May 19, 2009 6:22 PM
29 اریبهشت ماه 1388
سلام
اول اینکه : ...
ورق می زنی کتابها را تا پره ور ، پیپی به گوشه لب ، از پشت ستون های مصلا سرک بکشد و نگاه کند به شلال گیسوان فرو افتاده بر چهره ات و فکر کند چقدر خوب شد که چیزی نوشت تا تو، روزی روزگاری ، ورق شان بزنی و لمس دستهات آتش بزنند واژه های سوخته را .... دست می کشی به جلد زرکوب دیوان شمس تا سماع فراموش شده ، گرد و غبار سالیان را بتکاند و دست در دست مولانا و شمس در میان گلدسته های نیمه کاره بچرخد و غوغا به پا کند ... کافکا ، مسخ چشمهای تو، از پله های قصر یخزده واژگانش فرود می آید و هدایت را به محاکمه می کشد که چرا زن اثیری ؟!.. بوف کور هم که بود که نیلوفر بازوان تو را می دید ! ... از فرهنگ های لغت ، در شیوه مطنطن خود ، بهت زده بر جا نشسته اند که پس از حضور تو هیچ واژه ای جز عشق و مشتقات شوریده اش در آنان دیده نمی شود ... تو باز هم به هم ریخته ای نمایشگاه پریشیده کتاب را ! ...مثل من که نشسته ام روی لبه میدان صحن عمومی و پرواز واژگان معلق را در آسمان تهران می بینم و فکر می کنم هر کسی که در هوای تو نفس بکشد ، بی شک شاعر خواهد شد .
دوم اینکه :
خبرهایی از این روزها :
1- نمایشگاه کتاب همیشه فرصت خوبی ست . هم برای دیدن کتاب هایی که هیچ جای دیگر این چرخه معیوب پخش کتاب پیدایشان نمی کنی ؛ به خصوص کتابهای شعر جوان . و هم برای دیدن دوستانی که در چرخه روزمرگی های ناگزیر کمتر اتفاق می افتد . به همین دلیل من نمایشگاه کتاب را دوست دارم . امسال کتابهای شعر فراوانی چاپ شده بود . غرفه های نشر تکا ، نشر هنر رسانه اردیبهشت ، شعر جوان ، آهنگ دیگر و .... میزبان کتابهایی بودند که سالی شعری پرباری را نوید می دادند . به تدریج در مورد برخی از این کتابها خواهم نوشت .
2- ستون دنیای مجازی صفحه شعر جوان جام جم کماکان نوشته می شود . لینک دو مطلب اخیر را این پایین می گذارم برای کسانی که روزنامه را ندیده اند :
- نمونه شعر و کوتاه نوشته ای در مورد وبلاگ امیر حسین نیکزاد و زینب چوقادی
- نمونه شعر و کوتاه نوشته ای در مورد وبلاگ مجید سعد آبادی و سمانه عابدینی
برای این پنجشنبه (31/2/88) هم وبلاگ حمیدرضا برقعی و صالح دروند معرفی و بررسی شده اند .
3- مقاله ای در مورد نقش زبان در رمان «بیوتن» رضا امیرخانی نوشتم که در شماره بعدی ماهنامه کتاب همشهری ، که نشریه خوبی ست برای دوستداران داستان ، منتشر می شود .
سوم اینکه :
برویم سراغ کتاب :
- «هفته ای یک بار آدمو نمی کشه » و «نغمه غمگین» : این دوکتاب مجموعه داستانهای کوتاه جی . دی سلینجر هستند . داستانهایی فوق العاده که با ترجمه هایی بسیار خوب همراه شده اند . هر کتاب دو مترجم دارد که هر یک 5 داستان را ترجمه کرده اند . از روانی و زیبایی همه ترجمه ها که بگذریم ، برگردان بی نقص همراه با واژه گزینی های درخشان امیر امجد در 5 داستان نخست «نغمه غمگین » به شدت خواندنی ست . این واژه گزینی ها که بیشتر در حیطه کنایات و عبارات اصطلاحی اتفاق افتاده است به یک بازآفرینی منجر شده است .
از لحاظ درون مایه نیز کتابها کاملا سلینجری هستند ! روایت روانشناسانه آدمهایی که تعراضات بارزی با جامعه پیرامون خود دارند . یکی سربازی ست که جنگ را تجربه می کند و دیگری نویسنده ای که سرنوشت شخصیتهایش را نمی داند .
« نه خیر ، این فِنتی هیچ چی عاید هورگن اشلاگ نمی شد . نه بر و رویی داشت نه شخصیتی، نه حتی یک دست لباس تعریفی که به شرطها و شروطها بتواند برای شرلی نظرگیر باشد . نه خیر ، از این خبرها نبود . و حال ان که ، همان جور که قبلا گفتم ، برای نوشتن یک داستان آبرومند ِ پسره ای که با دختره آشنا می شود ، شرط عقل این است که پسره ای داشته باشی که با دختره آشنا بشود . »
چنان که می بینید طنز تلخ سلینجر در گوشه گوشه کتاب بیداد می کند . نکته بعدی انسجام درون متنی و خودارجاعی های آثار سلینجر است . شخصیتها و مکانهایی که در داستانهای گوناگون تکرار می شوند و برشهای مختلف زندگی را به تماشا می گذارند .
نحوه روایت سلینجر نیز مثال زدنی ست . سادگی و پیراستگی نثر در عین عمق روانشناختی روایت به همراه مونولوگهای درونی که جا به جا متن را تحت تاثیر قرار می دهد مشخصه آثار نویسنده است .
خواندن این دو کتاب به شدت توصیه می شود .
نغمه غمگین - جی . دی . سلینجر - ترجمه امیر امجد و بابک تبرایی - نشر نیلا - چاپ اول 1387 - قیمت 30000 ریال
هفته ای یک بار آدمو نمی کشه - جی .دی . سلینجر- ترجمه امید نیک فرجام و لیلا نصیری ها - نشر نیلا - چاپ اول 1387 - قیمت 28000 ریال
- باشد برای بعد : نمی دانم این تجربه را داشته اید یا نه ؟! بعضی وقتها وقتی یک کتاب شعر را می خوانی دلت می خواهد همان لحظه بنشینی و شعر بنویسی ! به عبارت بهتر خواندن حس سرشار یک شاعر سبب می شود این فوران حس در تو هم اتفاق بیافتد . بی شک رسیدن به چنین دستآوردی تنها ناشی از این است که شاعر با خودش و با مخاطب اش بسیار صادق بوده است و از طرف دیگر روی یک حس عمومی انگشت گذاشته است .
مجموعه شعر ناصر حامدی از همین دست است . می شود نشست و هزار خط ردیف کرد در مورد ویژگی های شعر یاو ، طنز ملیح غزلهایش و استفاده اش از پیرایه های بدیعی و ... . اما اینها اصلا بازتاب روح کتاب ناصر حامدی نیست . کتاب حامدی بیش و پیش از هر چیز دیگری حس و حال و صداقت دارد . «آن» شاعرانه ای که بی حجاب رخ می نماید و در گیر فرم و تصویر و خیال نیست هر چند از آن بی بهره هم نیست .
خدا ز نام تو پر می کند دهان مرا
و از شراب دهان تو استکان مرا
مرا شبانه گره می زند به روسری ات
عبور می دهد از گیسویت جهان مرا
و تو پیامبری می شوی که چشمانت
به یک کرشمه فروریخت استخوان مرا
خدا دوباره گناهی بزرگ نازل کرد
و حلقه کرد به دور تو بازوان مرا ...
همین مثال بیانگر همه مشخصات شعری حامدی ست .وزن روان و آشناست و زیر دندان نمی آید و غریبگی نمی کند . لحن شاعر به لحن طبیعی کلام نزدیک است . تصویر داریم اما تزاحم و حتی غلظت تصویر نه . مثلا بیت 4 را ببینید که بیشتر حس دارد تا تصویر . تداعی های دور و نزدیک داریم مثل بیت سوم اما باز هم در خدمت همان حس . رفتار متفاوت با اشیا داریم مثل بیت دوم اما باز هم نه آن چنان که توی چشم بزند . به واژه آرایی نرم (ش) در بیت سوم که به توالی خشن دو (خ) در انتهای مصراع می رسد و مفهوم بیت را در موسیقی اجرا می کند و ... .
همه اینها سبب می شود که شعر حامدی کاملا سهل و ممتنع باشد و وقتی در اوج حس قرار می گیرد ، مخاطب را کاملا سیراب کند . بی شک این نوع نگاه به شعر کاملا لذت مدارانه است : لذت خود شاعر هنگام نوشتن و لذت مخاطب هنگام خواندن . در واقع درگیر ایجاد شگفتی های برجسته و خلق شاهکاری متفاوت و این حرفها نیست و به همین دلیل سریع الارتباط است . می شود اِن قُلت هایی هم براین دفتر نوشت . مثل اینکه حامدی در غزلهایش موفق تر از سایر قالبها ست یا اینکه در برخی ابیات انگشت شمار حضور قافیه تصنعی به نظر می رسد ، مثل :
بر تنم نقش بستم تنت را ، موج در موج پیراهنت را
دیدم از رود رود نگاهت ، قسمت چشم هایم رسوب است
اما همه اینها ، سطرهای محدودی از یک کتاب خوب اند که مسلما خود شاعر بهتر می شناسدشان . مهم این است که تغزل حامدی بعد از خواندن کتاب تو را وامی دارد دست به قلم ببری و بنویسی و این حال خوبی ست !
باشد برای بعد - گزیده اشعار ناصر حامدی - نشر تکا- چاپ اول 1387 - 1700 تومان
-گوشه دنج سمت چپ : مجموعه داستان کوتاه مهدی ربی نثری ساده دارد ، از لحاظ درون مایه هم غالبا سوررئال نیست ؛ اما بسیار شاعرانه است . در واقع شاعرانگی داستان ها از یک نوع پرداخت تصویری نشأت می گیرد که خلق موقعیت می کند و تداعی ها را فرایاد می آورد . نمونه بارز این نوع پرداخت در صحنه پایانی داستان مقبره اتفاق می افتد و چینش شمعها روی قبرهای ناشناس ، آن هم به یاد و نام عشقهای سوخته و از دست رفته ، داستان را از یک موقعیت رئال به سمت فضایی به شدت شاعرانه و عاشقانه می برد . تمهید دیگر نویسنده برای خلق موقعیت شاعرانه ، استفاده از ارجاعات درون متنی در یک داستان است که به واسطه تکرار جا به جای یک مولفه ، از آن استعاره ای می سازد برای یک موقعیت . مثلا در داستان «گوشه دنج سمت چپ» ، پاکت آب میوه کوچکی که خالی ست اما بادش کرده اند ، به استعاره ای از حضور دختر و بالاتر از آن عاشقانگی تبدیل می شود .تکنیک دیگر استفاده از عنصر شگفتی و غافلگیری ست ، آن هم نه از آن دست که در آثار پلیسی اتفاق می افتد بلکه در نتیجه تغییری ماهوی که بیشتر برخاسته از عوض شدن نگاه یا زاویه دید است . در داستان « می تونم دوباره ببینمت » و «دیگر هیچ چیز با اهمیتی وجود ندارد» این تکنیک به شکل ویژه تر دیده می شود .
اما از همه اینها گذشته مهدی ربی با این کتاب نشان داده است که هر چند روایت را خوب می شناسد و نثر پاکیزه ودلچسبی دارد اما مهمترین مشخصه اش توجه به اندیشه محتوایی اثر است . اندیشه ای که گاه در واشکافی یک تنهایی گزنده است و گاه در بررسی و حتی آسیب شناسی یک ماجرای عاشقانه و گاهی نیز در حیطه ای جامعه نگر بروز می کند . همه اینها سبب می شود که کتاب «گوشه دنج سمت چپ» مجموعه ای توصیه کردنی باشد .
«سومین قبر را که رد کردم باورکردنی نبود ، اولین پروین را پیدا کردم . سنگ سفید مستطیل شکل کوچکی بود که با مشکی رویش نوشته بود : پروین رشید. تولد 1355 ه.1 . وفات 1378 ه .ش. دقیقا همسن و سال خودم بوده که از دنیا رفته . بی اختیار نشسم کنار قبرش و شروع کردم به فاتحه خواندن . وسوسه غیر قابل کنترلی بود . هر سه مان شروع کرده بودیم به گشتن بین قبرها.نادر سمت راست قبرستان، من وسط و شهاب سمت چپ . هر کس اسم مورد نظر دیگری را هم که پیدا می کرد به آن یکی می گفت . مثلا من برای شهاب پنج مریم پیدا کردم و نادر هم برای من سه تا پروین . حالا تعدادشان را هم می شمردیم ...»
گوشه دنج سمت چپ - مجموعه داستان مهدی ربی - نشر چشمه - چاپ اول 1386 - 1700 تومان
چهارم اینکه:
غزلی از خودم تقدیم به نازنین همیشه و شما که بهار در رگان تان جریان دارد :
«غم- شادی»
من دوست دارم برقصم ، من دوست دارم بخوانم
من دوست دارم که رمز ِغم- شادی ات را بدانم
باید بخندم، بگریم؛ باید برآیم ، بمیرم؛
در انفجاری خودم را در خاک و خون می کشانم
آوای اردیبهشتی ! دنیا جنون بود و آتش
تنها حضورت سبب شد در این جهنم بمانم
آتش بزن پیرهن را تا در جنونی دوباره
لیلای افسانه ای را از عمق ذهنم برانم
افسانه ها هیچ و پوچ اند ؛ تنها حقیقت تو هستی
مانند تاکی که پیچید ، سرمست بر استخوانم
آه ای شراب همیشه ! مهمان یک بوسه ام کن
تا «دوستت دارم» ات را من بشنوم با دهانم
آن وقت گیسو رها کن در بادهای شبانه
بنشین، ببین من چگونه خود را به تو می رسانم
بنشین، ببین من چگونه لبخند را می نویسم
وقتی غبار از سر شعر، از واژه ها می تکانم
بنشین، ببین بوسه ها را رج می زنم بر لبانت
یک گله آهوی وحشی بر دشت تو می دوانم
می چینم از دامن شب با دستهایم ستاره
سر می کشم راه شیری را بر لب کهکشانم
شاید سر ماه را هم بردارم از بالش ابر
وقتی چنین می درخشم خواب از سرش می پرانم
رگ می زنم تاک شب را ؛ رگ می زنم تا که خورشید
هی چکه چکه بریزد یکریز در استکانم
آن وقت در مستی صبح ، بر وسعت سبزه زارت
من دوست دارم برقصم ، من دوست دارم بخوانم
***************
بهارتان سرشار از عطر شکوفه های ناگهان بوسه !
سیامک
با سلام و عرض تسلیت
آقای بهرام پور
به مناسبت ایام فاطمیه به روز شدم....نظرات ارزشمندتون خوشحالم میکنه....
پایدار باشید
علی مددی
سلام استاد بهرام پرور. الهی که حالتون خوب باشه و شادی سر لوحه ی روز و شبتون .
ایکاش می شد که زیارتتون کرد توی یکی صحن های مصلی .
ارادتمند شما .
یاحق و در پناهش
سلام استاد
خوشحالم ميكنيد اگه گاهي ..
نگاهي ...
منتظرتون هستم
دمت گرم
Posted by: امید نقوی at May 21, 2009 12:50 PMسلام
بدعادت شده ام دكتر
اينجا كه مي آيم منتظرم پر شوم از بوي جنگل و دريا
پر شوم از طعم پرتقال و تمشك-كه حالا در ييلاقمان قيامتي برپا كرده-
مست شوم از عطر خانه هاي كاهگلي باران زده...
بدعادت مان كرده اي سيامك عزيز
بدعدت مان كرده اي
به خاطر لطفي كه به دفتر ناچيزم داشتي سپاس
نامه ای انتقادی به وضعیت شعر امروز
اغلب این حرف های سطحی- که می زنند. شبیه ِ کار کودک ِ تازه واردی است که هنوز تکالیف شبش را برای تمرین در نوشتن الفبا تکرار می کند! این گروه تازه به حیات در آمده- روی هم رفته شوق دروغینی و کوشش ِ عجیبی - برای تولیدات بی اساس و بی مایه ی خود در نهایت شتاب و عتاب دارند. آدرسی را که می نویسند دو کوچه مانده به ناکجا آباد است!
اکنون
به حال ِ شعر ِ سرشکسته ی خود
گریه سر دهید!
بنالید ,
وا مانده و خجل
و سهل وسرد.
بخوانید
بی تپش ِ درد ,
بیابـیــد
در سوگ نامه ی بر باد رفته تان...
شــکست را.
باسلام و عذر تاخیر
معرفی و نقد ارزشمندی رو ارائه کردین استفاده کردم و دست مریزاد همچنین از شعر زیباتون لذت بردم همیشه شاعر باشین و سر بلند
با شعری از خودم (نیروانای ابری )
و معرفی مجموعه :
بودا بمان به خاطر نیلوفران باغ ( سروده جناب نیما سیفی مقدم )
به روزم
...
همین!
مهمان یک بوسه ام کن
تا «دوستت دارم» ات را من بشنوم با دهانم ........
اینجاش ته دنیاس!!
گوشه چشمی هم به ما داشته باشین دکتر!
سلام. اگر نظر لطف دوستان ممتد مي بود شايد كم كم بالا مي آمديم. شاد باشيد و هميشه سرشار از غزل.
Posted by: فريبا يوسفي at May 26, 2009 2:50 AMسلام دكتر جان. مستفيض شديم. عالي عالي. من هم دارم كتاب ناصر حامدي را مي خوانم.
Posted by: مصطفي كارگر at May 26, 2009 2:09 PMسلام آقاي بهرام پرور ؛ خوشحالم كه اومديد اگرچه دليل اومدنتون اصلا" ...
در مورد نكاتي كه گفتيد و جدا" به خاطرش متاسّف شدم كار خاصّي نمي تونم بكنم. به هر حال زياد پيش مياد كامنت هايي كه مي رسه بي ربط به كارم هستن مثل اعلام به روز رساني و ... و فرصتم هم اجازه نمي ده به تك تكشون بپردازم.فقط هر چند روز يك بار اون هايي رو كه به نظر خودم مرتبط نيستند حذف مي كنم.
موافقت من با صاحب وبلاگي كه گفتيد هم با عنوان "با قسمتي از حرفهاي شما موافقم" بود.
ممنونم از لطفتون و البتّه كاشكي مي شد هميشه از راهنمايي هاتون استفاده مي كردم.
دست شما همواره درست!
Posted by: م .ر.ت at May 26, 2009 10:48 PMهوا خاموش است درها بسته
این تراما با روز هشتم به روز شده است و شما را به خوانش خود دعوت می کند
نقدو نظر فراموش شما دوست عزیز نشود.
از اینکه لحظاتی را در کنار این تراما می گذرانید خوشحالم وامیدوارم که لذت کافی رو ببرید
باسپاس از لطف و حضور شما
سلام آقای بهرام پرور منو یادتونه؟ بهم سد بزنین شاید یادتون اومد
Posted by: رضا قربانی at May 29, 2009 11:39 PMسلام دکتر عزیز.آمده ایم جهت عرض ارادت.بازهم حظ فراوان برده ایم.غزلت که بوی بهارنارنج شهرمان را دارد...
Posted by: امیر at May 31, 2009 2:14 AMسلام آقای بهرام پرور عزیز
با یک ترانه به روزم و منتظر.
سلام مرد نارنجي
نمي شه عكسي از خودت بذاري تا ما هم ببينيم اين بهرام پرور مشهور و محبوب رو؟
شعرهاي ناصرحامدي رو هم دوست دارم و قطار روم خراسانشو دارم
كوچكتيم اساسي
بارلها ، به من بینشی عنایت فرما
تا با درک جلوه عظمت پرشکوه و شوکت تو
در طبیعت زیبایی که به ما ارزانی داشته ای
به سپاسداشت در پاسداشت آن کوشا باشم
*****پاسداشت طبیعت ، سپاسداشت خداست ***********
روز جهانی محیط زیست محضر شریف جناب دکتر مبارک باد
این کامنت آزمایشی است!
Posted by: محمد مهدی at July 23, 2009 8:41 PMآقا اين مقاله همشهري را اگر كسي بخواهد بخواند تا چيزي از دست ندهد وبعد برود ببيند صحفه سفيد است بايد چكار كند
Posted by: زهراكشوري at July 24, 2009 2:08 PMسلام.
چرا اینقدر دیر به دیر به روز می کنید!؟
چرا از شعرهای خودتان چیزی نمی گذارید؟!
سلام آقاي بهرام پرور من يه ترانه گفتم كه اولين ترانه من هستش
خدا...
ميدوني همه چيز دست اونه،حرف اول-آخرو تون ميزنه
ميدوني همه چيز دست اونه،اگه اون بخاد هر چي تمومه
خدا كه ته خوبيه،دوسش دارم،دوسم داره
خودشم يكي هست و يكي ميمونه
ميدوني همه چيز دست اونه، ميدوني خيلي بهمون نزديكه
خدا كه روزيمونو مي رسونه،دونه به دونه رازهامونوميدونه
اوني كه من خيلي دوستش دارم،نميخوام تنهام بذاره حتي تو خوابم
با تشكر
فرشته بيگلريان
سلام
به روزم با غزلي تا
اينكه در چشم تو تصوير گناه افتاده است
به گمانم كه منم در ته چاه افتاده است
هي پلنگانه تو را مي جهمم اما انگار
روي مهتاب تو از بيني ماه افتاده است
و
واژه هايي كه اولين بار چهارپاره مرا تجربه ميكنند با
هر شب پرنده مي شوم اما بدون تو
يك تلگراف ساده ي جنگ جهاني ام
خرداد و تير من به لغايت رسيده اند
ته مي كشد هميشه همين جا جواني ام
و
ديدن وبلاگ تازه تاسيس دوست عزيزم آقاي محمد علي داوطلب و شعر زيبايي كه
مثل قطار در سر من سوت ميكشد
امشب خيال اينكه به دادم نمي رسي
www.mdavtalab.blogfa.com
و
منتظر باران نظراتت كه بيايي و بباري
به اميد ديدار
محسن گل كار

