April 11, 2009 9:36 PM
شنبه - 22 فروردین ماه 1388
اول اینکه : ...
... زدیم به کویر و گفتم یک نفس هوای کویری برود توی سینه ام تا سوز سرمای زمستان بشود باد فنا و رطوبت دیار باران برخیزد از استخوان های ام ... اما نمی دانستم چشم کویر که به تو بیافتد فیل اش یاد هندوستان می کند و چشمش خیس می شود از اینکه «آمدی ؟ جانم به قربانت ! ....» ... من خودم دیدم دل ابیانه خون شده بود از ندیدن ات و تا پا گذاشتی روی دستان سرخ اش ، هزارهزار شکوفه سپید از آسمان برایت ریخت تا زیباترین عروس ابیانه شوی در این قحطسال زنانگی ! و پیرمرد تنهای ابیانه ای وقتی گونه های تو را دید زیر برف ، سر در کت پشمین اش فرو برد و عصا زنان شعر سهراب را در گوش دیوارهای خشتی خواند که : کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ....
من خودم دیدم که بخار گل سرخ برخاست از سر دیگ گلاب گیری و چرخ زد توی موهایت و مست شد و تلو تلو خوران قیقاج رفت و سرش را گذاشت روی سینه دیوار کاهگلی باغ قمصر و شانه اش لرزید ... همان باغ قمصر که روسری ات را بو می کشید تا گلهای اش سر از خمار شبانه بردارند و راه مستی دیگرباره را پیش گیرند و چه برقی می زد چشم مرد گلاب گیر که دلش را خوش کرده بود به گلاب اعلای دو تقطیره اش و تازه می فهمید که گلابهای سال دیگرش عطر نوبرانه دیگری خواهند داشت که حاصل تقطیرهزارباره زیبایی ست!... من خودم دیدم وقتی می رفتیم مناره های مسجد امیرچخماق برایت بازو گشودند و وقتی بر می گشتیم بادگیرها دوری تو را سوزناک تر از همیشه آه می کشیدند ...به خدا دیدم !
دوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
- کنگره شعر دفاع مقدس در بندرعباس پیش از عید فرصت دلپذیری بود برای دیدن دوستان قدیم و آشنایی با دوستانی تازه که به اندازه لطافت شعرشان مهربان نیز بودند . نام بردن یکایک عزیزان تنها شاید اسباب شرمندگی از باب فراموشی باشد پسس دست همه را به مهر می فشارم و امید دیدار نزدیک دوباره را دارم. راستی ! یادتان باشد که مثنوی درخشان حمیدرضا برقعی درباره حضرت علی اکبر (ع) را بخوانید ... پیدا کنید وبیابید ...از من گفتن !
- عید امسال به سنت هر ساله شال و کلاه کردیم و به قصد کرمان راهی سفر شدیم اما کثرت نقاط دیدنی در کاشان و یزد ومیبد و ابیانه و ... سبب شد نهایت سفر به یزد برسد و تمام ! ...بی انصافی ست اگر نگویم این شهرهای زیبای کویری چقدر خوب سنتهای خود را حفظ کرده اند و پاس داشته اند . بافت زیبای قدیمی این شهرها ، بازارها و آب انبارها و کوچه قهر و آشتی درست وسط بافت اصلی شهر ، آن هم کاملا زنده و پویا ، دل می برد از زیبایی . لباسهای زیبای مردم ابیانه ، مهمان نوازی شان و سطح بالای اجتماعی شان غافلگیرت می کند . ابتکار جالب مردم و دست اندرکاران شهرهای یزد وکاشان در استفاده از خانه های تاریخی به عنوان محل اسکان میهمانان ، ایده ای درخشان و آموختنی برای سایر نقاط ایران است . یک گردشگر همیشه دنبال تجربه یک چیز تازه است ؛ یک هتل 5 ستاره هیچ وقت چیز تازه ای نیست اما اقامت در یک خانه قدیمی متعلق به 250 سال پیش با آن آب نماهای زیبا و طاقی ها فوق العاده وبوی کاهگل و ... حتما به یادماندنی و خواستنی ست . دست مریزاد به همه کسانی که فرهنگ شان را پاس می دارند و به آن افتخار می گذارند . و سپاس از مهربانی مهدی فرجی عزیز و بانو که ما را شرمنده محبت شان کردند ...
راستی فقط یادم باشد از گفتگوی ام با یک جوان ابیانه ای برای تان بنویسم . در پست بعد ان شاء الله ....
- روز سه شنبه 25 فروردین ماه 1388 ساعت 3 بعد از ظهر در دانشگاه علوم پزشکی بابل شب شعری به پاست که نگارنده نیز به دعوت مهربانانه دوستان افتخار حضور دارم . بی شک از زیارت دوستانی که این دور و بر هستند و وقت دارند خوشحال می شوم ....
- نمایشگاه کتاب امسال هم انگار از 16 تا 26 اردیبهشت ماه در محل مصلا تشکیل می شود . اگر خدا بخواهد با گلاره بانو برای شرکت در سه روز آخر نمایشگاه برنامه ریزی کرده ایم یعنی 24 و 25 و26 – 5 شنبه و جمعه و شنبه .... کتاب هم که فعلا همان دو کتاب سابق است و کتابهای جدید مال بعد از نمایشگاه است و احتمالا اواخر سال. پس اگر «عطر تند نارنج» یا «بر تابی از ترانه» را می خواهید در نمایشگاه پیدا می کنید . من هم اگر آدرس دقیق غرفه ها را در روزهای قبل از نمایشگاه گیر آوردم همین جا می نویسم .
-گلاره بانو مجددا افتخار داده اند و یک چارپاره فوق العاده نوشته اند که ما رسما لنگ انداختیم ! ... بیخودی نمی گوییم و بر سبیل هندوانه قرض دادن های عاشقانه !...یک نگاه بیاندازید تا شما هم باور کنید که ایشان اصولا در حق خودشان و ما ظلم می کنند با ننوشتن هایشان . شما به ایشان بگویید ، حرف ما که چندان موثر نیست گویا !
سوم اینکه :
امروز به جای کتاب ، می خواهم در مورد مجموعه ترانه های اخیر احسان خواجه امیری بنویسم . خواجه امیری خواننده ای ست که با دو کاست اخیرش نشان داده است که قدر شعر خوب را می داند و با اجرای صحیح ترانه به شکفتگی هر چه بیشتر آن کمک می کند . در همین مجموعه نیز خوانش خواجه امیری از شعرها کاملا درست و گاه بسیار درخشان است . در «فصل تازه» ترانه های خوبی هست که جدا ارزش شنیدن دارد مثل ترانه «شیرین» از دوست عزیزم «حسین متولیان» که سادگی وملاحت و صمیمیت دلنشینی دارد و ترانه «تب تلخ» از دکتر افشین یدالهی که تحلیلی مناسب می طلبد و ... .
اما بحث اصلی من بر سر سه ترانه از این مجموعه است :
الف – ترانه «گریه» : این اثر که سومین ترانه مجموعه یاد شده است بر اساس ترانه ای درخشان از «حامد عسگری» شکل گرفته است .ترانه ای که برخی سطرهای آن قابلیت ضرب المثل شدن دارند :
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورمو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگیاش
گریه نمی کنه ، قدم می زنه
تایید می کنید که مصراع 3و4 بند فوق کاملا توان ضرب المثل شدن را دارد . درخشش کار شاعر در این دو مصراع ، علاوه بر حس فراوان آن ، برجستگی خاص کلمه «هضم» در مصراع نخست است . یک شاعر متوسط به راحتی می توانست جای این کلمه مثلا بگذارد : «رفع» یا هر کلمه مشابه دیگری ؛ اما این واژه بُعد تصویری و مضمون پردازانه کار را بسیار برجسته تر کرده است . شنیده اید که برای هضم غذا ، قدم زدن توصیه می شود ؛حالا این را بگذارید کنار معنای مورد نظر شاعر و تلون تصویر را دوباره نظاره کنید .
گریه نمی کنم نه این که خوبم
نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمه ام که
یه هو میون زندگی افتادم
باز هم یک اجرای خوب و این بار اجرای زبانی در دو سطر پایانی .بدیهی ست که در هر دو بند فوق ، وظیفه دو سطر نخست، زمینه چینی و فضاسازی های حسی برای ایجاد ضربه های کاری دو سطر پایانی ست. در این بند نیز بازی زبانی حول محور فعل «افتادن» شکل می گیرد و شاعر با ایجاد ترکیبهای «اتفاق افتادن» و «در میان زندگی افتادن» این تلون زبانی را ایجاد می کند .در ضمن به ارتباط گیری دو بند با هم نگاه کنید ؛ چرا که این کار ،چنان که خواهیم دید، اثری با محور عمودی کاملا قدرتمند است . ارتباط بین این دو بند با «گریه نمی کنم» شکل می گیرد .
یه ماجرای تلخ ناگزیرم
یه کهکشونم ولی بی ستاره
یه قهوه که هر چی شکر بریزی
بازم همون تلخی نابو داره
باز هم همان روند ارتباطی و این بار حلقه اتصال واژه های «اتفاق» و «ماجرا» هستند . این بند کلا تصویری تر از دو بند قبلی ست ولی باز هم نکته در دو مصراع پایانی ست و این بار معنایی : قهوه ذاتا تلخ است و این همان حکایت «ناگزیری» ست و شیرینی ها – بخوانید شادیها - ی کوچک نمی تواند این ذات تلخ را زیر و رو کند . این نگاه غمگنانه هست اما به دو دلیل نومیدانه نیست : یکی اینکه کیفیت قهوه به تلخ بودن آن است . به همین خاطر است که شاعر از «تلخی ناب» استفاده می کند . به عبارت بهتر این تلخی به نادلپذیری نمی انجامد ، چرا که غمی از سر رکود و موجب رخوت نیست . مشکل اینجاست که ذات گسترده و توانمند راوی «کهکشان»یست که «ستاره» ندارد و مشکل ِاین راه شیری با خرده های «شکر» حل نمی شود ! و درست همین جاست که دلیل دوم ام برای نومیدانه نبودن اثر شکل می گیرد و در بند چهارم توسط شاعر به عینه به منصه ظهور می رسد :
اگه یکی باشه منو بفهمه
براش غرورمو به هم می زنم
گریه که سهله ، زیر چتر شونه اش
تا آخر دنیا قدم می زنم
و دقیقا نقطه رستگاری این ترانه همین جاست . «عشق» آن شیرینی مطبوع و آن «ستاره» است که از «ناگزیر»یها گذر می کند و سبب گریز شاعر از این غمگنانه گی ست .به دلیل همین امید قطعی ست که شعر نومیدانه نیست . نکته های این بند درخشان بسیارند : یکی اینکه مشخصه این «عشق» معجزه گر تنها یک چیز است :«فهمیدن» ! همان که اریک فروم هم می گوید : عمق ارتباط ! فهمیدن مهمترین مولفه عاشقانه است و حسی که فاقد درک متقابل باشد اصولا عشق نیست .
نکته بعدی اینجاست که اولین بحث در رفتارشناسی عاشقانه حذف «غرور» است. چرا که عشق یعنی گذر از عقل خویش اندیش به احساس دیگراندیش .
نکته نهایی در چرخش معنایی زیرکانه و رندانه شاعر است در دو سطر نهایی که بازخوانی ِدیگرگونه بند نخست است . اینجا شاید بد نباشد به این نکته اشاره کنم که به نظر من فرم دایره ای در شعر تنها این نیست که مصراع یا بند یا بیت یا سطر آغازین شعر در پایان شعر تکرار شود که اگر چنین باشد امری فاقد ارزش زیبایی شناسانه و تاثیر حسی ست . مسئله این است که شاعر بتواند خوانشی تازه از آن تصویر یا سطر ارائه دهد . در اینجا شاعر به خوبی توانسته تحول ناشی از عشق را به نمایش بگذارد. شاعر «غرور» را می شکند ولی باز هم «گریه نمی کند» این بار نه به دلیل این که گریه کردن برای مرد مغرور سخت است - که اتفاقا این بار خیلی هم «سهل» است – بلکه بدین سبب که قدم زدن را ترجیح می دهد آن هم قدم زدنی تا پایان دنیا .
تصویر پایانی مرا به یاد شازده کوچولو انداخت وقتی به خلبان قصه می گفت :
« - یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
- خودت که میدانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
- پس خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چقدر دلت گرفته بوده.»
و نکته مهم بند آخر ترانه حامد عسگری هم همین جاست : او تا آخر دنیا قدم می زند ؛ چه غمی ! اما ...«اما» ی این قضیه مهمتر از اصل آن است ! آن «اما» در سطر قبلی ست : «زیر چتر شونه ش»... چه شادی ای ! و ظرافت در همین جاست : نمایش تمام و کمال غمشادی عاشقانه . به عبارت بهتر ، بین غم ِبند نخست و غم ِسطر آخر زمین تا آسمان تفاوت هست ، چرا که دیگر آن «اتفاق نصفه نیمه» بند دوم ، به نیمه دیگر خود و در نتیجه کمال عاشقانه بند پایانی رسیده است و همین سبب می شود که نه شعر را غمگنانه بدانیم و نه اینکه فرم دایره ای اثر را بی دلیل .
ترانه حامد عسگری از بهترین ترانه هایی ست که سال گذشته شنیدم به همه دلایلی که گفته شد و دلایل دیگری که در حس عمیق اثر نهفته است و گفتنی نیست .
ب – پیش از اینکه به دو ترانه بعدی مورد نظرم بپردازم ، بگویم که حرف من در باب این دو ترانه در حقیقت ادامه بحث رفتارشناسی اجتماعی ِ« ترانه های واسوخت » نگارنده ست در مقاله «لیلی فقط تو قصه ست؟!». به عبارت دیگر گمان می کنم ادامه همان روند اجتماعی که در آن مقاله ذکر کردم در پله های بعدی به این دو ترانه رسیده است که به دلایلی که می گویم به نظر من نقطه آغاز نگاهی تازه در مناسبات عاشقانه در ترانه این روزگار است .
در آن مقاله گفتم که تغییر مناسبات اجتماعی و نحوه ارتباطهای عاشقانه در جامعه به سمتی رفته است که در نتیجه تعدد ارتباط ها ، آن نگاه سراپا اشتیاق و وحدت گرا و حتی جورخواه سنتی ، کاملا تغییر یافته و حسهای دیگرگونه ای مثل نفرت یا مورد خیانت واقع شدن و سرخوردگی و امثالهم ایجاد می شوند که خود را در همان ترانه های سریالی«واسوخت» یا «ذم معشوق» نمایانده اند . شک نیست که در ادبیات کلاسیک ما هم سابقه این نوع شعر وجود داشته است مثلا غزل معروف سعدی با این مطلع :«ای لعبت خندان لب لعلت که مزیدست» که شیخ اجل از هیچ نکته ای در باب ذم معشوق بیچاره فروگذار نکرده اند !
اما به نظر من در ادبیات کلاسیک این رویکرد در مقابل رویکرد معمول عاشقانه ها فراوانی چندانی ندارد و در ضمن عرصه مخاطبین شعر با ترانه تفاوت جدی دارد ، در حالی که در ترانه های چند سال اخیر حضور این لحن بسیار معنادار است و قابل واکاوی اجتماعی . به عبارت بهتر اقبال عمومی جامعه ،که سفارش دهنده ترانه است، نشان می دهد که این نظرگاه در جامعه جوان به طور جدی مورد تقاضاست . در همان مقاله نیز گفتم که مهمترین دلیل رسیدن به چنین جایگاهی در عرصه مفهوم عشق ، عدم حضور درک صحیح عاشقانه در جامعه ، در نتیجه گذر دیمی از مناسبات سنتی به مدرن است . مفاهیمی مانند «خیانت» ،«حسادت» و امثالهم در این فرایند نیاز به بازتعریف دارند و کمترین نتیجه گذر از این بازتعریف ، حضور مفاهیمی آن چنانی ست . این «بازتعریف» باید در ذهن تک تک افراد جامعه اتفاق بیافتد و چیزی نیست که چندان آموختنی باشد و شاید تنها به مدد تجربه بتوان آن را تمام و کمال درک کرد . چنان که در آن مقاله هم گفتم ، مجددا تاکید می کنم که دراین مقال ، بحث سنت ومدرنیته بیانگر ارجحیت هیچ یک بر دیگری نیست . این دو ، دو سیستم کاملا متفاوت هستند که با سازوکارهای مختص خود درست و بی تنش عمل می کنند ؛اما تداخل هر یک با دیگری اسباب ایجاد تنش می شود.
بعد از این مقدمه طولانی بپردازیم به این دو ترانه که به نظر من گامی دیگر از این تحول را نشان می دهند و مبتنی بر درک درست تر و عمیق تری از عشق هستند :
1- ترانه «رفتنی» ، ترانه شماره 7 ، از «دکتر افشین یدالهی» ست . ترانه سرایی که نشان داده است برای واژگانش حرمت بسیار قائل است و از آن ها به خصوص در اجرای اندیشه عاشقانه ، بسیار دقیق سود می برد :
تو می ری با یکی دیگه
که قَدرِت رو نمی دونه
که رویات و نمی فهمه
نگاهت و نمی خونه
به تو عادت کنه شاید
یا شاید عاشقت باشه
ولی قلبش می تونه روُ
کسی غیر از تو هم واشه
تو رو اصلا نمی شناسه
براش فرقی نداری تو
این ترانه اصولا تصویرگرا نیست و کاملا متکی به معنا و اندیشه است . بنابراین باید چند بند را در کنار هم معنا کنیم و جلو برویم . شروع ماجرا با همان حرف ترانه های واسوخت پیش از این است :«تو می ری با یکی دیگه». باور کنید اولین بار که ترانه را شنیدم منتظر بودم الان معشوق بیچاره سابق(!) با هزار فحش و فضیحت فرستاده شود لای دست باباش ! اما ترانه سیری دیگر پیدا می کند چنان که می بینید و نشان می دهد که تفاوت این دو نگاه از کجا تا به کجاست . درست سطر دوم بند اول محل این تفاوت اندیشگی ست : کسی «که قَدرِت رو نمی دونه» . در واقع راوی اینجا غمدار از دست دادن معشوق نیست یا تنها این غم را ندارد ، بلکه نگران این است که نفر ثالث قدر معشوق را چنان که باید نداند . در واقع اینجا بحث هم چنان دیگرخواهانه و در نتیجه عاشقانه است در حالی که در ترانه های واسوخت – چنان که در مقاله گفتم – بحث خویش خواهانه و برخاسته از حسادتی ست که ریشه در تملک معشوق دارد نه دوست داشتنش . مشکل شاعر ما اینجاست که نفر بعدی قدر درخشش های معشوق را نمی داند ، نگاهش را نمی خواند و رویاهایش را نمی فهمد . می بینید ؟ باز هم صحبت از «فهمیدن» است : این اصل اساسی عشق . به عبارت دیگر شاعر نگران این است که معشوق به عشقی ناب نرسد . همین نگرانی در بند دوم روشن تر می شود : « به تو عادت کنه شاید » و عادت هیچ ربطی به عشق ندارد . نکته ای که همه رفتارشناسان عشق بر آن تاکید دارند ودر چند ترانه دکتر یدالهی – که چنان که می دانید روانپزشک هم هستند – نیز مورد اشاره بوده است .
اما چرا به دل بد راه بدهیم؟! : «شاید هم عاشقت باشه » ...اما ...اما باز هم نگرانی : «ولی قلبش می تونه رو کسی غیر از تو هم واشه» . این کم داستانی نیست ! «تو»معشوق منفردست؛ نه به دلیل اینکه در ظاهر به خاطر تعهدهای اجتماعی واخلاقی منفرد مانده باشد بلکه ذاتا منفرد ست . حسی که هم بتواند خرج «تو» بشود و هم عینا خرج «کسی غیر از تو» که عشق نیست . این حس حسی نیست که به درد «تو» بخورد . در واقع راوی با شناختی که از فرد ثالث دارد – یا شاید نگرانی های ذهنی اش - می خواهد بگوید «او» دنبال عشق می گشت و «تو» یک موقعیت خالی بود و «او» عاشق «تو» شد . در واقع نگرش فرد ثالث نسبت به عشق مثل گرسنه ایست که هر چه جلویش می گذارند می خورد : چه چلو کباب باشد ،چه نان خالی ! این نگاه در باب عشق را اگر بگردید فراوان در عرصه جامعه خواهید یافت . نزار قبانی چه خوب این افراد را توصیف می کند : انگار که در روزگار تنگدستی ناگهان در خیابان یک کیف پر از پول پیدا کنی !...و این عشق نیست ! این که او : «تو رو اصلا نمی شناسه/براش فرقی نداری تو». نشناختن هیچ گاه به عشق نمی رسد چنان که علی السویه بودن ! عشق عرصه تفاوت هاست .
جواب عشق و چی می دی
جواب آرزوهات و
جواب اون که بعد از من
می خواد عاشق بشه با تو
تو می ری با یکی دیگه
که از چشمات نمی ترسه
نمی دونه که این یعنی
شروع مرگ ما هر سه
تو رو اصلا نمی شناسه
براش فرقی نداری تو
واقعا «جواب عشق و چی می دی ؟!». جواب عشق را و نه جواب راوی را. راوی اصولا دنبال جواب خودش نیست چرا که عشق اصالت دارد نه لیلی و مجنون . عشق است که به آنها اصالت می دهد که اگر نه لیلی و مجنون یک زن ومردند مثل همه زنها و مردهای عالم ! از این گذشته چه جوابی هست که باید به راوی داد ؟!...مگر عاشق دنبال تشکر و نامه های اداری سپاسگزاری پس از عزل است که دنبال جواب بگردد ؟! ...عاشق هر آنچه که باید در حین رابطه عاشقانه بردارد از رابطه گرفته است : اگر محبتی کرده، صدبرابرش لذت برده است ؛ اگر حرف عاشقانه ای زده ، در همان لحظه لذت ناب دوست داشتن را تجربه کرده است که هزاران برابر آن حرفهای عاشقانه می ارزد !...طلبی باقی نیست که دنبال وصولش باشد . پس حرف چیز دیگری ست : «جواب آرزوهات» را چگونه می دهی، معشوق؟! اصلا خودت را بی خیال ! : « جواب اون که بعد از من می خواد عاشق بشه با تو »؟! ... ببینید عاشق چگونه باید دوست داشته باشد : بی مرز !... حرف همان نگرانی سطر نخست این بند است که جواب عشق را چه می دهی ؟ ... تصمیم اشتباه «تو» می تواند به قیمت نابود شدن «او» هم باشد ، «او»یی که انگار خودش – چنان که در بند قبل آمد – چندان در باغ نیست ! درک نشدن «تو» تنها به نابودی خودت نمی انجامد . عشق عرصه «معشوق واقع شدن» خشک وخالی نیست ؛ عرصه فعالیتی دوجانبه است و «مسئولیت پذیری» دوجانبه که اگر نه :
« تو می ری با یکی دیگه /که از چشمات نمی ترسه /نمی دونه که این یعنی /شروع مرگ ما هر سه »...بله... هر سه ! این یک خیانت سه جانبه است که «تو» با تصمیم اش، در حق «من» و «او» و خود «تو» روا می دارد.
یک نکته مهم دیگر هم در این فراز هست که مشخص کننده نگاه «او» به «تو»ست : « اون که بعد از من می خواد عاشق بشه با تو» دربرگیرنده همان نگاه ابزاری به معشوق است . توجه کنید که شاعر می گوید او می خواهد «با» تو عاشق شود نه «به» تو ! ...همان که در بالا گفتیم که «او» دنبال کسی می گردد که عاشقش شود ! و «تو» به شکل یک «ابزار» برای این «اراده» استفاده می شود !
قضاوت اندیشه مدار شاعر - که ریشه در یک شناخت عاشقانه عمیق دارد – بی شک قابل تسری به همه روابط این گونه نیست اما در بسیاری از این روابط پاسخ می دهد و همین هم کافی ست تا این ترانه یک ترانه درخشان لقب بگیرد ؛ به خصوص که شاعر به هیچ وجه مسئله را شخصی نمی کند و ما با یک موقعیت کاملا فراگیر روبرو هستیم . نکته محوری این اندیشه «مسوولیت پذیری عاشقانه مبتنی بر حس دیگرخواهی مفرط عشق» است . این نگرانی دائمی که در بند بند اثر حس می شود ، دلشوره های عاشقی ست که سعادت و شادی معشوق را می خواهد ، نه تملک او را . و تفاوت همین جاست . همین جایی که شازده کوچولو ،هم داستان با شاعر ما می گوید : «تو مسئول گل ات هستی !»...حس مسئولیتی که این روزها دیریاب است و بوی تملک در فضای عاشقانگی مان پیچیده است !
2- ترانه «خوشبختی» ، ترانه هشتم ، از خانم «سارا برزویی» روی دیگر سکه شعر دکتر یدالهی ست . و چقدر هوشمندانه که این دو ترانه درست پشت سر هم آمده اند تا یک کلیت تمام و کمال را با هم به نمایش بگذارند . در بحث ترانه قبل گفتم که «رفتنی» قابل تسری به همه روابط این گونه نیست . در واقع آن دسته از روابط که در آن ترانه نمی گنجند ، به طور کامل در ترانه «خوشبختی» قابل بررسی اند . به عبارت دیگر این دو ترانه ،همراه با هم، می توانند کل موقعیت های موجود را به شکلی کاملا عاشقانه مورد تحلیل قرار دهند . «رفتنی» موقعیتی بود که «تو»، «من» را فرو می گذارد و به دنبال «او»یی می رود که انتخابی ارجح نیست و حاصل اش شاید شادی برای «تو» نباشد ؛ و «خوشبختی» موقعیتی ست که «او» لااقل همپایه «من» هست و «تو» شادمانی را تجربه کرده است. بحث بر صحت این قضاوتها در یک مورد خاص نیست بلکه کلیت این نوع تفکر و قضاوت مورد نظر است و این کلیت کاملا فراگیر و جهان شمول است .
نکته مهمتر ترانه «خوشبختی» فرایند تجربی سرایش برای شاعر است . به عبارت بهتر ،چنان که خواهیم دید ، راوی-شاعر در طول اثر رشد می کند و پوست می اندازد و نگاهش پخته تر می شود . در واقع شاعر نیز مثل ما موقعیت موردنظر را در خلال شعر تجربه می کند و می آموزد :
می خواستم به ت بگم / چقد پریشونم
دیدم خودخواهیه / دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو / به هر سختی
به شرطی که بدونم / شاد وخوشبختی
کاری ندارم که سطر اول را شاید می شد بهتر هم نوشت ؛ حرفم سر اندیشه است . دوباره بخوانیم :
چنان که گفتیم گذر از «خودخواهی» اولین گام عاشقانه است . پس راوی نخستین گام را برمی دارد اما هنوز «تحمل کردن» برای اش سخت است . پس فکر می کند – با همان سمت وسوی دیگرخواهانه عشق – و می بیند که به یک شرط این تحمل امکان پذیر خواهد بود : «شادی و خوشبختی تو». اما این خوشبختی یعنی چه ؟!....
به شرطی بشنوم / دنیات آرومه
که دوستش داری / از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه
که بیشتر از خودم قََدرِت رو می دونه
خوشبختی یعنی «آرامش» ، یعنی «عشق» ...چه عشقی ؟.... دیوانه ای با جنون عاشقانه اش و این که «قدر» تو را بشناسد : باز هم رسیدیم به همان !.. «شناختن» !
اما نکته اساسی تر این است که اینجا راوی به این می اندیشد «او» لااقل به اندازه «من» «تو» را دوست دارد و دیوانه «تو» است و حتی بیش از من قدر «تو» را می داند و از همه مهمتر «تو» «او» را دوست دارد و به «آرامش» رسیده است . این یعنی آرامش «من»؛ آرامشی که می انجامد به :
چیکار کردی که با قلبم
به خاطر تو بی رحم ام
تو می خندی ... چه شیرینه –
- گذشتن ،....، تازه می فهمم
و نکته محوری شعر همین «فهمیدن» سطر پایانی ست . در واقع درست اینجاست که راوی به کشف بزرگ عاشقانه اش می رسد : « وقتی تو می خندی ، گذشتن از تو شیرین می شود»! ... این نتیجه در ذهنیت تملک زده عاشقانه امروز بسیار نکته غریبی ست . بی شک نمی خواهید بحث سانتی مانتالیسم را پیش بکشید که هذا و کذا ! ...این حرفها فقط برای در رفتن همان ذهن تملک زده از اصل موضوع است اگر نه هیچ ربطی میان این شعر و اندیشه اش با هنر و فلسفه سانتی مانتالیسم نیست . بحث اش آن قدر طولانی ست که تنها کافی ست به یک مرجع معتبر – اصلا همین ویکی پدیای خودمان – مراجعه کنید و ....
راوی در ادامه طی مسیر منطقی اش از دو بند نخست ، باز هم در دو سطر اول این بند گمان می برد که در حق قلبش دارد «بی رحمی» می کند اما در ادامه این روند – که از آغاز شعر بر لبه خودخواهی و دیگرخواهی حرکت می کند – ناگاه جرقه ای سبب می شود که آفتاب ، حجابها را به کناری بزند و آن آفتاب خنده «تو» ست و شیرینی اش ... و دیگر «گذشتن» ،سخت که نیست، شیرین هم می شود. به عبارت دیگر شاعر به دنبال «گذشت کردن» نیست به دنبال «گذشتن» و «رها کردن» است . به قول مارگوت بیکل :« عشق ما نیازمند رهائی ست نه تصاحب» .
چنان که گفتم صداقت خالصانه شاعر در خلال سرایش سبب شده است که شعر به آمیزه ای از حس و اندیشه ، آن هم به شیوه پلکانی تبدیل شود و نقطه اوج این پلکان همین سطر پایانی و واژگان انتهایی آن است : «تازه می فهمم» .
و در نتیجه :
«تو رو می خوام»، تموم زندگیم اینه
«دارم می رم»، ته دیوونگی ام اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من
و این گونه شاعر از همه شرط گذاشتن های نخستین اش عبور می کند ؛ چرا که همچنان عاشق «تو»ست و این «تمام زندگی» اوست ، اما نهایت این جنون عاشقانه به او می گوید که باید برود .
()
چنان که گفتم می شود خیلی راحت، به بهانه های واهی و با ادعاهای روشنفکرنمایانه آن چنانی و چهارتا «ایسم» بی ربط با موضوع ، در ِماجرا را گِل گرفت و خلاص ! ... بعد هم سری تکان داد برای همه کسانی که برای چنین حرفهایی تره خُرد می کنند ! ... پس با ادای احترام به همه سرهای تکان داده شده، نکته پایانی را چنین می نویسم که :
باور ندارم این دو ترانه در حال حاضر بتوانند موجی شبیه «ترانه های واسوخت» سالهای اخیر ایجاد کنند ،اگر چه مطمئنم به اندازه اندیشه وهنرمندی شان ، دیر یا زود قدر خواهند دید . اما دلیل ایجاد نشدن آن موج، این است که کلیت جامعه ما با اندیشه های عاشقانه ای از این دست بیگانه است و هنوز بر مدار همان چرخه «عشق زدگی و نفرت زدگی و دوباره عشق زدگی و دوباره نفرت زدگی و ...» سرش گیج می رود . هنوز معشوق «مال» من است و «نه مال هیچکس دیگه» ! ...پس به امید روزهای بهتر .
چهارم اینکه :
دو دو بیتی و یک غزل از «حبیب اله بخشوده» عزیز و سپاس از لطفی که داشتند و این شعرها را در اختیار من قرار دادند :
(1)
تو رفتی باد بوی درد آورد
چه سوزی باد صحراگرد آورد
نشد روشن اتاق آبی من
دلم ایمان به فصل سرد آورد
(2)
گرفتارند ماهی ها و دریا
به عشق هم ، شبیه ِما و دریا
اگر ماهی نباشد، ما نباشیم ،
چه می ماند؟ : فقط دریا و دریا
(3)
از لب نگو که وسوسه انگیز دیگری ست
لبخند عاشقانه تو چیز دیگری ست
لبریز شد هر آن چه تو را ریخت در خودش
مثل غزل که حجم طرب خیز دیگری ست
دست نسیم ، سبز مرا زرد می زند
در نوبهار بی تو که پاییز دیگری ست
عشق آمده ست تا برساند به ما دمی
از ان شراب ها که لب میز دیگری ست
پرهیز از تو کار خداوندگار بود
من آدم ام خمیر من از چیز دیگری ست
*****
عشق دریای عمیقی ست . غرقه شدن تنها راه چاره است نه تنها تنی به آب زدن و گذشتن ! ...غرقه باشید ...یله ...رها !
سیامک
خواجه نوری؟؟؟
______________________
سلام دوست من !...حق کاملا با شماست ...اشتباه نوشتم ...احسان خواجه امیری درست است ...تصحیح شد .ممنون از توجه تان
سلام
وبلاگ محمد سعید میرزایی منتظر حضور شماست
http://yara55.blogfa.com/
کانون ادبی زمستان
Posted by: یارا at April 11, 2009 11:06 PMسلام عزیز
الحمدلله که خوش گذشت بهت...
و اما
اول اینکه عذر تقصیر از تآخیر در ارسال هابیل (همانکه گفتم _کدام شعر کدام تعهد؟-)فردا می فرستم و دوستان گفتند که بگم خیلی مشتاق میزبانی کلمات شما هستند
دوم هم اینکه یاد داشتی نوشته بودم در جام جم هفدهم فروردین + چند طرح جنگی که منتظرم کلیک رنجه فرمایید
سلام استاد. احسنت. کامل دارم مي خونم.
Posted by: مصطفي کارگر at April 13, 2009 11:30 PMسلام سیامک عزیز. سال نوت مبارک رفیق. امسال تقریبا بهترین پیامک تبریک سال نو من از تو بود رفیق.ان شالله که تا حالا آنطور که نوشتی خوش گذشته باشد.اما در مورد آلبوم فصل تازه خواجه امیری:1- من هم معتقدم ترانه های این آلبوم ترانه های خوبی اند و رویکرد خواجه امیری هم رویکرد مناسبی به ترانه و ترانه سرایان است اما حقیقتا نمی توانم چشمم را بر این ببندم که احسان خواجه امیری آلبوم به آلبوم دارد ضعیف تر کار می کند. این آلبوم آهنگسازی و تنظیم بسیار متوسط و یکنواختی دارد ببین در تمام ترانه ها بعد از 10 تا 15 ثانیه آهنگ ملایم، خواجه امیری یک بیت را آرام می خواند و بعد ریتم ترانه شروع می شود.یعنی نقطه قوت آلبوم که ترانه ها و صدای خواننده است فدای عجله و آهنگسازی که چه عرض کنم.... جز یکی دو کار خوب من خودم به شخصه چیزی در این آلبوم ندیدم اما ممنون که ترانه های خوب اونو تحلیل کردی و در موردشون نوشتی همینکه ترانه سراها کارشون خوب بوده و از بچه های هم نسل خودمونن خوبه!
Posted by: فرهاد at April 14, 2009 6:32 PMخیلی خوبه بیشتر در مورد ترانه بنویسید
خیلی لذت بردیم
فقط ترجیحا مونا برزویی نه سارا!!!http://mb2004.persianblog.ir/
سلام جناب بهرام پرور...
همیشه اول اینکه های شما انقدر دل میبرد که تاب و توان دیگر بندها سخت می شود.....
خواندمتان مثل همیشه سرمست شدم...
سلام
هربار که به وبتون سر مي زنم واقعا روحم تازه ميشه.و البته من حداقل هفته اي دو سه بار وبتون رو چک مي کنم.
از اشعار آقاي حامد عسکري عزيز و دکتر يدالهي و ... نوشته بوديد.
البته تصور مي کنم ترانه آقاي عسکري قابل قياس با ترانه ي دو عزيز ديگه نباشه.
هميشه پايدار باشيد و مانا!
زياد بودند اما خوب و وزين
و غزل آخر دلنشين
با "آدمهای کوکی" و زین پس هر ده روز به روزم و بلندای نظر شما را متر می کنم.
زياد بودند اما خوب و وزين
و غزل آخر دلنشين
با "آدمهای کوکی" و زین پس هر ده روز به روزم و بلندای نظر شما را متر می کنم.
Posted by: حسين رضوي فرد at April 15, 2009 1:27 PMهرچند پُر از ترانه زنبیلم شد ،
لبریزِ شکوفه بار و بندیلم شد ،
ای عشق! پس از عزیمتت سال جدید
تحویل که نه دوباره تحمیلم شد !
"سعید ربیعی"
سلام جناب بهرام پرور . با یک غزل و چند رباعی از سعید ربیعی کوچه باغ بروز است و منتظر نظرات شما . خوشحال میشم نظر شما را درباره کوچه باغ بدانم . و از راهنمایی هایتان بهره مند شوم .
سلام سیامک عزیز
از لطفت بی اندازه سپاسگذارم
در مورد قسمتهای رنگی که وزن عروضی نداشت باید عرض کنم یکی از دلایل ایجاد پلی ریتمیک است. راستی یه سایت راه اندازی کردم حتما به کمکت شدیدا نیاز دارم. از اینجا به بعد کپی پیت خبر بروز رسانیمو می ذارم:
..............................
بروزم با :
خبر داغ
خود بزرگ بینی یا خود بزرگ ( بینی )
گفتگوی تمدن ها
پساغزل = غزل پست مدرن ؟!!!!!!
و یک پساغزل
با من همراه شو
با احترام / تورج بخشایشی
همیشه وقتی مجله شعر میخونم اول دنبال اسم شما میگردم نظرات شما خیلی محکم وبدون اغراق هست.
امیدوارم وب منو هم مطالعه کنین.سال خوبی براتون ارزو میکنم.
سلام
1-تا قرنطینه تمام راه را گریه می کرد.
2-بیا وببین که عشقم خیابانی نبود.
.
.
.
.
.
.
یعنی بخت وبلاگ من هم باز شد.
منتظرم
http://moaragh-hooshmand.blogfa.com/
Posted by: مهدي at April 19, 2009 3:10 PMسلام
واقعا زیبابود!
همه چیز!
مخصوصا بخش اول و نقد ترانه ها!
با یک ترجمه به روزم
خیلی دوست دارم نظرتون رو بدونم
سلام استاد عزیز
اول اینکه امروز خیلی دلم گرفته برای گذشته
یکی از استاد های ما می گفت : وقتی چیزی رو داریم نمی فهمیم چی داریم وقتی جلوه اون رو می بینیم که دیگه مال ما نیست من هم دچار شدم به این درد دچار شدم
آسوده باش...!منتظر بودی؟
تغییرات اعمال شد.
در پست بعدی مراتب شرمندگی و عذرخواهی ام را به گوش مخاطبان عزیز خواهم رسانید.
Posted by: ... at April 20, 2009 4:01 PMپیشانی ات را می بوسم.
Posted by: Anonymous at April 20, 2009 7:03 PMپیشانی ات را می بوسم.
Posted by: mehrdad at April 20, 2009 7:07 PMسلام نمی کنم چون سلامتی شما دست من نیست
هر كه ديد و نزد و برد ولي باج نداد؛دست زد لمس نكردو به زبان بال نداد
هر كه بوييد و نچيدو زد و مغرور نشد مي شود گفت كه از مملكت پرهيز است
با نهایت احترام وزیرکی - عالین
Posted by: alin at April 21, 2009 12:31 PMسلام وعرض احترام خدمت استاد ارجمند
همیشه جوانترها محتاج راهنماییها ونظرات شما بوده اند وهستند منم که مستثنی نیستم.
خوشحال میشم اگه دعوت منو واسه خوندن چند تا رباعی قبول کنی[گل]
سلام استاد مرسی از نقد آلبوم فصل تازه
مقتدی خواننده ای از دیار سبز طبرستان
استاد بفرما به شهر دلمون
نظرتون راجع به ترانه و صدای خواننده راهو نشون میده
سلام...مثل هميشه پربار...گرچه قبلا خوانده بودم و فكر مي كردم نظر هم داده ام...اما انگار اشتباه فكر كردم...
با يك غزل به روزم...
سلام آقای بهرام پرور عزیز
یادداشتتون رو خوندم
سپاسگزارم از لطفتون
سلام گرامی
فعلا با امتحانات میانترم درگیرم به زودی بازمیگردم و تمام وقت در خدمتتان هستم...
فرهیخته ی عزیز اقای سیامک بهرام پرور
برای کمک به ارزیابی نظر مخاطب شعر امروز ایران از شما که صلاحیت اظهار نظر دارید
دعوت میشود در این نظر سنجی شرکت کنید.
با احترام و سپاس
با سلام
بازخوانی دو کار قدیمی به مناسبت ولادت بانوی صبر
پایدار باشید
علی مددی
سلام. خیلی از مطالبتون لذت بردم. واقعا زیبا می نویسید. متشکرم.
گلاره خانوم شما عجیب شبیه یکی از دوستای خوب منه که اسمش مهساست. شاعر هم هست. و این عکس زیبا در ابیانه بسیار شبیه عکسیه که مهسا در ماسوله انداخته.
بعضی وقتها یادم میره همه ی دختران زمین خواهرند اما لان بهم یادآوری شد!
درود جناب دکتر بهرامپرور عزیز
ما که همیشه دست پر از این خانه می رویم و این بار بیشتر از همیشه ...
نقد و تحلیل های ادبی تان را همیشه با اشتیاق فراوان می خوانم و بی تعارف استفاده می کنم ... مقاله خوبتان در عروض را هم چند بار خواندم و به این نگاه موشکافانه و ریز بین هزاران بار احسنت گفتم .
شعر زیبای گلاره بانو را هم که البته از زبان خودشان در اختتامیه کنگره شنیده بودم ولی خوانشش هم قند مکرر بود و هم لذت ملموس تر ..
امیدوارم نمایشگاه توفیق زیارت هر دوی شما را داشته باشم ... خبر دار اگر باشم ...
همیشه هایتان سبز و آرام
سلام
فردا تولد منه
به روزم
شما هم دعوتید!
منتظرم!
در باب این همه وصف زیبایی عشق، هیچ ندارم بگویم.
فقط اینکه روحم را پراندید!
سلام. ممنون از لطفتون.
Posted by: زینب چوقادی at May 1, 2009 9:19 AMسلام.. از طریق یکی از دوستان باخبر شدم..من هرگز ترانه ی معشوق ستیز ننوشتم..
بلد نیستم ..
:)
ممنونم که تا این حد روی کار تامل کردید..
جالب بود . با بهترین آرزوها
سلام دوست عزیز.سفر ابیانه را چقدر زیبا نوشتید.خوشابه حال قلم که در دستتان اینطورسبکبال می رقصد.
آمدم بگویم بامجموعه شعرتازه ای در نمایشگاه کتاب تهران منتظرتان هستم:من هم از شاعران دهه ی چهل هستم(غرفه ی داستانسرا-آینه جنوب)
سلام دوست عزیز
با ترانه ای به نام ناقوس به روزم و منتظر حضور و نقد و نظرات شما هستم
پشت ِ اون مَردُمَکای ِ چشم تو
یه جزیرَس پُر ِ چیزای ِ قشنگ
منو تو قایق ِ دستامون - ببین..!
داره می رقصه کِلیسای ِ قشنگ
واسه ته مونده ی این گلو بپَر
روی برج دینگ و دونگِ ناقوس
تو به جای من بخون عروسکم
تو شبای خلوتِ اقیانوس
به امید دیدار
Posted by: مهدی نوروزی سیبنی at May 3, 2009 4:34 PMبا یک دنیا تشکر (مثل همیشه )
از خیلی سال پیش ، یک سوال در ذهنم هست و کسی جواب قانع کننده ای به من نداده . وقتی ترانه خوشبختی را شنیدم ، متوجه شدم صورت سوالم در این ترانه هست ، و وقتی نقد شما را خواندم تصمیم گرفتم از شما هم بپرسم .
اگر عاشق (شاعر) معشوقش را به امید خوشبختی «او» ترک کند و برود (نمی رسه به تو حتی صدای من) اما بعدها بفهمد شرط (به شرطی که بدونم / شاد وخوشبختی) نقض شده است ، به « تحمل می کنم بی تو / به هر سختی » میرسد ؟!
با سپاس
به قول دوست خوبم روح الله رجبي : " واقعآ به روز کردن اتفاق مهمي ست..."
" آنقدر از تو نوشته ام که خودکارم بوي تو را گرفته است "
و با چند طرح ديگر به روزم... [گل][گل][گل]
Posted by: مجتبی نیازی at May 4, 2009 6:24 PMsalam age ghabel bedonid ba ye tarane hastam...
Posted by: katy bahrami at May 4, 2009 9:44 PMسلام
با اندوهیاد حسین منزوی به روزم
ُسلام آقاي دكتر
نمي دونم مرا به خاطر مي آوريد يا نه، شبگرد هستم كه 5 يا 6 سال پيش در مي نوشتم. امروز خيلي اتفاقي از وبلاگي اسمتان را ديدم.
موفق باشيد
آدرس وبلاگ جديدم
http://hezareertebatat.blogfa.com/
سلام و وقت بخير
وبلاگتون از وبلاگ هاي محبوبيه که من مرتب بهش سر ميزنم و غالبا مطالبش رو چند بار مي خونم.
نمي دونم آيا به وبلاگ هاي ديگه سر مي زنيد يا خير
اما ميخوام خواهش کنم شعر بنده رو توي وبم بخونيد و برام نظر بذاريد.
مطمئنا نظر ارزشمندتون بسيار موثر خواهد افتاد.
سلام دوست عزیز و شاعرم
گناه ، قصد دارد با سری بالا به سمت ایست برود ، سمت ایستادیی /
شوالیه ای میخواهد مرا نشانه بگیرد و هدف ، شرح شقیقه های من است /
با شعری به نام شرحی از خودم ، به روزم شدم / میخواهم گناه را به انگشت اشاره ات بدوزم
با سری بالا بیا / منتظر نگاه ارزشمند شما هستم
باسلام و احترام
با این ترانه به روزم:
نذار که پشت پلکات زندونی شم بمیرم
چشماتو آسمون کن بذار که پر بگیرم
منتظر قدم های شاعرانه اتان هستم[گل]
Posted by: ترانه ها at May 7, 2009 5:51 PMسلام
دعوت شده اید به یک نظر سنجی
نظر سنجی بزرگ وبلاگ نويسان درباره انتخابات
... ... ... ... ...
Posted by: parichehr at May 9, 2009 4:51 PMدورود...
Posted by: امید نقوی at May 9, 2009 6:17 PM
سلام دوست عزیز!
دومین جلسه «انجمن ادبی ترانه ی فریاد» با نقد و بررسی شعری از شاعر جوان و خوش ذوقمان آقای« کوچک» به روز شده است.
به امید حضور بهاری شما!
با سپاس.
Posted by: انجمن ادبی ترانه فریاد at May 9, 2009 10:21 PMسلام سیامک جان...
استاد بازهم ما رو روی آیینه پاشیدی... سپاس از لطف و قلمت...
سلام جناب بهرام پرور...ادرس کتاب تان را در نمایشگاه می خواستم...
Posted by: فاطمه انتظار...انتظار... at May 12, 2009 12:06 PMسلام و درود
اينقدر همسر گرامي رو عذاب نفرماييد بگيد بياد داخل زير بارون بده.
با طنز "میر حسین موسوی-ژنرال هموسو" به روزم.
سلام....
هرچند دیر اما آمدنم را بپذیر ...... چیز تازه ای دارم ....
شما را به ضیافت شاعری از استان ایلام دعوت می کنم ........
استاد پور احمد....در اسفند 1343 در شهرستان دهلران پا به عرصه حیات گذاشت . دوران ابتدایی و راهنمایی را در همین شهر سپری کرد . با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به آبدانان کوچ کرد . در رشته اقتصاد اجتماعی دیپلم گرفت و در همان سال ( 1363) در رشته تاریخ وارد دانشگاه اصفهان گردید . و پس از اخذ کارشناسی در این رشته به استخدام آموزش پرورش در آمد ، وی در سال 1375 در رشته تاریخ موفق به اخذ مدرک کارشناسی ارشد تاریخ شد . و هم
نذار که پشت پلکات ، زندونی شم بمیرم
چشماتو آسمون کن ، بذار که پربگیــرم
چی شد چرا بریــــدی ، دل از من شکسته؟
می خوام بیام تو خوابت ، من غریب خسته
هیچی نگفتی رفتی ، وفا که این جــوری نیست
کُشتی منو تو غربت ، جفا که این جوری نیست
خداخدامه امشــب ، ستـــاره شــــی بباری
دوبــــاره آسمــونو ، توی چشـــام بکاری
پا نمی ده صبوری ، وقتی تو دوری از من
salam bar kalantare mahalle
khobi haji
haji man moondam vaghti shast darsade shera male hkodame va zire hichkodoom naneveshtam tavasote ki neveshteh shodan moshkele shoma chie?
از این که مثل سنگ شوی اجتناب کن
قدری ببار ، کودک دل را مجاب کن
من بی خودم شبیه عصا قورت داده ها
تو شکل من نباش مرا تو خطاب کن
از شما دعوت می کنم برای خواندن این شعر
سیامک جان سلام
وب نوشته هات رو میخونم و لذت میبرم
شاد باشی
Posted by: kaveh at May 17, 2009 9:34 PMسلام عزیز
خیلی ذلم میخواد اینجایی که گفتی رو ببینم
و البت دلمان هم برای شما تنگ شده
فک کنم باید برم یه اکو بکنم
سایت رسمی عمید صادقی نسب راه اندازی شد درصورت صلاح دید تبادل لینک فرموده و سپس سايت را با اي ميل در جريان قرار داده تا لينک شما هم در سايت مراقبه قرار بگيرد . منتظر فراخوان همکاري در زمينه ي ادبيات باشيد . روزگارتان خوش
Posted by: سایت مراقبه at May 19, 2009 1:20 PMسایت رسمی عمید صادقی نسب راه اندازی شد درصورت صلاح دید تبادل لینک فرموده و سپس سايت را با اي ميل در جريان قرار داده تا لينک شما هم در سايت مراقبه قرار بگيرد . منتظر فراخوان همکاري در زمينه ي ادبيات باشيد . روزگارتان خوش
Posted by: سایت مراقبه at May 19, 2009 1:21 PMسلام بر شما...از شما دوست فرهیخته دعوت میکنم برای خوانش چند پرانتز کوچولو...نقدونظرتان را ارج می نهم...
Posted by: فاطمه انتظار...انتظار... at May 19, 2009 2:11 PMسلام دکتر ..نمی دونم سنگچین رو پیدا کردی یا نه ؟ اگر خواندی که نظراتت قطعا برای من راهگشاست .
Posted by: سعید بیابانکی at May 20, 2009 6:18 PM
