July 29, 2009 4:36 PM
سه شنبه - 7 مردادماه 1388
سلام
اول اینکه : ...
... بی گمان عشق یعنی شادی عمیق !...یعنی اینکه نفس بکشی و بگویی خدایا شکرت !... یعنی اینکه از روی عقربه ثانیه شمار ، قطره قطره عسل بریزد روی زبان لحظه هات !...یعنی که سر بروی از لبخند !... یعنی دلت بخواهد بزنی به دل جنگل ، بروی تا نوک قله بلندترین کوه زمین ، داد بزنی : آهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ! ....
اما روزگار دلتنگی هم دارد ...اندوه هم .... فرود هم ... و مهم این است که گوشی باشد که درددلت را بشنود ... کسی که راز اندوه تو را بداند ... حتی دلیل اندوه بی دلیل و لجوج ات را در لا به لای کلمه های لال دریابد و در بغل بگیردش و برایش لالایی بگوید تا بخوابد و دست از سر بی حوصلگی ات بردارد ! ...
این یعنی عشق دارد نفس می کشد ! ...دارد با پرده های نارنجی اتاق بازی می کند !... دارد روی فرش غلت می زند و سر میز شام می نشیند و روی تخت می خوابد !..... این یعنی من تو را ، تو مرا ، و جهان مارا و ما جهان را دوست داریم و روزگار باید با ما راه بیاید ، اگر نه گم می شود در هزار توی دنیای عاشقانه ما !
دوم اینکه :
گمانم طولانی ترین غیبت این وبلاگ از آغاز تا به امروز اتفاق افتاد . چند دلیل مهم برای این قضیه وجود دارد که اهم آن آپدیت شدن سیستم MT سایت است که به همین دلیل سیستم نظردهی کلا از کار افتاد و مهربانی و پشتکار مهدی مولایی عزیز سبب شد که مجددا بتوانم در خدمت تان باشم ..... مهدی عزیز! هزار هزار سپاس !
نکته اینجاست که فعلا سیستم نظر دهی به گونه ای تنظیم شده که نیاز به تایید حقیر برای انتشار نظرها وجود دارد . دلیل این قضیه حسابی مفصل است ! به اندازه 2-3 ماه کشمکش ! ... فقط فعلا همین را بگویم که به دنبال یک احقاق حق از شاعرانی که شعرشان به نام شخصی دیگر به سرقت می رفته ، مواجه با برخی بی اخلاقی های سخیف شدم که .... البته ملالی نیست ! چون وبلاگ مورد بحث حذف شده است و غرض هم همین بود که اصلاح صورت بگیرد و لاغیر . من اما بیشتر از دوستانی رنجیده خاطرم که هم شاعرند و هم مخاطب جدی ادبیات و برخی حتی در شعر جوان صاحب نام هم هستند و به این وبلاگ رفت و آمد می کردند و کامنت هم می گذاشتند و نمی دانم چرا به یاد نمی آوردند که برخی از این شعرها آن قدر معروفند که حتی نیاز به یک حافظه درخشان برای به یاد آوردن شان نیست ! ... کاش همه ما که مشتاق به ادبیات هستیم ، حرمت شاعر را نگاه داریم و هر جا اثری را بی نام شاعر دیدیم ، احساس مسوولیت کنیم تا یک تذکر کاملا به جا، با برآشفتگیهای ناباورانه و سخیف روبرو نشود....
سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
الف - ستون دنیای مجازی در صفحه شعر جوان نشریه جام جم ، کماکان علی رغم بی نظمی های من ادامه دارد :
- معرفی و ارائه شعر و گذری بر وبلاگ حمیدرضا برقعی
- معرفی و ارائه شعر و گذری بر وبلاگ صالح دروند
-معرفی و ارائه شعر و گذری بر وبلاگ احسان رضایی
برای شماره بعد گویا قرار است معرفی وبلاگ رضا سلیمانی منتشر شود .
ب - در شماره اخیر فصلنامه شعر (شماره 65 ) ، نقد تحلیلی شعر «زن ،عطر و نماز» دکتر ترکی با عنوان «سماع دین بر مدار عشق» از من منتشر شده است . در ضمن گویا قرار است در شماره بعد همین فصلنامه حاشیه ام بر «کتاب خوش به حال آهوها» ی خانم پانته آ صفایی نیز چاپ شود . مسلما نظر اساتید و همه دوستان راهگشاست .
ج - شنیدم و خواندم که «جشنواره میلاد آفتاب» که مزین به نام نامی سیدالشهدا(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) است ، امسال برگزار نمی شود . این واقعا دردناک است !...هر کسی که این شب شعر عظیم را دیده باشد ، مردم خون گرم و فهیم و شعردوست خمینی شهر را درک کرده باشد و دیده باشد که شاعران به چه شوقی در 3 روز برگزاری این جشنواره غیررقابتی ، که در آن خبری از جایزه وسکه نیست ، برای جمعیت عظیمی از مردم شعر می خوانند و به راستی جشنواره ای از واژه های رنگ رنگ را خلق می کنند از شعر های درخشان آیینی گرفته تا عاشقانه ها و حتی شعرهای طنز به یادماندنی ، و نیز اگر یادش باشد که این جشنواره مردمی قرار بود امسال نوزدهمین - بله ! نوزدهمین ! - سال برگزاری خود را جشن بگیرد ، دلش خواهد سوخت . کاش این آخرین وقفه ای باشد که برای چنین جشنواره های جریان سازی اتفاق می افتد . هر چند هنوز امیدوارم که دیر یا زود جشنواره امسال هم به مدد مردم خونگرم خمینی شهر و متولیان امر برگزار شود .
چهارم اینکه :
برویم سراغ چند کتاب :
-طبل حلبی : احتمالا بسیاری از شما اثر درخشان گونتر گراس برنده جایزه نوبل ادبیات را خوانده اید . این کتاب درخشان که می توان آن را در زمره آثار برخاسته از رئالیسم جادویی به حساب آورد ، قصه کودکی را با ویژگی های عجیب جسمانی و درونی و اخلاقی اش ، به شکلی نمادپردازانه روایت می کند . بستر اتفاقات رمان ،تاریخ آلمان و لهستان در دوره شکل گیری ، استقرار و نهایتا سقوط هیتلر است و نویسنده در این دوران پرتنش و به بهانه آن ، به یک دریافت عمیق از کلیت روابط انسانی دست می یابد . شخصیت پردازی های خیره کننده ، هوشمندی در تحلیل مناسبات انسانی ، درک عمیق از ماهیت هنر و توجه نمادگرایانه به اجزای داستانی ،به خصوص همان طبل حلبی کوچک ، که انگار ناخودآگاه هنرمند و عاصی راوی را به تصویر می کشد ، سبب شده است که این اثر فراموش ناشدنی باشد . از لحاظ پرداخت فرمی نیز این کتاب بسیار ویژه است . بعضی از فصول کتاب به شکل اعجاب آوری پرداخت شده ان د. مثلا در فصل «ایمان امید عشق » نویسنده با تکرار یک عبارت ساده - « روزی روزگاری ... بود که» به فرم درخشانی رسیده است :
«روزی روزگاری ترومثت نوازی بود که چهار گربه خود را کشت و در زباله دان چپاند و خانه را ترک کرد و سروقت رفقایش رفت .
روزی روزگاری ساعت سازی بود که در فکر فرو رفته پشت پنجره اتاقش نشسته بود وتماشا می کرد و همسایه اش مین ترومپت نواز را دید که یک گونی نیم خالی را در زباله دان چپاند و بی درنگ از خانه بیرون رفت و نیز دید که زباله دان چند لحظه بعد از رفتن مین آهسته آهسته بلند شد .
روزی روزگاری چهار گربه بودند که چون یک روز گندشان به علت خاصی تندتر و بینی سوزتر از روزهای دیگر شده بود تا دم مرگ مضروب و در گونی چپاتنده و در زباله دان مدفون شدند ....»
چنان که می بینید روایت در خلال همین «روزی روزگاری...» گفتنها شکل می گیرد و کلیت فصل پرداخت می شود . یا مثلا در فصل دیگری از کتاب ساختار دیالوگ نویسی در نمایشنامه مورد استفاده قرار گرفته است که با توجه به درون مایه آن فصل که سفر یک گروه نمایشی به یک قرارگاه نازی ست بسیار جالب توجه است .
و البته از ترجمه درخشان سروش حبیبی هم نباید به سادگی گذشت که با انتخاب درست واژگان و پاکیزگی متن به کمک مخاطب می آید .
طبل حلبی - گونتر گراس - ترجمه سروش حبیبی - انتشارات نیلوفر - چاپ سوم 1386 - 793 صفحه - 9500 تومان
-مجلس ضربت زدن : این جمله نیاز به اثبات ندارد که بهرام بیضایی درخشان ترین نمایشنامه نویس ماست .به خصوص وقتی به سراغ اسطوره ها و کهن آیین ها می رود و نگاهی دیگرگونه به آنها می اندازد و ان قدر خلاقانه با آنها طرف می شود که فکر می کنی برای اولین بار است که با موضوع برخورد کرده ای .
از سوی دیگر ادبیات آیینی، به دلیل حساسیت هایش و نیز واقعیتهای تاریخی و شخصیتهای مقدس اش ، دشواریهای آشکاری دارد که پرداخت خلاقانه را به چالش می کشد . به عبارت دیگر خلاقیت باید حدود و ثقوری را محترم بشمارد و در عین حال برای هنرمندانه بودن باید خلاقیت وجود داشته باشد . این یعنی حرکت در گذرگاهی تنگ و راهی باریک که خطر سقوط - چه در ورطه کمرنگ شدن هنر و چه در مغاک مخدوش ساختن چهره تاریخ و قدسیت موضوع - هماره در آن وجود دارد .
بهرام بیضایی ، مانند اثر درخشان دیگرش «روز واقعه» ، نشان می دهد که این گذرگاه باریک را می شناسد و به درستی مسیر خود را از لبه دامچاله های گوناگون گذر می دهد و سر به سلامت می برد . «مجلس ضربت زدی» نمایش در نمایشی ست که حکایت ضربت خوردن مولا را به گونه ای به تصویر می کشد که تاکنون نشنیده اید . و این چیز غریبی ست ! ....داستانی تا به این حد شنیده و تکرار شده ، بر زبان قلم بیضایی چنان گفته می آید که به چیزی ناشنیده می ماند . درست مثل «روز واقعه» . چالشهای بازیگران با شخصیتهای که نقش شان را بازی می کنند ، گره خوردن زندگی روزمره و مشکلات هر یک از آنها با ماجرای نمایش آیینی ای که قصد اجرای آن را دارند ، تداخل ها و تعاملهای امروز و دیروز و خیلی چیزهای دیگر سبب این آشنایی زدایی ست . نکته جالب دیگر ، تسلط نویسنده بر زبان است که علی رغم دوپارگی زبان نمایش ،که زاده حرکت زمانی در گستره این 14 قرن است ، به نوعی انسجام می رسد تا در مخاطب احساس تعلیق زبانی ایجاد نشود .
ابن ملجم............ چه معامله ای به زیان خود می کنم ! روزی که ما جز خاطره ای نباشیم ، از ما چه می گویند ؟
قطامه ............ شاید لعن و دشنام پسر ملجم . گران است اگر ، بر تو نیست که در آن شریک من باشی. اما وداع با تو ، و لعنت جهان را به جان می خرم ، تا مباد خون کسانم را پایمال هوس کنم . این شرطی ست با خودم ! و من با خودم بیش از هر کسی به شرط پابندم !
کارگردان....... بقیه ش ؟ بقیه ! - کجاس این آقای نویسنده که توی تاریکی قایم شده بود ؟
دستیار...... توی همون تاریکی زد بیرون !
اعرابی یکم....... خدا عاقبت همه مونو به خیر کنه !
کارگردان...... بهتر که بره برنگرده ! لعنت به - شمارهاش کو ؟ زنگ بزن پیداش کن ، و اگه نرفته برش گردون ! نمی خوام سر به تنش باشه!
اعرابی دوم........ صحنه چطور بود ؟
ابن ملجم......... یکی نگفت خسته نباشین !
قطامه........ نور!
[صحنه تاریک می شود ]
و البته در همین بریده کوتاه از متن ، دقت کنید به دیالوگهای نهایی بازیگران نقش «ابن ملجم» و«قطامه» و مقایسه شان گنید با جملات نخست شان که در نقش خود گفته اند و نیز با واقعیتهای تاریخی موجود . می بینید که نویسنده از همه ظرفیتهای ممکن برای پرداخت این اثر آیینی زیبا سود برده است .
و البته نام اثر که کمی غریب است «مجلس ضربت زدن » که جای «مجلس ضربت خوردن» را گرفته است که دلایل این نامگذاری در فصل شش و هفت نمایشنامه به تفصیل آمده است .
مجلس ضربت زنی - بهرام بیضایی - انتشارات روشنگران ومطالعات زنان - چاپ دوم 1387 - 82 صفحه - 850 تومان
-آبی تر از گناه : برنده دو جایزه مهم رمان سال در سال 84 ، جایزه مهرگان ادب و جایزه گلشیری ، مسلما کتاب دندان گیری ست . نثر پاکیزه و شیوه جالب توجه روایت و نیز استفاده از راوی غیرقابل اعتماد در اثر محمد حسینی نکات محوری هستند . درست است که کتاب به خصوص از لحاظ فضا شما را به یاد شازده احتجاب می اندازد اما چرخش های روایت و نیز تاکید نویسنده بر ایجاد یک معمای پلیسی و محوریت یک قتل سبب می شود تا از اثر به یاد ماندنی گلشیری فاصله بگیرد و رمان خودش را خلق کند . گذشته از اینها پایان بندی اثرسبب ایجاد یک فرم دایره ای می شود که کارکرد جالب توجه ای پیدا کرده و خوانش متن را دگرگون می کند . همه اینها البته چنان است که شما را آزار نمی دهد . نویسنده دارد داستان اش را تعریف می کند و قصد آزار شما ر ادر چنبره تکنیک ورزی هایش ندارد . می توانید مطمئن باشید که با یک داستان صحیح وسالم طرف هستید نه یک معمای غامض که سر باز شدن ندارد وتازه بعد از باز شدن هم شاید چیزی در چنته نداشته باشد . مثل خیلی چیزها که این روزها می خوانیم ! ...نه !..این یکی این جوری نیست ! ...می توانید تکیه بدهید به صندلی تان و راحت بخوانید و لذت ببرید و البته فکر کنید . به چرایی رفتارهای بشر و تحلیل انگیزه های شخصیت ها و دنیای پیچیده روابط انسانی .
«.... شازده هم آزار و اذیتی نداشت . کاری به کارم نداشت . چیزی را از او پنهان نمی کردم . می نشستم به حرف زدن با عصمت . شازده هم یا خواب بود یا رفته بود توی حیاط قدم بزند . بود یا نبود چیزی عوض نمی شد . عصمت فقط ادای پنهان کاری را در می آورد . انگار لذت می برد از این کار . شاید فکر می کرد دارد شازده را آزار می دهد ، اما شازده آزاری نمی برد . نمی رنجید ، اصلا اعتنا نمی کرد . وقت شعر خواندن می آمد ، درست سر وقت . با جبروت همیشه اش می آمد و زل می زد به عکس حامدمیرزا . می گفت : « بخوان پسر، از اجل بخوان .».... »
آبی تر از گناه - محمد حسینی - نشر ققنوس - چاپ چهارم 1386 - 125 صفحه - 1400 تومان
پنجم اینکه : عاشقانه ای از خودم تقدیم به شما که دیر به دیر آمدن هایم را عفو می کنید :
می خواست ...
وقتی که هیچوقت کسی عاشقت نکرد
حتی خود خدا به دلت مرحمت نکرد
پس مرده ای ...نه ! بدتر از آن ! هیچ زنده ای
حتی برای تو طلب مغفرت نکرد
دنیا که هیچ شد، کسی از بین زنده ها
فکری به حال مردهء بی آخرت نکرد
ماه ای نبود یا که اگر بود از خدا
آیینه ای برای دلت مسئلت نکرد
آب از سرت گذشت که خاکی به سر کنی
عشقت به باد رفت ، جنون آتش ات نکرد
عشق امر قدسی ست، مقصر دل تو بود
او خط به خط نوشت ، دل ات خط به خط نکرد
میدان رقص عشق و جنون بود و قلب تو
کاری به جز مجادله در این وسط نکرد
دل تشنه بود ؛ زمزمهء آب را شنید
کاری برای رفتن در آن جهت نکرد
تنها نشست و زمزمه را گوش داد و ... مُرد !
کاری که هیچ تبزده با هیچ شط نکرد
دل تشنه بود ؛ تشنه تر از شوق صد کویر
می خواست ﺑﭙﱠرد ، بدود تا ... فقط نکرد !
************************************
شاد باشید وعاشق.
سیامک
میدان رقص عشق و جنون بود و قلب تو
کاری به جز مجادله در این وسط نکرد
salam... ali bood! shad o pirooz basid!
Posted by: m.olfat at July 29, 2009 7:12 PMsalam shaer
man hamishe az khundane ghazalhatoon lezat bordam va mibaram
salhast ba ghazalhatoon maanoosam .
khuda ye shear sayebane ghazalhatoon
yahagh
سلام دكتر. ارادت. عالي بود...
Posted by: عليرضا بديع at July 29, 2009 10:55 PMسلام
همه ي نقدهارو خوندم و بابتشون ممنون
غزل هم خيلي خوب بود
هرچند ميخواستم بگم كه شايد چند بيت به خوبي بقيه نبود و شايسته حذف شدن
اما يادم اومد كه اين رسم شماست
رسم غزل هاي طولاني
هميشه به بند اول پابند بمونيد
اين يك جمله ي دعايي ست
يا حق
سلام و شاید هم خداحافظ
هوا اینجا ابری ست ...
و من بعد از 300 روز به روز شدم با غزلی و یک چهار پاره که ...
13 بند نحسی محض است
خط پایان شعر بیدارم
گر چه محکوم می شوی به سکوت
سال ها بعد ... دوستت دارم
به اندازه ی تمام نیامدن های همیشگی منتظر نقد شما هستم !
با احترام / علی سلیمانی
راستی شما مسئول معرفی وبلاگ ها هستید دیگه ...
سلام یعنی حال همه ی ما خوب است.
دوست عزیز برای ارائه آثار خود به فصل نامه ی ادبی کولاژ, شماره دوم(تابستان), تا 18/5 /88 فرصت دارید مطالب خود را اعم از شعر,داستان کوتاه,ترانه,ترجمه و مقالات ادبی برای ما ارسال فرمایید.
www.koulazh.blogfa.com
www.koulazh@gmail.com
برای روزهای بهتر کولاژ منتظر آثار خوبتان هستیم.
در ضمن لینک شما زینت بخش وبلاگ کولاژ شد,حضور نام ما در پیوندهایتان نشانه ی خوبیست که راه را برایمان آسانتر می نماید.
salam-بالاخره این پیرمرد وارد صف اینترنت باز هاشد-به امید اینکه هرچه زودتر خارج بشیم-آدرس وبلاگم رابراتون میذارم تا اگر خواستید از نظرهاتون استفاده کنیم-پس اگرممکن این کار رابکنید ممنون فعلا بااجازهhttp://mortezajahangiri.parsiblog.com
Posted by: mortezajahangiri at August 3, 2009 1:02 PMمثل زنی که بچّه ی مرده اش را به دنیا آورده، خسته ام!
.
اما
همراه شما هستم با شعری جدید از خودم:
دنیا شده مثل وسط خالی «دونات»!!
.
و شعری
منتشر نشده و داغ ِ داغ
از «دکتر سید مهدی موسوی»:
«ایران ما گربه ست امّا موش بسیار است!»
.
با حرف هایی سیاه و سپید
و لینک هایی آبی
«به چیزهای قشنگی که نیست فکر بکن»
و به دیدنم بیا...
به اولین پست «فاطمه اختصاری» در سال جدید
که همه اش کهنگی ست...
این روزها به هیچ قراری نمـی رسی
کاری نمی کنی و به کاری نمی رسی
سلام ! با غزلی تازه به روزم
Posted by: اصغر عظیمی مهر at August 4, 2009 2:42 PMسلام دوست عزیز
وبلاگ سکسکه های یک مست با
ساعتی که زنگ زده همه زنگ هایش را زده ؟
اعترافات گالیله
یک شعر برای سه نفر
تعریف اجمالی " مرکب حرکت"
و یک چهارپاره ی مرکب بروز شد
چشم قفقاز ترکمن گیسو!
اسب بر کشته های من مدوان
خنجر ابروان خونی را
توی زخمم غلاف کن بانو
نثر در بیهقی پریشان بود
منتظر حرف هاتان می مانم
ناد علی
شهرام میرزایی
Posted by: میرزایی at August 4, 2009 10:10 PMسلام و درود برشما
Posted by: سکوت سرمه ای at August 6, 2009 6:40 PMسیامک جان سلام
وبلاگت رو می خونم و لذت می برم این بود که خواستم تشکر کنم
کاوه
نشناختی ؟ ((اگه تعارف نداریم خب چرا اینقدر تعارف میکنی ))
چقدر شعراتو دوست دارم سيامك جان
Posted by: semiramis at August 10, 2009 9:44 AMسلام و ارادت
نخست آن كه فردا كلا صفحه نداريم برادر و كلي شرمندگي و پوزش مي ماند براي من
دوم آنكه جسارتن شعر خوبي نبود به خصوص قافيه ها كه تقريبا خوش ننشته بودند
salam dokture aziz
halet khobe
khanome mohtaram khoband
سلام مهربان
به روزم
با ترجمه ای از تد هیوز
روزی که او مرد...
منتظر نگاه مهربانتان نشسته ام
سیامک عزیز چقدر دوست داشتنی می نویسی
دوست نازنینی که هرگز طعم بوسه هایش را جز در رویاهایم نچشیدم مرا با اشعارت آشنا کرد و من شیفته صدای قلمت بر لحظه های کاغذین شدم.
سیامک نازنین اگه اشکالی نداره لینکت کردم خواستم کسانی که گهگاه به من سر می زنند در شیفتگی خودم شریک کنم.
گاهی به من سربزن شاید صدای گام های شاعرانه ات هوای دلتنگی را برای دمی از دلم براند.
ارادتمند: فانی
کاش می شد به زیبایی و روانی نگاه و نگرش و نگارش شما نوشت.
"اول اینکه" تون اونقدر شاعرانه بود که هم عقیده ام با این نظرتون که نوشته های زیبا حس زیبا آفرینی را در مخاطب برمی انگیزه.
نقد و نظرات و اشعارتون هم که جای خود دارن.
"پس مرده ای ...نه ! بدتر از آن ! هیچ زنده ای
حتی برای تو طلب مغفرت نکرد
او خط به خط نوشت ، دل ات خط به خط نکرد
دل تشنه بود ؛ تشنه تر از شوق صد کویر
می خواست ﺑﭙﱠرد ، بدود تا ... فقط نکرد !
یا اوردن عناصر چهارگانه و کنایه های خاک بر سر شدن و آب از سر گذشتن در
آب از سرت گذشت که خاکی به سر کنی
عشقت به باد رفت ، جنون آتش ات نکرد
به قول دوستی عزیز:
راستی سلام
مسافرم... همچون دیگر ساکنین این کره خاکی...
از دیار دیگری آمده ام و به همانجا باز خواهم گشت...
شعاری دارم که همواره سعیم بر آن است که در حد شعار باقی نماند: "نا امیدی هرگز!"
سعیم بر آن است که جهان را آوای شادی باشم و نور امید...
در اکنون میزیم...اما گاه در اعماق رویا غوطه ور می شوم...
شکست را می پذیرم اما تسلیمش نمی شوم... نا کامی برای من دری ست به سوی آینده ای بهتر...
تقریبا زیاد می نویسم...اما نوشته هایم فقط در حد حرف نیست...
همچون سخنرانانی نیستم که پس از دور شدن از تریبون سخنانشان را فراموش می کنند...
دغدغه ها حقیقی خودم و این دیار فانی را بیان می کنم و همواره سعی بر آن داشته و دارم که دست در دست همراهانم طرحی نو در اندازم...
طرحی که لایق اشرف مخلوقات باشد...
جالب بود... البته چند پاره ای بیش نخواندم...
باید دوباره باز گردم...
آری...باز خواهم گشت...
سری هم به اینجا بزن!
سلام خیلی مخلصم دکتر
واقعاً بعد دیدن وشنیدنت در بندر عباس هیچ چیز خوشحالم نمیکنه جز دیدن وشنیدن مجددت .
خیلی ارادتمندم.
سلام آقای دکتر
ارادت.
وقت نکردم وبلاگتونو بخونم ولی سیوش کردم تا کامل و مفصل بخونمش.
یه وبلاگی هم دچار شدیم.
با اجازتون لینکتون کردیم.
سلام دكترجان
بايك غزل منتظرم
تازه از گور در آمده بودم داشتم همینجوری می رفتم رسیدم اینجا. شب شراب رو رد کردیم و حالا به بامداد خمارش رسیده ایم. می بینی؟ داشتم آرشیو وبلاگم رو زیر و رو می کردم دلم گرفت و گرفت و گرفت. تصمیم گرفتم به همه ی دوستان آن زمانی سری بزنم و خبر بدم که مهرداد هنوز نفس می کشه. شاید بهانه ای شد و شد که بشه.
Posted by: مهرداد امین هراتی at August 22, 2009 3:37 PMسیامک بهرام پرور عزیز سلام
نتایج نظر سنجی شاعران برگزیده وبلاگنویسان شعر وا ادب اعلام شد
بخاطر بذل توجه از شما متشکرم
سلام
برای معرفی وبلاگ و شروع آشنایی آمدم
ناب بودی حضرت شاعر.یه فنجون ترانه میل داری؟
khodayegholabii.mihanblog.com
Posted by: راضیه معلم at August 26, 2009 11:24 AMسلام..
سلام...
سلام....
دل تشنه بود ؛ زمزمهء آب را شنید
Posted by: ابراهيم اسماعيلي اراضي at August 26, 2009 7:49 PMسلام استاد......................شعرتونو خوندم چقدر به دل نشست.....
می خواستم اگه زحمتی نیست برای خوندن یه دغدغه تازه دعوتتون کنم......
بسیار زیبا... آنقدر شعر آخر عظیم بود که این غیبت طولانی را بپوشاند...
اما عشق... هیچ ندارم ازآن بگویم...اما خوب ایمان دارم که اگر عشق ورزیدیم و نشد آنچه که می خواستیم اندکی شک به خود راه ندهیم که یقین دارم این عشق هیچ کجا به هدر نمی رود...
راستی با اجازه می خواستم لینکتان کنم؟ اجازه هست؟
با تبادل لینک موافق هستید؟
فراخوان دهمین جشنواره سراسری شعرعلوی
اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی مازندران مفتخر است، در سال اصلاح الگوی مصرف، برای دهمین سال میزبان نغمه سرایان بوستان علوی باشد. به این منظور از شاعران گرانقدر سراسر کشور دعوت می شود تا با ارسال آثار ارزشمند خویش بر غنای این رویداد بزرگ فرهنگی بیفزایند.
متن کامل فراخوان را می توانید در وبلاگ دبیرخانه ملاحظه فرمائید.
با سپاس و احترام.[گل]
سلام بر شما...آمدم بخوانم در همان بند اول ماندم...به روزم لطفا تشریف بیاورید
Posted by: فاطمه انتظار at August 31, 2009 12:22 AMاز تفرج در شاعرانه ها لذت بردم
موفق باشید.
چقدر می توان حرف برای گفتن داشت
و برای دادن.
به راستی که عشق
نفسی عمیق است از ژرفای جان
از این سان است که چون قطع شود
حس مردگی رهایت نمی کند ...
سلام.من اسمم فاطمه است.با آقای اسماعیل زاده و شما به اتفاق یه سری از شعرا رفته بودیم نوشهر سال 86همایش نقطه سر مرز.
اون وقتا 16 سالم بود.خوشحالم که وبتونو پیدا کردم.
من کتابتونو با امضای خودتون دارم.خیلیم دوسش دارم.
مینا ایلشیان :: منم که این روزا انگار تعطیلم مثل کلاس فیلمنامه نویسی ناصر تقوایی مثل کارگاه تئاتر مون مثل همین روزها که دست هیچکسی به نوشتن نمیره اما گفتم دو تا مطلب جدید از حامد داراب بزارم توی شعر و سینما بازم غنیمته توی این روزها که حتی حوصله ی کنار هم نشستن رو هم نداریم . اولیش یه محاوره ی چهار بندیه و بعدیش پاسخ کوتاه حامد داراب به صدیقه ی حسینی در باره ی سینمای داریوش مهرجویی . یادت نره حرف بزنی که به قول بهمنی . حرف بزن حرف بزن سالهاست / در پی یک صحبت طولانی ام
Posted by: حامد داراب at September 4, 2009 10:46 PMسیامک عزیز!
به داستانکی میهمان هستی. شاد خواهم شد اگر قدم رنجه کنی و عطر نسیم نگاهت را بر صفحه خاکی من بیاندازی.
ارادتمند: فانی
Posted by: فانی at September 5, 2009 10:03 AMسلام دکتر میدونی که خیلی دوست دارم...
Posted by: سیدجعفرعزیزی at September 9, 2009 2:29 AMسلام جناب بهرام پرور.مطالب شما هميشه تازه به تازه است...رنجيده خاطر نباشيد.شما دين خودرا ادا نموده ايد به گمانم...شمارا به خواندن شعرم دعوت ميكنم.نقدونظر شما باعث افتخار من خواهد بود..به بانو سلام برسانيد
Posted by: نعمتي at September 12, 2009 3:44 AMحس زیبای من .
مدادومدار با چندمین مغروق زمین بروزاست.منتظرنقدونظرات شما اهل قلم فخیم وبزرگواراست .برای استحکام هرچه بیشترپل پیوندها آماده ی تبادل لینک نیزمی باشد .درهرصورت منتظر ضیافت کلامتان [گل]
من مهربان ندارم
نامهربان من کو؟
سلام و عرض ادب
بابت اشتباهي كه در ناميدن شعر شما به اسم جناب منزوي رخ داده بود (كه البته نه از جانب حقير بود)پوزش مي طلبم. و البته خوشحالم كه اين اشتباه باعث اشنايي بيشتر با حضرتعالي شد.
از شعرتان بسيار بسيار لذت بردم و دوستان را هم در اين لذت شريك كردم.
سلام و عرض ادب جناب سيامك بهرام پور.
همان ديشب كه مطلب را طبق فرمايشتان اصلاح كردم تلاش كردم كه طي كامنتي ضمن ابراز خوشحالي از آشنايي با شما اصلاح را به اطلاع برسانم كه كامنتدانتان خراب بود.شايد كامنت غريبهها را تاييد نميكند! نميدانم.
از خواندن شعرتان لذت برديم و حتما بيشتر از شعرهايتان لذت خواهيم برد از اين به بعد.
گاهي به وبلاگ خرابه ما سر بزنيد.
باز هم ممنون
سبز باشيد
سبز روشن
سلام مهربون
قشنگ بودی
من به روزم بعد مدتها
با یه خبر در مورد خودم.یه خبر
سلام وبلاگتون رو تعقيب ميكنم و لذت ميبرم. غزل زيبايي بود. تو اين قحطي غزل فقط بايد ازش لذت برد!
اگر به شعرهاي من هم سر بزنيد و از نظرتون بهرهمندم كنيد ممنون ميشم.
سلام [جناب بهرام پرور عزیز !
با یک غزل به روزم :
زخمی که سالهاست به تن دارم از دست بادهای مخالف نیست
این یادگار مانده به همراهم از لطف باغبان تبر در دست
.
.
.
و منتظر نقد و حضورتان ارزشمندتان هستم
بدورد !
هرچند كه از روي دل آراي تو دوريم
حاجت به بيان نيست كه مشتاق حضوريم
به نام آنکه انتظار نرود از او الّا نیکویی اش.
سلام استاد!...با شما در اختتامیه ی جشنواره ی شعری در جویبار آشنا شدم!برام جالب بود که بزرگوارانه اجازه دادید از رو دفترتون ،شعرتون رو کپی کنم!...(من لال هم شوم به تو تعظیم می کنم...)
خوشحال میشم اگه به وب خاکی من یه سری بزنید.
سپاس.
سلام و عرض ارادت
عید فطر مبارک
........
مشتاق ملاقات شماییم و گمان نیست
با بودن این مشغله فرصت بگذارد
تقدیم زمان می کنم این عرض ادب را
شاید به شما هدیه ی ما را بسپارد
واقعا که غزل کیف می کند با تو آقای بهرام پرور
Posted by: زیبا at September 22, 2009 11:47 AMواژه واژه ی قلمتان را همواره می خوانم
زیبایی وزندگی است .
عزیز ! به کلبه ی ما هم اآفتاب بیاورید
سلام
خیلی دوست دارم دکتر خیلی
دکتر سلام ایام بکام :
پدرم با درآمدی محدود
دستگیر فقیرو بیکس بود
با غم غمزده نمی اسود
جز مسیر کرم نمی پیمود
بین دنیا و هرچه بودو نبود
پدرم عاشق زیارت بود
عاشق جمکران منجی سبز
گل نرگس دل پدر بربود
سلام دکتر جان
ارادتمندم
منتظر غزل جدیدتونم
ُلام
بسی زیبا بود
آره این یعنی عشق داره نفس می کشه!
شعرت بسیار زیبا بود
من رو در خودم گم کرد...سردر گم شدم
کمی حس پوچی در من غلت خورد
خالی شدم
پر شدم
سنگین شدم
و در پس و پیچ افکارم غرق شدم
این جمله بد قاطی پاطیم کرده
عشق امر قدسی ست، مقصر دل تو بود
او خط به خط نوشت ، دل ات خط به خط نکرد
با من چیکار کردی سیامک جان؟!
بسیار زیبا بود
همیشه شادو برقرار باشی
شنبه 11 مهر رونمایی مجموعه شعر آکواریوم سروده مجید کوهکن. مهمان ویژه ابوالفضل پاشا با حضور یوسفعلی میر شکاک ، یزدان سلحشور، گروس عبدالملکیان، سعید بیابانکی و...
Posted by: کانون ادبی زمستان at September 30, 2009 7:34 PMچشمهایت ایستگاهی ست پر از سیگارهای نگرانی [گل]...
امروز چهار شنبه 8 مهر... و فردا وبلاگم به روز خواهم شد به لطف دوست شاعرم بی اینکه ببینمش دوستی اش را حس کرده ام... سیده زهرا بصارتی [گل]
Posted by: مجتبی نیازی at September 30, 2009 8:02 PMبا نام خدا
سلام وقتی تمام صفحه ئ وبلاگ سبز است!!!
با یک غزل نه چندان جدید به روزم و منتظر نظرات ارزشمند شما
یا حق
http://www.shaeraneha.com/weblog/archives/2005_11.html
سلام سیامک عزیز
عکسی که توی این پست هست دیگه لوکیشنش وجود خارجی نداره ... متاسفانه چندی پیش این باغ تخریب شد برای ساختمون سازی
سفیدی شقیقه ام
جای خالی گلوله ای ست !
" آفریدگاران فروتن شعر " به روز شد .
Posted by: آفریدگاران فروتن شعر at October 3, 2009 3:58 PMسلام
مطالب مفیدی بود... سپاس
برقرار مانی و پایدار
Posted by: شهرزاد(بانوی کویر at October 4, 2009 8:48 AMدرود. لينك شديد.
Posted by: ebrahim esmaeili at October 4, 2009 5:15 PMسلام استاد.
ارادتمند!
با نقدی و نظری بر احسان قدیمی به روزم.
سری بزنید[گل]


