August 18, 2008 5:56 PM
دوشنبه - 28 مردادماه 1387
سلام
اول اینکه : ...
از هیاهوی چشمهای تو که دور می شوم ، حس می کنم تازه صدای قناریها و جنبش باد را میان شاخسار درختان می شنوم . رود را می شنوم که در بستر کوه می آید و آواز می خواند . آخر چشمهای تو نمی گذارند صدای هیچ چیز دیگر به گوش من برسد !... انگار به همه چیز چسبیده ای و نام تو در گلوی همه کائنات تکرار می شود . به همین دلیل وقتی دور از توام ، کودکانه به کشف چیزهای تازه می روم .قلوه سنگها را در دستم می گیرم و به سکوتشان گوش می دهم ...علفها را نوازش می کنم و آواز رستن شان را در تک تک آوندهایشان می شنوم...آفتاب را می بوسم و ترانه گرما را مرور می کنم در حرارت بی پایانش ...مثل کودکی که توی پارک سرکوچه شان با هر درخششی ذوق می کند و به دنبالش می دود !...اما خیلی زود ، زودتر از آن چه به تصور درآید ، عین همان کودک ، دلم برای چشمهای تو تنگ می شود ...هراسان نگاه می کنم به آفتاب و علف و سنگها و رود !... به دنبال هیاهوی چشمهای تو می گردم و دلم از این همه صدای خالی از تو هراسان می شود و می ایستد ... لب ورمی چینم و چشم می چرخانم به دنبال نگاه تو ...می دوم و می دوم و بازمی گردم به تو که در شریان هستی جریان داری ...آن وقت قلبم دوباره تپیدن را از سر می گیرد ... و تو دست می کشی بر سر دلم تا آفتاب و علف و رود و سنگها دوباره مهربان شوند ...
*******
دوم اینکه :
کنگره مردمی «میلاد آفتاب» در خمینی شهر با هجده دوره برگزاری ، دیگر اتفاقی تازه در عرصه ادبی کشور محسوب نمی شود اما طراوت و سرزندگی آن ، چنان است که گویی تروتازه ترین اتفاق ادبی کشور رخ داده است .
این که هزاران نفر از مردم یک شهر ، سه روز متوالی آن هم بیش از 7 ساعت آگاهانه پای شعر بنشینند ، چیزی ست که به اعتراف همه شاعران مدعو در هیچ جای ایران مشاهده نمی شود . مهم در این میان اما، لزوم بهره گیری از این تجربه و واکاوی چرایی این حضور چشمگیر است.
حمایت مردمی این جشنواره بی نظیر است آن هم نه فقط در اجرا ، که در همراهی و هم حسی با شاعران و درک عمیق عمومی از شعر . می شود چنین تصور کرد که علاقه مندی مردم به دین سبب شده است که این کنگره شعر آیینی چنین با استقبال مخاطب عام روبرو شود اما به نظر نگارنده حضور شعرهای آزاد و حتی طنز و استقبال عمومی از آنها ، نشانگر این نکته است که سلیقه شعری مردم خمینی شهر چیزی ورای نگاه ویژه به مذهب است . شک نیست که حضور مردم در سالهای نخستین این کنگره می توانست ناشی از همین انگیزه مقدس باشد چنان که امروز نیز وجه غالب اعتبار کنگره میلاد آفتاب ادبیات آیینی و به خصوص ادبیات عاشورایی ست ؛ اما اکنون با گذشت هجده سال ، سلیقه عموم مردم ، به دلیل حضور شاعران مطرح و قدرتمند از سراسر کشور ،چنان فزونی یافته است که نه تنها شعر آیینی خوب را پاس می دارند که اصولا شعر خوب را از بد تمیز می دهند وگاه به نکاتی اشاره می کنند که نگارنده حتی در جلسات تخصصی شعر نیز این ظرافت و شعرشناسی را کمتر دیده ام .هزاران تن متفکرانه با شعرآیینی می گریند، با شعر طنز می خندند و با شعر عاشقانه به سماع می آیند و... همه با هم !
از سوی دیگر اثرات این جشنواره را در کمیت وکیفیت شاعران خمینی شهری به عینه می توان دید . در شهری که همه چیز در ایام کنگره ، رنگ و بوی شعر به خود می گیرد ، احساس می کنی که در هر دم و بازدم شعر تنفس می کنی ، شعر می نوشی ، شعر راه می روی و شعر می پوشی !
چنان که گفته شد شعر آیینی ، به حق ، ستون فقرات کنگره میلاد آفتاب است ، اما حضور طیفهای گوناگون شعر توانسته است بر تنوع نگاه و در نتیجه بالا بردن فرهنگ شعری ساکنین این دیار بیافزاید. هزاران نفر از مردم خمینی شهر ، پیر و جوان ، زن و مرد ، می آیند که شعر بشنوند و شاعر را پاس بدارند . این یعنی شعرهر جا مخاطبش را بیابد ارج می بیند و مردم خمینی شهر با درک شگفت آورشان از شعر ، دلیلی دیگر بر این ادعایند .
کاش مسوولین شهری و استانی و کشوری ، چنین دستاورد بزرگی را پاس بدارند و فارغ از همه چیز ، چون همه مردم ، فقط و فقط به شعر بیاندیشند تا صلابت و سلامتی این چنین در عرصه فرهنگ این دیار و در سایه سار آفتابی نام سالار شهیدان و نیز به برکت مهربانی و صفای مردم خمینی شهر ، استوار باقی بماند . چنین باد. ( این مطلب در روزنامه همشهری چهارشنبه مورخه 30/5/87 تحت عنوان « وقتی شعر بر اریکه می نشیند» منتشر شد.)
دیگر اینکه : سپاس بی پایان خود را تقدیم می کنم به مهربانی بی دریغ آقای امیرخانی ، آقای خندان ،آقای حاجی هاشمی ،آقای صفاریان و... و البته سعید بیابانکی عزیز و آقای خاسته و همه شاعران خوب خمینی شهری و نیز اصفهانی به پاس محبتهای بی شمارشان و زحمتهایی کشیدند .
*******
سوم اینکه :
سلسله مطالب ستون «دنیای مجازی» در صفحه شعر جوان روزناتمه جام جم پنجشنبه ها ادامه دارد :
-نگاهی به وبلاگ و شعرهای جواد زهتاب و شعری از او
*******
چهارم اینکه :
برسیم به بحث کتاب :
-ژاک قضا قدری و ارباب اش: حیران کننده است که نویسنده ای در سالهای پایانی قرن 18 به چنین فرم زیبایی در ارائه روایت دست یابد . دنی دیدرو در اثر کلاسیک اش با استفاده از فرم نگارشی نمایشنامه و با استفاده خارق العاده از فاصله گذاری برشتی – توجه کنید که او سالها قبل از برشت زیسته است ! – به فرمی فوق العاده رسیده است . این حضور گاه و بیگاه نویسنده در متن و سخن گفتن رو در رو با مخاطب چنان ظریف و در خدمت محتوای اثر است که به پویایی هر چه بیشتر متن انجامیده است . همچنین طنز ویرانگر نویسنده که بیشتر حاصل تضادها وقیاسهای معنایی ست به خوبی در ترجمه بازنمایی شده اند . از سوی دیگر درون مایه اثر و تحلیل جبر و اختیار در آن چنان گیرا و استادانه و البته عالمانه است که با پرهیز از هرگونه فلسفه بافی مخاطب را به سرمنزل مقصود می رساند . ناگفته پیداست که ترجمه سرکار خانم مینو مشیری مثل همیشه کم نظیر است .سطرهای پایانی کتاب را بخوانید وطنز اندیشمندانه اش را نظاره کنید :
« ...اما اطمینان دارم در شب موردنظر ژاک پیش خود می گوید : ژاک، اگر آن بالا نوشته باشد که ناموست به باد برود ، می رود ؛ برعکس ، اگر نوشته باشد که ناموست به باد نرود ، هر کاری کنند ، نمی رود ؛ پس بخواب برادر من ...» و خوابش می برد .»
ژاک قضا و قدری و اربابش – دنی دیدرو – ترجمه مینو مشیری – انشتارات فرهنگ نشر نو – چاپ اول 1386 – 358 صفحه - قیمت : 6500 تومان
______________
-دیوارها سخن می گویند : ترجمه شعر کار سختی ست و ترجمه ترانه از آن هم سخت تر ! زیرا در ترانه بی پیرایگی کلام سبب می شود که بیشتر عاطفه متن در صمیمیت وسادگی آن و البته حرکتهای زبانی مثل استفاده از عبارات وکنایات مردمی شکل بگیرد . بی شک هیچ یک از اینها در ترجمه به خوبی قابل بازیابی نیست . ترانه های احمد کایا ترانه سرای ملی ترکیه نیز این چنین اند . یغما گلرویی در ترجمه و بازسرایی کم نگذاشته است ؛ حتی سعی کرده است که با سرایشی موزون و قافیه مند و همچنین واژگزینی های مناسب ترانه را در جایگاه خود بنشاند اما چنان که گفتم اصل ترجمه چنین آثاری دشوار و دیریاب است . اتفاقا گاه همین نگاه بازسرا سبب شده است شعری که می توانست با چشم پوشی از وزن و قافیه برجستگی بیشتری داشته باشد در دام فرم گرفتار آید . خلاصه اینکه نمی شود از خواندن آثار ترانه سرایی چنین سترگ چشم پوشید اما گاهی ویژگی ناگزیر ترجمه سبب شده است که بیشتر با یک متن شعاری طرف بشویم :
کسی که تنها برا خلق اش می جنگه
رفیق دوستا ، بلای جون دشمنا !
حیا کنین ! آی ! اونا که حرف دارین ولی ،
در نمیاد از لباتون حتا یک صدا !
و البته درخشش ها را هم نباید از یاد برد . درخشش های برخاست هاز فرم روایی ترانه ها که می توان از این تجربه در ترانه فارسی هم بیش از این سود برد و نیز تصویرپردازیهایی این چنین :
از ماه خندون پرسیدم تو رو
یک دفعه قهر کرد .روشُ برگردوند
از ستاره پرسیدمت اما
زد زیر گریه . بغضشُ ترکوند
دیوارها سخن نمی گویند – احمد کایا – ترجمه یغما گلرویی ، آیدین آقاخانی – انتشارات نگاه – چاپ اول 1386 – 231 صفحه – قیمت : 2500 تومان
__________
-مورچه هایی که پدرم را خوردند : برنده رتبه دوم پنجمین دوره جایزه ادبی اصفهان در سال 86 کتاب دلچسبی ست . در واقع در میان این همه جشنواره ریز و درشت تنها از طریق خواندن یکی دو تا از آثار برگزیده می توان به سلیقه خوب یا بد برگزارکنندگان پی برد و کتاب علی قانع نشان می دهد که سلیقه هیئت داوران این جایزه ادبی مناسب و قابل اتکاست . نویسنده به خوبی نشان می دهد که قواعد کلاسیک روایت را می شناسد وبه درستی به کار می گیرد وخود را در دغدغه های فرمی بی ربط درگیر نمی کند. یادش می ماند که قرار است داستان بگوید و بنابراین داستان اش را با اتخاذ فرم و زبان مناسب و با پرهیز از پیچیده گویی های فضل فروشانه روایت می کند . از سوی دیگر درون مایه های مناسب و اندیشه جاری در انها به مخاطب می گوید که نویسنده حرفهایی برای گفتن دارند که از قضا معمولا شنیدنی هم هستند . نویسنده به واکاوی شخصیتهایش و نحوه تعاملات انسانی بسیار علاقه مند است و سعی می کند با ایجاد یک گره داستانی و یک موقعیت چالش برانگیز ، شخصیتهایش را به کنش و واکنش وادارد تا در سایه آن ما به عنوان مخاطب به درک بهتری از خود وجامعه خویش ذست یابیم . در کل به نظر من داستان اول و سوم و پنجم و هفتم دلچسب تر بودند . قانع نشان می دهد که می شود به شیوه نوشتن اش اعتماد کرد چون هیچوقت در مقابل متنی مغلق دست خالی ات نمی گذارد .
« ...گفت : خواستم بدونی واسه این نزدمت که تو روم وایستادی و پشت مادرت رو گرفتی . نه ...تازه کلی خوشم آمده بود . کیف می کردم از این که پسر سیزده ساله ام روی پاهاش ایستاده و صدای دورگه اش رو تو گلو پیچانده . اون لحظه دلم می خواست بغلت می گرفتم و می بوسیدمت . اما زدمت . با تمام قدرت . ... می خواستم بعد از این محکمتر بایستی و بلندتر داد بزنی . می خواستم سیلی اول رو خودم زده باشم تا سیلی های بعدی توی مسیر زندگی زیاد اذیت و آزارت نده و دوام بیاری .»...
مورچه هایی که پدرم را خوردند – علی قانع – انتشارات ققنوس – چاپ اول 1387 – 111 صفحه – قیمت : 1400 تومان
*******
پنجم اینکه :
یک غزل تازه و کمی متفاوت تر بخوانید از خودم :
کابوس
شاعری در اجاق می افتد
عشق من !... اتفاق می افتد !
نقش کابوسهای تازه من
روی سقف اتاق می افتد :
آبها می روند سربالا
ظلمت از چلچراغ می افتد
گرگ می آید و سگ گله
دارد از واق واق می افتد
عاشق ِ«شهر قصه» در چنگ ِ
گربه های چلاق می افتد
آن عقابی که پرکشید و پرید
عاقبت چون کلاغ می افتد
ماه ماهی شد و به تنگم رفت
ماهی ام در محاق می افتد !
کودکی دست می کشد بر تُنگ ...
... :«گم شو کره الاغ !...می افتد !! »
پشت دستان بچه کلفت دزد
رد کفگیر داغ می افتد
زردی صورت اش یواش یواش
بر درختان باغ می افتد
[]
شعر من مثل بادبادکهاست
شعر ِپرطمطراق می افتد !
***********
شادیانه هایتان مامن هزار کبوتر سرخ بوسه !
سیامک
دستت درست دكتر.
غزلت هم خوب و روان بود. لذت بردم.
سلام
دل نوشتهای شما زیبا و بوی تازگی و طبیعت را میداد
واما در مورد غزل کابوس شعر کوته زیر را به شما تقییم میکنم
شاعری پشت در بسته رسید
قلمش از روی دیوار پرید
سلام استاد عزيز . غزلتان زيبا و جالب بود . كتابتان را از كجا بايد تهيه كرد ؟ مشتاقم تهيه كنم . اگر قابل دانستيد لينكمان كنيد . مشتاقيم كه نقدمان كنيد .
با يك رباعي ديگر به روز و ميزبان نقد و نظر كارشناسي شما هستم . بدرود.
سلام دکتر. متنها و شعر را خواندم و فیض بردم. راستی چا÷ کتاب ها به کجا رسید؟
Posted by: مصطفی کارگر at August 19, 2008 11:34 AMمثل همیشه برایم لذت بخش بود خواندن شعرتان.پایدارباشیدوهمیشه خواندی!
Posted by: علی at August 21, 2008 2:41 PMالبته خواندنی صحیح است
Posted by: علی at August 21, 2008 2:42 PMالبته خواندنی صحیح است
Posted by: علی at August 21, 2008 2:43 PMسلام.جالب بود و زیبا.
سبز باشید
سلام دوست گرامی.از مطالبتان استفاده کردم.موفق باشید.
منهم با ترانه ای به روزم.ممنون می شوم سر بزنید.
تکه تکه شدن...
راز آن موجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به وجود آمد
.
.
این روزها که « سید مهدی موسوی»
جایش خالیست
این روزها که ...
مثل همیشه های همیشه تنهاست
این روزها که...
اقای ادبیات با شعر زندگی می کند و شعر با او!!
.
.
توی تاریکی مطلق
با آخرین متن و شعر از « دکتر سید مهدی موسوی»
به روزم
با احترام : شاعر خیابان چهل و هشتم
با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز. بدین وسیله از شما دعوت می شود با عضویت در کمپین سلام خاتمی حمایت خود را از کاندیداتوری سید محمد خاتمی اعلام بفرمایید.
بیاید باهم به خاتمی و یارانش سلامی دوباره کنیم.
لطفا در صورت تمایل از دوستانتان نیز برای عضویت در این کمپن دعوت کنید.
با تشکر
سلام.مرسی.کار جالبی بود.لذت بردم..به روزم و منتظر.منتظرماااااااااااااا
Posted by: رسول رستمی at August 22, 2008 10:48 PMسلام اسستاد.
ممنون مي شم اگر آدرس پستي تون رو داشته باشم براي ارسال كتابم.
شعرتون متفاوت و جالب بود.
سپاس.
سلام اقاي دكتر
شعر روان ساده و در عين حال زيبايي بود
استفاده كردم
خوش حال مي شم نظر شما را راجع به پست جديدم بدونم
سلام جناب بهرامپرور
اجازه میخوام کمی در مورد غزلتون بنویسم :
بگذارید حرف آخر رو اول بگم:با شما در مورد تفاوت این غزل با کارهای دیگرتان موافقم اما تفاوت در ضعف این کار نسبت به کارهای دیگریست که پیشتر از شما خوانده ام.
این قبول که کابوس به هم ریخته است و اتفاقات آن اصولا نسبت به هم بی ربط است اما وقتی قرار باشد که یک کابوس در شعر به قول دوستی اجرا شود به هر حال باید پیوندی اتفاقات این کابوس را به هم متصل کند که این پیوند منجر به ساختمند شدن اثر بشود.به نظر حقیر شما کابوس را در این غزل خوب اجرا نکرده اید.ابیات سوم تا دهم مورد نظر بنده است.پیوندی مفهومی بین این ابیات وجود ندارد یا لا اقل من نمی بینم.البته ابیات این غزل اکثرا به تنهایی موفق اند اما در خدمت کلیت کار نیستند...
امیدوارم جسارت مرا ببخشید چون کارهای زیبای فراوانی از شما در همین صفحه و عطر تند نارنج خوانده بودم به خودم اجازه دادم این چند خط را بنویسم
شاد باشید و عشق همراه هماره ی تان باد!
Posted by: حسین مصطفی پور at August 23, 2008 5:43 AMای که گفتی عشق را درمان به هجران کرده اند
کاش میگفتی که هجران را چه درمان کرده اند
سلام
عروسک کوکی با دنیایی دلتنگی به روز ومنتظر قدمهای سبز شماست
انقدروقت باقی هست که غیبت چند ماهه رو جبران کنم
در انتظارحضورپربار و همیشه صمیمیتان هستم
قدم رنجه فرمایید
قلمتون پایدار
موفق و پاینده باشید
[گل][گل][گل]
سلام خدمت استاد عزيزم جناب بهرام پرور . خستگي كارم را حضور مسرت بخش شما پايان بخشيد . شما بسيار لطف داريد و بزرگوار و تواضع و خلوص شما ستودني است . با جناب صفريان كه افتخار دوستي و همكاري با ايشان را دارم همواره ذكر خير شما و ديگر دوستان ايشان هست . ما را به شاگردي و دوستي پذيرا باشيد .
بنده در وزارت ارشاد شاغل هستم و اگر فرمايشي بود به ديده منت پذيرا هستم. به تازه گي مديريت وبلاگ كانون كتابخانه هاي كشور نيز به بنده واگذار شده كه حضور استادانه شما ميتواند رونق بخش شعر و نقد كارهاي دوستان باشد . بسيار خوشحال و خوشبخت شدم .
شماره تماس بنده 09126156536 در خدمت شماست . فرمايشتان را دريغ نفرماييد . بدرود.
سلام . با افتخار در فهرست لينكهاي كانون ادبي به آدرس (http://nazoktarazgol.blogfa.com/) ثبت شديد . حتمن براي نقد پذيراي قدوم شما هستيم . بدرود . رسولي.
Posted by: اميررضا رسولي at August 25, 2008 7:39 PMسلام بر شما
شعر کاری متفاوت از غزل بود.به عبارت دیگر غزل نبود، طنزی متوسط بود...
ارزوی موفقیت برایتان دارم
سلام استاد.
آقا استفاده کردیم فراوان.
موفق باشی...
سلام سيامك عزيز
خواندمت ...
پياده رو به روز شد :
www.piadero.ir
غزلتون خیلی قشنگ بود ...
حالی داد اول صبحی ... اساسی ...
چقدر دلم هوای غزل گفتن کرده در این روزهای غزل ...
بانو را سلام برسانید از طرف من و مریم زیاد ...
خیلی مخلصیم ... تا بعد .
در این روزهای بی غزل منظور بود !
Posted by: کرگدن at August 27, 2008 10:25 AMسلام استاد گرامی
ممنونم از اینکه به این زیبای می نوسید
من سید محمد مرکبیان هستم ؛ چند سالی ست که می نویسم و امسال به کمک دوستان وبلاگ نویس کتابی منتشر کردیم
و حال من بر روی کتاب شخصی خودم کار می کنم
استاد ؛ دو خواهش داشتم
اولین خواهش ؛ دوست دارم در زمانی که سرتان کمی خلوت بود و فرصتی پیدا شد به وبلاگ من بیایید و نظرتان را در باره ی دست نوشته های من بگویید ، بی شک نظرهای شما در بهتر نوشتن من موثر خواهد بود
و دومین خواهشم این است که من از صمیم قلب دوست می دارم تا آدرس وبلاگم جزو دوستاران شما در وبلاگتان باشد ؛ آیا ممکن است ؟
با احترام
سید محمد مرکبیان
با سلام
با دو غزل به مناسبت ماه مبارك رمضان به روزم
علي مددي
با سلام....احوال شريف؟؟بابت غزل ممنون..خواندم و لذت بردم
عل مددي
سلام و اردت/ ممنون از توجهی که داشتید / با مهر علی قانع
Posted by: ali ghane at August 29, 2008 8:52 PMسلام آقاي بهرام پرور
شماره تون رو نداشتم زنگ بزنم تشكر كنم
و اينكه آخر شعر «بيزام...» بود كه جا افتاده بود البته مهم نيست به هرحال از نظر لطف شما ممنون
راضيه بهرامي
"شهرالرمضان الذی انزلت فیه القرآن"
"طرح بزرگ 14 ختم قرآن كريم به نيت 14 معصوم در ماه مبارك رمضان"
مکان: "وبلاگ روح ربا"
نام نويسي: " در كامنتينگ وبلاگ،تا پایان روز 6 ام ماه مبارک رمضان با تعداد حزبي كه توانايي قرائت آن را داريد."(هيچ اجباري وجود ندارد...از يك حزب براي يك ختم قرآن تا 14 حزب براي شركت در هر 14 ختم)
ميزان: " هر روز يك ختم قرآن با تقسيم 120 حزب"
نيت: "برخورداري از فيوضات ماه مبارك رمضان و نيت براي بهرهمندي از بركات معنوي و مادي اين ماه، دعا براي فرج آقا امام زمان،نيت براي شفاي مريضان و ..."
زمان شروع طرح: "8ام رمضان 1429 مطابق با 19 شهريور 87،پايان:21 رمضان 1429 مطابق با 1 مهر 87"
به دوستانتان هم بگوئید...
Posted by: محمد مهدي نقي پور at September 2, 2008 10:43 AMجناب دکتر سلام
Posted by: امیرحسین بهبهانی نیا at September 3, 2008 12:30 AMسلام خوبی؟ شرمنده بابت تاخیرم در سر زدن و دور بودن از فضای مجازی... ایشالله دوباره مرتب و منظم می شوم و سر می زنم...
Posted by: خون at September 4, 2008 5:50 PMاما در مورد شعرت باید بگم بعد از مدت ها آمدم و اصلا انتظار خواندن این غزل را نداشتم! خیلی برایم عجیب و بدیع است که سیامک بهرام پرور هم از این کارها بکند...
Posted by: خون at September 4, 2008 5:51 PMراستی مرتبه آخر که آمده بودم یادم رفت بگویم که هیچ کدام از لینک های وبلاگت باز نمی شن! وقتی میام اینجا مجبورم صفحه رو ببندم و صفحه جدید رو دوباره از وبلاگ خودم پیدا کنم...
Posted by: خون at September 4, 2008 5:59 PMبا سلام و ادب
جناب دکتر خیلی ارادت داریم قربان ، بلاگ جنابعالی بسیار پرکار وپربار و پراپر و ملهم است درود بر شما عزیز
ما هم از اینکه عزیز دل آدم حسابی و استاد شاعر مسلک و دوست نازنین با عشقی مثل دکتر بهرام پرور گاه گداری افتخار گوشه چشم انداختن به وبلاگ ما را می دهد خوش خوشانمان می شود نافرم ! جدی و بی تعارف می گم ...
Posted by: کرگدن at September 7, 2008 4:25 PMحضور ارزشمند شما با عث افتخار است
ممنون از قدم رنجه هاتان....
و ممنون از نوشته های خوبتان....
درود بر شما.....
سلام آقاي بهرام پرور
ممنون از لطف شما
و با سپاس از حضورتون
با اجازه شما رو لينك ميكنم
برقرار باشيد
سلام دوست من ! از ديدن دوباره ات خوشحال ميشم . ولي من مغازه رو اجاره دادم . هر وقت اومدي باهام تماس بگير تا ببينمت . من گوشيم قاط زد و خيلي از تماسها رو از دست دادم . لطف كن و شماره تو برام توي كامنت خصوصي بذار. ممنون
Posted by: ميرزا قلمدون at September 7, 2008 11:27 PMسلام ...
چقدر كامنتتون عزيز بود آقاي بهرامپرور
چقدر دلم گرفت با خوندنش
دلم گرفت كه نمي فهممش
كه نمي تونم بهش عمل كنم
كه اينهمه ناراحتتون كرده بود حرفاي زرد من
يه روزي هم نوبت ما مي شه آقا ...
مي دونيم كه مي شه
آبها می روند سربالا
ظلمت از چلچراغ می افتد
سلام عزیز
وبلاگ سکسکه های یک مست بروز شد
مگر دل تو گرفته ؟بغض ته صدای تو می گیرد؟
که چشم های تو سگ دارد که چشم های تو می گیرد
* * *
از خالکوبی دو ستاره به بازویم
می خواستی که لخت شوم آتش آورم
این بار هم به زیر درختان دوست ها
آتش زدند بی تو مرا سرخ پوست ها
و با چند لینک و یک خبر....مرسی
همچنان حرف های شما برای من مهم است
نادعلی
Posted by: mirzaii at September 8, 2008 3:36 AMsalam
jenabe bahramparvar ba yek haiku be roozam
Posted by: حسین مصطفی پور at September 8, 2008 7:02 AMسلام آقا بهرام پرور.شما خوبيد
به گمونم من اولين نظر رو روي اين پستتون گذاشتم اما الان اصلا اسممو نمي بينم . واي چقدر عادلانه مي شه اگه پيام من به خاطره بي سواديم حذف شده باشه . حالا چون نمي تونم كه خوب بنويسم و حرفاي بزرگ و ... بنويسم بايد ناديده گرفته شم . خيلي دلم گرفت . آخه چرا؟
با همه ي وجود مي گم كه عاشقه نوشته هاتونم. .....
تابستان است...
پیاله ی آبی بر سکوی مشرق خانه خواهم نهاد....
پرندگانی درین حوالی بی دریا...
دل مرا می فهمند.................(سید علی صالحی)
سلام عزیز ارجمند...
یک دنیا ممنونم که به یادم هستید دوست بزرگوارم...
هستم...همین حوالی هرچه باداباد...
هنوز هستم....
استاد عزيز سلام. از لطفتان سپاسگزارم. خيلي خوشحال شدم از حضورتان. در پناه خدا.
Posted by: صبا رهگذر at September 8, 2008 4:38 PMدوباره سلام....
کامنت شمارو مجدد خواندم...
و در دلم گفتم ای کاش می دانستم پردازش و ارایه بهتر یعنی چطوری.....
کاش شما بیشتر برایم میگفتید..
راستش خیلی دوست دارم دوستانی که می ایند و قدم رنجه می کنند انتقاد کنند..چون واقعا دوست دارم یاد بگیرم... وایراداتم را بگویند....من در این زمینه تجربه زیادی ندارم و بسیار مشتاق شنیدن نظرات استادانی چون شما هستم...
هر چند شاید این توقع زیادی باشد دراین زمانه ای که هیچ کس وقت ندارد...
از توجه شما بسیار متشکرم......
در پناه خدا..
وبلاگ نویسان عزیز سلام !
از شما دعوت میکنم در مسابقهی وبلاگ نویسی «نیایش کلمات» شرکت بفرمایید.
این مسابقه از سوی معاونت هنری سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران و موسسهی فرهنگی هنری اردیبهشت برگزار خواهد شد .
برای شرکت در این مسابقه به مراحل و امتیازات زیر توجه فرمایید :
1- وبلاگی مستقل با موضوع نیایش ، معنویت و رمضان بسازید 25 امتیاز
2- در این وبلاگ مطالبتان را در قالب نثرادبی(شاعرانه) بنویسید 35امتیاز
3- وبلاگ را حتیالامکان با استفاده از انواع امکانات (رنگ ، فونت،گرافیگ، صدا و تصویر) کامل و متمایز کنید 15 امتیاز
4- تا 25 رمضان 1429 قمری (امسال) حداقل 10 مطلب تازه در وبلاگتان بارگذاری کنید. 15 امتیاز
5- لینک وبلاگهای شرکتکننده در مسابقهی«نیایش کلمات» را در وبلاگتان قرار دهید هر 5 لینک 2 امتیاز ، مجموعا 10 امتیاز
تذکرات مهم :
الف) فقط وبلاگهایی که آدرسشان درmahnevesht@yahoo.com ثبت شود مورد داوری قرار خواهند گرفت .
ب) آخرین مهلت ثبت نشانی وبلاگها 25 رمضان 1429 قمری (امسال) خواهد بود.
ج) وبلاگ ها باید در فضاهایی ایجاد شوند که به راحتی برای عموم کاربران اینترنت قابل دسترسی باشند.
سیدضیاءالدین شفیعی
دبیر جشنواره نیایش کلمات
سلام استاد عزيز. ارادتمنديم .
به روز و منتظر نقد شما . بدرود.
با سلام..ممنون بزرگوار...حقيقتش يه مجموع شعر كلاسيك براي چارده معصوم دارم كه قرار چاپ بشه مي خواستم ببينم وقت داريد براتون بفرستم تا نگاهي بهش بندازيد؟البته واسه ثوابش
منتظرم
علي مددي
سلام دوست عزیز
غزل زیبا و روانتان را خواندم
از معرفی و توضیح کتاب هم نهایت استفاده را بردم
موفق باشید و کماکان شاعر
سلام جناب بهرام پرور
دو غزل از شما جائي خواندم و هنوز مبهوتم ... و البته همان چيزي كه خودتان نوشته ايد :
بعد ناگهان یک شعر غافلگیرت می کند !...یعنی همان کاری را می کند که باید !
از گوگل به اينجا رسيدم ...
شاعر باشيد هميشه ... و شاد
ضمنا خوشحال مي شم در مورد كارهايم نظر بدين ...
Posted by: ماندانا ابري at September 11, 2008 11:41 PMهمیشه به شاعرا غبطه خوردم... امروز بیشتر...
Posted by: ... at September 12, 2008 12:33 AMسلام آقای دکتر بهرام پرور من به شعرهای شما علاقه وافری دارم لطفا مرا لینک خودتان کنید دوست دارم بیشتر باشما آشنا شوم وبلاگ من :
www.anareig.mihanblog.com
به نام خدا
سلام اقای دکتر بهرام پوراستادگرامی
وبلاگتون حرف نداره اسمش هم قشنگه لینکهاهم مفید.شمارالینک دادم همراه گلاره خوشحال می شم من رالینک دهید و به منهم سربزنید.
الله مددتون
سلام.
سپاس از ابن همه محبت.
اميد كه شايسته اش باشم.
منتظر نقد و نظر استادانه ي شما مي مانم .
شاد و سلامت باشيد.
سلام دکتر جان.
با یه غزل به روزم.
وقت کردی سری بزن...
وقتی نفس بریده به پایان رسیده ام
یعنی که جان ندارم و بی آن رسیده ام
سلام ...
جستجوی جایی برای تنفس آموختنی ترین لحظه ها به اینجا رسانید مرا !
جایی که شعر را بر آن داشته تا شاید ... گاهی ... مرا جیغ بکشد !
پس لطفا :
دستی افشان تا...
ز سرانگشتانت صد قطره چکد ،
هر قطره شود خورشیدی
باشد که به صد سوزن نور
شب ما را بکند روزن ،روزن ...
نگاه کارشناسانه تان را بی صبرانه در خانه جدید به انتظار نشسته ام [گل]
سلام
چند شعر از شما رو در مجله شعر خوندم...خیلی لذت بردم...و این غزل جدیدتون هم روان و دلنشین بود.
خوشحالم از آشنایی با وبلاگتون
خوشحال میشم از نظر کارشناسانه ی شما بهره مند بشم
موفق باشید.
یا حق
سلام.
زباله بودن احساس عمیقی ست چرا که همه جا هست و هیچ کس نمی بیند...
به روزم.
تا می خواهم به خاطر نیاورم باران می بارد ...
این یعنی نوشته ام چند خطی به بهانه ی باران....
شاد باشید....
سلام دکتر بهرام پرور گرامی،
اگر می دانستم سعادت دیدار در میلاد آفتاب دست می دهد باز هم می رفتم مکه چون مولد افتاب است!اما با این حال از ندیدن چهره های آشنا در آن فرصت مغتنم متاسفم. با یک غزل جدید به روزم.پایدار باشید.
سلام آقای د کتر خیلی مخلصیم دوست دارم کتابتو با امضای خودت برام بفرستی شماره حساب بده هزینه اش رو هم خدمتتون تقد یم می کنم قروه کردستان خ مدر س شرقی کوچه جویبار کدپستی 6661965311
Posted by: رضامحمدی at September 21, 2008 12:02 AMسلام.با عرض ادب.با یک غزل به روزم.
Posted by: kati bahrami at September 27, 2008 1:07 AMسلام ،
بیمارم و ضعف دید دارم دکتر!
مجنونم و شکل بید دارم دکتر!
چشمان من از تب جنون می سوزند
بوسیدگی شدید دارم دکتر!
...
من سالهاست که بیمار شاعرانه ها هستم، اما این اولین کامنتی که میذارم؛
گوشه چشمی ، نیم نگاهی به
"یک پنجره" هم بندازین!
به روزم.

