! ...نکته جالب تر در هتلینگ تبریز چیز عجیبی بود که در هیچ یک از هتلهای ایران ندیده ام . برای صرف ناهار به زیباترین هتل تبریز رفتیم که شاید یکی از مجلل ترین هتلهای ایران باشد : هتل شهریار . پاسخ مسوولین هتل بسیار جالب بود : چون مسافر ما نیستید غذا برایتان سرو نمی شود !!...در هیچ هتلی ، حتی بهترین هتلهای ایران، چنین چیزی نشنیده بودم !...آن هم در فصلی پر از مسافر که اقامت نداشتن ما به علت این بود که هتل اصلا جای خالی نداشت ! ... اصولا رستوران هتل چه ارتباطی به هتلینگ دارد ؟! ....
- نکته دیگر که به نظر من نتیجه کوتاهی مسوولین فرهنگی شهر و ساده بینی آنهاست ، وفور مغازه های بی ربطی ست که به نام استاد شهریار نامگذاری شده بود . لطفا این عناوین را بخوانید :
تعلیم رانندگی استاد شهریار ، خیاطی استاد شهریار ، سوپری استاد شهریار ... و این یکی دیگر آخرش بود : جگرکی استاد شهریار !!
جالب اینجاست که ماجرا تنها به استاد شهریار خاتمه نمی یافت و مثلا بزرگترین بازارهای مرکز شهر تبریز چنین نامهایی برخود داشتند : بازار مولوی ( یا به قول اهالی : مولوی بازاری ) (!) یا مثلا بازار شمس تبریزی (!)...حالا شما بیابید رابطه شمس و مولانا را با مقوله بازار !
به نظر نگارنده ، این نوع نامگذاری ها بیشتر ذم شبیه به مدح است !
- نکته بعدی حکایت غریب و همیشگی تعطیلی بی دلیل موزه ها در روزهای تعطیل است . بی شک هیچ قانون مدونی برای این قضیه وجود ندارد ؛ اگر نه چرا در روز 15 خرداد تمام موزه های اردبیل باز بودند اما موزه های تبریز بسته ؟!... و جالب تر اینکه موزه های تبریز روز 16 خرداد باز بودند و موزه مردم شناسی عشایر در سراب هم 15 و هم 16 خرداد تعطیل بود با زنگی که هر چه می زدی کسی نبود که پاسخی بگوید ؟! ... اصولا اگر قرار باشد موزه ها در این روزهای پر مسافر بسته باشند ، پس کی می خواهند سرویس بدهند ؟!
و از حق نگذریم که موزه آذربایجان و به خصوص مجسمه های بسیار زیبای استاد احد حسینی در طبقه تحتانی موزه فراموش ناشدنی ست.

- تبریز شهر خوبی ست با مردمانی خون گرم که صفای ایل گلی رادر دلهایشان دارند اما به نظر من ، به عنوان یک گردشگر ، مسوولین شهری با فرهنگ آذری مهربان نیستند لااقل به اندازه همسایه اردبیلی شان.

- از گردنه حیران ، با ان زیبایی بی بدیل که سرازیر می شوی به سمت گیلان ، جنگل های انبوه محاصره ات می کنند و مه از سر و کولت بالا می رود و نوازشت می کند . گیلان دیار زیبایی هاست . بی شک مازندران نیز همان زیبایی ها را کمابیش دارد اما حکایت گیلان اندکی متفاوت است . گذشته از مهربانی بیشتر طبیعت ، سعی مسوولین محلی برای پاسداشت فرهنگ وطبیعت بومی شایان تقدیر است . از بنای باشکوه خانه روستایی در شهر رشت تا حفاظت شکوه معماری گیلان با آن طرح ساده و سقف های سفالی به خصوص در شهر تالش سبب شده است که حضور فرهنگ بومی بیش از پیش احساس شود . به هر رستورانی که سر بزنید غذاهای عطرآگین گیلانی برای شما حاضر و آماده است . در کنار همه اینها محافظت از محیط زیست و پاسداشت جنگل و دریا در کنار استفاده بهینه از آن - لااقل بیش از آن چه در مازندران می بینیم – سبب شده است که مسافرین چیزی بیش از محیط زندگی خودشان در گیلان بیابند و به عبارت بهتر دست خالی گیلان را ترک نکنند . سقفهای سفالی تالش را که دیدم دلم به حال روستاهای کوچک مازندران سوخت که دارند در هجوم ویلاهای ایتالیایی و معماریهای بی پشتوانه و جنگلهای سیمانی خفه می شوند . آن وقت این ترانه ام را برای خانه های زیبای تالش خواندم که :
سقف سفالمون کو ؟!
قشنگی مون همین بود !
آپارتمان نشین شیم ؟!
زرنگی مون همین بود ؟!

چهارم اینکه :
- نقدی تحلیلی نوشتم بر «کم کم کلمه می شوم» جلیل صفربیگی که خلاصه ای از آن در روزنامه همشهری چاپ شد ... متن کامل آن را در کتاب نیوز ببینید ...
- سایت ارمیا ی رضا امیرخانی هم افتتاح شد ...در ضمن مقاله پست قبلم در مورد «بیوتن» نیز با لطف گردانندگان سایت و مهربانی آقای امیرخانی در این سایت آمده است : (لینک مطلب)... با سپاس از سلمان عزیز بابت اطلاع رسانی ....
پنجم اینکه :
بعد از این سفرنامه مفصل ، برویم سراغ یک کتاب :
آنیما در شعر شاملو : برخی اوقات یک کتاب را کاملا تصادفی می بینی و ورق می زنی و شگفت زده ات می کند و می خری و می خوانی بیشتر شگفت زده می شوی ! ... این جور وقتها احساس می کنی دیدن این کتاب مثل یک سورپریز دلنشین است از طرف دوستی مهربان .
کتاب مورد بحث را در نمایشگاه کتاب دیدم و عنوان اش غافلگیرم کرد . کتاب را ورق زدم و در همان تورق اول تلاش کم نظیر نویسنده را در خوانشی متفاوت از شعر بامداد حس کردم . در کنار همه اینها مستند بودن کتاب و 104 رفرنس ارائه شده حیرانم کرد . کتاب را خریدم و پس از خواندن اش دریافتم که یکی از بهترین انتخابهای امسالم را در زمینه کتاب انجام داده ام !
«الهام جم زاد» نویسنده کتاب « آنیما در شعر شاملو» کارشناس ارشد ادبیات و مدرس ادبیات در دانشگاه شیراز است . بی شک در رویکرد تحلیلی به متون ادبی ، شناخت درست متون و نیز مباحث مختلف اعم از روانشناسی و تاریخ و فلسفه و متون دینی و نظایر آن لازم است اما کافی نیست . تحلیل بر پایه ایجاد ارتباط بین دانسته ها و نیز بین دانسته ها با متن رخ می دهد . به عبارت بهتر به صرف داشتن اطلاعات کلاسیک و غیر کلاسیک نمی توان تحلیل ارائه داد بلکه وجود اندیشه ای تحلیلگر و چالش درست این اندیشه با متن به خلق یک تحلیل مناسب و همه جانبه خواهد انجامید .
نویسنده « آنیما در شعر شاملو» واجد این اندیشه تحلیل گر است و بر آن بوده که با رویکردی روان شناختی به تحلیل اشعار شاملو دست یازد . در صفحات نخست کتاب ، مخاطب با پایه های روانشناختی بحث آشنا می شود و مفاهیمی بنیادین مثل روانشناسی یونگی ،ناخودآگاه ،آرکی تایپ ،اسطوره، آنیما و آنیموس ، خود ، سایه و ... را می شناسد و سپس با این تعاریف به سراغ شعر شاملو می رود تا نمودهای آنیمایی را در شعر بامداد به نظاره بنشیند .
بررسی جز به جز ، همراه با مثالهای متعدد و گریز از مبهم گویی از ویژگی های دلنشین کتاب است که تلاش دارد مخاطب را در هر سطحی از دانش ادبی و روانشناسی به سر منزل مقصود برساند .
در جامعه بلبشوی نقد ادبی و به خصوص در آشفته بازار نقد ادبیات معاصر ، حضور چنین کتابهایی چیزی جز شگفتی نیست . کتابهایی که آشکارا حاصل عرقریز روح و اندیشه منتقد است و مفهوم نقد را در جایگاه حقیقی اش می نشاند : درک و تحلیل متن و نه صرفا نق زدن و بهانه جویی و هنرمند را به صلابه کشیدن . اینکه درک کنیم هنرمندمان چگونه تکه تکه های روحش را در معرض دید ما گذاشته ، نکته ایست که هم به بزرگداشت هنرمند می انجامد ،هم به نکوداشت هنر و هم به پاسداشت مخاطب . در این مثلث طلایی ، مفهوم رسانه ای هنر شکل می گیرد و مخاطب با هنرمند به یک آشتی دوباره می رسد . حال آنکه در نقد ادبی رایج ما که بیشتر به ژورنالیسم پهلو می زند ، اندیشه – اگر باشد ! – تنها در جهت تخریب بی دلیل یا تشویق بی سبب به کار گرفته می شود و حاصل آن در هر دو حال جز اضمحلال هنر و هنرمند و در نتیجه بی میلی و قطع ارتباط مخاطب با هنر نخواهد بود .
پرت نیافتیم ! ... گفتم که « آنیما در شعر شاملو» به مخاطب نشان می دهد که از هیچ یک از واژه های اثر به راحتی نگذرد و ساده انگارانه نیاندیشد که : « ای بابا ! حالا شاعر یک چیزی گفته است دیگر !!» . این کتاب دعوت به چالش با واژه هاست ، همه واژه هایی که برای شاعر عزیز بوده اند و مخاطب شاید قدر این عزت را ندانسته است .
نکته اینجاست که شعر شاملو به سبب همه خصوصیات اش سرشار از تظاهرات آنیمایی ست . در این بین عاشقانه های شاملو و آیداسروده هایش جای خود را دارند .
به نظر نگارنده ، کلیه نمودهای نمادشناسانه در اثر از دو الگو تبعیت می کنند : یا نتیجه ناخودآگاه شاعرند و یا حاصل تعامل اندیشه خودآگاه شاعر با متن . به عبارت بهتر گاهی شاعر مفاهیم نمادین خود را در اثر ، آگاهانه ، نهادینه می کند و گاه در خلسه ناشی از سرودن ، ناخودآگاه به آنها می رسد . در مورد نخست چالشی پیش روی شاعر است و آن هم استخدام نامناسب مفهوم نمادین است . به عبارت دیگر گاه شاعر به قصد سرودن نمادین در دامچاله تصنع گرفتار می آید . اما این خصلت همیشگی نیست . مثال بسیار است .. اصلا همین شازده کوچولو !... بی شک سنت اگزوپری از همان آغاز سعی در نوشتن اثری نمادین داشته است و بسیاری از نمادها را نیز در اثر خلق کرده است اما چفت شدن همه این نمادها با هم ، حاصل همان جوشش شاعرانه متن است . به عبارت بهتر برای برقراری پیوند بین این عناصر نمادین و رسیدن به یکپارچگی متن جوشش و شاعرانگی ضرورت دارد .
اما در گونه ای دیگر از حضور عناصر نمادین در متن ، ناخودآگاه ِشاعر و نویسنده ، بار همه چیز را به دوش می کشد . در این نمونه از آثار ، شعر با جریان سیال خود ، از ناخودآگاه ، مفاهیم و نمادها و نمودهایی را بیرون می کشد که حتی خود شاعر ، آن هم در صورت آگاهی از پشتوانه های نمادین زبان ، پس از مطالعه چندین باره اثر به حضور آنها پی می برد . و اتفاقا در تعریف نقد تحلیلی می نویسند که : این نوع نقد گاه به نکاتی اشاره می کند که خود هنرمند نیز از آن آگاه نیست !...و این نکته غریبی نیست چرا که هنر اصیل زاییده ناخودآگاه است.
همین رویکرد در کتاب « آنیما در شعر شاملو » مورد تاکید قرار گرفته است و شاید بیشتر جلوه های آنیما به صورت ناخودآگاه در شعر وارد شده اند ؛ به خصوص در آیدا سروده ها .
نویسنده یک به یک و به شکل کاملا تفکیک شده مظاهر آنیما را معرفی می کند و جلوه های آن را در شعر شاملو نشان می دهد . چنین رویکردی تنها حاصل مؤانست طولانی با متن است و کاری سخت دشوار که باید پاس داشته شود . در کنار این ، درک صحیح نویسنده از منطق عاشقانه شاملو که در متن اشعار نهفته است ، به تبیین صحیح این قرائت عاشقانه کم نظیر منجر شده است .
نکته آخر اینکه : مثل هر اثر انسانی دیگر می شود با نویسنده کتاب در برخی سطرها موافق نبود :
الف - یکی از مشکلات نقد تحلیلی ، نگاه کانالیزه منتقد است . به عبارت بهتر گاه رویکرد تحلیلی ، آن هم تحلیلی موضوع مند مثل اثر حاضر ، سبب می شود که همه توجه منتقد به موضوع تحلیل منعطف شود و در نتیجه گاه ارتباط اثر با تحلیل ارائه شده سست می شود . برای مثال درست است که «گور» یک نماد آنیمایی و از مظاهر منفی مادر مثالی ست اما در این شعر نمی شود مفهوم آنیمایی را چندان مرتبط با اثر دانست :
و شاعران به تبار شهیدان پیوستند
...
و بدین گونه بود
که سرود و زیبایی
زمینی را که دیگر از ان انسان نیست
بدرود کرد
گوری ماند و نوحه یی
و انسان
جاودانه پا در بند
به زندان بنده گی اندر
بماند .
به عبارت بهتر برای درک زنانگی از متن ، صرف حضور یک کلمه کافی نیست بلکه باید یک ارجاع زنانه نیز در متن باشد تا این تاویل قابلیت ارائه بیابد . در مثال فوق به نظر من ارجاعی مشخص برای زنانگی وجود ندارد – مگر اینکه به «سرود و زیبایی» بسنده کنیم که چندان محکم به نظر نمی رسد - تا گور را به عنوان نمادی آنیمایی در نظر بگیریم .
البته خوشبختانه تعداد مثالهای این گونه در متن بسیار اندک و انگشت شمار است و البته سلیقه منتقد را نیز در درک متن نمی توان نادیده گرفت .
ب - در دو سه جا به نظر من خوانش بهتری از شعر شاملو قابل ارائه است :
- در صفحه 213 در مورد شعر « از قفس» آمده است :
شاملو در شعر از قفس دیوار را در مفهوم ناخودآگاه و بهشت به کار برده است :
...آیا درون هر دیوار
سعادتی هست
..
و دیوارها و نگاه
در دوردست های نومیدی
دیدار می کنند
و آسمان
زندانی ست
از بلور ؟
به نظر می رسد که تحلیل درست تر این باشد که دیوار در این شعر جنبه منفی آنیماست . شاعر دارد از دیوار بد می گوید و سوال نخست در حقیقت استفهام انکاری ست . تاکید کلمه «نومیدی» و اصولا سطور نخستین شعر نشان می دهد که شاعر به مفهوم مثبتی از دیوار نمی اندیشد :
در مرز نگاه من
از هر سو
دیوارها
بلند
دیوارها
چون نومیدی
بلند است .
- در صفحه 197 آمده است :
و آیدا معشوقی ست که پیشانی اش آینه یی ست که الهه گان هنر و زیبایی و شعر ، خود را در آن می نگرند و می آرایند :
...پیشانی ات آینه یی بلند است
تابناک و بلند ،
که خواهران هفت گانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند .
به نظر می رسد « تا به زیبایی خویش دست یابند» صراحتا ناظر به مفهوم آراستن نباشد و بیشتر شاعر متوجه این معناست که الهه گان هفت گانه هنر در آینه پیشانی تو پی می برند که زیبایند . به عبارت بهتر هنر در کنار تو به زیبایی خود دست می یابد و به درک زیبایی اش می رسد .
- در صفحه 226 در مورد شعر پریا آمده است :
عدد سه در داستان پریا به این نکته اشاره دارد که : این سه پری می توانند تجسم رمزی تقدیر باشند .این اشاره کاملا درست است . در واقع شاملو در اینجا به همان مضمون اعتقادی مورد علاقه اش اشاره دارد که انسان به پاخاسته است و «خانه دیب ها را داغون کرده » است اما پریا – بخوانید تقدیر – نشسته اند واشک می ریزند ! ...به عبارت دیگر شاملو با خوانشی متفاوت از یک فولکلور که در آن پری ها همیشه به کمک انسان درمانده می آیند ، به این مفهوم می رسد که انسان خودش باید برای خودش کاری بکند نه اینکه به انتظار «پریا» بنشیند . و اتفاقا در ادامه داستان همین «پریا» می خواهند او را بترسانند و از ادامه راه باز دارند :
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون –
پریا جیغ زدن، ویغ زدن ، جادو بودن دود شدن ، بالا رفتن تارشدن ، پایین اومدن پود شدن و ... امید شدن یاس شدن ، ستاره نحس شدن ...
وقتی دیدن ستاره
به من اثر نداره :
می بینم و حاشا می کنم ، بازی رو تماشا می کنم
هاج واج و منگ نمی شم ، از جادو سنگ نمی شم
یکی ش تنگ شراب شد
یکی ش دریای آب شد
یکی ش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
نکته اینجاست که پریا – بخوانید تقدیر - وقتی می بینند که نحسی سرنوشت بر انسان مصمم اثر ندارد و «بازی» های تقدیر را نمی پذیرد و ترس خورده جادوهای روزگار نمی شود ، آن وقت تبدیل به چیزهایی می شوند که انسان مصمم از آنها به عنوان ابزاری برای نیل به اهداف بلندش سود می جوید . « جم زاد» به درستی به این مطلب اشاره می کند که آب و کوه مفاهیمی آنیمایی و شراب نیز رمز زندگی جاودانی پس از مرگ است .
و البته آگاهی را نیز با تکیه بر ادبیات عرفانی مان می توان به شراب نسبت داد و بنابراین دیگر نمی شود این بخش از قصه را به مفهوم «رسیدن به ناخودآگاهی» تحلیل کرد بلکه به آن باید به عنوان نمایشی از اراده انسانی در برابر تقدیر نگریست .
چنان که گفته شد در همه این اختلاف نظرها باید سلیقه منتقد را لحاظ کرد و بی شک هر مخاطبی در آیینه یک اثر نمادین به تصویری تازه و دیگرگون خواهد رسید و چنین می شود که پنجره تاویلی تازه برای متن همواره گشوده خواهد ماند .
*******
خلاصه آن که « آنیما در شعر شاملو» کتابی خواندنی و توصیه کردنی ست آن هم در این روزگار قحطی نقد درست و اندیشمند و مستدل . امید و اطمینان دارم که از نویسنده کتاب ، آثاری دلپذیرتر از این را نیز خواهیم خواند.
*************
عاشقانه هایتان ، چراغان هزار بوسه ناگهان !
سیامک
سلام آقاي بهرام پرور . ان شاءالله كه روزگار بكام باشه. بنده ي حقيره همه اميدم به اين بود كه بالاخره يه جوابي از شما دريافت مي كنم كه ............
نمي دونم اصلام كامنت منو توي پست قبلي خونديد يا نه . اميدوارم كه مابين اين همه آدم باسواد اطرافتون بنده ي بي سواد و حقير را نيز ببينيد.
هميشه سرشار از روح خدايي باشيد و بمانيد.
يا حق و در پناهش
-----------------------------------
سلام دوست من ... خوبید؟... ممنونم از مهربانی بسیارتان ... ایمیلی خدمتتان فرستادم تا سپاس خود را موکد کنم ... شاد باشید وبرقرار
سلام سيامك عزيز.
بي نهايت ممنون از معرفي اين كتاب.
سلام و سپاس از همه ی لطف و بزرگواری شما عزیز فرهیخته و ارزشمند.
خوشحالم که دستنوشته های ناچیز و حقیرم مورد توجه و عنایت شما قرار گرفت و صمیمانه از بذل عنایت و دقت و نگاه عمیق شما سپاسگزارم.
امیدوارم شایسته ی محبت و لطف شما باشم.
شاد و بردوام باشید عزیز ارجمند...
سلااااااااااااااااام شازده
دکتر جان نگرشی بخردانه ، زیبا و دانش هوشمندانه ای دارید والبته قابل تبریک و تحسین خوش به حال دوستان که لذت حضور جنابعالی را دارند
فراز بالی هاتان مستدام
سلام
چه خوب شد که به ولایت ما هم سری زدید...
کاش به ییلاق های باشکوه ماسال هم می رفتید تا ماجرای خاطرخواهی تان در تالش کامل شود...
اینکه ما سعادت نداریم هیچکدام از مجموعه هاتان را زیارت کنیم هم بماند...
سلام سيامك جان!
ممنون از اظهار لطف ات و ممنون از آن كه به ياد ما بودي. آن بيت را نمي دانم از كيست و نخوانده ام. مال شماست؟ به هر حال عمدي در كار نبوده ... راستي گيلان آمدي و خبرمان نكردي؟ باز اين طرف اگر آمدي حتما بايد ببينيم ات. اما پس آن غزل هاي ناب كجاست در اين پست؟
يا علي
سلام عزيز
ممنون از شما كه نقدي بر كتاب "انيما در شعر شاملو "از دوست خوب و شاعرم خانم الهام جم زاده نگاشتيد
سلام. خیلی جالبه. ما کشورمون تو شعر و ادبیات خیلی حرف ها داره. من شعر می گم. اما هر چقدر بین سایت ها و .. می گردم که بدونم چطور شعرهام رو یکی تحلیل کنه و بدونم چطوره ، هیچ کسی نیست. همه جا می نویسند شما بفرستید و برای چاپ و.. ولی دریغ از حتی بازخور بعد از ماه ها. شما هم احتمالا روزی چنین مشکلی رو داشتید.خیلی خوبه که کمک کنید یه مثلا شاعر تازه کار رو .
ممنون.
سلام
ممنون از سر زدنتون ، کاش نظرتون رو که خیلی برام با اهمیت هست در مورد طرح ها و شعرها می گفتید .
لینک من رو کی اضاف می فرمایید ؟
Posted by: حسن اسماعیل زاده - کاهوسکنحبین at June 10, 2008 5:24 PMسلام بر سيامك عزيز
آقا سفر بخير....همين
راستي پاره خط ما هم بالاخره بعد از يك ماه به روز شد و منتظر نقد جدي شماست
سلام بر آقاي شاعر ..
اين هديه دادن ها و امانت دادن ها و پس نگرفتن ها ....
سلامت و عاشق بمانيد
سلام
چقدر خوشحالم که می بینم از شهر من اردبیل به خوبی یاد کردید...و چقدر ناراحتم که برای اسکان دچار مشکل بوده اید...
امید وارم خوش گذشته باشه...
از مطلبتون در مورد کتاب آنیما در شعر شاملو استفاده کردم
تا همیشه شاد باشید
سلام: داشتم دنبال جایی برای مطالب خوندنی می گشتم... خوشحالم که شما بروز کردین... همیشه اینجا میشه مطالب جالب آموزنده و متفاوتی رو خوند که علی رغم طولانی بودنشون به هیچ وجه خسته کننده نیستن... همواره شاد و پیروز باشید...
Posted by: یواشکی at June 11, 2008 1:45 AMسلام سيامك عزيز
آقا ممنون از لطفت و اتفاقا ميثم رياحي هم به من گفت كه زحمت نقد كتاب را كشيده اي باز هم ممنونم راستي كتاب آنيما... را هم من قبلا خوانده بودم و البته خيلي شگفت زده نشدم!
سلام .
( امروز پس از مدت ها وبگردی ام گل کرده بود و از سر خجستگی گذرم به وبلاگ شاعرانه ها / آقای دکتر بهرام پرور افتاد . انصافا وبلاگ سترگ و قابل استفاده ای ساخته اند که دست مریزاد مضاعف نثارشان .... گویا چند وقت پیش سفری به شمالغرب کشور داشته اند و در این بین به تبریز ما هم آمده و توصیفی پیرامونش نوشته اند که حیفم آمد همشهری هایم از چنین گلچینی بی نصیب مانند . با اجازه ایشان عینا مطالب را می آورم )
با احترام فائقه / فرهاد باغشمال
Posted by: ایپک at June 11, 2008 11:18 AMسلام . بروزم با خواهران غریب
وچشم در راه حضورارزشمندشما.
سلام دوست عزيز! اول اينكه از عكس هاي خيلي لذت بردم. يعني از تماشاي عكس ها. و خوش به حالتون كه چه سفر خوبي د اشتين! گاهي ياد شما كه مي افتم غبطه مي خورم. ... در مورد اينكه چرا ديگه شعر نمي گم فكر مي كنم ذهنم هنوز شاعرانه است اما توانايي شو از دست دادم كه اون رو روي كاغذ بيارم. شايد هم ديگه وقتي براي شعر ندارم. دارم اشتباه مي كنم ؟ نمي دونم...شايد اين بي مهري نوعي اشتباه باشه.
Posted by: زهرا باقري شاد at June 11, 2008 5:58 PMآقای محترم خیلی اشتباه می کنی
شوونیسم از نوشته هات می باره
ما مردم تبریز نتمیتونیم فست فود و برج نداشته باشیم تا شما آقایون از دیدن ملتی عقب مانده تو دفتر خاطرات خودتون برامون احساس همدردی کنن....
البته مشکلات موجود رو خوب می فهمم....
برای مسئولینمون هم به اندازه شما متاسفم....
salam...bande be unavane rozname negar roye a rafte kole iran ra gashteam...va be tanasobe reshtea ke tarikh bashdo shoghlam ke ghalam farsayee andk savadi dar khosuse ostanha daram...jaleb ast bedanid tabriz az sala ghabl be unavane yek kalan shahr bude ast.shayd omre ostan shudane ardabil be 10sal ham naresad.dar sani faramosh nakonid avalin bar asfalt dar iran dar tabriz dar zamane pishevari etefagh oftad.
avalin rozaname dar iran dar tabriz ontasher shud va hamintor avlin daneshgah dar iran ke hata pishtar az oxford be shekle novin daneshjo i paziroft daneshgahe tabriz bud
va faramosh nakonid tabriz ye kalan shahr ast...na yek dehat ke donbale ghazaye sonati dar an bashid
safar name haghir ra mitavanid agar ahle rozname bashid
dar rozaname EGHBALE khoda biyamorz bebinid
__________________
سلام به دوستان من و دوستانی که دو کامنت بالا را گذاشته اند ... نکاتی درمورد این دو کامنت هست که لازم می بینم عرض کنم :
- کمی کم انصافی و یا عینکی ضخیم از بدبینی لازم است تا این متن را با شوونیسم مرتبت کنیم !..حرف بر سر مسوولین فرهنگی شهر است و نیز از دست رفتن فرهنگ بومی زیر دست و پای مدرنیسم ...دوست من ،(از تبریز) ! کدام ملتی با برجها و فست فودها پیشرفت کرده است که عدم وجود آنها عقب ماندگی باشد ؟!...از سوی دیگر گمانم حرف من خیلی بیشتر از حرف شما فرهنگ آذری را پاس می دارد : من می گویم این فرهنگ آن قدر قوی ست ، معماری اش آن چنان است و فرهنگ غذایی اش آن قدر غنی ست که خودش باید مجال بروز و ظهور داشته باشد نه اینکه زیر مظاهر دنیای جدید از بین برود ...حرف این است که به گمانم مسوولین شهری تبریز نیز بر این باورند که مشغول شدن به فرهنگ بومی به قول شما عقب ماندگی ست و اسباب دلسوزی می شود !...در حالیکه به نظر حقیر این غلط است... مثالهایی که در ادامه متن آورده ام مشخص می کند که منظورم چیست ...چه کسی از دیدن سقف های زیبای سفالی تالش ، معماری درخشان ابیانه وماسوله و روستای کندوان احساس دلسوزی پیدا می کند ؟!...آیا وقتی این نقاط را می بینید و یا در رستورانی شیک در قلب رشت باقالی قاتق نوش جان می کنید احساسی جز لذت دارید ؟!...من فکر می کنم الگوی صحیح مدرن شدن آن است که در بسیاری از کشورهای صاحب فرهنگ در غرب و شرق جهان چون ژاپن ، کره ، ایتالیا و اسپانیا و ... اعمال شده است ...ژاپنی ها آسمان خراشها و خیابانهای مدرن و شهرهای الکتذونیکی و دنیای فرامدرن خود را دارند اما هنوز در مراسم رسمی شان کیمونو می پوشند ، سوشی می خورند و مراسم چای و شکوفه های گیلاس برگزار می کنند و مهمتر اینکه همواره این فرهنگ را معرفی کرده و بدان می بالند تا همه دنیا هم از آن لذت ببرند...به نظر من این کار درست است ... حقیر گمان دارم نه تنها در تبریز که در اکثر نقاط ایران از جمله همین مازندرانی که خودم در آن ساکنم فرهنگ بومی پاسداشته نمی شود و این به گمانم باید یک دغدغه جدی باشد ... گفتم که بی شک تبریز شهری خوب است با مردمانی با صفا و مهربان با موزه زیبای آذربایجان و ایل گلی که چون نگینی می درخشد ..اینها نیمه پر لیوان است ... و من و همه عاشقان فرهنگ بومی به امید همین نیمه پر لیوان هستیم تا نیمه خالی را نیز از چشمه سار زلالی های فرهنگ آذری پر کند ...(بهاره) عزیز نیز روزنامه نگار و دست به قلمند لذا انتظار داشتم گفتار حقیر را بهتر بیابند که اتفاقا به دلایلی که ایشان گفتند ، به دلیل همه این سوابق فرهنگی ، باید فرهنگ بومی را پاس داشت و مرعوب فرهنگ مدرنیسم نشد ... من هم مثل شما معتقدم که تاریخ شهرهایی چون تبریز آن قدر غرورآفرین هست که نگذاریم ارگ زیبای تبریز پشت ساختمانی جدید کمرنگ شود ... می شد بنایی برای مصلای جدید تبریز ساخت که باقی مانده ارگ زیبای تبریز را دربر بگیرد و جزیی از معماری خود بسازد تا هم آن بنا حفظ شود و ارج ببیند وهم کارایی جدید اتفاق بیافتد ... دوست من ! ...برای چشیدن سنتها نباید به دهات رفت !..این به نظر من توهین به فرهنگ بومی ست ... چرا حفظ فرهنگ بومی برای ما که اتفاقا قشر روشنفکر هم هستیم مساوی ست با دهاتی بودن ؟!...باز هم از ژاپنی ها مثال می زنم که کارگردان شهیر سینمای ژاپن در جشنواره کن پارسال با کیمونو حضور پیدا کرد در حالی که عباس کیارسمی کارگردان شهیر ما با کت و شلوار و کراوات !! ... به نظر شما کدام فرهنگ خود را بیشتر معرفی کرد و پاس داشت ؟!... شهری زیباتر از میلان می شناسید ؟!... پیتزای معروف میلان-غذایی کاملا سنتی در ایتالیا - چگونه به غذای مدرن شهرهای اقصا نقاط جهان بدل شده است ؟!...آیا این جز در نتیجه کار فرهنگی مسوولین ایتالیایی و پاسداشت هویت بومی فرهنگ اتفاق افتاده است ؟ ..بی شک آنها به فرهنگ بومی شان افتخار کردند که چنین شد ...من به فرهنگ بومی جای جای ایران زمین افتخار می کنم ومعتقدم فرهنگ بومی همه نقاط ایران آن قدر متعالی ست که نباید در پستوها بماند...فرهنگ آذری باید در گوشه گوشه شهر تبریز بدرخشد و این احترام به فرهنگ خواهد بود...شاد باشید و برقرار
سیامک
سلام
از آمدن و نظر دادنتان ممنون . شرمنده فرمودید .
راستی مخاطب شمایید و نظر حق شماست ، هر چه که باشد . همین قدر که شنیده شدم کافی ست ، باقی لطف شماست .
باز هم منتظرتان هستم همان قدر که منتظر همه .
باقی بقایتان
سلام عزیز دل.
مطالبتون در مورد تبریز و اردبیل کاملا درست است. من هم در 3 بار سفر به این تبریز نتوانستم کوفته تبریزی پیدا کنم. گرچه یک غذای جالب در بازار خوردم که فکر میکنم اسمش دندی بود. به هر حال این گرایش به سمت تبدیل کردن شهر ها به شهری شبیه تهران چیزی است که واقعا مایه تاسف است و در بسیاری از شهر ها از جمله در اصفهان و شیراز دیده ام.
اردبیل هم که شهر دلی است.
از مطالبتون در مورد کتاب هم ممنون. کتاب مفیدی است. حتما تهیه خواهم کرد
موفق باشید...
هوم..ممنونم دكتر از لطفت..دربارهي اين بحث لايههاي زنانگي و مردانگي در انسان هم به لطف شما چشممان به كتابي روشن شد كه انتظارش را نداشتم..و كسي چه ميداند؟ شايد روزي هم كسي نوشت دربارهي آنيموس در شعر فروغ..سلامت بماني و شاد.
Posted by: ستارهای سرگردان at June 12, 2008 3:17 PMبه من هم سري بزنيد
Posted by: maryam at June 12, 2008 8:08 PMسلام دوست قدیمی.دیگه ازتون خبری نیست...
سلام قلعه سیب خود را از سر گرفت...تشریف بیاورید
سلام دوست قدیمی.دیگه ازتون خبری نیست...
قلعه سیب خود را از سر گرفت...تشریف بیاورید
یادم رفت اسممو بنویسم..!
Posted by: سودابه مهیجی at June 12, 2008 9:53 PMدل من گاهی می گیره از خودم ، چرا سایم از خودم کوچیکتره
چرا قصه ها به آخر می رسه ، چرا چشمای عروسکا تره
با سلام
بلاگ ترانه ي ما به روز شد
در اين شماره بخوانيد ، يادداشتي در رابطه با نمايشگاه كتاب ، دو شعر سپيد و ترانه و چند خبر
منتظر حضور تان
با احترام
موسوي
با سلام..به محفل عاشقان رقيه خاتون خوش آمديد..
شما لينك شديد..
علي مددي
سلام نادر ابراهیمی به شهری که دوست می داشت پیوست!!!
Posted by: ایلشن جلاسی at June 13, 2008 10:46 PMسلام.
اردبيل بهتر از همه چيزش هوايش خوب است! چه قدر كيف دارد مرداد آن جا بروي و يخ بزني!!!
ولي من كه چند سال پيش رفته بودم ارامگاه شيخ صفي وضعيت چندان مناسبي نداشت ! بي درو پيكر ! يعني هيچ در ورودي نداشت!كسي هم نبود! خيلي خلوت بود!اونقدر گشتيم تا يه راهنما پيدا كنيم كه چارتا چيز ازش بپرسيم! فكر كنم يه نفر پيدا كرديم ولي چيزي نمي دونست! فقط مي گفت اون فرش بزرگي كه توي تالار چيني خانه هست اصلش نمي دونم تو آلمان يا انگليسه!واون كه توي تالار بود نمونه ي بدلي بود كه بعدا بافته شده!
راستي تبريز مقبرهالشعرا نرفتيد؟ يا خانه مشروطه؟
ولي دباره برام مرور شد سفر تبريز و اردبيل و گيلان!
در مورد گيلان هم بكرتر از مازندرانه! از بس مردم به مازندران سفر كردن ديگه نمي شه بومي نگهش داشت!ساحل ها و جنگل ها هم كه وضعيتش معلومه!
راستي منم بالاخره تو وادي شعر و ادب و اينا پا گذاشتم![دي:]
يه سري به ديوان شعر المپيادي بزنيد!
سلام جناب بهرام پرور عزيز
خيلي ممنون از اينكه سر زديدو نسبت به بنده لطف داشتيد.
در مورد اين سوالتون:
((چرا وبلاگ شما در ليست بلاگ رولينگ ، پينگ نمي شود تا از به روز رساني مطلع شويم ؟))
....
من هم دليلش رو نمي دونم ولي مشكلي از اين بابت نيست چون من خودم بهتون خبر مي دم
.........
از مطلبتون مثل هميشه استفاده كردم
بي اغراق در نقد كم نظير هستيد (نقد كم كم كلمه مي شوم را نيز خواندم)
خدا واسه جامعه ادبي حفظتون كنه...
خدانگهدار......
سلام وممنون از دست هایت و نگاه کریمانه ات به من.....ما بدان منزل عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند. درباره تصویر که گفته بودید با اینکه به لحاظ تئوریک مشکل دارم هنوز ولی چون دوستانی دیگر نیز از پیش گفته بودند درکارهای اخیر تلاش کرده ام تصویررا پررنگ کنتم. متاسفانه فرصت نشده به روز کنم و بنویسمشان دروبلاگ. بازهم سپاسگذار و امید که خدایتان اجر معنوی بیشتر دهد.
Posted by: میثم امانی at June 15, 2008 10:45 AMhello and thanks
Posted by: saghar at June 15, 2008 7:54 PMdoste azizam salam...
midanid?ma tehranihaa fekr mikonim iran kholase shude ast az meydane rah ahan ta tajrish va fekr mikonim hame sharha bejoiz tehran yani farhange bomi o ghazahaye sonati...vali asaln ingone nabud.chizi ke man pishaz zamane daneshjoiam ham tanaha hamin gone mididam.vali hala az ahavazo boshehr gerfte ta ghilane gharbo shomale shoma in hagh ra daran ke cofee shap dashte bashando fast fod...aya bayad inghone bashad ke man masalan be mazandarano sari va ya ghilano rashta miayam vaghti bargashtam fekr konam ahhh che mardoman aghab mandei?va anjara mesle hamin ramesaro chalos bokonim hayat khalvateman?
man ba harf haye shoma movafegham vali ba nabud va ya nadashtan in shahra masaln cofee net na!
dar sani shoma hamin tehran aghr masalan be hotel esteghalal ya laleh ham ke tashrif biayavarid reception in ejaze ra darad ke dar sorate khosh nayamadan masalan az ghiafe mosafer be u na otghi bedahad va na hata ejaze estefade az resturane hotel.
man hotele shariyar ra nadideam che zamani ke man tabriz budam hamchin hoteli nabud...shayad anja ham az hamin amale hotele laleh taghlid mikonad.
با سلام..خيلي بزرگواريد..
علي مددي
سلام جناب دكتر
ماجراي كوفته تبريزي جالب بود. جان ميدهد براي بعضيها!
جاي شعر درين پست خالي بود.
شعري بنويس كه قدري مكاتبه كنيم!
منم حيران كه رفتم حيران شدم ...
Posted by: zohreh at June 17, 2008 11:44 AMبا سلام و عرض ادب و احترام...
دوست بزرگوار و ارجمندم مقاله های ارسالیتان را با اشتیاق خواندم و بسیار آموختم...
مقاله ای که راجع به شاملو بود فوق العاده در نگرش تازه به ترانه ها برایم بسیار جالب و در عین حال مفید بود.
واقعا ممنونم...
از شعر ژاک پره و تحلیل آن هم بینهایت لذت بردم...هردومقاله عالی بودند و نگاه تیزبین و ژرفتان را می ستایم...
امیدوارم با لطف و عنایت شما باز هم از اندیشه های ارزشمندتان بیاموزم...
صمیمانه سپاسگزارم...
به امید دیدار عزیزتان...
عرض ارادت بسیار..گرچه دوریم به یاد تو قدح می گیریم!
Posted by: م.ر.ت at June 17, 2008 11:20 PMسلام برشما
سفرنامه ی زیبایی بود واشاره های به جایی داشتید به زوال جلوه های فرهنگ ملی و بومی در زندگی شهری و متاسفانه این درد دامنگیر همه ی شهر ها و حتی روستا های کشور است و خسته نباشید راستش برای خواندن شعر آمدم ...پاینده باشید
سلام .
( امروز پس از مدت ها وبگردی ام گل کرده بود و از سر خجستگی گذرم به وبلاگ شاعرانه ها / آقای دکتر بهرام پرور افتاد . انصافا وبلاگ سترگ و قابل استفاده ای ساخته اند که دست مریزاد مضاعف نثارشان .... گویا چند وقت پیش سفری به شمالغرب کشور داشته اند و در این بین به تبریز ما هم آمده و توصیفی پیرامونش نوشته اند که حیفم آمد همشهری هایم از چنین گلچینی بی نصیب مانند . با اجازه ایشان عینا مطالب را می آورم )
ایضا با اجازه به نقل از وبلاگ جناب باغشمال برای روز پنجشنبه روزنامه محلی سرخاب .
ما را از نظراتتان بی بهره نگذاریدsorkhab.ir
سلام دکتر جان. ما هميشه مورد محبت شما بوديم.
Posted by: مصطفي کارگر - شعر گراش at June 18, 2008 10:54 AMفراخوان شعر خاتم
موضوع در دو بخش ويژه "پيامبراعظم" وبخش آزاد ودر دو قالب كلاسيك و سپيد برگزار ميشود مهلت ارسال آثار 15 تير 87
صندوق پستي :1736-13185
تلفكس روابط عمومي:66207068 mail:info@f-khatam.ir
فاطمه اختصاري و شعرهايش به شعر جوان خراسان آمده اند...
Posted by: شعر جوان خراسان at June 19, 2008 10:24 AMسلام برسيامك پركار و پرجوش / خبري از غزل ، شعري ، سرودي ... . / كتاب زيباي تان را هميشه ميخوانم و لذت ميبرم . سبز باشيد / زينت
Posted by: زينت at June 19, 2008 11:21 AMسلام آقای دکتر .
ببخشید با عث زحمت شدم و نظرات مختلف کاربرانم شما را محبور به پاسخ دهی کرده و از این باب قدردانم .
بعد این که با اجازه تان قلم شیوای تان در خصوص تبریز زینت بخش روزنامه سرخاب پنجشنبه شماره 319 (sorkhab.ir)شد .
و سوم این که با کمال امتنان لینکتان کردم . و ضمنا به روزم !
با احترام / فرهاد باغشمال
Posted by: ایپک at June 19, 2008 1:20 PMسلام سيامك جان
تبريز نرفتم
اما با اين اوصافي كه تو شمردي
واجب شد برم
سبز باشي
موسوي
نقدتون بر اثر جليل صفربيگي فوق العاده بود ...
بعد از 120 روز با یک بوسه ناگهانی به روز شده ام ...
سلام و عرض ادب و ارادت
خواندنی بسیاردر اینجا پدید آورده اید
کاش فرصت بود ما را در به دقت خواندنی
کاررابایدبه سرعت تا به پایان پیش برد
ور نه افسوس من و از کاروان جا ماندنی
برقرار باشید
سلام استاد
سپاسگذارم از حضورتون
مفتخرم كرديد
مطلب پربارتون من رو به ياد جشنواره ي ادبي دانش آموزان سراسر كشور انداخت
تبريز بود. مرداد 85
منو خيلي خوشحال كردين
با افتخار لينكتون كردم
پايدار بمانيد
يا علي
سلام
آقا وظیفه بود!
سلام نازنین خوبی؟ وبلاگم به روز شد این هم شماره ام 01924942354
یعنی کم و بیش همسایه ی مهربانیت شده ام. البت فعلا تهرانم شنبه سلمان شهر.به بانو و خانواده عزیز سلام درویشانه مرا برسان
راستی ای حکیم عاشقانه یعنی دکتر! از "منم كه پاي پياده به شهر آمده ام
كه بوسه اي بزنم بر شكسته بالي عشق" و آن چگالی خوشگل خوشم آمد یعنی شعر مهندسانه ات هم حرف ندارد. آفرین
سلام
آنقدر مطالب زیاد و پر حجم است که باید چندین بار بیایم بخوانم . چندین روز هم فکر کنم . چندین روز هم فکر کنم چی بنویسم !
هر چه اینجا هست می خوانم چند بار .
اینجا یک کلاس درس پربار است .
باز هم سر می رنم .
موفق باشید
با سلام و عرض ارادت
جناب دكتر بهرام پرور عزيزو گرامي
هر موقع به وب شما مي رسم بي تعارف هم لذت مي برم و هم شاگردي مي كنم
از اطلاعاتي كه در مورد شعر دوستان مرقوم فرموده بودين تشكر مي كنم
با شعري از خودم و
معرفي مجموعه : حرفاتو باور مي كنم
به روزم
شما هم كه به روز كه شدين خبر دارم بفرمايين
با سپاس
تو حيراني در اين هنگامه من هم از تو حيرانتر
تو در آغاز آبادي منم هر لحظه ويرانتر!
در باب نام گذاري، مطلبي را يادآوري مي كنم:
http://eshtiaghi.persianblog.ir/post/84
اگر "پوشك جلال" را مي ديدي چه مي گفتي؟!!
به زودي چيزي+عكسي در اين باره خواهم داشت
Posted by: رند عالم سوز at June 24, 2008 6:25 PMسلام.
من هم با نظر دوستي كه جاي شعر رو خالي ديدند موافقم، هر چند در عكسها شعرهايي بود كه به بند واژه نخواهند آمد...
و سلام گفتهام به كلمات...
سلام سیامک جان. خوبی مهربان مهرانگیز مهرورز؟ آقا بسیار اردات داریم. با زحمات ما؟ با غزلی تازه به روزم... به صرف قهوه و غزل...
Posted by: علیرضا بدیع at June 25, 2008 1:03 PMبا سلام و عرض ادب و احترام خدمت جناب بهرام پرور مطالب وبلاگ كه نه وب سايت شاعرانه ها براي من فوق الاده موثر و جذاب و كار آمد بود .
ممنون از لطفتون
عزيز عباسي(آرينوس)
Posted by: aziz abbasi(arinus) at July 29, 2008 6:52 PMظلم، تحقیر، توهین و ... دیگر هیچ! (گزارش تصویری از جریان تخریب خانه های مهاجرین افغانی توسط بلدوزر در شیراز)
... اشتباه نکنید! بلدوزری را که در حال تخریب این خانه های محقر می بینید، تصاویری متعلق به سرزمین فلسطین نیست! این تصاویر متلعق به همین نزدیکی هاست .... متعلق به کشور همسایه ما ایران؛ همسایه ای که به زبان من و تو حرف می زند، به شیوه من و تو رو به کعبه می ایستد و ... بعد اینگونه با بلدوزر خانه های پناهندگان همزبان شان را با خاک یکسان می کند! این تصاویر متعلق به سرزمین شیراز است، سرزمینی که غزل های «حافظ» اش بارها من و تو را به وجد آورده و روزگاری، «سعدی شیرازی» بر پیشانی این شهر نوشت: بنی آدم اعضای یکدیگرند! www.noma-afg.org

