December 20, 2008 5:30 PM
شنبه - 30 آذر ماه 1387
سلام
اول اینکه :...
... مات تو شد ... می دانستم !...هر چقدر خواست خلیج آبی اش را به رخ تو بکشد ، سربازهای مژه ات راه بر او بستند تا چشمانت بر اریکه پادشاهی بنشینند در این جزیره جنوبی ! ... انداخت خودش را به پای تو خلیج ، با دانه دانه مرواریدهای آمده و نیامده اش ... هر ماسه سفید مرجانی اش ، بوسه ای شد و بر دامن ات نشست ، بلکه نمک گیرت کند ... و بیچاره نمی دانست که نمک گیر تو می شود با همان بوسه ها ! ... حالا تو پشت به «کشتی یونانی» ایستاده ای تا صورتت را با «ناخدا خورشید» توی یک قاب ثبت کنم .... «ناخدا خورشید» دلش خون است از اینکه روزی دیگر باز خواهد آمد و تو دیگر بر ساحل خلیج نخواهی بود...اصلا کشتی اش به همین خاطر به گل نشسته بود ...که روزی تو بیایی و خلیج ، موج در موج ، پیش آمدن ات دف بزند ...آن وقت بایستی و به من نگاه کنی و بگویی : از من وغروب و کشتی عکس بگیر ! ... و من ثبت می کنم لحظه خون شدن دل ناخدا خورشید را در کشتی یونانی ...

کشتی ای که به خاطر آمدن تو به گل نشست ....و این را هیچ کس ندانست و نخواهد دانست . جز من که به همه معجزات تو ایمان دارم !
__________________
دوم اینکه : بازم دیر کردم انگار ....!!!
__________________
سوم اینکه :
گزارشی از این روزهای خودم :
-نقد کتاب خوش به حال آهوها سروده خانم پانته آ صفایی را تمام کردم . از آنجا که زاویه نگاه ویژه ای نسبت به این کتاب و برخی غزلهایش داشتم با اساتید خودم جناب آقای میرافضلی و آقای دکتر ترکی مشورت کردم و راهنمایی های ارزنده ای شنیدم . از همین جا سپاس شان می گویم به خاطر مهربانی همواره شان . همین روزها این نقد مفصل را جایی منتشر می کنم و خبرتان می کنم .
-مجله شعر اخیر- شماره 62 - پرونده شعری مهدی فرجی شاعر جوان کاشانی را مورد بررسی قرار داده است . نقد من هم در این شماره هست با عنوان « انگار که طوفان غزل بر تو وزیده » . فعلا که لینک اش نیست اما در اولین فرصت لینکش را می گذارم تا از نظرات خود بهره مندم کنید .
-مشغول نوشتن نقدی بر کتاب «سمفونی رنگها» سروده امیر مرزبان هستم که امیدوارم نقد منصفانه و به درد بخوری شود ....
-یک دوست قدیمی را بعد از سالها پیدا کردم . مهربانی به نام «آرش مشعشعی» که دوست دوران سربازی در کرمانشاه است و سرپنجه هنرمندی در نوازندگی دارد . یادم نمی رود که سه تار نواختن اش ، فضای سرد سربازخانه را جلا می داد و می گفت نواختن را از صدای استاد شجریان فراگرفته است ! ... استعداد نابی دارد این رفیق شفیق ما . حالا بعد از این همه سال لطف کرده است و مرا یافته است تا خبر بدهد که از دو سه کارم برای آهنگسازی استفاده کرده است . او که این روزها به شکل حرفه ای آهنگسازی می کند و ویولن و کمانچه را نیز به سازهایی که می نواخته ، افزوده است . گذشته از همه این حرفها ، یافتن دوباره دوستی هنرمند بسیار لذت بخش است .
- نقد «عطر تند نارنج» به قلم دوست خوبم «احسان مهدیان» عزیز در روزنامه جام جم منتشر شد . «لینک مطلب»
همچنین خانم مریم جعفری هم لطف کرده اند و بر این کتاب نقدی نوشته اند در روزنامه کارگزاران .«لینک مطلب»
همچنین یک معرفی هم به بهانه چاپ دوم کتاب «عطر تند نارنج» در روزنامه «فرهنگ آشتی» چاپ شده است که سپاسگزارم از نویسنده مهربان اش «لینک مطلب - ستون بالای سمت راست ».
______________________________
چهارم اینکه :
دو وبلاگ جدید برای غزل جوان که نخواندن شان کفران نعمت است !
- وبلاگ محمدعلی رضا زاده : که امیدوارم زود به زود به روز شود !
- وبلاگ اسماعیل محمدی با عنوان «شعر و سیگار» : دوست تازه من با غزلهایی جاندار .
چهارم اینکه :
برویم سراغ کتاب و برای این پست 2 اثر داستانی و یک نمایشنامه رادیویی :
-کافه پیانو : گمانم که دیگر همه عالم و آدم می دانند که این رمان «فرهاد جعفری» حسابی فروخته است ودهها نقد حسابی و عمدتا مثبت هم بر ان نوشته شده است . کتاب کتاب خوبی ست . مسلما از خواندن اش پشیمان نمی شوید . جذابیت مهمترین مولفه کتاب است . گره های داستانی درست و به جا هستند وشخصیت پردازی ها هم ملموس و دلپذیر . اما آن چه مرا متعجب می کند دو نکته است : نخست این که این کتاب اصولا اثری روشنفکری نیست . به عبارت بهتر نقدهایی که بر این کتاب دیدم این تصور را در من ایجاد کرد که با اثری پیچیده و خاص پسند مواجه خواهم شد . به خصوص توجه ویژه جامعه خاص کتاب خوان به این اثر ، سبب شد تا این باور در من تقویت شود . اما کتاب کاملا اثری ساده و سرراست است . اگر از 20 صفحه انتهایی کتاب ، که واجد اندک پیچشی در خط داستانی ست ، بگذریم ، باقی کتاب کاملا سیری خطی دارد و از لحاظ فرم کلاسیک محسوب می شود . به عبارت بهتر نویسنده اصلا قصد ندارد وارد فضا سازی های ذهنی شود و داستان را کاملا عینی تعریف می کند . البته به نظر من این نکته نه تنها مشخصه ای منفی نیست که اتفاقا کاملا مثبت هم هست . غرضم این است که توجه ویژه و اظهارنظرهای خیلی خاص را درباره این کتاب درک نکردم . نویسنده تسلط خوبی روی اکثر شخصیتها و جنبه های روانشاختی آنها دارد ولی زاویه نگاه خاص یا شیوه روایتی ویژه ای را برای پرداخت اثر انتخاب نکرده است بلکه ترجیح داده است دریافتهای تجربی خود را از این شخصیتها عینا به عرصه کلام وارد کند .
نکته دومی که اسباب تعجب من شد نقدهایی از این دست بود . رسیدن به چنین نتایج درخشانی (!) تنها به سبب پیشداوری های ذهنی و آموزه های حکاکی شده در ذوق منتقد است که موجب می شود هر اثری را تنها با انگاره ذهنی خود تحلیل کند نه آنچنان که واقعا هست . یادم می آید یکی از اساتیدمان می گفت : آن که با جهتگیری سراغ قرآن خدا می رود ، از دل آن کفر بیرون می کشد ! ... مگر نه اینکه «لا اله الا الله» را اگر نصفه نیمه بخوانی و بخواهی از همان نصفه نیمگی مثال بیاوری می شود «لا اله» که عین کفر است !؟
منتقد مورد نظر هم اصولا یادش رفته است که تمام مدارکی که ایشان به شکل جملا ت پراکنده از کتاب صید کرده اند ، در واقع بخشی از تحلیل شخصیت مرد داستان است که در طول اثر متحول می شود و شکل تازه می گیرد . چنان که رابطه او با صفورا - به عنوان یک آنیمای ذهنی- نشانگر این است که بسیاری از آن جملات تنها پوسته سختی است که راوی به دور روح آسیب پذیر و زخم دیده اش کشیده است تا جراحتی دیگر بر او وارد نیاید . و اگر «صفورا»یی باشد توان گذر از این لاک دفاعی را خواهد داشت و اصولا راوی ،خود، آ نرا به کناری می نهد !
از سوی دیگر چه کسی گفته که نمونه یک زن خوب«پری سیما»ست و زن بد «صفورا» ؟!... چنان که گفتم کاملا آشکار است که «صفورا» آنیمای مردی ست که مثل همه جامعه ای که در آن زندگی می کند دوپاره است . معلق میان مدرنیته و سنت . سنتی که او را به سمت یک زن کاملا سنتی ولی با ظاهری امروزی تر مثل « پری سیما» می کشد و مدرنیته ای که او را به سمت «صفورا»یی می برد که در کنار همه مشخصات روشنفکرانه – یا لااقل روشنفکرنمایانه اش – جسارت و نیز تاحدی لوندی را به همراه دارد . این واقعیت مسلما به مذاق برخی زنان – از جمله منتقد محترم – خوش نمی آید اما بی شک حقیقت دارد. صفورا چیزهای مهمی دارد که پری سیما فاقد آنهاست . چیزی که زیر عنوان کلی «جذابیت» طبقه بندی می شوند . همین است که سبب می شود او که «قشنگ تر» از «پری سیما» نیست ، «خوشگل تر» از او باشد ! و اتفاقا به همین خاطر است که همه «پری سیما» های عالم ، باز هم مثل منتقد محترم ، همه «صفورا» های دنیا را «شیطان صفت» می بینند ، در حالی که ، لااقل در کتاب حاضر، نه نویسنده و نه مخاطبی که بدون پیشداوری و ذهنیت های برانگیخته از فمینیسم افراطی و شعارزده وطنی به سراغ اثر می رود ، با چنین تصویری از زنانگی مواجه نمی شود .
اصلا گذشته از همه این حرفها ، مگر منتقد عزیز 20 صفحه نهایی را نخوانده اند که اصولا خط داستانی را متحول می کند و روابط میان شخصیتها در سایه همین پیچش اندک به دگرگونی می رسد ؟! ... یعنی واقعا این قدر سیر تحول راوی در اثر دیریاب و مستتر است که منتقد اصولا آن را ندیده است ودرنیافته است ؟! ...
منتقد ما در ادامه این شاهکار خشمگینانه نقدنویسی معتقد است که کتاب تبلیغ مصرف گرایی ست ! ...خواهر گرامی ! شما کلا انگار با شخصیت پردازی بیگانه اید !...روح حاکم بر جامعه و البته خود راوی برخاسته از این مصرف گرایی ست . کدام جای کتاب – حتی همان صفحه آخر کتاب که به آن اشاره می کنید – آمده است که راوی کاملا منطبق بر نویسنده است ؟! ...نویسنده می گوید از تجربه های شخصی ام برای نوشتن سود بردم . اما آیا گفته است که راوی خود من هستم ؟! ...این دو جمله تفاوت بنیادین دارند . گذشته از این نگاهی به سر و روی کلانشهر درب و داغان مان بیاندازید وببینید که مصرف گرایی از در و دیوارش بالا می رود یا نه ؟! ... و مگر نه اینکه هنرمند باید آیینه زمانه اش باشد ؟! ... به گمان من این خشم بیش از اینکه متوجه کتاب و نویسنده اش باشد ناشی از خشمی فروخورده نسبت به خویش است که در چنبره همین مصرف گرایی اسیر مانده است .
بگذریم ! ...معرفی مان بیشتر نقدی بر نقد شد ! اما گاهی واقعا حیران می شوم از اینکه کسی خود ، اثری را درنیافته است و ضعف خود را با تیز کردن شمشیر بر اثر مورد بحث و البته هنرمند بخت برگشته جبران می کند ....و جالب اینجاست که اصولا مخالف خوانی با خیل عظیمی که کتاب را به چاپ نهم رسانده اند و همه را سطحی و دارای «غیرمتعالیترین آمال» دانستن ، خودش یک مرض روشنفکرنمایانه روزگار ماست که انگار درمانی ندارد ! بگذریم از اینکه لااقل پنجاه درصد همین افرادی که کتاب را خوانده اند و از آن استقبال کرده اند زن بوده اند و به نتایج مشعشع خانم منتقد نرسیده اند و حس نکرده اند مورد توهین واقع شده اند و البته احتمالا ایشان بر اساس کرامات شان معتقدند که اینها همان زنانی هستند که در چنبره نظام مردسالار دچار استحاله شده اند و همه شان چیزی حالی شان نمی شود !! نمی دانم کی یاد می گیریم که به خودمان احترام بگذاریم و یادمان نرود که حداکثر فرق ما با بقیه شاید چهارتا ورق پاره ای باشد که بیشتر خوانده ایم و نظراتی که شاید هیچکدام شان درست نباشد ! ... و جالب تر اینکه همه ما انگار غیبگو هستیم و پیش بینی می کنیم که «نسلهای آینده که معیارهای متفاوتی خواهند داشت از این کتاب به عنوان یک کتاب تاریخ مصرف گذشته یاد خواهند کرد» ! ...خدا همه را به راست هدایت کند ان شا الله !
خلاصه اینکه کتاب مورد بحث کتاب خوبی ست اما بی شک کتاب متفاوتی نیست . کتابی که از خواندش لذت می برید اما قرار نیست حیرانتان کند.به عبارت دیگر با یک شاهکار طرف نیستید اما وقت تان را هم هدر نمی دهید . مسلما «کافه پیانو» مال همین امروز است . اثری که برای زمان خودش نوشته شده است و قرار است بیشترین اثرگذاری اش را همین امروز داشته باشد ولی همه این ها دلیل نمی شود که اثر بدی باشد .
و البته به نظر من ویراستاری کتاب هم می توانست بهتر باشد . جملاتی مثل «مقنعه اش را می کند» به جای « مقتعه اش را در می آورد » و ... هارمونی لحن را در اثر دچار خدشه می کند .
کافه پیانو – فرهاد جعفری – نشر چشمه – چاپ پنجم تابستان 1387 - 266 صفحه – قیمت 3800 تومان
_____________________
-همه افتادگان : وقتی صحبت از ساموئل بکت می شود احساس می کنیم که الان قرار است یک متن کاملا متفاوت – از لحاظ نوشتاری و معنایی – حمله کند به ذهن و روح مان و کلی کلنجار برویم تا ببنیم سر از چه ناکجا و چه بسا هیچ کجایی در می آوریم ! «همه افتادگان» اما ، این گونه نیست. روایت این نمایشنامه رادیویی ساده و سرراست است اما مثل همه آثار بکت به شدت تکان دهنده و تاثیرگذار و البته سیاه نیز هست . شخصیتهای محوری روایت زن ومردی سالخورده اند که مرگ را ذره ذره فرو می دهند اما زندگی ،بازیگوشانه و لجبازانه، رهایشان نمی کند .مرگی که انگار از تک تک سلولهای این دو بیرون می چکد و همه دنیا را سیاه می کند. اجرای درخشان بکت از این وضعیت ، در تک تک کلمات و جملات سربرمی کشد و موقعیتی تلخ را در همراهی با طنزی گزنده بازمی نمایاند .گذشته از این نگاه ویژه نویسنده به مذهب – به خصوص قشری گرایی در مذهب – در کاراکتر زن جوانی به نام «دوشیزه فیت» بسیار قابل تامل است . در کنار همه اینها پایان بندی فوق العاده روایت و گره گشایی حیران کننده آن سبب می شود که یکبار دیگر این کتاب کوچک را مرور کنید تا به نکات دور مانده از چشم تان با دقت بیشتری توجه کنید . ترجمه کتاب نیز بسیار روان و همراهی کننده است. خواندن این کتاب کوچک به شدت توصیه می شود .
همه افتادگان - ساموئل بکت – ترجمه مراد فرهادپور / مهدی نوید – نشر نی – چاپ اول 1386 – 79 صفحه – 1000 تومان
____________________
-یک بعد از ظهر با ادگار آل پو : بعضی وقتها یک اثر ان قدر جذاب و خواندنی ست که حتی یک ترجمه نه چندان خوب هم نمی تواند شما را از خواندن آن منصرف کند !... کتاب مورد بحث مجموعهای از چند داتسان کوتاه ادگار آلن پو است با همان سبک درخشان ورویایی . اما متاسفانه ترجمه اثر شانه به شانه درخشش آثار نیست . یک مثال خیلی کوچک :
«در واقع ،در خصوص هر موضوع مورد توجه ، پیچیده ترین علم آکادمی ، هیچ گاه اشتباهی از لیژیا ندیدم .»
پر واضح است که مترجم به سراغ ترجمه لفظ به لفظ رفته است نه بازآفرینی متن . در بسیاری از فصول داستان با جملات تو در تویی مواجه می شویم که اسباب سردرگمی مخاطب است . این جملات مشخصه سبکی «پو» نیستند بلکه برخاسته از نحو جملات انگلیسی هستند و به راحتی با دو سه تقطیع خواندنی تر می شوند . حتی اگر به عنوان یک مشخصه سبکی به این جملات نگاه کنیم ، تفاوت نحو انگلیسی و فارسی سبب می شود که به بازآفرینی دیگرباره متن بیاندیشیم ؛ به گونه ای که همان لابیرنت زبانی را ایجاد کند اما در گستره نحو زبان فارسی .
از این نکته که بگذریم فضای گوتیک آثار «پو» در این داستان های کوتاه به طعمهای آشنایی آغشته می شود : زندگی پس از مرگ و ادامه زندگی در کالبدی دیگر ونیز دنیای مردگان که همه از فضاهای مورد علاقه او هستند . طنز درخشان پو در «چند کلمه با مومیایی» بازیگوشانه تمدن و مظاهر آن را هدف می گیرد و در «تابلوی بیضی» - یا به عبارت بهتر «تابلوی بیضوی» - با تمرکز بر خیالپردازی افراطی هنرمندانه و گریز از دنیای واقعی ، به یک تراژدی تلخ پهلو می زند .
گذشته از داستان آخر که درخشش سایر داستانهای این مجموعه را ندارد ، باقی داستانها قدرت نویسندگی پو و نیز توان او را در خلق پایان بندی های متفاوت به تماشا می گذارند .
یک بعد از ظهر با ادگار آلن پو – مجمعه داستانهای پو – ترجمه بیتا ملک آرا - نشر شهر خورشید – چاپ دوم 1387 – 116 صفحه – قیمت 2100 تومان
______________________
پنجم اینکه :
یک غزل از خودم با دو تقدیم نامه !
این غزل تقدیم شده است به حسن تقلیلی عزیز. چرا که مصراعی از آن ، دیگر گونه خوانی مصراعی از یکی از غزلهای اوست . حسین عزیز سروده بود : «پرواز در توان پر هر پرنده نیست».
و این غزل تقدیم است به همه کسانی که پشت میله ها مانده اند از باستیل قرن 17 تا گوانتاناموی قرن 21 . اما دوست تر دارم این روزها این شعر را تقدیم کنم به بزرگترین زندان روی زمین : غزه !...و شرمی که بر چهره انسانیت نشسته است ....و انگار نه این کابوس لعنتی تمامی دارد و نه کسی دست می جنباند تا بیدارمان کند !
میله ها
پرواز نیست واژهء ملموس میله ها
این واژه مرده است به قاموس میله ها
ما ، اهل ابرها ، همه پابند مانده ایم
در میهمان نوازی ِمخصوص ِمیله ها !
فرجام پرکشیدن ما پرشکستن است
زاییدهء طبیعت ِمعکوس میله ها
یخ بسته اند عقربه ها ؛ صفر مطلق است
سرمای منجمدگر و مایوس میله ها
در خواب اگر چه هر شبه سوزانده ایم شان
هر صبح ، ما و خیزش ققنوس میله ها !
ترسیده اند از من و تو ؛ بالمان کجاست ؟!
رویای پر زدن شده کابوس میله ها
اما عقاب بودن مان یک خیال بود
مائیم آن قناری مأنوس میله ها
«پرواز در توان پر هر پرنده ایست »
ما نا پرنده ایم ! نه محبوس میله ها !
باید به دست بوسی هفت آسمان رویم
اما دویده ایم به پابوس میله ها
___________________
و عشق آزادی ست !
سیامک
سلام مطالب خوبي بود/ عكس خيلي زيباييه و تعابير شما كه ديگه تصوير در تصويرش مي كنه/ از شعر خوشم اومد مضمونش دغدغه هر روزه ماست اينكه رديف ميله ها رو براي اين كار انتخاب كردي محشره/ دقت كردي؟ «رديف ميله ها!»
Posted by: راضيه at December 21, 2008 12:40 PMسلام و سپاس. غزل زيباييست. وقت آن رسيده انگار كه كسي از ميلهها دفاع كند!
Posted by: هيروگليف at December 21, 2008 1:21 PMسلام:وبلاگتون گرم و صمیمیه.
خوشحال میشم اگه به منم سر بزنید...
سلام
نمونه هایی از آنچه در ارشاد حذف می شود را
در این آدرس ببینید .
البته من می خواهم فریبتان دهم و از این طریق کتاب اخیر خود را معرفی کنم .
منتظر حضور ارزشمند شما هستم .
سلام ...با خواب های پریشان به روزم....ممنون
Posted by: حسین دیلم کتولی at December 22, 2008 8:51 PMسلام سیامک جان / چطوری ؟
مطالب خوبی بود و غزل خوبی !
خبری از ما نمی گیری شما ! / چه شد ؟
منتظرم !
با تاملی بر جریان غزل پست مدرن و نگاهی به مجموعه ی گریه روی شانه ی تخم مرغ به روزم عزیز .
سلام و وقت به خیر !
پنجره ی بی اسم باز و بسته شد.
سرزدنتون باعث خوشحالی و افتخاره.
در پناه خدا...
الهي غربت ساغي نبيني
الهي درد مشتاقي نبيني
الهي كه بالا اسم عزيزات
بميري و « هو الباقي » نبيني
سلام دوست عزيز . به مناسبت پنجم ديماه سالروز زلزله بم و اشعاري در اين زمينه بروزم و منتظر نظرات شما . موفق باشيد .
سلام عزیز دل.
استفاده کردیم فراوان. دست مریزاد...
سلام
با معرفی تازه ترین مجموعه شعر سیروس نوذری به روزم.
Posted by: حسین مصطفی پور at December 24, 2008 8:58 PMمثل همیشه استفاده کردم دکتر. میله ها هم چقدر زیبا بودند. نمیدانم حالش را داری یا نه. میخواهم برای اینکه از شر رخوتی که وبلاگستان را گرفته خلاص شویم، دعوتت کنم به انتشار داستانهای کوتاه ۱۰۰ تا ۱۵۰ کلمهای. موافقی؟
Posted by: میثم یوسفی at December 26, 2008 6:30 PMسلام و عرض ادب
همه چیز در نهایت حسن بود و غزل میله ها هم سر آمد همه
دست بزرگوارتان بوسه باران
.....
از بس هوای شعر لطیف است و دلنواز
کم کم ز یاد می رود افسوس میله ها
اما نه ، این غزال غزل بانگ می زند
در کوچه های بی نفسی ، کوس میله ها
سلام...آقا سر افراز فرمودید کلی ذوق مرگ شدیم ...همه چیز اینجا عالیست و مگر میشود گفت این خوب است یا ان بهتر ...در هر صورت بسیار خوشحالم که شما و اینجا را یا فته ام ...یا حق
Posted by: abbas moosavi at December 28, 2008 2:27 AMکیفمان کوک شد با نظرات تمیز و شسته رفته تان در مورد " کافه پیانو " !
ممنون ! خیلی چسبید
کلی جیغ زدیم و موکشانی کردیم
هیچکس تحویلمان نگرفت
همین که " سیامک بهرام پرور " بگویدشان
تفاوت از زمین تا آسمان است !
دکتر جان فکر ذوق مرگی ملت باشید ...
Posted by: الناز at December 28, 2008 2:38 AM
و برای غزل :
به قول " میرزا قلمدون ":
مهم نیست کدام سوی میله هایی
رهایی را زمزمه کن....!
می خواستم پرنده باشم
حتما عقاب که نه،
شاهین نه
پروانه هم باشم کافیست،
مگر تا خانه تو چقدر راه است ...
سلام رفیق قدیمی و دیریاب! گرچه خودم چندان اهل بازیهای وبلاگی نیستم اما اینبار تو را به یک بازی تازه دعوت میکنم. بازی داستانهای 50 تا 150 کلمهای! مخلصیم!
Posted by: حسن علیشیری at December 28, 2008 8:30 AMسلام .
تو را خواندم و...
با همه دوری ام از این وادی و هر چند کار من نیست، اکنون می خواهم بغض های عاشورائی تو را در خود بریزم و شرحی از تاراج قامت گلستان را برایت روایت کنم. از تو هم به قدر همه رنج های گذشته طاقت و تحمل می خواهم...
Posted by: علیرضا زرقانی at December 28, 2008 10:03 PMخوندم و واقعا لذت بردم ... گفته بودم من عاشق اول اينكه هام. نميشه زمانش رو بيشتر كنين؟
كافه پيانو رو خيلي وقته مي خوام بخونم ولي وقتش نميشه . هميشه جزء آخرين نفراتم ...براي خوندن يه كتاب قشنگ ... ديدن يه فيلم ناب ... شنيدن يه موسيقي ماندگار ...
داشتم می گشتم تو نوشته های قدیمی رسیدم به انجمن ادبی پندار و بچه های قدیمی و سیامک و ....
شاعرانه ها هنوز ادامه داره... خوشحالم... نمی دونم منو یادته یا نه... هنوز مثل قبل می نویسی "اول"، "دوم" و ...
دکترسلام.میدونی که دوست داریم
Posted by: sayedjafar at January 2, 2009 1:24 PMسلام
به روزم
خوشحال میشم تشریف بیاورید
سلام
* باید گریخت یک شب از این شهر لعنتی *
با یک 4پاره به روزم و منتظر نقد شما
این شعر هدیه ای ست از بند های یلدا شعر
فراخوان های ادبی هم به روز شده
با تشکر – سنجری
سلام دوست من
کامل جالب وزیبا
قلمت مانا
و
به آرین شعر بیایید با:
متشکرم از....
آرین تما م نداشته هایم را داشتن است
دعا کنیم هیچ رای ِ حقی برنگردد
توی این روزهای خوشبختی به روزاست شعر مرا با:
رباعیها ودوبیتیهای به هم ناپیوسته!!!
که:
زاینده رود از اصفهان خالیست بی تو
روشنی چراغی آیا؟
یا علی
سلام.
ایام را تسليت میگم.
ميهمانی به يک غزل...
دکترعزیز
مانده ام عکس زیباتراست یا نوشته ای شما که تعبیربسیارزیبای"ناخداخورشید"رابه خوددارد ومن بعدازاینهمه سال تازه فهمیدم که چراکشتی یونانی به گل نشست!
شعرهم که مثل همیشه برایم حظی داشت ناگفتنی.
پس همیشه آزاد باشید.
Posted by: آيينه at January 5, 2009 10:11 AMسلام
تا بحال غزه ما ایرانی ها رو دیدین؟!..
http://www.persianempire.blogfa.com
Posted by: ایرانی at January 5, 2009 1:22 PM
شايد قصه اي هست
که سطر به سطر
ما را جدا نوشته اند
چه قصه تلخي ست زندگي
وحيد کيان پور
سلام دوست عزيز
وبلاگ و نوشته هاي خيلي زيبايي داريد
توي وبلاگ - نگاه تلخ - منتظر حضور
گرمتون هستم.
باتشکر وحيد کيان پور
"عشق را ای کاش زبان سخن می بود..." شاملو
نوشته اي شما جالب است وعكس نيز بسيار زيبا ست
سلام .خواندمتسیامک عزیز.
امروز عصر نهم محرم الحرام که تو این قدر زرد و نزار و ماتم گرفته ای و ساحل چشمانت از دریای اشک نمک بسته است ...
Posted by: علیرضا زرقانی at January 10, 2009 12:13 AMسلام عزیز دل.
مشکل جان غزل حل شد.
به روزم و منتظر...
سلام
خوندم
موندم
رفتم
.
ما چاکریم
شعر زبان گوياي عشق است وقتي كه بر صحرا باريده باشد و بر نيزهها روييده!
عصر شعر عاشورايي از سلسله جلسات نقد و شعرخواني «سهشنبهها» در تاريخ 24 دي از ساعت 30/15 الي 30/17 با حضور شاعراني مانند؛ «علي آبان»، «رضا اسماعيلي»، «سيدضياءالدين شفيعي»، «حميدرضا شكارسري»، «سينا عليمحمدي»، «معصومه باغيان» و شما دوست عزيز! برگزار ميشود.
اميد است با حضور صميمانه خود در اين محفل بر غناي هرچه بيشتر آن بيافزاييد.
نشاني: تهران ، سبلان شمالی ، خیابان شهید نوری(دیلمی سابق)
کوچه شهید ترابی، شماره 14
کیست تو را یاری کند؟؟؟))
با سلام و عرض تسلیت
با سه غزل عاشورایی به روز شدم
علی مددی
مثل هر بار و هر بار پر احساس و دلنشین و پر بار ...دوست دارم پیشنهاد هاتون و راجع به شعر های کوتاه ام بشنوم ...بی صبرانه منتظر حضورتان .
Posted by: maryam at January 12, 2009 3:31 PMخیلی پرکار و سرزنده و پرجنب و جوش. خیلی عالی. ممنون.
بعد از مدتها که دارم بهتون سرمیزنم. خیلی خیلی شازژ شدم. بازهم ممنون.
در ضمن در اولین فرصت صفحه تان را به شکوفایی پیوند میزنم.
Posted by: مینا at January 12, 2009 3:46 PMسلام. مطلبتون خوب بود، سري به ما هم بزنيد.1 و15 هر ماه به روزيم.
Posted by: راوي at January 12, 2009 8:40 PMسلام بر دوست!
اینجا را خیلی دوست دارم چون همیشه چیزی برای خواندن و اندیشیدن و یاد گرفتن در آن پیدا می شود.
خوشحالم که باز خواندمتان.
بانو را هم بفرمایید به روز کنند. مردیم از انتظار!
اگر سری به ما هم بزنید جای دوری نمی رود!!!!
سلام
دكتر عزيز
از نظر و لطفتان ممنونم .
مي دانيد كه نظرتان برايم پر بهاست ...
راستي از نوشته ي شما در كافه پيانو لذت بردم .
گل (آيكون نداشتي برات نوشتم )
سلام جناب دکتر احوال شما؟ گلاره بانو خوبن؟منم خوبم و همیشه به یاد دوستان قدیمی هستم البته بیشتر مواقع توی سایت شما و گلاره جون نمی تونم پیام بذارم نمی دونم چرا؟ اما همیشه می خونم و لذت می برم
Posted by: نغمه at January 14, 2009 12:22 AMتا اطلاع ثانوی ذوق مرگ می شویم !
من فعلا" تو مرحلهء *NDE هستم !
آخه اگه کسی مثل " سیامک بهرام پرور " قدم رنجه کنند و از سر لطف وبلاگ تو رو بخونند و مرحمت کنند نظر هم بگذارند واقعا" جای ذوق مرگ شدن داره یا نه ؟ نه دیگه ! بگو !
من فعلا" دارم ذوق مرگ می شم ... تو اَبرام !
در اولین فرصتی که خون دوباره به مغزم ( !!! ) رسید بر میگردم !
با تشکر از کلیه دوستان که قبول زحمت کردند و تشریف آوردند. بدون شک حضور شما باعث تسلی خاطر بازماندگان و شادی روح آن مرحومه خواهد شد !
مشرف فرمودید حضرت استاد
جلف بازی های ما را بخشیده و لطفا" این کامنت را بعد از خواندن بسوزانید !
با تشکر
ستاد حمایت از حوادث غیر مترقبه !
می خواستم رهـــــا شوم از "شاعرانه ها "
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی شود !
احیانا" این از قول حضرت استاد به گلاره خاتون نیست ؟!
هواي شاعرانه ها به سرم زده بود
Posted by: maryam at January 14, 2009 10:40 PMمگر واژه ها می توانند بزرگی کودکان غزه را بازگو کنند؟
Posted by: محمد روحانی ( نجوا کاشانی ) at January 16, 2009 10:36 PMسلام عزیز گرامی :
با شعری از محمود درویش...
و غزلی از خودم...
به روزم و منتظر ...
Posted by: حميد رضا عرفاني فر at January 17, 2009 7:45 PMسلام بر سيامك عزيز ! قبول دارم باور كردنش سخت است اما آنقدر از دنياي مجازي هم شبيه دنياي حقيقي دوري گرفته بودم كه به تازگي به التفات شما به آن غزل به قول يكي از دوستانتان " دراز " برخورد كردم ! وظيفه ديدم از هندوانه هاي نامشروعتان تشكر كنم و دوم اينكه آن غزل پيوسته را به صورت كامل در وبلاگ "آفتاب هميشه در ييلاق " منتشر كردم تا از دستش راحت شوم چون ديگر خسته شده بودم از اينكه هر جا كه مي رفتم مثل ترانه هاي درخواستي زمزمه هاي " غزل پيوسته " به گوشم مي رسيد ؛ سوم اينكه يك وبلاگي به نام " هميشه حق با ديوانه هاست " راه انداخته ام ب آدرس (( piyaderooh))كه در آن ورود عاقلان ممنوع است خوشحال ميشوم اگر قدم رنجه كنيد چهارم اينكه دلم برات تگ شده جونم و پنجم اينكه سلام مرا به آنكه به تمام معجزاتش ايمان داري - كه درستش هم اينه _ برسان ششم اينكه هميشه از پنجم بيشتر برام سخته !!! jh ,rjd nd'v
Posted by: اصغر عظيمي مهر at January 19, 2009 8:33 AMسلام مرد بزرگ کجایی؟ دلتنگ ما نمی شوی؟ غزل را خواندم زیبا بود ردیف های اسمی نعمولا شاعر را دچار مشکل می کند کار سختی بود راستی بعد از مدت ها با یک شعر خوب به روزم حتما خوشت می اد منتظرم!
سلام شعرهای شما را همیشه دوست دارم تابستان یک بار شما را زیارت کردم حالا حیفم میاید هیچ شماره تماسی از شما نگرفتم لطفا به وب ما سر بزنید ونقد کنید متشکرم
Posted by: عفت at February 12, 2009 10:22 PMsalam aghaye bahram parvar az ashnaye ba shoma khosh halam chan ser az shoma khandam va shendiam dar jashnvareye shere fajr
davetetan mikonam ta dar morede sheram nazar bedid
montazere betarin ha mimanam...
salam aghaye bahram parvar az ashnaye ba shoma khosh halam chan ser az shoma khandam va shendiam dar jashnvareye shere fajr
davetetan mikonam ta dar morede sheram nazar bedid
montazere betarin ha mimanam...
ba salam /// mesle hamishe ziba // khundam o lezzat bordasm// az zahamate shomam moteshakkeram //
merc
bye
خانم یا آقای عزیز
اصلا رقیقه دختر امام حسین همسر یکی از سپاهیان قاتلین پدر خودش شده و ایشان کشته یا شهید نشده است .یا اصلا دختر ایشان نبوده است بیشتر تحقیق کنید لطفا مردم را هم گمراه نکنید مثل فرقیه بهایت نباشید خرافات را به خورد مردم ندهید .باید جواب خدا را بدهید . وب لاگ 121علی دانا . بلاگفا. کام . رابخانید
سلام جناب بهرام پرور
اندکی پیش با پوریا صحبت میکردم , پوریا سوری
و ایشان شما را به من معرفی کرد تا از شما مشورت و نقد بگیرم
با تشویق پوریا بعد از سالهای زیاد شروع به غزل نوشتن کردم و حالا پذیرای نفس گرمتان هستم
بی صبرانه انتظارتان را میکشم
پایا باشید بزرگ گوار .
(( امیر محمد پور ))
سیامک عزیز :
در این نقد صراحت مرا به حساب دوستی بگذار . تا وقت دیگر

