شاعرانه ها
 

January 21, 2010 6:39 PM 

یکم بهمن ماه 1388

 

سلام
اول اینکه : ...

...تعجبی نداشت ... من که می دانستم !... من از خیلی وقت پیش می دانستم ...شاید از همان دقایق نخستین ازل ...همان وقت که خدا نقطه لبت را گذاشت و آه کشید و زنده شدی و جهان زنده شد و آه کشید و من ایستاده بودم و آه نمی کشیدم ! ... من نفسم حبس شده بود انگار ! ... چیزی گیر کرده بود لای گلویم که نبض می زد با پرش پلکهای اساطیری تو در همان نخستین دقایق صبح ازل ... من نفسم پس می رفت و جهان آه می کشید و درست از همان وقت فهمیدم که هیچ کسی مثل من و خدا نمی تواند در چشمهایت خیره بشود و بگوید : فتبارک الله احسن الخالقین ! ...خدا می دانست چه آفریده و من می دانستم خدا چه آفریدگاریست ! ... و من از همان وقت می دانستم !
می دانستم که خدا چیزی از خودش را در بطن تو به جا گذاشته ...چیزی که جلوه قدرت خالقه اوست و قوه خلاقه اش ... چیزی که تو را می کند وردست خدا در آفرینش ... چیزی که تو را الهه می کند و من حیران همین بودم و نفسم پس می رفت و جهان نمی فهمید و آه می کشید ! ... جهان چشم به آه خدا داشت و نمی دانست که آه خدا ریشه در دانستن داشت و رضایت و آه جهان ریشه در ندانستن و حیرت و حیران تر از همه من بودم که می دانستم و نفسم پس می رفت !
خدا می دانست و - خدا می داند که - من هم می دانستم ...به همین خاطر حواسم به این ورق پاره ها که توضیح واضحات می دهند پرت نمی شود ... همین آزمایشهای ریز و درشت که می خواهند دانسته های ازلی مرا به طریق علمی اثبات کنند ! من حواسم پیش توست مثل روز اول ...چون دیدم که خدا نقطه لبت را که گذاشت چگونه آه کشید و جهان زنده شد ....زاده شد .

دوم اینکه :
دیر آمدن این بار طولانی تر از آن است که حتی با عذرخواهی قابل ماست مالی کردن باشد ! ... شرمندگی ام را بپذیرید و بگذارید به حساب گرفتاری های شغلی و غیر شغلی و ... .

سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
- برای شعر پست قبل «شیر» ، سرکار خانم مریم جعفری آذرمانی خوانشی مهربانانه نوشته اند که در روزنامه همشهری مورخه () به چاپ رسید . متن کامل این خوانش را می توانید در این لینک در وبلاگ شان ببینید و این هم لینک روزنامه همشهری . سپاس از لطفی که همیشه دارند .

- نقدی نوشتم بر مجموعه رباعی «شاید قفس پلنگها باز شود» اثر آقای محمدرضا مختارنژاد شاعر جوان و خوش قریحه که در روزنامه جام جم منتشر شده است. این مقاله را می توانید در این لینک ببینید .

- این روزها پیگیر چاپ دو کتابم هستم که البته کمی دچار مشکل هستم که دارم حل شان می کنم . دعا کنید مشکلات زودتر حل یشود .

- در مورد ستون دنیای مجازی در روزنامه جام جم پنجشنبه ها هم این مطالب تا کنون منتشر شده است که لینکهایش را می توانید ببینید :


- نگاهی به وبلاگ مسلم ناظمی و آثارش

- نگاهی به وبلاگ عبدالحسین انصاری و آثارش

-نگاهی به وبلاگ سید جعفر عزیزی و آثارش***************نگاهی به وبلاگ امیررضا سیدحسینی و آثارش

-نگاهی به وبلاگ زهره کشاورز و آثارش

- نگاهی به وبلاگ مرمر الفت و آثارش

- مجله شعر هم چاپ شد و نقدی قدیمی که بر کتاب «سمفونی روایت قفل شده» خانم مریم جعفری آذرمانی نوشته بودم در پرونده شعر جوان آن چاپ شده است . می توایند این نقد را در این لینک ببینید .

- همچنین نقدی نوشتم روی کتاب « شعری که سنگ در کلماتش فرو شده » اثر شاعر و غزلسرای برجسته مازندرانی آقای علیرضا دهرویه که در فصلنامه شعر چاپ خواهد شد . سعی کردم به بهانه شعر ایشان نقبی بزنم به تفاوتهای «شعر در طنز و طنز در شعر» . لینکش را بعد از چاپ جهت استفاده از نظرات اساتید محترم اینجا می گذارم .

- یک برنامه رادیویی جدید در رادیو ایران به نام شبستانه پخش می شود که شماره نخست ان به بررسی آثار جلیل صفربیگی اختصاص داشت و از حقیر و نیز دکتر یاسمی برای بحث در این باب دعوت شد که به شکل تلفنی دقایقی در مورد مجموعه اثار این رباعی سرای جوان و به نام صحبت کردیم . فایل صوتی بخش نقد و نظر این برنامه را در اینجا می توانید دریافت کنید .
و ... . خوشحال می شوم راهنمایی ام کنید .

چهارم اینکه : امروز به جای معرفی کتاب دو مطلب نسبتا بلند می گذارم که هر یک داستان خود را دارد !
مطلبی که در ادامه می خوانید در مجله «کتاب داستان همشهری» منتشر شده است که نشریه ای انصافا خواندنی و در خور است . لحن و فضای آن به درد آدمهایی می خورد که مثل من خوره کتاب اند و از خواندن لذت می برند . این نشریه به تمامی این لذت را به شما می چشاند . به شدت خوتاند منظم این نشریه را توصیه می کنم که هم مطالب فوق العاده ای دارد و هم گرافیک بسیار زیبایی .
مطلب زیر به بهانه خوانش و نقد کتاب «بیوتن» رضا امیرخانی در این نشریه نوشته شده است و متفاوت از نقدی ست که قبلا بر این کتاب نوشتم . در این نقد بیشتر تلاش کرده ام ویژگی های زبانی رمان بیوتن را مورد بررسی قرار دهم. عنوان و شرح مطلب این است که در شماره سوم این نشریه به چاپ رسید :


زبان اين بيوتن زنده است
نگاهی به حرکتهای زبانی در رمان بیوتن


«بيوتن»؛ همه چیز از همان نام کتاب آغاز میشود. مخاطب در اولین مواجهه با کتاب نمیداند این عنوان را چگونه بخواند. کتاب را که میخوانید، درمییابید چندگونه خوانی این عبارت را : بی وطن، بی وتن، بیوتن و .... در واقع نویسنده از همان آغاز هشدار میدهد که با متنی روبهرو هستید که درگیر زبان است. زبانی که بر آن است تا با ایجاد یک فضای سیال و سرشار از رشتههای تداعی به فضاسازیهای تازه برسد و ایجاد موقعیت کند. این موقعیتسازی به تحرک بیشتر متن انجامیده و کارکردهای گوناگونی مییابد اما چرایی این درگیری مهم است نه صرف وجود آن.
زبان اولین حاصل شروع اندیشه است. به عبارت بهتر وقتی انسان شروع به تفکر میکند زبان شکل میگیرد. مکانیسم اندیشهورزی بر اساس واژه است. مثلا برای این که در مورد یک موضوع مشخص فکر کنید اول نیاز به تبیین برخی واژگان مشخص دارید که در مورد آن موضوع اهمیت دارند. شما میخواهید یک دوچرخه بخرید و به این خریدن فکر میکنید. قدمهای نخست و بدیهی این است که : اصولا دوچرخه چیست ؟ خریدن یعنی چه ؟ این تعریفهای نخستین شاید دور از ذهن به نظر برسند اما واقعیت این است که ما بر اساس آموزههایمان - اعم از اکتسابی یا فطری - تعریفی از واژگان داریم و همین تعریفها را در سادهترین حالت در روند تفکر بازتولید میکنیم. در موارد اولیه این بازتعریف در لحظه اتفاق میافتد اما در مورد موضوعات مبهم تر روند تفکر مشخص تر میشود : حالا چه دوچرخه ای ؟ چقدر پول ؟اینها قدمهاي بعدياند و چنان که میبینیم باز هم در قلمرو واژه. پس بدون اندیشه واژهای وجود ندارد چنان که بدون واژه، اندیشهای. حالا برسیم به عنوان کتاب :«بيوتن»
نویسنده از آغاز به ما میگوید که با متنی رو به رو هستیم که قصد ایجاد چالش در زبان و به تبع آن اندیشه را دارد؛ این که این زبان کژتابی دارد چنان که اندیشه هم. این کلمه فارسی خوانده میشود، عربی هم و لاتین نیز ! مثل همه شخصیتهای کتاب و اصولا درون مایه کتاب که بیانگر همین سرگردانیست بین وطن، دین و مدرنیسم. در واقع این عنوان به ما نشان میدهد که قرار است با متنی روبهرو باشیم که بیانگر سرگردانی انسانیست که در میانه این سه کلان- روایت گرفتار شده است و در کشاکش چالشهای میان این سه به قول خودش «گیجاویج» است. و بیوتن محصول همین «گیجاویج»یست .
درست همین جاست که باید اشاره کنیم که زبان در رمان «بیوتن» نه تنها یک موجود زنده که اصولا یک کاراکتر است. کاراکتری که نقش بازی میکند برای تبیین پدیدهها و کاملا آگاهانه اندیشه را نمایندگی میکند .سردستیترین نمود این نمایندگی، وجود زبانهای مختلف برای شخصیتهای گوناگون است. تاکید میکنم که در بسیاری از موارد، کار از لحن متفاوت فراتر میرود و به زبان متفاوت میرسد و اتفاقا همین تفاوت زبانیست که خیلی وقتها سبب میشود کاراکترها حرف یکدیگر را نمیفهمند، علی رغم این که انگار همه دارند فارسی حرف میزنند.
نگاه کنیم به «میاندار» که لحن تهرانی ِلاتمنشانه و طنازانهای دارد ؛ «سهراب» هم همین طور. اما زبان «میاندار» کجا و زبان «سهراب» ! وفور واژگان لاتین در زبان «میاندار» نشانگر تسلیمشدگی و اضمحلال فرهنگی ست. یک جور هضم شدن در فرهنگی دیگر که در کنار آن مشخصه ناموسپرستانه و ناسیونالیستی کلاه مخملیهایی که سرگذر خود را رهگذار هیچ غریبهای نمیخواهند، بسیار طنزآمیز مینماید. توجه به نام «میاندار» که گود زورخانه را نیز فراخوانی میکند بر تلخی این طنز میافزاید. «سهراب» اما آن لحن کلاه مخملیوار را با فرهنگ جنگ آمیخته است. فرهنگی که میتواند توسع یافته همان حس ناموسپرستی و دفاع از حریم باشد. و باز هم نام «سهراب» و تداعیهای شاهنامهای اش را از یاد نبریم. در واقع این تفاوت زبانی دو اندیشه گوناگون را علیرغم شباهت لحن نمایندگی میکنند.
نگاه کنیم به «خشی». خشایاری که این قدر آب رفته است لاجرم تنها به عدد و قيمت میاندیشد؛ آن قدر که نویسنده حتی در نگارش دیالوگهای او هر چیزی را که قابلیت نوشتن به عدد دارد، به رقم مینویسد. این تفکر مادیگرایانه - یا بهتر از آن پولمدارانه - آدم را یاد جملات معروف صفحات نخستین شازده کوچولو میاندازد:« به خاطر آدم بزرگهاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم يا شمارهاش را میگويم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. ...میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر حقوق میگيرد؟» و تازه بعد از اين سوالهاست که خيال میکنند طرف را شناختهاند.»
خشي، این آدمی که فکر میکند بزرگ شده، علاوه بر این زبان شبهعالمانهای نیز دارد. از واژگان تخصصی همه علوم دنیا سود میبرد تا حقیقت را به نفع خودش تحریف کند : از «غصب» میگوید و «حرام»، از غیب میگوید و عالم اسپریچوال ! و نتیجه چنین تفکر التقاطی مسلما به اینجا خواهد رسید که : «خود سوره یاسین هم میدانی، قلب قرآن است و توی نگاه هرمنوتیک مدرن میشود 1 برداشت داشت که یاسین مخفف یونایتد ِستیت باشد. من هم توی قلب عالم بودم، نیویورک ... ». باز هم زبان دارد نقش ایفا میکند؛ زبانی التقاطی با نگاهی خودمحورانه، نفعطلبانه و سفسطهگر برای بیان اندیشهای از همین دست. خشی از پذیرفته نشدن میترسد. او از این میترسد که داشتههایش و اصولا موجودیتاش مورد پذیرش جامعه میزبان نباشد و بر آن است که با همین زبان سفسطهآمیز خود را به جامعهای که در آن زندگی میکند بقبولاند و رانده نشود و اتفاقا نام «خشی»، که خودش هرگونه ارتباط آن را با خشایار رد میکند، همین «ترس»خوردگی را هم قابل تاویل میکند.
همین شکل تاویل زبانی برای کلیه کاراکترها قابل تعمیم است از ارمیا تا آرمیتا و جیسون تا شیخ عبدالغنی و ... که برای پرهیز از اطاله کلام آن را به خود مخاطب وامیگذاریم. فقط یک نکته : سیلورمنها حرف نمیزنند ! این آیا نمایش همان جمود بیاندیشه نیست ؟! و آیا این در کنار رفتار رباتیک این جماعت، طعنهای به ماشینیسم محسوب نمیشود ؟
گذشته از تاویلهایی که مربوط به پرداختهای زبانی هر یک از شخصیتهاست، حضور فعال زبان در رمان به واسطه تحرکات زبانی اثر شکل میگیرد. تحرکاتی که میشود آنها را به دو گروه عمده تقسیم کرد :
الف - جناسهای زبانی که برگرفته از شباهتهای دو یا چند واژه ا ست ؛ آن هم نه فقط در یک زبان که در هر سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی با همان تحلیل پیش گفته .
مثال زیاد است : «کل من علیها فان» که جیسن «فان» را با Fun پیوند میزند تا «تتلقاهم ملائکه» که با تتلق... تتلق... صدای سم اسب پلیس زن گره میخورد و مواردی فراوانی که باز همان سرگشتگی و معناباختگی و استحاله را نمایش میدهند .
یا بازیهایی که با نام کتاب میشود و «ما رمیت اذ رمیت»ی که با نام «ارمیا» و «آرمیتا» که با «آرتمیا» پیوند میخورد و مواردی از این دست که با ایجاد پلهای ذهنی بین بخشهای گوناگون کتاب کارکردهای داستانی خود را دارند و معمولا به ایجاد مقایسه بین این وضعیتهای مختلف یا قضاوت و تشریح ویژگی شخصیتها منجر میشوند.
شاید یکی از درخشانترین و البته متفاوتترین نمونههای این کارکرد در «آلبالا لیل والا»ی نامفهوم ترانه سیاهپوستی باشد که از صفحات نخست مثل یک ترجیعبند ،گاه و بیگاه، تکرار میشود و حتی به ظرفیت نمادین میرسد و آنگاه در فصلهای نیمهپایانی کتاب تبدیل به «البلاء للولاء» ای میشود که جنون ولایتمدارانه ارمیا را در کوچههای نیویورک طنینانداز میکند، آن هم در شب شهادت مولا. این که گفتم متفاوت به خاطر همین رویکرد است. چرا که اینجا دیگر تاویل استحاله منفی یا صرفا ایجاد پل مورد نظر نیست بلکه یک استحاله مثبت در ارمیا رخ میدهد. تغییری که حاصل یک دریافت درونیست از موقعیت خودش و نیز وضعیت جامعه میزبان. به عبارت بهتر یک «نامفهوم» به ناگهان تبدیل به یک «فهم مطلق» میشود.
ب - رشته تداعیهای زبانی که برگرفته از تداعیهای گوناگون یک واژه است، نه شباهتهای چند واژه و به عبارت دیگر حاصل کژتابیهای زبان است.
زیباترین و منسجمترین مثال برای این رویه در فصل دو - یا همان فصل پنج - شکل میگیرد که راوی در همان ابتدا میگوید : «این فصل، فصل پنج است ». در کل فصل، زنجیره تداعیهای زبانی حول محور فراخوانیهای گوناگون «پنج » شکل گرفته است : از Give me a five - که خودش دچار کژتابی در ذهن ارمیا میشود و گمان میبرد که پلیس قصد دست دادن، نماد دوستی، با او را دارد حال آن که قرار بر انگشتنگاری، نمادی از تحقیر، است - تا کربلای پنج ؛ از خمسه خمسه تا Fifth ave. ؛ از پل پنجم اهواز تا خانواده 5 نفره میاندار.
طرفه اینجاست که نویسنده نمیگذارد ماجرا فقط به تداعیهای ذهنی ختم شود، چرا که اگر کل ماجرا برای ایجاد فراخوانیهای زبانی بود، کل متن به یک متن زبان مدار افت پیدا میکرد حال آن که، چنان که پیش از این گفتهشد، نویسنده قصد دارد اندیشه را بر محمل این زبان بنشاند. در واقع در این فصل سوال محوری این است که چرا فصل «دو» باید فصل «پنج» شود ؟ چرا مثلا فصل «یک» فصل «شش» نشود ؟ این سوال مهمترین وجه افتراق این فصل با یک متن زبانی صرف است ؛ سوالی که پاسخ اش در آخرین تداعی و در آخرین سطرهاست :
«از کودکی هم نتوانستم فرق میان دو و پنج را بفهمم .خاصه وقتی انگلیسی بودند. از این ساعت مچیهای دیجیتال دست میبستیم. ما میگفتیم کامپیوتری ....دو و پنج اش را جوری مینویسند که قرینه همدیگرند. دو بود و من خیال کرده بودم پنج است ...»
این باز همان اندیشه محوری داستان است : آمیخته شدن مفاهیم و درک ناشدگی ناشی از در هم شدگی سنت و مدرنیته. و «ارمیا» که «دو» را «پنج» پنداشته گمان میبرد وقت «نماز»ش تنگ شده است ! لطفا به واژهها دقت کنید .
وجود همین نکات سبب میشود که بیوتن را یک بازی زبانی صرف ندانیم. در واقع حرکتهای زبانی به کار الحاق نشدهاند بلکه کلیت اثر بر محور حرکتهای زبانی شکل گرفته است و این فرم در خدمت محتوایی ست که بر تداعیها و فراخوانیها و استحالهها و مقایسهها تکیه دارد. در واقع آن درونمایه این فرم را مطالبه و مصادره میکند. حال اگر بخواهیم چشم بر همه آن اندیشگیها ببندیم، لاجرم باید به این نتیجه برسیم که با یک متن متصنع رو به روییم که این بیشک داوری منصفانه ای نیست. به عبارت بهتر این نوع داوری با فراموش کردن خود اثر به سراغ یک آموزه ذهنی از پیش اندیشیده میرود که حرکتهای زبانی را بسته الحاقی ذهن نویسنده به اثر میداند برای هنرمندانه تر نشان دادناش. در حقیقت چنان قضاوتی برخاسته از این است که مخاطب - منتقد، جان اثر را که چالش با آموزههای ذهنی ست درنیافته است اگر نه بر آن پیشاندیشیدگی پا نمیفشرد !

تلاش این نوشتار تنها بر آن بود که بر حرکتهای زبانی اثر «بیوتن» مروری داشته باشد و حتی در مقوله زبان هنوز میتوان به مواردی مثل شیوه نگارشی نویسنده و یا نحوه استفاده از موسیقی کلام برای ایجاد ضرب آهنگهای متفاوت - نگاه کنید به فصل نخست کتاب و مقایسه کنید مثلا با فصل حضور ارمیا در بار و پریشانیهایش - و نکات دیگر اشاره کرد که فرصت و ارادهای دیگر میطلبد. و همه اینها گفته و نوشته میشود چون «بیوتن» میتواند نوید روزهایی بهتر از این باشد برای نويسندهاش.

******************

و اما بعد :


مطلبی که در ادامه خواهید خواند حاصل یک مکاتبه ادبی ست بین حقیر و سرکار خانم زهرا اسدیان . این دوست عزیز لطف کردند و خوانشی را بر غزل یکی از دوستان جوان برایم فرستادند که خوانش بسیار دلپذیری بود و حقیر حرفهایی داشتم که در ذیل ان نوشتم . به نظرم رسید که خواندن این دو ، هم نقد خانم اسدیان و هم نقد روی نقدی که نگارنده نوشته است و التبه خود شعر ، می تواند حاوی نکات جالبی برای سایر مخاطبین ادبی باشد . لذا از سرکار خانم اسدیان اجازه گرفتم که آنها را در اینجا منتشر کنم که ایشان مهربانانه اجازه دادند . در ادامه شعر مورد بحث و نقد خانم اسدیان و سپس نقد روی نقد حقیر را خواهید خواند . امیدوارم نظر شما همچنان راهنماییمان کند :

آمد زمینه سازی من را خراب کرد
اسباب های بازی من را خراب کرد
گیسوی «غیر قابل تعریف» و « بی حدش»
یک شب مخ ریاضی من را خراب کرد
او با نگاه آینه ای واقعی نساخت
خود بینی مجازی من را خراب کرد
مثل دوتا مثلث در هم فرو شده
با بولدوزر اراضی من را خراب کرد
اشغال شد خطوط و نیازم به ارتباط
احساس بی نیازی من را خراب کرد
چاقو-طناب دار- سرنگ هوا- تفنگ
اسباب های بازی من را خراب کرد

غزل از یاسر قنبرلو

*****************
نقد سرکار خانم زهرا اسدیان


شروع غزل، شروع تامل برانگیزی است، به گونه ای که مخاطب را کنجکاو می کند که تا آخر غزل را بخواند و ببیند این «زمینه سازی» و آن «اسباب های بازی» شاعر چیست؟!
چرا که زمینه سازی لفظی جدی است و حکایت از موضوع مهمی دارد، در حالی که در مقابل آن اسباب های بازی قرار دارد و این تضاد حس کنجکاوی مخاطب را برمی انگیزد.
واژه ی «گیسو» خبر از حضور یک معشوق می آورد و تا حدودی هویت نهاد مستتر در فعل «آمد» بیت قبل و حتی «او» ی مصرع بعدی را مشخص می کند.
«غیرقابل تعریف» و «بی حد» دو اصطلاح ریاضی هستند که به زیبایی جایگزین واژگان ادبی شده اند. «غیرقابل تعریف» مفهومی همچون «دلبری برگزیده ام که مپرس» و « بی حد» کمندی زلف یار را تداعی می کند.
اما باید دید هدف شاعر از کاربرد اصطلاحات ریاضی چیست؟!
در مصرع بعد کاربرد این اصطلاحات با «مخ ریاضی» ادامه پیدا می کند.
در این مصرع تقابل «شب» و «مخ ریاضی» قابل توجه است. در ادبیات عارفانه ما «شب» زمان دیدار عاشق و معشوق است و حال آنکه «مخ ریاضی» بیانگر منطق و دلیل و برهان های عقلی است که در مقابل عشق قرار دارد.
در بیت بعد باز تقابل عشق و منطق به چشم می خورد. «نگاه» یکی از طرق ارتباط عاشق و معشوق محسوب می شود، که در کنار آن باز هم شاهد ردپایی از اصول فیزیک هستیم: «آینه ی واقعی»، «خوبینی مجازی». و در واقع معشوق شاعر را سرزنش می کند. به علاوه این بیت یادآور این بیت آشناست: «از قضا آئینه ی چینی شکست/ خوب شد اسباب خودبینی شکست»
اما شاعر تا اینجا به زیبایی با واژه ها و اصطلاحات رایج در ریاضی و فیزیک بازی کرده تا علاوه بر تقابل عشق و عقل، به «دوتا مثلث در هم فرو شده» که نشان اسرائیل و نماد ویران گری (خراب کردن) هست برسد.
در بیت بعد «اشغال شد» هم مراعات نظیری است برای اسرائیل، بولدوزر و اراضی و هم زمینه را برای گریز شاعر از مفهومی به مفهومی دیگر فراهم کرده است.
در حقیقت زمینه سازی به گونه ای مفهوم یک تصمیم مهم را دارد که شاعر دلایل منطقی و عقلانی برای آن دارد و اسباب بازی همان غرور و سرکشی و پافشاری های کودکانه است. اما معشوق آنقدر بزرگ و برتر و قدرتمند است که با یک نگاه خط بطلانی می کشد بر تمامی دلایل عقلانی و منطقی.
نکته ی قابل توجه در این غزل عکس العمل شاعر نسبت به همین قدرت و نفوذ معشوق است. شاعر در عین حال که برای معشوق احترام قائل است، با مبالغه ای که در بیت چهارم شاهد آن هستیم، به نوعی از معشوق خود گلایه و شکایت می کند. دربیت بعد ارتباط شاعر و معشوق خدشه دار می شود :« اشغال شد خطوط و نیازم به ارتباط/ احساس بی نیازی من را خراب کرد» و باعث می شود شاعر که فقط با عقل به تصمیم خود نگاه می کرده، متنبه شده و متوجه شود که عاقبت پافشاری و سرکشی چی هست!
در بیت آخر شاعر اسباب بازی های خودش را معرفی می کند. در این معرفی علاوه بر اینکه شاهد مبالغه هستیم، نشان می دهد که زمینه سازی و تصمیم شاعر یک فاجعه و یا یک خطای بزرگ را در پی داشته است.
اما قابل توجه ترین نکته در این اثر آنست که آنچه این غزل از همان ابتدا بر خواننده القا می کند، تصویر یک پسر بچه است. گرچه این تصویر با اسباب های بازی در در ذهن متبادر می شود اما شیوه ی بیان اعم از به عاریت گرفتن اصطلاحات علمی، تکرار اصل تقابل عقل و عشق در ابیات، مبالغه و حتی انتقاد از معشوق نشان می دهد که شاعر متعلق به نسل نوخاسته ای هست. نسلی که جسارت انتقاد از معشوق دارد! و بی چون و چرا سخن معشوق را نمی پذیرد! شاعردر نهایت آنجا به خود می آید و یا بهتر بگوییم، آنجا دست از پافشاری برمی دارد و حقیقت تصمیم خود را می بیند که معشوق را دلگیر کرده و « خطوط ارتباط مابین او و معشوق اشغال شده است». ■

************

و اما من نوشتم :

سلام دوست من
نقد تحلیلی خوب شما را خواندم واز ذهن فعال شما لذت بردم .پیداست که توان خوبی برای نقدنویسی تحلیلی دارید و این اسباب خوشوقتی ست .
چند نکته به نظرم می رسد که عرض می کنم :
نکات خوب شعر را به درستی بر شمرده اید و در حقیقت زمینه چینی شاعرانه موجود در متن را به خوبی باز کرده اید . اما چند مساله نیز در غزل هست که سبب شده است کار آن اوج مورد انتظار را تجربه نکند . به عبارتی برخی ابیات به دلیل یکسری ضعفها باعث قطع ارتباط حسی مخاطب با اثر و اشکال در منطق اثر می شوند که سعی می کنم در ادامه به آنها اشاره کنم :
در بیت نخست چنان که گفتید زمینه چینی خیلی خوب است ولی بیت یک اشکال کوچک در فصاحت دارد که سبب شده روانی اثر و نزدیکی اش به لحن طبیعی کلام - که برای چنین شعرهایی که می شود نوعی غزل- گفتار تلقی شان کرد، عنصری بسیار مهم محسوب می شود - مختل شود . «اسباب های بازی» جمع مناسبی برای «اسباب بازی» نیست ! «اسباب بازیها» مصطلح است و همین ایراد کوچک سبب می شود آن لحن جوباری اثر به هم بخورد و در واقع مخاطب با دست اندازی برخورد کند که نتیجه سهل گیری شاعر و عدم توجه اش به زبان است و ارتباط حسی را منقطع می کند.
در بیت دوم باز هم آن چه شما گفتید کاملا صحیح است اما ترکیب «مخ ریاضی» ترکیب فصیحی برای این جمله نیست . توجه کنید که در لفظ عامیانه مخ ریاضی یعنی «کسی» که در ریاضی بسیار متبحر است نه خود «مخ» ! بنابراین باز هم لحن طبیعی کلام که قرار است از اصطلاحات عامیانه سود ببرد مختل شده است و پرهیبی از معنا به دست می دهد نه خود معنا . اینجا اگر ضروریات وزن اجازه می داد ، خود کلمه ریاضی کفایت می کرد و عملا کلمه «مخ» حشو است و حتی اگر تقابل «مخ» و «خراب شدن» مورد نظر بود ، کلمه «منطق» یا حتی «مغز» فصیح تر می بود .
در بیت سوم بیت خوبی ست که علاوه بر نکاتی که شما گفتید توجه به حقیقت و مجاز در این بیت خیلی رندانه است . به عبارت بهتر شاعر هر چند معترف است که تصویری که تا کنون از خود داشته است «مجازی» بوده ، اما به این هم اشاره می کند که آینه معشوق هم «واقعی» نیست ! یعنی معشوق آینه ایست که شاید تنها ضعفهای شاعر را انعکاس می دهد نه توانایی هایش را !...به همین خاطر هم به او بی توجه است و شاعر می گوید شاید تصویر من از خودم صرفا تکیه به توانایی هایم داشته و مجازی بوده است اما تو هم دیگر از ان طرف بام افتاده ای و آش به آن شوریها که تو هم می گویی نیست !
در بیت چهارم اما شاعر فضا را عوض می کند و به نظر من این تغییر فضا زمینه چینی خوبی ندارد. درست است که شاعر قصد دارد از مثلث ریاضی به ستاره داود برسد اما این پرش ذهنی مفصل بندی مناسب را در اثر ندارد . به عبارت بهتر پلهای تصویری اثر کامل نیست . اصلا ماجرای ریاضی بالا بیشتر در حیطه «جبر و احتمال» است نه «هندسه»! به همین دلیل فراخوانی مثلث در مصراع اول فراخوانی کاملی نیست و در نتیجه از شعر بیرون می زند .حالا به فرض که مثلث آمد ، چرا در هم فرو شد ؟! ...توجه کنید که ستاره داود مثلث های فرو شده است اما آن نتیجه تخیل است نه مکانیسم تخیل !...به عبارت بهتر شکل درست این بود که شاعر منطقی برای در هم شدگی مثلث ها می آفرید و بعد می گفت حالا این شد ستاره داوود، پس تو اشغالگری . مثلا بر می گشت به ریشه مثلث داوود که حاصل رسیدن آسمان و زمین و در واقع نماد کلیت هستی ست ( و البته یگانگی خودآگاه و ناخودآگاه و در نتیجه وحدت روانی و خیلی چیزهای دیگر که در نماد شناسی این نشانه آمده است ) و می گفت تو می آیی و زمین و آسمان را به هم می دوزی و آن وقت ... . در پایان مطلب دوباره به این بیت بر می گردم .
در بیت 5 شاعر اشغال شدن را به عنوان پل زبانی برای تغییر فضا قرار داده است و از اشغال زمین به اشغال تلفن می رسد که تمهید خوب و موفقی ست . هر چندبا اندیشه این بیت موافق نیستم اما شاعر اندیشه خودش را به خوبی در این بیت گفته است . این که می گویم با این اندیشه موافق نیستم به این خاطر است که عشق متعالی شروع بی نیازی ست و نه نیازمندی ! ...عشق رابطه دو انسان مستقل است که بی هم می توانند زندگی کنند اما با هم بودن را ترجیح می دهند . «من بی تو نمی توانم زندگی کنم» غیر از سطحی بودن، بیان گر عدم استقلال فردی ست و حاکی از جبر در انتخاب و البته نوعی اعتیاد ،حال آن که چنان که گفتم عشق رابطه دو انسان مستقل است ، کاملا مختارانه و البته در جهت شکستن عادتها !...عشق تجربه هر روزه است . ...بگذریم که این بحث دراز دامن است وبه نقد فعلی ما بر نمی گردد . شاعر اندیشه خودش را خوب بازتاب داده است .
در بیت 6 اگر از همان ایراد گفته شده در مصراع اول در باب «اسباب های بازی » بگذریم ، پایان بندی خوبی ست برای جمع کردن شعر هر چند شاید کمی کلیشه ای و زیادی جنایی به نظر برسد . اما به هر حال با توجه به زمینه چینی شاعر در کلیت شعر توی ذوق نمی زند .
خلاصه این که هم شعر شعر نسبتا خوبی ست و هم شما خیلی خوب به درون واژگانش نقب زده اید .
اما نکته پایانی :
به نظر من همیشه فرق است میان شاعری که تمهید می چیند و شاعری که ناخودآگاه می سراید و هماهنگی های شعری اش ناشی از نظم «ناخودآگاه» است . توجه کنیم ! شعر سرریز «ناخودآگاه» است و «ناخودآگاه» خود موجودیتی منظم است . در نتیجه از کوزه همان برون تراود که در اوست . شعر هم منظم می شود و اجزایش به شکل پنهان با هم ارتباط می گیرند . یعنی اینکه مولانا ننشسته بگوید : خوب حالا می خواهم بیتی بگویم که توی اش د وتا مراعات نظیر باشد ، سه تا تضاد و 5 تا ایهام و موسیقی اش هم تتتن تتتن تنانه باشد ! ...او سر به جنون گذاشته و شعر جوشیده و در ناخودآگاهی اش نظم گرفته است . این نوع شعر هم ارتباط های پنهان تری دارد - یعنی تمهیداتش روکار نیست - و هم صداقتی ناگفتنی دارد که «ناخودآگاه» ِمخاطب را قلقلک می دهد . اما شاعری که می نشیند و تمهیدات را در شعر اجرا می کند بیش از آن که شاعر باشد، در بهترین حالت ، یک مهندس خوب و تکنیسین ماهر است . شما اثار درخشانی از خاقانی را می بینید که حیران می مانید در توانایی اش بر زبان و دانش و فن شاعری ، اما خاقانی هیچوقت سعدی و مولانا و حافظ نمی شود . حتی اگر بنای مقایسه را تکنیکی ترین شعر خاقانی و ساده ترین شعر این بزرگان قرار دهیم . چرا ؟!... چون خاقانی در بسیاری از اشعارش یک صنعتگر چیره دست را به تماشا می گذارد نه یک شاعر جوشنده را . حال استثنا کنید برخی از غزلهای او را و البته قصایدی چون قصیده مسیحائیه یا قصیده اش در مرگ پسرش و ... .
در باب این غزل من معتقدم در برخی ابیات مثل همان بیت 4، شاعر آگاهانه مفاهیم را در هم گره زده و به همین خاطر ماجرا تصنعی به نظر می رسد . تمهیدات را گذاشته تا مخاطب بخواند و بگوید تبارک الله شاعر ! ... این پیش اندیشیدگی نَفَس شاعرانگی را گرفته است و ظرفیت جوششی کلام را کاهیده . مثلا همین بیت را مقایسه کنید با بیت 3 که همین تمهیدات را دارد اما خیلی زیرپوستی تر .
بی شک شاعرجوان ما توانمند است و به اسباب کارش در شعر آشناست . اما اگر می دیدمش به او می گفتم کمی بیشتر خود را رها کند تا تمهیدات از سطح به سمت عمق حرکت کنند و تزیینی آویخته بر کلام نباشند بلکه خود کلام باشند بی کم و کاست .
باز هم ممنونم که قابل دانستید و خوشحالم که نقد نویسی دقیق به جمع منتقدان کم شمارمان اضافه شده است .
شاد باشید و برقرار

********
پنجم اینکه : از آنجا که مدتی این مثنوی تاخیر شد (!) ، این پست حسابی عریض و طویل شد ! ...پس برای اختتام آن و برای این که شاید خستگی تان را کمتر کنم - اگر بشود ! - غزلی بخوانید از خودم تقدیم به دلپذیری بی پایان همیشه و هماره و نیز همه شما که تاخیرهای مرا به دیده اغماض می نگرید :

غزلهای بی کتاب

از لای پرده های بلند اتاق خواب
دزدیده دید می زندت چشم آفتاب

هی دست می کشد به تنت ؛ سرخ می شود
انگار روی ملحفه ، فوارهء شراب

شب مست در کنار تو خمیازه می کشد
بازو نهاده بر کمرت : نقره مذاب

از لای پلک های خمارش شعاع نور
سر می کشد که عیش شبانه شود خراب

سوراخ می شود تنش از آتش رقیب
غربال می شود بدنش چون شب شهاب

شب نعره می کشد ؛ دلش از ترس می تپد
ترس از فرو نهادن این حس بی حساب

فریاد می زند : « جگرت ،آه ! خون شود
خورشید لعنتی ! به شبستان مان نتاب ! »

شولای مِه به روی جهان می کشد که تا
پنهان کند تو را ، غزل - آغوش دیریاب !

بر شیشهء عرق زده ، از ترس می شود
اندام پاره پاره شب ، قطره قطره آب ...
...
خورشید شاه فاتح این جنگ تن به تن
آهسته می خزد به درون اتاق خواب

بر تخت می نشیند و زل می زند به تو
لم می دهد کنار تو بی هیچ اضطراب

تکثیر می شود به تمامی درون تو ...
مادر شدن مبارکت ای باکره ! نخواب !

صدها هزار کودک نورانی شگفت
بر تاب گیسوان تو هی می خورند تاب ...

تو چشم می گشایی وبیدار می شوی
تا عشق این غزل بشود شور مثنوی

شوری که در تمام نفسهایمان به پاست
تا این زمین نشسته و این آسمان به پاست ...

اما در این دقیقه اکنونی جهان
من فکر می کنم به غزلهای بی کتاب

من فکر می کنم به غروبی که ناگزیر...
نفرین شب که می شود آنگاه مستجاب ...

اما تو باز دست مرا می کشی به شور
از من شود شب و غزل و آفتاب دور

از ذهنم این تسلسل خاموش می رود
با بوسه ات دهان غزل بسته می شود .

*********************************
روزگارتان سرشار از بوسه ولبخند
سیامک


Comments

سلام استاد!
اول اینکه:خوشحالم به روز کردید و به خاطر اینهمه پرکاری تون کاملا بهتون حق میدم دیر به دیر به روز کنید!بخشیدیم!...راستی بی تعارف بگم از ابتدای این پست بی نهایت لذت بردم...
و از باقی مطالب هم استفاده کردم...ضمنا سپاس مجدد به خاطر نگاه زیبا و نقد خوب و منصفانه ی شما به کمتر از خاک!وبابت تمامی تلاش هاتون در عرصه ی شعر و ادب دست مریزاد میگم...جای یه افسوس هم باقیه که روز جلسه ی نقد کتاب (شعری که سنگ در کلماتش فروشده) استاد خوبم آقای دهرویه هم جاتون خالی بود...و اما غزلتون رو خیلی دوست داشتم!طوری که با هر بیتش ارتباط خوبی برقرار کردم...خیلی در توصیف، دقت و وسواس دارید!...این خیلی محشره!چون من واقعا حس کردمشون!آخر این غزل بی کتاب هم واقعا غافلگیرانه بود!
تو چشم می گشایی وبیدار می شوی
تا عشق این غزل بشود شور مثنوی
و...
از ذهنم این تسلسل خاموش می رود
با بوسه ات دهان غزل بسته می شود ...عالی تموم شد!...
کاش با بوسه ی جانانه ای هم میشد دهان هرچه غم را بست و تا ابد شادمانه زیست!
روزگار زیبایتان سرشار از شادی بی حد و حساب!...راستی...کمتر از خاک هم به روز است و منتظر نگاه زیبایتان!یا زهرا(س)

Posted by: زهره کشاورز at January 22, 2010 12:17 AM

سلام من تازه کارم در دنیای وب...مترجم هستم.خوشحال میشم بهم سر بزنید.

Posted by: فخری at January 22, 2010 1:44 PM

سلام
غزل یاسر قنبرلو را پیشترها خوانده بودم
و نقد شما و خانم اسدیان لذتم را مضاعف کرد
کمی هم حسودی کردم که بگذریم از آن
خوشحالم که اینجایید و خوشحالترم که آمدم و خواندمتان!
غزل خودتان هم بسیار زیبا بود
غزل - آغوش دیریاب ... چه ترکیبی! چه تصویری!
و چرخش بی نظیر و ظریف غزل به مثنوی با بیتی چنین زیبا
چقدر به خودم تبریک بگویم!!!

دست و قلمتان سبز

Posted by: شمیم at January 22, 2010 2:06 PM

سلام
بند اولتان بسیار به دلم نشست. و واقعا تشکر از مطالبتان.

Posted by: حالگیر at January 22, 2010 3:08 PM

سلام بر سیامک و گلاره عزیز
تبریکات ویژه ما را پذیرا باشید از هزاران فرسنگ دورتر. هر سه اتان را دوست داریم. با اون بخشهای نوشته ات که مربوط به خودت هست بیشتر حال میکنم چون از شعرهای دیگران که نمی شناسمشان لذت نمی برم. مخلصیم. سیاوش.

Posted by: sia at January 22, 2010 5:00 PM

سلام استاد یه سری به ما هم بزنین

Posted by: حسنلو at January 22, 2010 6:15 PM

سلام آقا سیامت عزیز! خوبی عزیز؟ مستفیض شدیم از این پست پر و پیمان. چاپ کتاب جدید هم مبارک. افتخار نمی دی ما جلدش طراحی کنیم؟
تمام مطلب این پست را یک نفس خواندم. واقعا که شما نقد نویس ها چقدر دقیقید. میشه خواهش کنم یه نگاه منتقدانه به من هم داشته باشید؟
غزلتان هم بارها غافلگیرم کرد. دست تان درد نکند.

Posted by: مصطفی کارگر at January 22, 2010 7:32 PM

سلام: خوشحالم که وبلاگ خوندنی تون دوباره بروز شده!غزل که مثل همیشه بی نهایت زیبا و دلنشینه و مطالب هم مثل همیشه مفید و خواندنی... وممنون!

Posted by: الفت at January 22, 2010 7:51 PM

سلام
وب سایت شبانه های بی تو با غزلی منتظر نظر شما گرانمایه است
نظر تان مزید امتنان وافر است
.
.
زن سیگاری شعرم پر از زیبایی محض است
دلم هرگز به یک دنیا نمی بخشد وجودش را

Posted by: Anonymous at January 23, 2010 7:27 AM

سلام جناب بهرام پرور...به روزم و منتظر حضور شما

Posted by: سیما احمدی at January 23, 2010 6:53 PM

سلام
اگه علاقه مند به اشعار فاضل نظری و سید رضا موسوی والا هستید سری به وبلاگ من بزنید
یک کتاب از آقای نظری و یک کتاب از آقای موسوی والا (هردو کتاب مخصوص موبایل هستند.) برای دانلود گذاشتم.
حتما هر دو رو دانلود کنید. مطمئنا لذت خواهید برد.

Posted by: دوست at January 23, 2010 9:39 PM

درود و آفرین آفریدگار زیبایی بر قلم زیبا آفرینتان،

غزل مثنوی عاشقانه تان بسیار زیبا بود..

"یک ساحل پر از شعر" با هفت دوبیتی چشم بر راه آمدن بزرگ اندیشی چونان

شماست،

گامهای مهربانانه تان بر چشمهای خیسم با افتخار،

ردپای واژه هایتان بر خلیج خسته ی خاطراتم به یادگار،

شکوه فرداها به بشکوهی دیروزهای باستانمان...

Posted by: حسین میدری at January 25, 2010 9:26 AM

سلام

مثل همیشه
پست های طولانی
برای همه سلیقه ها
اخر کار هم که با غزل مات میکنید
پایدار باشید

Posted by: بوتیمار at January 26, 2010 12:13 AM

سلام...
واقعا ديگه داشتيم نگران ميشديم...
استفاده كردم. دم شما گرم...

Posted by: اميد نقوي at January 26, 2010 12:43 PM

سلام
خيلي اتفاقي به اينجا رسيدم

واقعا ممنون از هر دو نقد استفاده كردم

اما بهتر بود من را هم خبر مي گرديد !

راستي

به روزم ...

و منتظر نقد و نظرات ارزشمندتان .

Posted by: ياسر قنبرلو at January 26, 2010 2:24 PM

سلام
باید برای هر معصومیت نابی که به زمین هدیه می شود , جشنی بزرگ بر پا کرد و مطمئن تر شد که خداوند هنوز هم به بشر امیدوار است .
بااین وصف شادی بی پایان برای شما آرزو دارم .

Posted by: Anonymous at January 31, 2010 8:12 AM

سلام ماه قشنگ و از عشق لبریزم
کجای این شب تیره تو را بیاویزم
سلام سیامک عزیز خیلی وقته خبری ازت نیست
گوشیمو دزدیدن شمارتو گم کردم یه زنگ بهم بزن
چند تا خبر
کتابم رفت زیر چاپ به اسم باران به سلیقه ی تو می بارد
کتاب کاظم بهمنی هم رفت زیر چاپ به اسم پیش آمد
راستی یه سری به ما هم بزن
خوشحال میشیم

Posted by: جواد نعمتی at February 1, 2010 12:23 PM

فکر کنم باید تبریک بگم . نه؟؟!! تبریک و سه تا شاخه مهربونی ...............

Posted by: شیدایی at February 3, 2010 12:33 PM

سلام . به روزم

عشق یک دنیای دیگر را نشانم داده است

کودکی هستم که دستش ذره بین افتاده است

عاشقی یعنی دو چشمت ضرب در چشمان من

عشق تنها یک دو دو تا چار تای ساده است

منتظر نظرات ارزشمندت هستم

Posted by: محمد رفیعی at February 4, 2010 9:31 AM

((حسین پاینده در چارسوی شعر))
واحد آموزش دفتر شعر جوان در سال 88 تلاش کرده است با حضور کارشناسان و چهره های برجسته ادبی در کلاس های آموزشی ، جلسات نقد ادبی ، کتاب دوشنبه ها ، برنامه "هفت شاعر، هفت کتاب برگزیده" و ... جلساتی کیفی را برای شاعران و علاقه مندان برگزار کند که خوشبختانه با استقبال چشمگیری نیز مواجه شده است. در همین راستا "چارسوی شعر" فرصت تازه ای است که مجالی مناسب را برای طرح مباحث ومسائل روز در حوزه ی شعر و ادبیات فراهم کند.
برنامه چارسوی شعر به طرح مقالات نوین در حوزه ادبیات ، زبانشناسی، جامعه شناسی ادبیات ، فلسفه ادبیات ، روانشناسی ادبیات ، تاریخ ادبیات و... اختصاص دارد.این برنامه سعی می کند فضایی باشد تا ، پژوهشگران ، شاعران ، اساتید دانشگاه و ... تازه ترین مقالات و دیدگاه های نظری خود را در حضور شاعران ، علاقه مندان و اعضای دفتر شعر جوان ارائه کنند.
اولین نشست از سلسله جلسات چارسوی شعر به سخنرانی دکتر حسین پاینده با عنوان ایماژیسم در شعر معاصر ایران اختصاص دارد . این برنامه در روز دوشنبه 19 بهمن ماه 1388 از ساعت 16 تا 18 در محل دفتر شعر جوان واقع در خیابان دکتر شریعتی ، خیابان شهید کلاهدوز(دولت)، نبش خیابان نعمتی برگزار می گردد. ورود برای عموم علاقه مندان آزاد است.


Posted by: دفتر شعر جوان at February 6, 2010 1:56 PM

اول سلام
دوم کلمه آخر اشکال تایپی دارد:
تو چشم می گشایی وبیدار می شودی
سوم غزلی نوشتم برای شخصیت سیلورمن در رمان بی وتن امیرخانی که اگر سر بزنید کار خوبی کردید
یا علی

Posted by: رستمی at February 6, 2010 4:00 PM

به حضور ونظرتان نیاز مندم استاد بزرگوارم
یا عشق
ابراهیم حسنلو

Posted by: ابراهیم حسنلو at February 6, 2010 5:34 PM

خسته نباشید . کارتان را در مورد شعر جوان در جام جم دیدم . پاینده باشید

Posted by: بابک صحرانورد at February 8, 2010 9:33 PM

te ke eshgho aberoeii
asheghone par bazoeii

Posted by: rezarad at February 9, 2010 11:29 PM

سلام
همیشه این سایت رو میخونم
و همیشه استفاده میبرم
ناامید شده بودم که دیگه به روز کنید
و از اینکه بازم اینجا اومدید خوشحال شدم
به هر حال
تازه وب نویسی رو شروع کردم
غزل کار میکنم و خوشحال میشم که بهم سر بزنید

Posted by: Anonymous at February 10, 2010 3:20 AM

سلام
همیشه این سایت رو میخونم
و همیشه استفاده میبرم
ناامید شده بودم که دیگه به روز کنید
و از اینکه بازم اینجا اومدید خوشحال شدم
به هر حال
تازه وب نویسی رو شروع کردم
غزل کار میکنم و خوشحال میشم که بهم سر بزنید

Posted by: ابوالفضل عمادآبادی at February 10, 2010 3:24 AM

سلام جناب بهرام پرورعزيز
از مقدمه زيباتون مبسوط لذت بردم و ممنونم
نقدتون بر بي وتن اميرخاني رو هم تو همشهري داستان خونده بودم بسيار ديقيق و خوشبختانه تخصصي، نقد شعر آقاي قنبرلو هم زيبا بود
شما با وجود مشغله خوب كار ميكنيد واين مايه مسرته
شاد باشي
ياحق

Posted by: علي يوسفيان at February 10, 2010 3:22 PM

سلام عزیزم....خوبی؟....دلتنگتم.....میشه خبر این سایت رو اطلاع رسانی کنی.....ممنون

Posted by: بنیامین دیلم کتولی at February 10, 2010 7:43 PM

بوسیدنت کمی شده مشکلتر از محال... شیرین تر است بوسه ات از آب پرتقال... در بیست و چندسالگی ام با یک غزل به روزم

Posted by: مینی...بوس at February 12, 2010 7:31 PM

سلام وارادت بسیار خدمت دوست عزیزم
جویای احوالاتت از دوستان هستم
از مطالب وبلاگت واقعاً استفاده می کنم واز لحجه شاعرانه ات لذت می برم

Posted by: علی باقری at February 13, 2010 4:28 PM

سلام
با یک چهار پاره مرکب به روزم و منتظر[گل]
خانه از بی کسیم خالی شد


رد شدم کوچ/ه پام را فهمید


به خیابان رسیدم و پایم


معنی ازدحام را فهمید:


«جمع یک مشت آدم تنها»

Posted by: سجاد ناصري at February 14, 2010 6:16 PM

با سه شعر در چند زنگ لطفا بخوانید

Posted by: حمید رضا شروه at February 15, 2010 7:05 PM

سلام. به خانه‌ی تازه رفته‌ام :)

Posted by: جلال at February 16, 2010 5:29 PM

سلام ممنون از لطفتون ممنون از تذكر همونطورم كه متوجه شديد متن شعر رو از يه وبلاگ گرفتم
حتما اصلاح اش ميكنم.

Posted by: رضا at February 17, 2010 4:28 AM

سلام بر شما...بعد از مدت ها، مثل همیشه حظ فراوان بردم از خواندن تان...همه ی غزلهای بی کتاب را...

Posted by: فاطمه انتظار at February 17, 2010 4:39 PM

سلام .

چه خوب که اتفاق یکدفعه می افتد پایین . می افتد اینطرف . می افتد آنطرف . گاهی هم توی خانه ی مجازی من . آنهم اتفاقی به این بزرگی _ حضور شما در قاب یکی از پنجره های خانه ی من _
کتاب شما را محمد ولی زاده برایم آورد . با همان بوی نارنج . همانجور که کتاب حمید روشان & حامد رسولی& حسین میدری & ساغر شفیعی& اسماعیل علی پور& آفاق شوهانی& م . موید&شریعت رسولی&رضا علی اکبری& بهاره ی رضایی& هادی خوانساری& سید جعفر عزیزی و ...
شما یا بهتر بگویم شعرهای شما زنانگی ام را به یادم می آورد و این چیز کمی نیست . حوا بودنم را مدیون خداوندم و حوا ماندنم را مدیون یکی مثل شما ...

Posted by: نازلی at February 18, 2010 12:06 AM

سلام استاد

دیر اومدم ولی خیر کردم،

مهم این نیست که چه موقع برسم، مهم این است که هنگام عبور از تمام جاده ها درست لحظه ای که چراغ ، قرمز می شود تو آنجا بایستی تا همه فکر کنند که منتظر من بودی!!

مخلصیم

یا علی

Posted by: یاسر ساجدی رئیسی at February 19, 2010 3:39 PM

درود

در آتش عشق ،شعلـــــه ور شد فرهاد

آواره به هـــــــر کوه و کمر شد فرهاد

از تیشــــــــه شنید، قسـمت شیرین را

ای مرگ بیـــــــا، که با خبر شد فرهاد

با دواستکان رباعی آماده پذیرایی از ذهن خلاق شما شاعر گرامی هستم
بدرود

Posted by: علي مظفر at February 22, 2010 4:55 PM

سلام استاد

به اون آدرس ایمیلی که گوشه سایت گذاشتی یه مجموعه شعر برای نقد و نظر برات فرستادم اگه فرصت کنی و نقد بنویسی یه دنیا ممنون میشم ... یا علی !

Posted by: علی سلیمانی at February 24, 2010 7:38 AM

سلام دوست گرامی
برای خواندن بهانه های من دعوتید.
منتظر حضور و نظرتان هستم.
برقرار باشید و سربلند.

Posted by: محمد نوری at February 24, 2010 4:26 PM

خیلی لذت بردم مثل همیشه

به خصوص از نقد غزلتون

کاش یکی هم تراوشات ما رو می نقدید :دی

Posted by: فریب at February 25, 2010 1:58 PM

داستان رخ افروخته ی ما داري
قصه ي سوز دل سوخته ی ما داري
آن چه داريم در اين عالم خاكي قلب است
باز هم چشم به اندوخته ی ما داري
پايبند مغ آتشكده هاييم و تو باز
میل روی سیه و سوخته ی ما داري
بي برادر ته چاهيم و باور داريم
دل به دان یوسف نفروخته ی ما داري
از الف هاي پياپي سرمان خون آلود
ترس از درس نیاموخته ی ما داري
روي ديوار و يا بر در زندان مي جو
پرسشي گر ز لب دوخته ي ما داري

Posted by: شبنمکده at February 26, 2010 6:55 PM

با سلام
همیشه تولد خوب است ، خلق شدن خوب است ، به خصوص اگر کسی به دنیا بیاید که بتواند به هدف خلقتش دست پیدا کند .
با عذرخواهی از پیغام بی نام و نشان قبلی
راستی من اصلا به روز نیستم .

Posted by: zahra raad at February 28, 2010 8:09 AM

سلام
------------------------
جنگ آغاز دوستی است بیا
بغلم کن که تن به تن بشویم
شیر چنگی زد و مرا بلعید
شیر خشک تو را به خوردم داد
فرض کن تیغ روی گردن بود
------------------------
به روزم و منتظر نقد و نظر ارزشمندتان

Posted by: حبیب محمدزاده at February 28, 2010 12:13 PM

به روزم عزيزم
و در انتظارت...

Posted by: اميد نقوي at March 3, 2010 11:23 AM

سلام.
دعوتید به خوانش:
1. غزلی تازه از بنده با مطلع:
خوش باش دل ای دل! پس از آن چله نشینی
افتاده سر و کار تو با ماه جبینی
2. اخباری از هفدهمین جشنواره تولیدات رادیو تلویزیونی در بندرعباس..
3. قونیه در قطار...
4. چله ی تاک...
5. التماس دعا برای محسن صفری...

Posted by: علیضا بدیع at March 3, 2010 2:44 PM

خوبید؟با یه کار ترجمه به روزم

Posted by: katayon at March 4, 2010 1:25 PM

سلام


وبلاگ سكسكه هاي يك مست

با

خبر چاپ كتاب " سكسكه هاي يك مست " و نحوه ي توزيع آن


سه شعر


بخش دوم بيانيه ي " مركّب حركت "


و لينك هاي متنوع ديگر

بعد از چند ماه بروز شد .....


به ضرب دايره رقصيدمت ، بر روي بازوهات

چقدر امروز مي آيم به رفتار النگوهات

جز اينكه ترسم از شلاق خوردن ريخت در پيش ات

نفهميديم چيزي از سياست بافي موهات

Posted by: میرزایی at March 5, 2010 12:59 PM

سلام
با کمی از دوران سربازی و کتاب سکسکه های یک مست و نقدی برای صدیقه حسینی و خیلی چیزای دیگه بروزم و منتظر شما
تو را من چشم در راهم [گل][گل]

Posted by: محمد سوداگر at March 5, 2010 9:03 PM

سلام


وبلاگ سكسكه هاي يك مست

با

خبر چاپ كتاب " سكسكه هاي يك مست " و نحوه ي توزيع آن


سه شعر


بخش دوم بيانيه ي " مركّب حركت "


و لينك هاي متنوع ديگر

بعد از چند ماه بروز شد .....


به ضرب دايره رقصيدمت ، بر روي بازوهات

چقدر امروز مي آيم به رفتار النگوهات

جز اينكه ترسم از شلاق خوردن ريخت در پيش ات

نفهميديم چيزي از سياست بافي موهات

شهرام ميرزايي

Posted by: میرزایی at March 6, 2010 1:54 PM

استاد عیزیز! بعد از آن دیدار کوتاه در نمایشگاه کتاب متاسفانه دیگر خبری از شما نشد. شماره ی شما را هم همراه گوشی از دست دادم و متاسفم، ولی همیشه به اینجا سر می زنم و خوشحالم که اقلا این دریچه به روی ما باز است.....راستی سلام!

Posted by: دریاچه ی قو at March 7, 2010 8:12 AM

با يك شعر جديد به روزم

Posted by: حيدري at March 7, 2010 12:04 PM

درود بر اندیشه ی پاک و بشکوه شما،
خیزاب های خروشان خلیج پارسیان پارسا این بار هم با هفت دوبیتی، پژواک گامهای مهربانانه ی شما را بر ماسه های خیس خورده ی "یک ساحل پر از شعر" چشم براه مانده اند..
گفتاورد ارزشمند شما نازنین ارجمند، مایه ی مباهات است..
(با مرورگر اکس پلورر این کرانه را به تماشا بنشینید)

Posted by: حسین میدری at March 8, 2010 10:51 PM

نقطه ي عشق که هم رنگ شب است
روشني بخش شما در طلب است
غرق حيرت شو بنگر خاموش
که چه در هر اتم لوح لب است

Posted by: شبنمکده at March 10, 2010 12:10 AM

چقدررررررر طولاني بود ...

Posted by: سارا شاهدي at March 11, 2010 7:29 PM

خوشحال میشم یه سری هم به من بزنید.

با احترام لینک شدید

Posted by: عطا آقاسی at March 11, 2010 10:49 PM

چقدر چسبيد به دلم اين غزل. و راستش را بگويم گاهي مي آمدم فقط دلنوشته هاي عاشقانه ي اول هر پست را مي خواندم. گويا خبري هست دكتر!مبارك باشد....
راستي مرا كه يادتان هست هنوز ؟!

Posted by: زهره at March 12, 2010 4:35 PM

http://shohodi.blogfa.com/
کاش میشد که بفهمی چقدر عاشق تست
این دل من که بی اما و اگر عاشق تست

بروزو منتظر نظرات و نقدهای راهگشایتان هستم

Posted by: http://shohodi.blogfa.com/ at March 14, 2010 8:29 PM

خبر فوق العاده روی تلکس تمام خبرگزاری ها:
وبلاگ شهرآشوب رسما افتتاح شد.
به گزارش تمام خبرگزاری ها قراره تمام بلاگ ملاگ رو بتروکنه ....

گزارشگران از سطح تمام دنیا خبر دادند که از بس دم در این بلاگ زنبیل گذاشتند تا کامنت اول رو ببرند صنعت زنبیل بافی با رونق 1000 درصدی روبرو شده ...
و قراره که اوپک زنبیل بافی تشکیل بشه...
www.shahrashobtarin.blogfa.com

Posted by: شهرآشوب at March 16, 2010 1:58 AM

سلام آقای بهرام پرور شعر زیبایتان مثل همیشه به دلم نشست..راستی فرصت کردید کتاب منو بخونید؟ اگر دوست داشتید به وبلاگ من سری بزنید با چند غزل میزبانم

Posted by: آذر at March 17, 2010 12:55 PM

سلام استاد عزيز و بزرگوار

ممنون بابت اينكه خبر كرديد و زحمت نقد را كشيديد

بي اندازه از شما و خانوم اسديان ممنونم

لطف بزرگي در حق من كرديد...

پيروز موفق باشيد جناب دكتر

Posted by: ياسر قنبرلو at March 18, 2010 6:48 PM


((شما در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی))

سلام
از دیدار دوباره شما مسرورم ... خواندن شعر خودتان در پایان پست حسن ختام شیرینی بود مثل حسن ختام خود شعر
.....با شعری تازه به روزم ...
با افتخار لینک می شوید..
تندرستی و شادکامی تان را آرزو مندم......نوروزتان پیروز

Posted by: نیک یار at March 19, 2010 10:46 AM

با سلام
عيدتان مبارك
سربلند باشي
علي مددي

Posted by: وحيد at March 20, 2010 4:42 PM

سلام وارادت سال نو را به شما وخانواده محترمتان تبریک عرض می کنم دلتان سبز

Posted by: علی باقری at March 21, 2010 2:45 AM

سلام استاد
با تشكر از لطفتون به وبلاگ حقير
و با آرزوي سالي مملو از موفقيت براي شما و خانواده ي محترم
به روزم و بي صبرانه منتظر
در پناه خداي بارون

Posted by: abdolhossein ansari at March 21, 2010 9:37 AM

درود فراوان،
نوروز باستانی را که از اندک آیین های برجا وامانده ی فر و شکوه ایران بشکوه دیروز و نمایانگر بزرگی آریاییان متمدن است به شما و همه ی ایرانیان و همه ی پارسی زبانان نازنین در سرتاسر جهان شادباش میگویم و آرزومند سالی توامان با سرفرازی، شادکامی، پیروزی و نیک اندیشی برای همگان هستم.و ای کاش عمو نوروز نه فقط در سالنامه ها که در دلها هم سبزه ی شادی میکاشت و عید نوروز را مژده می آورد و داریه و دف و دهلی جاودانه مینواخت..
هر روزتان نوروز...[گل]

Posted by: حسین میدری at March 21, 2010 7:04 PM

سلام
با یک پست ناگهانی
دو شعر غمگین و به شدت هشتاد و هشتی
و پنج خبر شاد و امیدوار کننده از سال هشتاد و نه
به روزم
صد سال به از این سال ها!
منتظرم

Posted by: الهام حیدری at March 21, 2010 9:35 PM

سلام
با انتظار آمدن بهاری...
«گویند رمز عشق مگویید و مشنوید/ مشکل حکایتیست که تقریر می کنند»


با خبر چاپ «پلک های قفل شده» و سه شعر به روزم و منتظر نظر تو ، دوست خوب مجازی!
«رنگین کمان سهم کسانیست که تا آخرین قطره زیر باران می مانند... »
با احترام: آزاده بشارتی
دکتر منتظر حضورت هستم. سال نو رو هم به شما و گلاره ی عزیزم تبریک میگم. سال 89 سال خوبی برای شما باید باشه با وجود کوچولوی نازنین.

Posted by: آزاده بشارتی at March 25, 2010 9:20 PM

سلام
به روزم با بهترين عيدي كه مي‌توانست نوازشگر چشم‌هاي من باشد.
قدم رنجه فرمائید.

Posted by: yalda at March 28, 2010 12:15 AM

سلام استاد!
سال جدید بر شما مبارک!
انشا الله سال پر از زیبایی و شکوه داشته باشید!
به روز ام و منتظر نگاه پر مهرتان!

Posted by: کمتر ا ز خاک at March 28, 2010 10:31 PM

سلام دکتر از اینکه مدت زیادی است از مطالبت استفاده میکنم مسرورو خرسندم
اگر لطف کردی وبه من سر زدی ونظری عنایت......
ممنونم

Posted by: hamid at March 29, 2010 7:55 PM

سلام
شما را به خواندن تن شعرهايم دعوت مي کنم .اميد دارم که تفاوت ديد و لذت را در عشق و خواستگي تجربه کنيد0

Posted by: اِروس at April 3, 2010 5:00 PM

سلام

نگران باش رفیق!
این دنیا با آدم هائی لب به لب شده است که روز روشن از جیب هم رد می شوند.

منتظر حضورتان هستم.[گل][بدرود]

Posted by: باران سپید at April 5, 2010 1:29 AM

سلام شاعر.
کار زیبایی بود.لذت بردم.
منم با یک سپید در (آخرین قدم های یک اعدامی)به روزم.
خوشحال میشم دعوتم و بپزیری.
با احترام،اگر تمایل به تبادل لینک داشته باشی به منم اطلاع بده تا منم لینک شما رو اضافه کنم.
برات آرزوی موفقیت دارم...

یا علی

Posted by: عطا آقاسی at April 5, 2010 1:20 PM

سلام!
خسته نباشید
خواندم و استفاده کردم
کاش روی شعرهای من هم نقد می نوشتید استاد!
تا بیشتر و بهتر یاد بگیرم

موید باشید
با احترام:
صدیقه حسینی

Posted by: صدیقه حسینی at April 5, 2010 4:55 PM

سلام. سال نو مبارك. اميدوارم مشكل چاپ كتابها حل شود.با چهار کار کوتاه با عنوان "کودک و جهان" بروزم و منتظر نقد و نظر ارزشمندتان!

Posted by: عبدالصابر كاكايي at April 6, 2010 8:34 AM

سلام استاد عزیز.سال جدید روبراتون سرشار از شادی و سرور براتون آرزو می کنم . منتظره پست جدیدتون هستم . مثله همیشه از مطالب مخصوصا قسمت اولش لذت بردم .
یا حق و در پناهش

Posted by: anika at April 6, 2010 8:41 AM

سلام استاد!
به روز ام و منتظر نگاه زیبایتان!
یا زهرا(س)

Posted by: کمتر ا ز خاک at April 8, 2010 8:38 AM

salametan bad.be ejaze amadam .tawane ghalametan mandegaram kard....baz ham khaham amad.bedrud ta drudi digar

Posted by: shahnaz ashayeri at April 9, 2010 10:03 AM

همترانه سلام ایام بکام

نوروز پیروز

فکر پیاده ها باش وقتی سواره هستی

وقتی نیازه ای کاش دستات بگیره دستی

فکر گرسنه ها باش وقتی که سیره سیری

تو اوج ثروت غرقی ببین موج فقیری

Posted by: رضا راد at April 10, 2010 8:00 AM

سلام
خواندمتان بسیار زیبا ودل÷ذیر بود بخصوص غزلتان که لذتم را مضاعف کرد
قلمتان مستدام

Posted by: جابرترمک at April 10, 2010 9:13 PM

سلام زيبا
زيبا بود مثل هميشه هم شعرها و هم نقدها
منتظريم
در باغ نظر ما نيز گل كني
زنده باشي

Posted by: " حر " at April 12, 2010 12:20 PM

دستم به بند بند این چارپاره ها بند است....

برایت حرف دارم
پس برایم حرف خواهی داشت....
به روزم و منتظرت!

Posted by: صدیقه حسینی at April 13, 2010 1:39 PM

درباره ی پادکست سرایه
در این پادکست که به صورت هفتگی مهمان آن خواهید بود، اشعاری از شاعران ایران و جهان برای شما خوانده می شود. هر هفته دو شعر از یک شاعر، با صدای پریا کشفی و به همراهی محسن نصرتی نیا. در صورتی که تمایل دارید از سروده های شما یا سراینده ی مورد نظرتان در این برنامه چکامه ای خوانده شود، می توانید با ما به آدرس podcast*@sorayeh.com* نامه بفرستید.(قبل از فرستادن نامه ستاره ها را از آدرس حذف کنید). همچنین، با اضافه کردن لینک پادکست در صفحه وب خود می توانید به گسترش این پادکست نوپا کمک کنید.

Posted by: sorayeh/pariya at April 13, 2010 10:21 PM

رد پایت را بگیر از کوچه های این غزل

گرچه تو تنها دلیل شاعری های منی...

به روزم[گل]

Posted by: رویاباقری at April 13, 2010 11:33 PM

این خطها که شُر کرده از دستهات

ما را به هم نمی رساند

تنها،

فالگیرها را خوشحال تر می کند ¯

////////////////////////////////
سلام
سال نو مبارک!
بهاسپیدی به روزم ومنتظرنگاه ونقد شما...!

به امید دیدار.

Posted by: حسین اعتصامی فرد at April 14, 2010 8:48 PM

"کارگروه" اولین پایگاه خبررسانی شاعران ایران

برنامه هفته ی اول کارگروه
نقد آخرین پست وبلاگ "امیر سنجری"
آدرس وبلاگ امیر سنجری:
www.mosafer63.persianblog.ir/post/83

دوستانی که تمایل دارند وبلاگشان برای نقد در لیست کارگروه قرار بگیرید یک ایمیل بدون متن به poet_house@yahoo.com ارسال کنند.


لطفا نقدهای خود را تا تاریخ در قسمت نظرات و یا به ایمیل مدیریت وبلاگ ارسال کنید.
از انجام نقدهای سلیقه ای و غیر تخصصی پرهیز کنید.

Posted by: کارگروه at April 14, 2010 11:47 PM

درود،
امواج خلیج توفانی؛ از آنسوی جزیره های گمشده، هفت دوبیتی عاشقانه به
"یک ساحل پر از شعر" باز آورده اند..
و اکنون اینهمه کرانه ی جنوبی، آمدن شما را چشم براه خواهند ماند..[گل]

Posted by: حسین میدری at April 15, 2010 7:50 PM

سلام.
خواندمت.

قصه اش شنیدنی است

مثل هر شنیدنی...

Posted by: علیرضا زرقانی at April 16, 2010 12:59 AM

سلام با ادب واحترام آدرسی بده تا مجموعه ی : من پای این حرف ها را امضا نمی کنم ......را برایت ارسال کنم واز نقد ونظرت بی بهره نمانم ...سلا برسانی د ارادتمند...ممنون

Posted by: حسین دیلم کتولی at April 16, 2010 8:28 AM

به کمکتون نیاز دارم لطفا سربزنین

Posted by: جوجو at April 16, 2010 11:14 PM

آدرس پستيت رو مي خوام برا ارسال كتاب ...ضمنن شماره تماست رو گم كردم در صورت امكان ممنون مي شم ..مرسي

Posted by: ميرزايي at April 17, 2010 3:13 AM

درود
خواندمت سپاس

نه چــــــرخ، بچرخد به مراد دلمان

نه بوده کسی، شبـــــــی بیاد دلمان

در برزخــمان ، دوزخیان می خندند

ای عشق برس خودت به داد دلمان


با دو استكان رباعي آماده پذيرايي از ذهن خلاق شما گرامي شاعر خواهم بود.
بدرود

Posted by: علي مظفر at April 18, 2010 2:55 PM

سلام . دوباره خواندم . اين كلمه را مثل خواننده هاي اپرا از گام پايين تا انجايي كه پاواروتي مي تواند فشار بياورد به حنجره اش بخوان :

بروووز كن
بروووووووووو ز كن
برووووووووو ز كن بروووووووووووووزززز كن

دوستت دارم در غزل و نثر عاشقانه . اينكه دوستي با تو تحمل بودن را دو چندان كرده است .

Posted by: حسين خليلي at April 19, 2010 4:29 PM

سلام دوست بزرگوار !

بوی نارنج کال می آید....
با غزلی تازه تر به روزم و مشتاق دیدار

Posted by: نیک یار at April 20, 2010 3:16 PM

استاد عزیز! از آخرین دیدار ما در نمایشگاه کتاب سال گذشته بیشتر از 11 ماه گذشته ولی متاسفانه افتخار دیدار مجدد حاصل نشد. امیدوارم امسال نیز بتوانیم شما را ببینم، به دریاچه ی خشکیده ی ما هم اگر حوصله کردید سری بزنید. خواندن یک دوبیتی وقت زیادی از شما نمی گیرد............راستی سلام!

Posted by: دریاچه ی قو at April 21, 2010 10:47 AM


سلام دکتر عزیز

فراموشی هم به روز شد ...

Posted by: سیدحسینی at April 21, 2010 9:45 PM

ُلام
سال نوتون با تاخیر مبارک
قبلن مطلب رو خونده بودم

باز هم شعرها رو خوندم
قند مکرر شد

پایدار باشید

Posted by: بوتیمار at April 22, 2010 12:27 PM

چه پست طولاني و شيريني
.
.
.

Posted by: سورين چاقمي at April 27, 2010 4:15 PM

سلام
سیامک جان چرا به روز نمی کنی؟

Posted by: semiramis at May 1, 2010 12:31 PM

حضور پررنگي شما را تازه چشم افتاديم و باز تازه هايتان را مي ايم.

Posted by: اسب مرده at May 2, 2010 9:54 AM

هوالعلی


توی صندوق پست می چسبی
تمبر های بدون پاکت را

سلام
وبلاگ سکسکه های یک مست

با خبر چاپ کتاب سکسکه های یک مست
" اولین مجموعه ی مرکب حرکت "


لینک گزارش نقد کتاب سکسکه های یک مست

خبر چاپ چند کتاب مهم


زمان حضور در نمایشگاه و
چند حرف مهم بروز شده است

منتظرم .

Posted by: میرزایی at May 2, 2010 8:07 PM

سلام
«پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود! نه کوچولو!»
منتشر شد...
انتشارات «سخن گستر»
(بخش «این روشنای نزدیک»)
سالن ناشران عمومی- راهرو 19- غرفه 6

با این کتاب و چندین کتاب از مجموعه های غزل پست مدرن
در نمایشگاه کتاب امسال
منتظر شماست...
...
به روزم
با چند عکس و یک عالمه تکه شعر
با خبرهایی خوب از نمایشگاه کتاب و معرفی دهها کتاب
با چند حکایت و ماجرای بامزه
و...
به روزم و مثل همیشه منتظر شما
...
به امید دیدار

Posted by: سید مهدی موسوی at May 3, 2010 2:26 PM

تورا من چشم در راهم
...............................
نمایشگاه بین المللی کتاب
نشانی: شبستان راهرو 16
غرفه ی شماره 19
دفتر شعر جوان

Posted by: دفتر شعر جوان at May 3, 2010 2:37 PM

مرثیه ای برای تمام رویاهام
رگ پریدگی به روز شد :
1 . شعری برای نازلی که زمستان هایم را برایش گریه کردم
2 . حرف هایی برای سالی که انگار هنوز شروع نشده
3 . خبر چاپ شدن اولین کتاب مسیحا ابوعلی و میلاد نوذری
4 . بدون شرح از وزارت ارشاد دولت دهم
5 . خوانشی فلسفی از پرسونا اثر اینگمار برگمان
6 . بررسی تطبیقی استاکر تارکوفسکی و آیه های زمینی فروغ
7 . همیشه آخر خط به شعر ختم می شود

خسته ام مثل التماس دعا دست هایم به آسمان گیر است

می روم دور سایه ام اما مانده در کوی راه بندانت

بوق سگ می رسد ته شب هام آخر خط لات بازی هام

هاری انتظار معجزه از هرزه گی های چشم شیطانت

من فقط فکر می کنم روزی که به دندان گرفتی ام شب بود

و ندیدی چقدر بی برگشت شده بود این غریبه مهمانت

Posted by: مسيحا ابوعلي at May 5, 2010 9:23 PM

سلام

تا شب چشم تو در بيشه ي رويا روييد.......

چشم انتظارتون هستم

Posted by: مسيح at May 10, 2010 1:19 AM

سلام
شايد كمي دير شد اما به راستي براي چه كسي مهم است؟! بياييد با خودمان رو راست باشيم! به هر ترتيب فرتوت براي مرحم نهادن بر زخم نويسنده‌اش باز هم به‌روز شد زخم اينكه "هزار دشمنم ار مي‌كنند قصد هلاك....." تو چرا؟
فرتوت به روز شد.
شاد باشيد
ياحق

Posted by: علي يوسفيان at May 11, 2010 1:46 PM

خبری شده آقای دکتر؟
در خانه ی شماپروانه ای دارد پیله می بندد؟

Posted by: نسرین at May 12, 2010 8:17 AM

سلام
اگر نقدي هم بر كتاب من بنويسيد بسيار سرافراز فرموديد

Posted by: مريم افضلي at May 15, 2010 7:10 PM

افتتاحیه‌ای برای شروع دوباره‌ی خانه ترانه و موسیقی با نام "آواژه"
با حضور دکتر افشین یداللهی

* ترانه‌خوانی
* اجرای موسیقی
* تقدیر از پیشکسوتان ترانه‌ی اصفهان (بهمن رافعی- استاد سخا- ابراهیم اسماعیلی- مهدی ایوبی)

زمان: پنج‌شنبه 6 خرداد 1389
مکان: اصفهان، پل چمران، هنرسرای خورشید

دعوتید
http://wanted.blogfa.com
http://mohsenazadi.blogfa.com

Posted by: روزبه آزادی - محسن آزادی at May 15, 2010 8:58 PM

سلااااام
شعرتون زیبابودوعمیق..
وقتی خوندمش،حرفهای استاد خودم برام زنده شد..
که چقدرروی این تصویرسازیهاتاکید داشت..
خواستم زیباترین بیتش رو بذارم توی کامنت ولی انتخاب سخت بود...همه ی شعررا خودتون کپی پیست کنین به عنوان قشنگترین قسمت شعر..
ماناباشید
یا حق

Posted by: پنجره.. at May 19, 2010 4:50 PM

سلام دوست عزیز

از 178 تا ...... 183
با چند کلمه حرف
از غم تنهایی یک زن
نوشته ام

لطفا به خواندنم بیایید
با نقد و نظر

سپاس

Posted by: فاطـــــمهانتـــــظار at January 10, 2011 11:15 PM
Post a comment









Remember personal info?






 

لينک‌دونی

 

سلام

اول اینکه : ...

در آینه کاریهای زیر گنبد طلا ، چشمهایت که تکثیر شد ، خیام نشست توی باغ و دلش خواست بنویسد :
گویند بهشت و حور عین خواهد بود...!
صدای خیام که پیچید در کوچه باغهای نشابور ، عطار به رقص گیسوان تو در باد نگاه کرد و یاد بال بلند سیمرغ افتاد و هفت شهر عشق را دوره کرد در پیچ و تاب تنت ... شهر به شهر آمد و نادر را دید که چشم دوخته به چشمهای اساطیری تو و به یاد کوه و دریای نورش آه می کشد ! ... آه ...آه... آه ...آه از تو که فردوسی را هم از «کاخ بلند»ش به زیر می کشی و تا بی عبا و دستار ، «نظم» را به کناری بگذارد و آشفته تو شود !...

دوم اینکه :
اخباری از این روزها :

- مهمترین خبر - لااقل برای من - :

كانون ادبي فرهنگسراي رازي (زمستان) برگزار می کند :
نقد و بررسی کتاب " به رنگ نارنگی"
سروده: سیامک بهرام پرور
باحضور: محمدعلی بهمنی، عبدالجبار کاکایی، یوسفعلی میرشکاک، محمود اکرامی ، حمیدرضا شکارسری و بهروز یاسمی
زمان: شنبه ۲۴/مهر ماه/۸۹ ساعت: 17
تهران - میدان قزوین - خیابان قزوین - خ شهید مرادی - فرهنگسرای رازی - سالن كنفرانس
تماس: ۵۵۴۲۳۰۶۲-۰۲۱ داخلی ۱۳۷

منتظر همه دوستان هستم .


2- «به رنگ نارنگی» در حال حاضر در این مراکز عرضه می شود :

1- تهران : کتاب فروشی خانه شاعران - روبروی دانشگاه تهران- پاساژ فروزنده
2- شهر کتاب آمل
3- شهر کتاب بابل
4- شهر کتاب ساری
5- شهر کتاب بهشهر
6 - شهر کتاب تنکابن

در ضمن کتاب به پخش «آبان» داده شده است و دوستان در شهرهای دیگر می توانند از طریق این پخش به کتابفروشی های در دسترس سفارش بدهند . فعلا همین !...لطفا اگر جای جدیدی را دوستان دیدند اطلاع بدهند تا بنویسم .

3- «گمگشتگان» ساموئل بکت کماکان در صحافی ست !! ..منتشر که شد خبرش را همین جا می دهم .

4- یک سفر فوق العاده به مشهد و نیشابور و کلات برای «مشهدی» کردن سامیار ! و البته دیدن شاعران نازنین نیشابور. مهربانی علی رضا بدیع ، استاد صفا دل ، مرتضی آخرتی عزیز و ...همه دوستان دیگر تنها اسباب شرمندگی حقیر شد و لذت شعرهایی که برایم خواندند هنوز در جانم هست و خواهد بود .

5 - .چراغ اول نقد را برای کتاب « به رنگ نارنگی» دوست شاعر و مهربانم آقای سید احمد حسینی برافروخته اند . ممنونم از مهربانی بسیارشان و نقد ایشان را بر این کتاب کوچک در وبلاگشان بخوانید .

سوم اینکه : سه کتاب برای امروز :

منهای جمع : در این روز و روزگار که انواع تکنیک ورزی ها به غزل هجوم آورده اند و هر نوقلم نوغزلی ، چارچوب دیرسال وزن و قافیه و ردیف و بیت و مصراع را ، نه حتی به تلنگری ، فروریخته فرض می کند و معلوم نیست حالا که قرارست اینها نباشد اصلا چرا داریم غزل می گوییم و گذشته از این، اینها نباشد به قیمت چه ؟! و نکند «ما به ازا»ی همه این نداشتنها و خراب کردنها چیزی نباشد جز سیراب کردن عطش خودشاعربینی بیمارگونه خودمان و ... ؛ خلاصه «در این زمانه پرهای و هوی لال پرست» اینکه کسی بخواهد بنشیند و غزلی به قاعده و با مولفه های غزل کلاسیک این مرز و بوم و البته با لحن و زبانی امروزین بسراید ، و به عبارت بهتر نوقدمایی شعر بگوید ، خودش به معنای شنا در خلاف جهت رودخانه است !
طنزآمیز به نظر می رسد ولی واقعیت این است که بعضی وقتها جای آوانگارد و سنتی عوض می شود. وقتی قرار است همه متفاوت - شاید هم متفاوط ! - باشند آن وقت معقول و منطقی بودن خودش کلی وجه ممیزه دارد ! وقتی در این سوی میدان جمع کثیری از تریبونهای مجازی و حقیقی دارند شعر پیشرو و فرا فلان و پسا بهمان و ... را فریاد می کنند و در آن سوی میدان هم برخی دیگر به طور کلی مرگ غزل را علی رغم همه این تحولات اعلام می کنند و در عین حال فاش نمی کنند که به فرض صلاحیت، بر مبنای کدام نوار قلبی یا مغزی به این کشف بزرگ رسیده اند و تازه یادشان می رود که اگر چنین است که باید به حال شعر فارسی سیاه پوشید که گل سرسبد ادبیاتی از دست می رود که لااقل از معاصرین حی و حاضر و مدعی ما هنوز هیچ کسی گلی به سرش نزده است؛ آن وقت جوانی که دارد این گونه می نویسد، به نظر نگارنده بسیار قابل توجه است :
دفتر شعر مرا باد به هم ریخت و رفت
باد، این قالب آزاد، به هم ریخت و رفت
لب گشودی تو و این کلبه درویشی را
جمله «خانه ات آباد» به هم ریخت و رفت
کیش تو ناب ترین لحظه رو در رویی ست
شهر را آن چه که رخ داد به هم ریخت و رفت....
دست بر گردنم ائداختی و فهمیدم
بید را شاخه شمشاد به هم ریخت و رفت ...
«سید مهدی موسوی» که صاحب کتاب مورد بحث است و غزل فوق، دلبسته مناسبات کلاسیک غزل است هر چند سعی می کند زبان را تازه تر کند و البته حتما سطرهایی واجد کشف بنویسد. به عبارت بهتر هرچند مناسبات زیبایی شناختی غزل او قدمایی ست اما او تلاش دارد که در همین فضا دریچه های نویی به خصوص در مضمون یابی و تصویرسازی بیافریند. نگاه کنیم :
شب پر ستاره ای بود و به ماه دل سپردم
نه که دل سپرده باشم ، به دلم نشست مهرت
نگاه کنید به شیوه به کار گیری مراعات نظیر کاملا کلاسیک ِ( ستاره و ماه و مهر)
یا :
چوبه دار به دنبال تنت می آید
بوی گردنکشی از پیرهنت می آید
چقدر سرخی لبهای تو دامنگیر است
مثل این است که خون از دهنت می آید
تصویر درخشان بیت اول در کنار مضمون سازی بیت دوم بر اساس باور عمومی «خون ناحق دامنگیر است».
شاعر البته گاهی حرکتهایی برای فراروی از این ساختار کلاسیک انجام می دهد؛ مثل این شعر نقاشی :
حتی کلمات هم عقب ماندند
سخت است فرا...فرار از آدمها
که اجرای عقب ماندن را در «فرا..فرار» می بینیم اما این حرکتها معدود تر از آن هستند که به مولفه شعری تبدیل شوند و بیشتر شبیه ذوق ورزی اند.
چنان که گفته شد تر و تازگی شاعر در این دریافت کلاسیک از قالب جالب توجه است :
من زمین خورده ماه توام و می خواهم
که مرا دایره در دایره محدود کنی
چون حباب آمدم و می روم آرام ؛ مرا
یک سر سوزن اگر راضی و خشنود کنی
رابطه زمین و ماه و دوایر مدارها و نیز حباب با سوزن خوب از کار درآمده است .
این دریافت کلاسیک چنان که در همین مثالها هم مشخص است هم به حوزه معنا و اندیشه تسری دارد :
به تو از عشق به مقدار تلاشت دادند
تا که مشغول شوی عقل معاشت دادند
تاج فرّاش ازل از سرت افتاد و شکست
در زمین فرصت تجدید فراشت دادند
هم در حوزه مناسبات زیبایی شناسانه و شیوه به کارگیری صنایع شعری ست :
بشکن سفال جسم مرا زودتر که جان
چون می ، نفس نفس نزند در سبوی من
یا :
چشمت همین که خواست قیامت به پا کند
خمس اصول دین مرا از معاد داد
و هم در حوزه ساختار و به رسمیت شناختن کامل وزن وقافیه و ردیف و البته استقلال ابیات و موقوف المعانی نبودن شان درغزل . چنان که برخی اوقات معانی و فضاهای متفاوت و گاه حتی متضاد را در دوبیت یک غزل فراخوانی می کند :
خدا کند که دل؛ این گنج پر غبار قدیمی
به دست راهزنی پاک و خوش سلیقه بیافتد !
چه می شود که در انبوه تیرهای پیاپی
نگاه تیر خلاصی به این شقیقه بیافتد
مقایسه کنید مفهوم عاشقانه و شوخ و شنگ بیت اول را با فضای مایوس بیت دوم .
فارغ از سلیقه نگارنده؛ وحدت رویه شاعر در سرودن این مجموعه قابل تقدیر است و شاید به همان دلایل پیش گفته است که او نام این کتاب را «منهای جمع» گداشته است .
بی شک می توان با توجه به سلیقه عمومی مخاطبان امروز، به شاعر توصیه کرد که لااقل به وحدت رویه مفهومی و نیز ارتباط تصاویر ابیات با هم توجه بیشتری کند اما به هر حال شاعری که سراینده چنین ابیاتی ست مسلما می تواند روزهای بهتری را پیش رو داشته باشد :
بیا که تازه کنی داغ ارغوانها را
عوض کنی تو مگر مزه دهانها را
قیام کردی و خواندم شهادتین ام را
اقامه ات به کجا می کشد اذان ها را
به مهر و قهر تو راضی شدم ، چنان که دلم
ضمیمه کرد به الغوث ، الامان ها را ...
(لینک این مطلب در روزنامه جام جم )

منهای جمع - سید مهدی موسوی - دفتر شعر جوان - چاپ اول 1389 - 1800 تومان
********************
چشمهای تو قهوه ترک است : نگاه تغزلی به غزل این روزها موهبتی ست! این جمله ، متناقض نمای عجیبی به نظر می رسد اما آنها که با غزل جوان این روزگار دمخورند می دانند که خالی از حقیقت نیست .
غزل جوان ما تغزل خیلی کم دارد . مشغول شعبده بازی های فرمی و زبانی و تکنیکی خودش است و بدتر از آن ، عشق ورزیدن را مسئله ای ساتنی مانتال و سبک می داند که صحبت کردن از آن کلاس هنری را پایین می آورد !! تازه اگر هم قرار باشد با یک معشوقی لا به لای بیتهایش قرار بگذارد، بیش از مغازله کار به مفاحشه (!) می کشد و آبروی هر چه عشق و عشق بازی می رود. اگر از من بپرسید این از تبعات همان شیء شدگی انسانی و تنهایی عمیق بشر این روزگار است و اگر از آنها بپرسید لابد می گویند اینها نشان فردگرایی شعر معاصرست و در هم شکستن هژمونی رفتار عاشقانه کلاسیک !!
من ِنگارنده اما این چیزها سرم نمی شود و دوست دارم وقتی غزل می خوانم نگاه تغزلی و البته منحصر به فرد شاعر را در آن ببینم و حس کنم؛ آن هم نه فقط در رابطه با معشوق که در مقابل همه عناصر پیرامونی از اجتماع گرفته تا کائنات. غزل حتی در تلخترین لایه های اجتماعی خودش باید نگاه تغزلی به مفاهیم داشته باشد. اصلا خودمانیم؛ بی آن که چیزی یا کسی یا اجتماعی را دوست داشته باشی، آیا می توانی حرفش را، دردش را و زخمش را بنویسی؟!
غرض این بود که پیدا کردن غزلسرایی با نگاه تغزلی این روزها کیمیاست! و آرش پورعلیزاده یکی از همین شاعران دیریاب است.
هلاک کن همه را با نگاه سرسری ات
امان مان نده با ان مرام دلبری ات
تو می توانی از این بیشتر سیاه کنی
مرا شبیه به موهای زیر روسری ات ...
نکته مثبت دیگر این است که این نگاه تغزلی چنان که گفته شد در شعرهای غیرعاشقانه هم تسری دارد. مثلا شعر آیینی که البته مسبوق به سابقه هست :
دیگر کبوتران همه می دانند احوال این کلاغ سیه رو را
من گرگ قصه های کسی هستم با من چه کار ضامن آهو را
ای حلقه غلامی تان در گوش تو معدن طلای خراسانی
با این وجود نذر تو خواهد کرد مادربزرگ چند النگو را ...
یا در شعر انتقادی :
چیری نمانده است از این ایل بگذریم
من ماندم و جنازه هابیل ...بگذریم
آب خوش از گلوی تو پایین نمی رود
از خیر نان این دو سه زنبیل بگذریم
با این عصا که معجزه ای هم نمی کند
باید دوباره از وسط نیل بگذریم
هر روز کارمان شده شعر سپید و جنگ
یعنی غزل مزل همه تعطیل ! بگذریم ...
نکته بعدی استفاده شاعر از زبان معیار و نیز تکیه کلامهای عامیانه است که به صمیمیت کارش می افزاید و طنز دلخواهش را پررنگ می کند:
کدام راه مرا می برد به ترکستان
ببین به کعبه رسیدیم راه بسیار است
بیا و از خر شیطان پیاده شو خاتون
غلام با تو زیاد است و شاه بسیار است ...
اگر کلاه سرم می رود ملالی نیست
در این زمانه سر بی کلاه بسیار است
البته این طنز همیشه برخاسته از این کنایات نیست بلکه مثلا می تواند ناشی از دیگرگونه خوانی یک داستان اسطوره ای یا یک متن کلاسیک یا اشاره به شعری مشهور باشد:
بلقیس! ما به ملک سلیمان نمی رسیم
از تاج و تخت قسمت ما با باد می شود
یا:
دیگر به میهمانی اشعار من نیا
ای مهربان چراغ برای خودت! برو
نکته خوب بعدی اشارات بومی شعر پورعلیزاده است . گیلان و به خصوص رشت به شکل یک کاراکتر در برخی غزلها حضور دارند که این حضور معمولا به ایجاد صمیمیت می انجامد:
ساحل انزلی ست چشمانت موج ها آبروت را بردند
تن داغ تو ماسه دریاست توی گرمای ظهر تابستان
ای درخت مبارک نارنج تو چراغ محله مایی
مرد همسایه شما دزد است شاخه ات ر ابرای من بتکان
البته شاید حدی هم بشود برای این بومی گرایی در نظر گرفت تا مثلا گاهی حضورش این چنین بی دلیل به نظر نرسد:
در شهر رشت هیچکس عاشق نمی شود
تنها کسی که عقل ندارد فقط منم
که گدشته از محذوف شدن «ع» عاشق در وزن که پسندیده به نظر نمی رسد، حضور «رشت» نیز توجیه درون متنی ندارد.
گفتیم که شاعر زبانی نزدیک به معیار و ساده و صمیمی دارد اما برخی وقتها از این حالت فراروی می کند که گاهی نیز خوب می نشیند مثل :
بگذار این زبان معاصر را اصلا کمی عوض کنم از اینجا
مخمورجام نرگس مستم کن مدهوش از پیاله شب بوهات
چون دلیل تراشی مصراع اول قابل قبول است. اما مثلا بافت آرکائیک زبانی در مصراع دوم بیت زیر این توجیه را هم ندارد :
من اعتراف می کنم ای مردم جهان
دیگر از این گناه گذشتن نمی توان
یا مثلا حضور برخی کلمات که در دایره واژگانی آن غزل ِمشخص نیستند و به اصطلاح از شعر بیرون می زنند مثل :
ای از سیاه روزی این مرد بی خبر
ای چشمهات از همه شب زنده دار تر...
قند و عسل به تلخی من کارگر نشد
دیگر برای من شکلات «هوبی» نخر
همین گونه است «اتاق غم انگیز چت» در غزل 17 وهجوم ناگهانی واژگان مربوط با اخبار و روزنامه ها به غزل عاشقانه شماره 20 با توجیه این مصراع :
مثل اخبار تازه میمانی که به چشم کسی نیامده ای
که هر چند سطر زیبایی ست اما دلیل متنی مناسب و کافی برای آمدن بالکان و صربستان و صدام و سرمقاله شرق و کیهان به داخل شعر نمی شود!
اما گذشته از همه این حرفها آن چه هست و دل را می لرزاند صدای صمیمی شاعر در چنین بیتهایی ست که امیدوارم پرتوان تر از این نیز به گوش برسد :
من از این حرفها بزرگنرم تو دل کوچکت خیابانی ست
به خیابان نمی رود دل من ، من دلم توی خانه زندانی ست ...

چشمهای تو قهوه ترک است - آرش پورعلیزاده - انتشارات شانی - چاپ اول 1388 - 2700 تومان

******************
باران گرفته است زمان آب می رود: روایت در شعر مبحثی پر طول و دامنه است . اینکه روایت چگونه باید شاعرانه شود و اینکه اصولا هر روایتی در شعر شاعرانه هم هست یا نه و بالاتر از همه اینها اصلا شعر راوی می تواند شعر موفقی باشد و ...؟!
شک نیست که روایت مثل همه «ابزار» های دیگر، میتواند به کار شعر بیاید . مهم همین است که از یاد نبریم که اینها ابزارند ! کشف و خیال و موسیقی و وزن و ایهام و استعاره و مجاز و ... روایت ، همه و همه ابزارند برای خلق شاعرانگی . شما باید یادتان باشد که دارید شعر می گویید و مثلا نقاشی نمی کشید ، فیلم نمی سازید و ... قصه نمی گویید . هر وقت به «ابزار بودگی» این مقولات در شعر و محور بودن «شاعرانگی» باور داشته باشیم ، همه اینها می توانند در خدمت شعر درآیند و گرنه همین ها شعر را از ماهیت اصلی خود تهی خواهند کرد .
حالا سوال اینجاست که چگونه می شود روایت را شاعرانه کرد ؟ به گمان نگارنده این سطور ، و فارغ از همه تئوری پردازی ها ی گیج کننده، دو راه حل مجزا و راه حلی ترکیب شده از آن دو وجود دارند :
- یا باید روایت تان کلا شاعرانه باشد . مثلا شخصیت تان راه بیافتد برود خورشید را شکار کند ( طرح داستانی از نادر ابراهیمی)
- یا باید روایت تان را در اجزا شاعرانه کنید . یعنی مثلا روایت تان در مورد عاشقی ست منتظر معشوقی که می آید یا نمی آید ( که ذات این داستان شاعرانه نیست ) ولی در بیتها و در فضا سازی ها و تصویرگری ها و حتی شیوه روایت ، از تخیل شاعرانه استفاده می کنید. مثلا در توصیف فضای محل انتظار و سر و وضع عاشق و مکالمه خیالی با معشوق و ...
- یا اینکه ترکیبی از این دو روش ارائه می کنید که دشوارترین و زیباترین کار است : اینکه هم روایت تان شاعرانه باشد و هم اجزایش شاعرانه پرداخت شود .
مجموعه شعر مریم افضلی ، تقریبا به طور کامل ، در سیطره روایت گری در شعر است. کمتر شعری از این مجموعه، فاقد یک روایت، آن هم روایتی غالبا داستانی ست؛ به این معنا که کاراکتر دارد، شخصیت پردازی دارد، گره افکنی و گره گشایی دارد و ....
این نکته دو وجه مثبت و منفی دارد. وجه مثبت اش این است که نشان می دهد شاعر بر دغدغه خود پافشرده است و می داند دارد به سراغ چه می رود و الله بختکی صفحه ها را سیاه نکرده است .
وجه منفی اش این است که مجموعه را خیلی یکنواخت می کند و مخاطب، دلتنگ شیوه های دیگر پرداخت شعر می شود.
از این بحث که بگذریم روایت در شعر مریم افضلی بیشتر یک روایت داستانی ست. یعنی اینکه خود روایت ذاتا شاعرانه نیست. پس شاعر باید در اجزا به شعر برسد؛ و به نظر نگارنده در برخی جاها می رسد و در برخی جاها نمی رسد. جایی که شاعر حواسش هست که شعر با پرداخت واقع گرایانه از یک موقعیت واقعی شکل نخواهد گرفت، لحظاتی این چنینی خلق می شود:
قهرمان کاغذی ، بی اراده بی هدف
آفریده شد فقط با فشار خودنویس
و وقتی حواسش نیست می شود این:
اسکناس تا خورده، چهره خمارآلود
یک هزاری کهنه، جیب خالی و کم سود
شهر بی در و پیکر، کوچه های بی برگشت
دود و سرفه در ماشین، مقصدی غبار اندود
او تجسم درد است؛ با بغل بغل کینه
از همان سرنگی که عمر رفته را فرسود...
چنان که می بینید داستانی سرراست دارد روایت می شود بدون تصویر پردازی و خیالمندی و حتی گاهی دچار ضعف زبانی (مثلا در پایان مصراع دوم بیت اول ).
گذشته از این بحث، در کل مجموعه، نگاه شاعر به مسائل اجتماعی جالب توجه است. در واقع افضلی بیشتر یک دوربین مستند ساز دارد و از دریچه این دوربین به سراغ پیرامون خود می رود. به نظر نگارنده این نکته از لحاظ دغدغه مندی خوب است اما چنان که گفته شد، صرف پرداخت مستندگونه واقعیت، به سختی به شاعرانگی می رسد.
و در نهایت باید به زبان کارهای افضلی هم گریزی زد. شعر افضلی در مصاریع فرد زبانی دلپذیرتر از مصاریع زوج دارد. در همین مثالهای بالا هم همین قضیه قابل بررسی ست. به نظر می رسد وزن قوافی برخی وقتها روانی بیان شاعر را کاسته اند.
فکر می کنم توجه بیشتر شاعر به زبان و نیز روشهای شاعرانه کردن روایت، می تواند سبب شود که افضلی روایتگر لحظه های شاعرانه درخشان تری باشد. چنین باد .

باران گرفته است زمان آب می رود - مریم افضلی - انتشارات فصل پنجم - چاپ اول 1389 - 2000 تومان

(لینک این مطلب در روزنامه جام جم)

*****************
چهارم اینکه
: چارپاره ای از «به رنگ نارنگی» تقدیم به شما :

شبانه باغ


باغ بر انحنای دلتنگی ش
در دهن دره ای عمیق شکست
کش که آمد شبیه یک گربه
زیر مهتاب ِچرک مرده نشست

در قدمهای خسته ام انگار
لحظه ها ذره ذره می مردند
کرمهایی که لای ذهنم بود
باغ را برگ برگ می خوردند

سطل ابر و سر بریده ماه
بر سرانگشت ِسرو آویزان
خون شب بر ستاره می ماسید
ناله می کرد آسمان ، پنهان


ناگهان قد کشید سایهء باغ
جغد از ترس شیونی سر داد
سایه های درختها مثل
صد حرامی به جان شب افتاد

خنجر سایه ها، هوا مجروح
سوزش زخم-بارش یکریز
روح تبدار باغ شد مثل ِ
قامت استخوانی پاییز

تیرهء پشت شب شکافته شد
راه و بیراه بین هم گم شد
من دویدم به بی کجایی ِباغ
لحظه در لحظه بودنم گم شد

فوج فوج حرامیان در راه
ریشه در ریشه راه من را بست
زیر شلاق ِشاخه ها بغضم
در گلوگاه بی کسی م شکست

باورت می شود که یک گل سرخ
تیغ بر گردنم گذاشته بود ؟!
میزبان ِرگ بریدهء من
خون به چشمش قدم گذاشته بود ؟!

شاخه ای زد به صورتم سیلی
پیرهن را گرفت و خیره شکافت ؟!
پیچکی هم برای اعدام ام
آسمان را به ریسمان می بافت ؟!
[]
طرح کابوس می زدند انگار
کرمها لای ذهن خسته من
لغزش ِچندش آور ِتن شان
روی رویای پرشکستهء من

باغ اما ... به روی دلتنگی ش
در دهن دره ای عمیق شکست
کش که آمد شبیه یک گربه
زیر مهتاب چرک مرده نشست
....

*******************

روز شنبه 24/7/89 ساعت 5 عصر منتظر همه شما در جلسه نقد فرهنگسرای رازی هستم

روز و شبهاتان شاد
سیامک


سلام
....
اول اینکه :
در آغوش تو به خواب می رود....تعجبی ندارد ! جهان در آغوش تو به خواب می رود !
با نوازش دستان تو بیدار می شود...تعجبی ندارد ! زمین با نوازش دستان تو بیدار می شود !
با تلالو مهربانی چشمهای تو می خندد ...تعجبی ندارد! بهار با تلالو مهربانی چشمهای تو می خندد !
در پناه بازوان امنت شیر می نوشد و قد می کشد ....تعجبی دارد ؟!
...
من فکر می کنم به جهان و زمین و بهار و هر آن چه نیازمند توست برای خواب و بیداری و خندیدن و قد کشیدن و ...؛ بعد سر می گذارم روی شانه تو و می بینم خیال همه شان جمع است که تو منبع لایزال ملاطفت و امید وعشقی برای همه ! ... می بینم که همه شان جمع شده اند دور تو و او و به انگشت حیرت زیبایی تو و ملاحت او را نشانه می روند .
چهره شان آن قدر دیدنی ست که او به لبخندی بی هوا دهان می گشاید. پزشکان با غرور علمی شان لبخند می زنند و می گویند: « کودک از سه ماهگی خندیدن را شروع می کند . اینها همه اش واکنشهای غیر ارادی ست . خنده محسوب نمی شود !». مردم می گویند : « نوزادها فرشتگان رامی بینند و با آنها بازی می کنند! » ...من اما نگاه می کنم به نقطه نگاه این نوزاد نازنین ، و در جایی که کسی هیچ چیزی نمی بیند؛ همه کائنات را می بینم که برای دیدن عمق مهربانی و شکوه تو، دارند از سر و کول هم بالا می روند! ...منظره جالبی ست !...این کوچولو حق دارد بخندد !
مثل من ، تو و همه کائنات ....

دوم اینکه : ...
پوزشی چون همیشه برای این همه تاخیر ....

سوم اینکه :
بی شک در صدر اخبار این روزهای ما ، به دنیا آمدن «سامیار» کوچولو ست ! ممنونم از محبت همه دوستانی که با پیامهای تبریک شان در شادی مان شریک شدند.


اما خبرهایی ادبی ازاین روزها :
- مهمترین خبر - لااقل برای من - اینکه به رنگ نارنگی از زیر چاپ در آمد !

be rang e narangi.JPG


این کتاب مجموعه 38 غزل ، غزل مثنوی و چارپاره سالهای اخیر من است که در 128 صفحه به همت نشر «هنر رسانه اردیبهشت» و مهربانی های بی دریغ جناب سید ضیا الدین شفیعی و مهندس احمدی و سایر دوستان منتشر شده است .
طرح جلد کتاب هم با الهام از یکی از نقاشی های زیبای دوست هنرمند هم دیارم حمید اسده زاده است .
در حال حاضر کتاب هنوز به پخشی ها و کتاب فروشی ها ارائه نشده است اما حداکثر در طی یکی دو هفته آینده آدرس پخشی ها و کتاب فروشی های موجود در شهرهای مختلف را برایتان در همین وبلاگ می گذارم . مسلما هر نظر و سخن و نقدی درباره این کتاب، برایم بسیار خوشحال کننده و آموزنده خواهد بود . این لطف را دریغ نکنید.

- «گمگشتگان»، ترجمه من از نوول ساموئل بکت، آخرین مراحل چاپ و صحافی را از سر می گذراند و دارد به همت نشر «رخداد نو» و مهربانی های مهدی نوید منتشر می شود .

the lost ones.JPG


گمانم اوائل مهرماه بشود این کتاب را هم در کتاب فروشی ها پیدا کرد. خبرهای تکمیلی را متعاقبا عرض می کنم .

- چنان که مدتها بود وعده کرده بودم ، مجموعه نثرهای عاشقانه ای را که از نگارنده ، در این وبلاگ و وبگاه های دیگر خوانده بودید ، به زودی در کتابی به نام « می نویسم ات » به همت «نشر تکا» و با مهربانی های آقای «عبدالرحیم سعیدی راد» منتشر خواهد شد . البته تا در آمدن این یکی گمنم 2-3 ماهی مانده است .

- نقدی که در مورد کتاب آقای دهرویه، شعری که سنگ در کلماتش فرو شده، نوشته بودم در شماره آخر مجله شعر منتشرشده است . این شماره هنوز در سایت فصلنامه شعر قرار داده نشده است .

- مطلب «هفت خوان چاپ کتاب شعر جوان» را که در مورد معضلات چاپ و نشر شعر جوان در این سالها ، نوشته بودم، در روزنامه جام جم منتشر شد و در این لینک می توانید آن را ببینید و بخوانید وراهنمایی ام کنید .

- یادداشتی نوشتم روی کتاب «دو واو» داوود ملک زاده ، شاعر جوان و خوش ذوق گیلانی که در صفحه شعر جوان جام جم هفته گذشته منتشر شد . مشروح مطلب در قسمت معرفی کتابهای این پست اده است و لینکش درروزنامه جام جم هم اینجاست .


چهارم اینکه : برویم سراغ چند کتاب. راستش 6 یادداشت روی 6 مجموعه شعر جوان نوشته ام که سه تایش را امروز می خوانید و سه تای دیگر باشد برای شماره بعد . البته هر 6 تا قرار است در جام جم منتشر شود که یکی اش چنان که گفتم منتشر شده است . بگذارید اول با یک مجموعه داستان شروع کنیم و بعد 3 کتاب شعر :

- راهپیمایی روی ماه : راستش را بگویم منتظر کتاب جدید رضا قانع بودم . مزه «مورچه های که پدرم را خوردند» هنوز زیردندانم بود به همین خاطر وقتی شنیدم مجموعه جدید داستانهای علی قانع منتشر شده است برای خریدن اش تردید نکردم.
کتاب مشتمل بر چند داستان کوتاه و چند کوتاه کوتاه است . از همین آغاز بگویم که من با داستان های کوتاه قانع همراه ترم . چرای اش را در ادامه خواهم گفت .
قانع چند مشخصه در داستان هایش دارد . یکی اینکه به شدت ماجرا محور است . این «ماجرا محور بودن» نیاز به کمی توضیح دارد . اگرجز مخاطبین پیگیر داستان و داستان کوتاه درایران بوده باشید ،حتما دریافته اید که بنا به یک قانون نانوشته و نادیده و حتی ناشنیده (!) داستانهای ما به سمت یک نوع بی اتفاقی آزارنده، کشدار و صرفا فرم گرا و زبان محور پیش رفته اند . انگار نه انگار که داستان باید تعلیق داشته باشد ...اوج داشته باشد ...گره گشایی داشته باشد . اصلا بی خیال همه اینها !... داستانی که هیچ اتفاقی درآن نیافتد و به قول برخی دوستان برشی باشد اززندگی روزمره یک آدم کاملا معمولی و روتین ، اصولا چرا باید تعریف بشود!؟ حالا گیرم که شما با برجسته ترین تکنیک های بیانی و زبانی و با غریبترین زاویه دید ممکن تعریف کنید صحنه قاچ کردن یک هندوانه را ! سلیقه من لااقل این گونه است که هر هنری باید به نخستین تعریف و کارکرد خود از همه وفادارتر باشد. شعر باید پیش از هر چیز شعر باشد و داستان پیش از هر نکته ای داستان.
در داستان های قانع همیشه تعلیق هست ، کشش وجود دارد و برخی وقتها حتی شگفت زدگی. این خیلی نکته خوبی ست . باور کنیم لذت بردن اصلا نکته ای غیر هنرمندانه و مبتذل نیست ! باور کنیم که هر متن سخت خوان، بی سر و ته ، متکلف و پیچ و واپیچی هنرمندانه نیست و هنر هم صرفا در این نوع متون جریان پیدا نمی کند. و من به دلیل همه این باورها داستان های قانع را دوست دارم .
نکته دیگر این است که قانع زبان خیلی شسته رفته ای دارد . در این مجموعه او چند لحن مختلف را خیلی خوب از کاردراورده است . از لحن معیار در داستان «راهپیمایی روی ماه» تا لحن عامیانهء « مرثیه ناتمام» و نیز لحن طنازانه در «چراغ سبز» . بهره گیری مناسب از زبان بدون پیچش ، در کنار عنصر پیش گفته سبب می شود که حواستان به جای حواشی متوجه متن داستان بشود و نکات دیگر مورد علاقه قانع را ببینید . چیزهایی که فارغ از دغدغه های فرم گرایانه ظاهری در متن اثر اتفاق می افتند .
مهمترین نکته توجه نویسنده به روانشناسی شخصیتها و به خصوص کنشها و بر هم کنشهای روانی آنهاست .شخصیتهایی که هر یک در موقعیتی دشوار گیر افتاده اند و راه برون شدی می طلبند . گاهی خود مسبب این دردسرها هستند و گاه دیگران و گاهی تقدیر .اتفاقهایی که مهم اند چون ارزش داستانی دارند و مهم نیستند چون حرف اصلی نویسنده در شیوه کنشهاست نه علت کنشها. از درون همین کنشها و واکنشهاست که شخصیت پردازی داستانهای قانع شکل می گیرد . به عبارت بهتر او شخصیت نمی سازد که بعد در یک اتفاق امتحان اش کند بلکه شخصیت اش را می اندازد وسط حادثه تا با کنشهایش موجودیت خود را بیان کند.
نکته جالب دیگر توجه قانع به دو مقوله است که در کتاب قبلی او هم مسبوق به سابقه است : مهاجرت و روابط خاص و نامعمول.
مهاجرت در چند داستان این مجموعه و مجموعه قبل ، عموما با چهره ای کبود به نمایش گذاشته شده است . روترین - و شاید شعاری ترین - پرداخت این مفهوم در «شوارتز» و هنرمندانه تر آن در «ایستگاه اخر، مونیخ...» آمده است . کلا خارج از بیان مستقیم مهاجرت، به معنای خروج از کشور ، «رفتن و بازگشتن» در معنی عام ترش در بسیاری از آثار قانع حضور دارد . مثلا «فنجان چای تلخ» یا «مریم» رفتن و بازگشتن به عشقی قدیمی و افسرده ، «با بهار رفتن» رفتن و بازگشتن به خانه پدری و ... .
نکته بعدی چنان که گفتم توجه به روابط خاص و نامعمول زن ومرد است. لازم به ذکر است که باز هم این خود روابط نیستند که اهمیت دارند بلکه کنش و واکنش شخصیتها در این روابط است که مهم است . مثلا درداستان اول - که به نظر من بهترین داستان این مجموعه است - رابطه راوی با مریم خیلی متعارف نیست ؛ در داستان «ایستگاه آخر، مونیخ...» رابطه پروانه با دو شخصیت داستان و اتفاقی که برایش می افتد باز در حیطه غیرمتعارفها دور می زند؛ در«یک فنجان چای تلخ» و در «مریم» باز سایه عشقی قدیمی رابر سر زندگی امروز می بینیم که در مورد اول تفاوت سنی دو شخصیت باز غیر متعارف بودن را پررنگ تر می کند و ... . نکته اینجاست که نویسنده از این غیرمعمول بودن استفاده داستانی می برد و ضمن افزودن بر تعلیق داستان، به ایجاد موقعیت و اتفاقی منحصر به فردتر، برای نمایش بهتر کاراکتر خود و در نتیجه شخصیت پردازی بهتر دست می یازد . ضمن این که مخاطب داستان همواره از خوداین سوال را می پرسد که راستی اگر من به جای او بودم چه می کردم ؟ و به نظرم این دقیقا همان چیزی ست که نویسنده از خدا می خواهد! اینکه پیشداوریهای مان را کنار بزنیم و به جای اینکه بر مسند قضاوت سیاه و سفید بنشینیم به این فکرکنیم که دنیا خیلی خاکستری تر از این حرفهاست . چنان که گفتم داستان اول این مجموعه « راهپیمایی روی ماه» لااقل در نیل به این مقصود از باقی داستانها درخشان تر است.
حاا که این همه را گفتم برمی گردم به حرف نخستم . داستانهای کوتاه قانع کمابیش این صفات پیش گفته را در خود دارند اما هر گاه او به سراغ داستانهای کوتاه کوتاه یا شاید مینی مالیستی تر می رود اوضاع کمی به هم می ریزد . یا تعلیق درخشان اش رنگ می بازد و ماجرا از همان دو سطر اول لو می رود - «دیدار»- و تلاشهای نویسنده برای پنهان کردن ماجرای لو رفته توی ذوق می زند؛ یا به سمت شعار می رود - «رنگها» و «مرگ»- ؛ یا شبیه کلمات قصار می شود - «عبور» ؛ یا شبیه داستانکهای روزنامه ای می شود- «آلزایمر» و ...
از حق نگذریم که برخی هم حسابی تکاندهنده می شوند به مدد برخی جنبه های شاعرانه - که به گمان من تنها راه نجات داستان کوتاه کوتاه است - : مثل داستان «شوخی» یا « پلاک فلزی» که البته شاعرانگی بسیار پنهان تری دارد.
***
خلاصه ماجرا این که خواندن این کتاب علاوه بر لذتهایش دو نکته را برای من در برداشت : اول اینکه قانع یک کتاب دیگر دارد که قبل از «مورچه هایی ...» منتشر شده است و نامزد جایزه کتاب سال هم شده است و من هم نخوانده امش و باید حتما گیرش بیاورم به نام : « وسوسه اردیبهشت» و دوم اینکه یک رمان و یک مجموعه داستان زیر چاپ هم دارد که باید منتظرش باشم چون همیده ام قانع آن قدر به مخاطبش احترام می گذارد که داستانی بدون اتفاق را اصولا ننویسد.

راهپیمایی روی ماه - علی قانع - نشر افراز - چاپ اول 1389 -108 صفحه - 28000 ریال

********************

- دو واو : رباعی قالب دلپذیری ست؛ هم برای مخاطب و هم برای شاعر. داوود ملک زاده این بار به سراغ رباعی آمده است و حاصل کار، هر چند بی کاستی نیست، اما قابل تامل است .
نخست این که شاعر به طنز در شعر توجه ویژه داشته است. این نکته نه فقط در چند رباعی آخر که نام طنز را بر سر در خود دارند، که در تمامی رباعی های دفتر حضور دارد و اتفاقا حضور گیراتر و شاعرانه اش را هم همانجاها تجربه می کند:
دیروز همیشه در کف خاطره است
دنیای عجوزه همچنان باکره است
یک گوشه ندارد که به کنجی بروم
« این دایره در دایره در دایره است »

شاعر برای پرداخت این طنز و اصولا کلیت رباعی اش، بر مصراع چهارم و ضربه معروفش، تکیه خاصی دارد:
گل کردن بوسه را تداعی هستی
در تنگی دل حاتم طائی هستی
می آیی واتفاق می افتی، چون :
مصراع چاهارم رباعی هستی

این به خودی خود بد نیست اما زمانی ایراد محسوب می شود که توجه فراوان به بیت دوم و مخصوصا مصراع چهارم فرصت بیت اول و مصاریع موجود دیگر را به هدر بدهد . به عبارت بهتر رباعی سروده شود برای مصراع چهارمش! این مشکل سبب می شود که بیت نخست نسبتا سست تر شود - مثل مثال بالا - یا برخی اوقات با ابیاتی بی ارتباط با هم طرف باشیم :
دندان خبیث گرگ را می شکنیم
جادوی شب سترگ را می شکنیم
این بار اگر مدد کند ابراهیم
تابوی بت بزرگ رامی شکنیم

تصویر بیت اول هیچ ارتباطی با بیت دوم ندارد. به عبارت بهتر از شب و گرگ می شد به یوسف(ع) رسید اما ابراهیم(ع) و بت ارتباطی با آن ندارند و کلمه «تابو» هم که کاملا آن وسط غریبه است.
و گاه ابیاتی می بینیم که ارتباط ارگانیک، معنایی و حتی واژگانی با هم ندارند :
سهم حسنک صدای گاو است فقط
چرمینه به دست مرد ، کاوه ست فقط
یک روز که باید بروم ، می دانم
سهم من از این جهان دو واو است فقط

واقعا چه دلیلی جز قافیه و ردیف مناسب برای مصراع آخر این رباعی، توجیه کننده معنایی و واژگانی دو مصراع نخست است؟!
به نظر نگارنده مهمترین کاستی این مجموعه رباعی ها در همین پیوند نه چندان محکم ابیات یک و دو در رباعی ست که سبب می شود ضربه نهایی رمق خود را از دست بدهد؛ حتی وقتی که دارای کشفی فوق العاده است :
یعنی تویی از پنجره ام می تابی
شب روی دو چشم خسته ام می خوابی
دریا دریا تشنه به دنبال توام
من ماهی ام و تو عاشق قلابی !

ولی هر گاه شاعر همه ظرفیتهای این 4 مصراع را استخدام کرده است حاصل چنین در پیش چشم می رقصد:
با عطر تو من نفس نفس ، عطر به عطر
این قافیه ها غزل غزل ، سطر به سطر
باران زد و زیر چتر پنهان ماندی
من قطره ، به دنبال توام چتر به چتر

زبان ملک زاده در این مجموعه به درستی، زبان نزدیک به معیار انتخاب شده است تا صمیمیت و طنز کار دلنشین تر بشود. اما لغزش هایی هم در کار هست که فصاحت و روانی را کم می کند و گویا ضرورتهای شعر کلاسیک مسبب آن است :
«یک شب که سری بر من دلتنگ زدی» که قاعدتا و با توجه به باقی رباعی که زبان معیار دارد و فارغ از وزن باید بشود: ...سری به من ...
یا «با این همه غم اگر که آهی بکنم » که قاعدتا باید «آهی بکشم» باشد.
یا مثلا حضور برخی کلمات مثل « next» یا «خفن» که در رباعی های موردنظر با جنس واژگان کلی شعر سازگار نیستند.
خلاصه اینکه ملک زاده با کمی توجه بیشتر به قالب و ویژگی هایش می تواند رباعی هایی چنین و زیباتر از این بیشتر بسراید:
خوش بخت ام : شاعرم کتابی دارم
شغل ام : کلمه در آسمان می کارم
پرسش : تو چگونه شعر می گویی ؟ من :
از سمت زمین به آسمان می بارم .

دو واو - داوود ملک زاده - انتشارات فصل پنجم - چاپ اول 1389 - 1800 تومان
*********************

سرفه های گرامافون : کتاب نخست یک شاعر همیشه نکات جالبی را در بر دارد . اینکه ببینی شاعر از کجا شروع کرده و به کجا دارد می رود . اینکه مثلا سلیقه اش در چینش شعرها چه بوده ؟ اول سراغ بهترین و جدیدترین شعرهایش رفته یا اینکه ترتیب زمانی را لحاظ کرده و ...
محمدرضا طاهری ،گمانم ، موفقترین شعرهایش را برای شروع دفتر در نظر گرفته است:
کسی پای دلم را ابتدای راه می گیرد
زبانم در ادای ذکر بسم الله می گیرد

به نظر من، به عنوان یک مخاطب و نه بیشتر، دو شعر نخست مجموعه کم نقص ، کاشفانه ، جذاب و نوید بخش حضوری درخشان و شاعرانه اند . حدود 10 شعر بعدی رگه هایی از این حضور را دارند و باقی کتاب نیز اینجا و آنجا جرقه هایی از آن درخشش شاعرانه را به تماشا می گذارد .
برای مقایسه شاید ذکر یکی دو بیت بد نباشد :
در دو شعر نخست به این نمونه دقت کنید و زبان دلچسب شاعر و بیان روان و کشفهای دلپذیرش را ببینید :
به دست من بده ساکت ترین الفبا را
که پرکند غزلم گوشهای دنیا را
من آن خلیل به آتش نشسته ام که خدا
دریغ کرده از او رنگ و بوی گلها را
تبر به دوش به دنبال خویش می گردم
که بشکنم مگر این «لات» بی سرو پا را

تصویر زیبای بیت اول که از دل یک متناقض نما بیرون آمده است، در کنار تعابیر تازه شاعر از تلمیحات دینی در بیتهای 2و3 که در هر دو حاصل نوعی بازی زبانی و استفاده به جا از کنایات زبان روزمره است، سبب می شود ابیاتی به یادماندنی را خوانده باشیم .
حالا مثالی از دسته دوم شعرهای شاعر :
کجا بگریزم از تردیدهای گاه و بی گاهم
تو را می خواهم اما با تو بودن را نمی خواهم...
رهایت می کنم یک روز با اکراه و با اندوه
کنارم می گذاری ، من از این تقدیر آگاهم
تو شاتوت درشت شاخهء بالایی و هر بار
تاسف می خوری بر خیزش دستان کوتاهم
جفا کن ، خنجر از هر سو که می خواهی بزن ، غم نیست
دعاگوی توام ، هرگز نمی گیرد تو را آهم

بیت اول حضور یک اندیشه عاشقانه شعر را بر می افروزد و به خصوص مصراع دوم را با یک آشنایی زدایی جالب رنگ آمیزی می کند .
بیت دوم مثال ( که در واقع بیت سوم غزل است ) ، کاملا بدون اتفاق سپری می شود و می توان گفت در مصراع اول آن دو قید «بااکراه» و «با اندوه» زبان شعر را هم دچار مشکل می کنند.
بیت بعد دوباره حضور تصویری پرتلالو و نیز زبانی روان و در عین حال محکم رخ می نمایاند .
بیت آخر اما با همان شروعش - «جفا» - کلا فضای بیت قبل را بر هم می زند و در ادامه نیز با حضور واژگان و لحن قدمایی، و نیز عدم ارائه پرداختی تازه از این فضا، شعر را به سمت رکود می برد.
چنان که می بینیم شعر یکدست نیست و فرازهای دلنشین و فرودهای دلگیر دارد .
و برای نمونه از شعرهای دسته سوم و جرقه های شاعرانه :
آشفته ترین رودم و از خویش گریزان
آواره آغوش تو دریا !....بغلم کن !
سردار و سپهدار به زلف تو گرفتار
جهدی کن و سرحلقه مردان یلم کن

این دو بیت در غزلی آمده است که ابیاتش بیشتر از جنس بیت دوم اند و نه بیت اول . بیت اول بیتی عالی ست چه در زبان چه در تصویر . بیت دوم اما نه زبانش بایسته است و نه تصویرش شایسته .
کوتاه سخن آن که هر چند معتقدم این کتاب شاید کمی زود منتشر شده و نیاز به سخت گیری بیشتری در انتخاب اشعار داشته است، اما روزهای پیش رو ، به شهادت همان رگه ها و جرقه ها و مهمتر از آن دو سه غزل درخشان آغازین کتاب، برای محمدرضا طاهری بسیار درخشانتر از این خواهد بود.

سرفه های گرامافون - محمد رضا طاهری - انتشارات فصل پنجم - چاپ اول 1389 - 2200 تومان
***************************

پلکهای قفل شده : کتاب آزاده بشارتی را چندبار خواندم و هر بار علامت سوالی مهم در ذهنم پررنگتر از قبل شد : نقص این کتاب کجاست ؟! چرا علی رغم این که شعرها خالی از تصویر نیست - و حتی شاید بتوان گفت پر از تصویر است - و زبان آنها هم ایراد قابل توجهی ندارد - و شاید حتی بتوان گفت برای شاعری چنین جوان فوق العاده هم هست - و نیز عاطفه مندی کلی شعرها - که حتی در اکثریت قریب به اتفاق موارد سر به جنون هم بر می دارد - و ایرادات وزن و قافیه و ... هم ندارد ، باز چیزی انگار این میان کم است ؟ چرا خواندن شعرها سیرابت نمی کند و حتی گاه ذهنت فرار می کند از لای واژه ها و آنگاه که به تمرکز وا می داری اش ، اندکی بعد تن خسته پا پس می کشد ؟!
حالا بعد از چند بار خواندن دقیق این مجموعه ،در حد توش و توان ذهن و سواد نگارنده - فکرمی کنم دلیلی برای این همه پیدا کرده ام که حاصل آن نوشتار پیش روست.
اما پیش از آن بگذارید از ویژگی های برجسته متن ، که به اشاره از آنها سخن رفت ، به تفصیل بیشتر و با مثال سخن بگوییم.
شعر بشارتی به شدت تصویرمند است :
از زخمهای مردم این شهر هرگز
شب هیچ چیزی در دل خود حک نکرده
تو یک مدار تازه تر از غم بکش تا
تاریخ را جغرافیا کوچک نکرده ...
من از لباس تازه شب بیم دارم
نگذار این آلودگی دامن بگیرد
تو لامپ های کوچک ده را بیافروز
که ده نباید در سیاهی ها بمیرد

از سوی دیگر شعر او نه تنها زبان روان و یکدستی دارد که حتی به کشفهای زبانی هم دست می زند و از خلال آن به اندیشگی ناب دست می یازد :
بی تو تنها فقط خودم هستم ، بی تو تنهاتر از خودم هستم
بی تو خالی تر از خودم هستم ، مثل یک بچه سر راهی !
سین اول: سکوت . می خندم ! سین دوم : صدا نمی آید
سین سوم: سر بریده شده، رفتن زیر تیغ جراحی

از طرف دیگر در همین بیتها هم معلوم است که عاطفه شعر غنی ست و در مثالی می بینیم که زبان را به جنون هم می کشد :
از کجای سیاه بنویسم ؟
از کجای جهان مثل لجن ؟
توی این چارگوش ویرانه
چه بگویم از عاشقت بودن؟
شب که باران به راه افتاد از
چشمهای گرسنه دلخور
در جهانی که فقر لبریز است
چه بگویم ؟ چگونه ؟ از چه ؟ چطور؟
با نداری و فقر هم بستر
کودکی در زباله می گردد
بشر از عقده های تو در تو
دارد از دور دست می دردد

توجه کنیم به واژآرایی ها متعدد که موسیقی را پر تب و تاب می کند و فعل برساخته نهایی که در این موسیقی خوش می نشیند .
در فرم هم شعر بشارتی بیشتر چارپاره است و چند تایی غزل که البته معمولا یا به چارپاره یا به مثنوی ختم می شوند. چارپاره محمل خوبی برای زبان و درون مایه مورد علاقه شاعر است و سرگشتگی ها و دردکشیدگی ها را به خوبی در پاره های خود به تصویر می کشد .
اما برسیم به مشکل ! پس مشکل کجاست که نفس این شعرها را گرفته است ؟
حقیقت این است که شعر بشارتی در سطرها و حتی بندها بسیار زیباست و حتی توان زمزمه شدن دارد . اما وقتی در یک ترکیب به شکل شعر، و درترکیب شعرها به شکل کتاب قرار می گیرد تلالو نخستین خود را از دست می دهد . چرا این زیبایی این قدر فرّار است ؟
به نظر نگارنده دلیل این همه، عدم توجه شاعر به مدیریت ناخودآگاه تصاویر شعری و ایجاد انسجام لازم برای کلیت شعر و نیز تکرارهایی ست که به کلیت کتاب آسیب می زند و علی رغم این همه تلاطم، یکنواختی را در مجموعه پدید می آورد .
بگدارید واضحتر و با مثال حرف بزنیم . شعر بشارتی تصویر دارد اما این تصاویر تو در توست و شکل ناگرفته رها می شود تا تصویر بعدی - که غالبا ارتباط چندانی با تصویر نخست ندارد - شکل بگیرد، در نتیجه تزاحم تصویر اتفاق می افتد . مثل جایی که با دهها لامپ در جهات مختلف و با رنگهای گوناگون روشن است اما ان قدر تزاحم نور وجود دارد که عملا چیزی دیده نمی شود! چارپاره کوتاه زیر را بخوانیم :
دیوار شد برابر صدها درخت چوب
دیوانه شد ...و دسته خود را تبر شکست
باران کلاه دلقک دیوانه را گرفت
تا کی سکوت کردن وهی دست روی دست ؟

سطرها هیچ یک به خودی خود ایراد ندارند اما ارتباط ها گم است : دلقک اینجا چه می کند ؟ ... باران نقشش چیست در میانه تبر و درخت ؟... سکوت و دست روی دست چه ربطی به دیوانگی و شکستن دارد؟
در ادامه همین شعر می خوانیم :
تو خواستی پرنده شوی حق عشق را
به سرزمین بی هدفت هدیه ...آه !نه !
تو خواستی ستیز کنی با ستم ولی
به یک حصار ساختگی تکیه ...آه! نه !

چه شد که از بند اول اینجا رسیدیم ؟ پرنده از کجا آمد ؟ عشق این وسط چه می کند ؟ درختها و تبر و دلقک کجا رفتند ؟
جنگل پر است از نفس میشهای مست
که پشت کرده اند به پاییز و می چرند
هرگز کسی عشایر چشم تو را ندید
که می گریستند تبسم بیاورند ؟

بند قشنگی ست بی شک . ولی ربطش با تصویر بند قبل چیست ؟ بله می شود یک جوری به زحمت جنگل را وصل کرد به درختهای بند اول ولی این بیشتر حاصل تمایلات ذهن منسجم خواننده است تا انسجام متن ؛ چون عشایر و میش و باقی اِلِمانهای تصویری ربطی با درخت و جنگل برقرار نمی کنند.
به آسمان که قسمتی از چشمهای توست
به بی قراری دل گنجشکها قسم
که رفته اند سمت خدایی که دور نیست
دنبال سرنوشت تو با چشمه می روم

باز هم ارتباط بین سطرها گم است و هم رابطه با بند قبل . رابطه گنجشکها و آسمان با راوی و چشمه چیست ؟ رابطه چشمه و گنجشک با عشایر و میش چیست ؟ و ...
در تحلیل همین چارپاره کوتاه همه آن چه می شود راجع به کلیت کتاب شاعر جوان مان گفت مستتر است . بشارتی ذهنی بسیار فعال دارد اما این فعالیت منسجم نیست و این از هم گسیختگی، ذهن مخاطب را با از این شاخه به آن شاخه پریدن خسته می کند . تکنیکهای زیادی برای شکل دهی یک شعر پر تصویر وجود دارد. مثلا می شود پلهای تصویری و زبانی بین تصاویر برقرار ساخت تا ذهن با جایگشتهای مناسب از یک تصویر به سوی تصویر بعدی بچرخد . تکنیکی که حتی در متنهای اسکیزوفرنیک مورد استفاده است و خیلی کارهای دیگر . اما عدم حضور این روشها تنها به اعوجاج شعر و تصویر و ذهن مخاطب و در نتیجه خستگی می انجامد .
از سوی دیگر در کلیت کتاب یکنواختی خاصی در وزن و لحن وجود دارد. لحن عصبانی و دلزده و پرخاشگر شاعر که به زمان و زمین و کائنات و کلیه موجودات می تازد، به واسطه تکرار در کلیت مجموعه کارکرد خود را از دست می دهد و یکنواخت می شود. چنان که قریب به اتفاق شعرها در دوسه وزن مشخص سروده شده اند و به دلیل آن عدم انسجام پیش گفته، گاهی حتی می شود دو سه تا چارپاره و حتی غزل را یکجا و با یک لحن و حس پشت سرهم خواند . مثلا نگاه کنید به این چارپاره که نگارنده از 4 شعر نخست مجموعه که شامل سه چارپاره و یک غزل مثنوی ست مونتاژ کرده است:
ما صبح تا غروب پی هیچ می دویم
جنگل پر است از نفس میشهای مست
من می روم به دورترین نقطه جهان
هفتاد نیل از دل من خون چکیده است

و به همین ترتیب تا بی نهایت ترکیب تازه می شود در کل کتاب شکل بگیرد چون لحن و فضا و وزن به شدت به هم نزدیک است. و درست همین نزدیکی و عدم تلون، ذهن رابه سمت خستگی می برد.
خلاصه اینکه شاید جوانی و کم تجربگی شاعر سبب شده است که فوران شاعرانگی پر عاطفه او که باید نقطه قوت کارش باشد به نوعی اثر را دچار افول کرده است. اما شک نیست که شاعری با این توان، با اندکی انسجام ذهنی بیشتر و افزودن بر تجربه های خود و نیز سعی در ایجاد لحنها و فضاهای مختلف، دنیای رنگارنگ تر و قطعا زیباتری را رقم خواهد زد .

پلکهای قفل شده - آزاده بشارتی - انتشارات فصل پنجم - چاپ اول 1389 - 2000 تومان
*********************

و پنجم اینکه :
جریمه اینکه دیر کردم دو شعر :

غزلی برای روز مادر امسال ، تقدیم به مهربانترین ترانه زندگی :

الفبا

از نگاه تو یاد می گیرم، باز هم خط به خط الفبا را
می نویسم که خاطرم باشد از تو دارم تمام اینها را

تا که بردارد «آ» کلاهش را، تا شود «دال» تا به حرمت تو
تا «ب» قایق شود بپیماید موجهای بلند دریا را

موج موج بلند دریایی که پر است از هزار لالایی
نغمه هایی که خوانده در گوش ِ گوش ماهی سرود ِرویا را

این سرود از تو رِنگ می گیرد ، رَنگهایی اثیری و پیچان
هفت رنگین کمان بی نیرنگ که برقصند و بوم دنیا را -

پر کنند از ترانگی، از شور، خنده هایی پر از شهود ِ شراب
خنده هایی که مثل خورشیدی برفروزند صبح فردا را

صبح با آسمان در آمیزد، بچکد روی دفترم ، بشود -
-آتشی ناگهان ؛ بسوزد تا بنویسد قلم اوستا را

این اوستای مهربانی توست ...یا که نه ! استوای عاشقی است
روح رگبارهای سبزی که می دود بیشه های زیبا را -

-تا که آدم همیشه دوره کند ، روزگار بهشت را از نو
عطر سیب از چهار سو بوزد ؛ تا بفهمد حضور حوا را

چشمهای تو محضر حواست...یا که نه ! مظهر ِ ...حواسم نیست !
مادری کن ! دوباره درس بده مثل دیروزها الفبا را !

*****************
و غزلی از «به رنگ نارنگی» تقدیم به او و شما :


کبوتری

در این سیاه سال ِغزل ، قحط دلبری
بیرون دویده شعر تو از زیر روسری

شب تیغ می کشد به بلندای شعر تو
اما تو از تمامی این دشنه ها سری

پس می رود که باز بیاید به شکل برف
تا روسپید باشد از این پس ستمگری

برف آمده که پنجره ها لال تر شوند
پیراهن تو پنجره ای در سخنوری !

قیقاج می رود شب برفی ،عقب عقب
تو پیش می روی که همیشه جلوتری -

-از لحظه های «سال بد وباد وشک و اشک»؛
داری هوای تازه برایم می آوری

از من نخواه تلخی شب را غزل کنم
وقتی که بوسه بوسه قافلهء قند می بری -

-در شهر شعر خسته من ؛ پس سخن بگو
تا واکند به روی تو آغوش هر دری

درها که باز می شود از شهر می رود
شبهای برفی من وخورشید دیگری -

-سرمی کشد که باز بخندد در آسمان
رویای آن که «می پرم» و اینکه «می پری»

حالا که «باز» می پرد و باز می پرد
بگذار تا کبوتر ما هم کبوتری ... !

******************
کبوترانگی تان مستدام !
سیامک


سلام

اول اینکه :
... سنگین می آیی. خم می شود زمین زیر قدمهات، موج بر می دارد ، می شکند ، دریا می شود ، می آشوبد ، به پا می خیزد ، می ریزد توی واژه هایی که راهشان را گم می کنند و مست می شوند و تلو تلو می خورند و می افتند و می خزند و می رسند به ذهن عاشق من !
سنگین می آیی و این همه فعل اتفاق می افتد که تو فاعل همه فعلهای عاشقانه زمینی . کافی ست سایه پلکهات پس برود و آفتاب نگاهت بیافتد روی اشیاء. آن وقت انفعال دمش را می گذارد روی کولش تا همه چیز مثل آفتابگردان بچرخد رو به تو . تو که شگفت ترین خورشید زمینی وقتی این گونه سنگین سنگین از افق جهان می گذری؛ وقتی در درونت ماه کوچکی شکل می گیرد تا جذر و مد عاشقانه زمین مضاعف می شود از این آفرینش.
من ایستاده در قاب پنجره خودم ، به روبرو نگاه می کنم و خورشید را می بینم و ماه را ؛ آن وقت سرم را رو به آسمان می کنم و می بینم که نه فقط من ، که هزار هزار چشم درخشان دارند به زمین ، به این خورشید و ماه توأم ، نگاه می کنند و مات شان برده که مگر قرار نبود اقتران ماه و خورشید بشود کسوف ؟!... پس چرا این خورشید دارد درخشان تر از همیشه می تابد وقتی سنگین سنگین از افق جهان می گذرد ؟!!
و من می خندم !...می خندم به بلاهت این همه ستاره سوسوزن ساده که فرق خورشید را با خورشید نمی دانند !... تو هم می خندی تا همه فعلهای عاشقانه جهان، یکجا برای شنیدن صدای پای شادی در گلوگاه لطیف ات سکوت کنند...

****************************************
دوم اینکه :
من الان به نظرتون حرفی واسه گفتن دارم ؟؟!!! .... رجوع کنید به تمام «دوم اینکه...» های این چند ماهه و شرمندگی مرا بابت این همه تاخیر بپذیرید . وقتی که پذیرفتید آن وقت از طرف من سال نو را به خودتان تبریک بگویید و بعدش هم از خودتان برای رفتن به نمایشگاه کتابی که تمام شده است دعوت کنید !...گفتم که ! ...شرمندگی واژه ای کافی به نظر نمی رسد .
****************************************
سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
- وقتی شعرت را با صدای کسی دیگر می شنوی حسی جالب و دلنشین داری . این را همه کسانی که این تجربه را داشته اند تایید خواهند کرد . وبلاگی در دنیای مجازی هست به نام «هم نوا» . نویسنده - یا بهتر است بگوییم گوینده وبلاگ - شعرهایی را که دوست دارد دکلمه می کند و با صدایی دلنشین هم دکلمه می کند و سپس با موسیقی تلفیق می کند و در وبلاگ قرار می دهد . ضمن تشکر از رضای عزیز به خاطر محبتی که به شعر حقیر داشته است ، لینک دکلمه او را از غزل «الم تری...» اینجا می گذارم تا دوستان هم از هنر او استفاده کنند و البته لینکهای دیگر وبلاگش را هم که به دکلمه شعرهای گوناگون اختصاص دارد از دست ندهند .

- نقدی تحلیلی - روانشناختی نوشتم روی کارهای استاد حسین منزوی با عنوان « نام من عشق است آیا می شناسیدم - بررسی رفتارشناسی عشق در آثار منزوی » . این نوشته قرار است در کتابی از انتشارات سخن و از سری در بوته نقد این نشر که اختصاص به حسین منزوی دارد ، منتشر شود . در ضمن از لطف جناب آقای فیروزیان که با لطف شان این فرصت را برایم فراهم کردند سپاسگزاری می کنم .

- نقد تحلیلی دیگری روی آخرین اثر استاد بهمنی نوشتم که در ادامه خواهید خواند و در نشریه الف که ویژه نامه کتاب روزنامه همشهری ست - و به شدت توصیه می شود - اواخر فروردین ماه منتشر شد.

- مطلبی که در پست قبل گفتم در مورد مجموعه غزل علیرضا دهرویه نوشته ام ، به شماره آینده فصلنامه شعر منتقل شد . در شماره آتی می توانید این مطلب را ببینید و البته لینکش را هم در پست بعد برای استفاده از نظر دوستان و اساتید می گذارم .

- یادداشتی نوشتم به نام «هفت خوان کتاب شعر جوان» درباره معضلات چاپ کتاب برای شاعران جوان و مشکلات پخش این کتابها که در روزنامه جام جم چاپ خواهد شد . البته قرار بود این مطلب به ایام جشنواره برسد که متاسفانه نشد . گمانم همین یکی دو هفته در صفحه شعر جوان ( در جام جم پنجشنبه ها ) منتشر شود.

- مشغول ترجمه یک مجموعه داستان کوتاه هم هستم که متعاقبا خبرهایش را می نویسم .

- ترجمه ام از کتاب «گمگشتگان» بکت هم مجوز گرفت و همین یکی دو ماهه توسط انتشارات «رخداد نو» منتشر خواهد شد. درباره این کتاب بعد از چاپش بیشتر حرف خواهیم زد .

- قابل توجه دوستانی که به «اول اینکه ...» های این وبلاگ و اصولا عاشقانه هایی که خط خطی می کنم، علاقه دارند : دارم مجموعه ای سر و سامان می دهم از این دل نوشته ها که قرار است اگر خدا بخواهد منتشر بشود. در این مورد هم بعدتر بیشتر حرف خواهیم زد.

- روزهای 22 و 23 و 24 اردیبهشت در نمایشگاه حضور داشتم و سعادت دیدار بسیاری از دوستان دست داد . دو ساعتی را هم در روز جمعه در غرفه داستان سرا بودم و در خدمت استاد م .مؤید . در ضمن دکتر نادمی عزیز ، استاد بهمنی و بسیاری دیگر از شاعران بزرگوار - که بی شک بردن نام تک تکشان مایهء مباهات حقیر است - با محبت شان چون همیشه شرمنده ام کردند.

- و خبر بد این روزهایم فوت یکی از جوانان برومند خانواده مادری ام است . جوانی که شب خوابید و صبح بلند نشد ، بی هیچ دلیلی ! ...درست به همین راحتی ...درست به همین سختی ... و او دوست من بود در روزهای سخت نخست سربازی ...قدم می زدیم از رسالت تا ونک !...باورتان می شود ؟!...حرف می زدیم و حرف می زدیم و حرفهایمان تمام نمی شد ....این نقطه پایانی اما، درست وسط حرفهای نزده مان اتفاق افتاد تا همه ، من ، خانواده اش ، همسرش ، کودک به دنیا نیامده اش و خیلی های دیگر حسرت به دل بمانیم ..... روحت شاد حمید رضا.

- ... و زندگی همچنان ادامه دارد ....
*******************************************

چهارم اینکه :
چنان که گفتم نوشته ای که خواهید خواند یادداشتی بر کتاب آخر استاد بهمنی ست که در نشریه الف منتشر شد :

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
به بهانه انتشار جدیدترین غزلهای محمد علی بهمنی
سیامک بهرام پرور


محمد علی بهمنی شاعریست که نیاز به معرفی ندارد که امثال نگارنده مدتهاست مرهون معرفی ها و حمایتهای بی دریغ او از نسل جوان غزل هستند . بهانه این نوشتار انتشار مجموعه جدید آثار بهمنی ست به نام «من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم ».
*
شیوه بهمنی در غزل با برخی مولفه ها شناخته می شود که سبب شده است حتی اصطلاحی چون «غزل بهمنی وار» در نقدهای ادبی رواج یابد . به طور خلاصه در این شیوه، شاعر با به کار گیری عاطفه ای سرشار در پیوند با واژگان آشنا با ذهن ،به سمت ایجاد ارتباط با مخاطب می رود . درست است که غزل بهمنی خالی از تصویر نیست اما جنس تصاویر او آن چنان است که مسیر عاطفه جوشان غزل را سد نمی کند و اجازه می دهد سیر این عاطفه تا جان و روح مخاطب، بی دست انداز طی شود . به عبارت بهتر ، تصویر نه تنها خللی در نفوذ این عاطفه ایجاد نمی کند و آن را به تاخیر نمی اندازد بلکه ابزاری می شود تا این جریان پرخروش تر شود . لازمه چنین تصویر پردازی ای این است که شاعر به سراغ تصاویر ساده ، سریع الانتقال و در پیوند با هسته مرکزی معنایی و درونی اثر برود و از خلق تصاویر دور از ذهن ،پیچیده و تا حدودی فانتزی دوری گزیند. شک نیست که خلق تصاویر مغلق و خاقانی وار یک عیب محسوب نمی شود بلکه اصولا تصویرپردازی مثل هر ابزار دیگری در شعر باید در خدمت جان شاعرانه کلام باشد و به هماهنگی با سایر اجزای شعر برسد که بهمنی به درستی ،با توجه به درونه شعرش به این نوع تصویرپردازی ساده و بی پیرایه رسیده است.
از سوی دیگر چنان که گفته شد مهمترین مولفه شعر او توجه به مخاطب و لذت او از خوانش شعر است . در واقع شعر بهمنی مخاطب محور ، به معنای تسلیم شده در برابر مخاطب و ساده انگار، نیست ولی بر آن است تا مخاطبان خود را در لایه های مختلف دانش شعری سیراب کند و درست به همین دلیل است که شعر او نفوذ خوبی دارد و مخاطبان عام وخاص را در لحظه های مختلف شعری سهیم می کند و رجوع به حافظه ادبی مردم نشان می دهد که ترانه ها و غزلهای بهمنی به خوبی در این جهت گیری موفق بوده اند .
*
کتاب اخیر بهمنی نیز همین مولفه ها را دارد و همان نگاه مهربانانه را. بهمنی اصولا شاعری تغزلی ست . او حتی وقتی عاشقانه نمی گوید نگاه تغزلی به پیرامون خود دارد .هر چند در کارنامه شاعر شعرهایی از این دست نیز هست :
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال كلاغان قیل و قال پرست
که نماینده غزلهایی اند اجتماعی با لحنی گلایه وار ، حتی اندکی خشمآگین ، با واژگانی فخیم تر از لحن عمومی شاعر و اصولا دور از آن نگاه تغزلی و حتی گاه در مرز شعار و شعر . اما در کتاب حاضر دو سه شعر با این رویکرد هست که برعکس، همان روحیه تغزلی را در عین اجتماعی بودن حفظ کرده است . دلایل چنین تغییری می تواند بسیار باشد اما به نظر نگارنده مهمترین دلیل ،نگاه فرادستانه و انسانی شاعر به روزمرگی ها در سایه سالها تجربه است . شاعر که به قیل و قال دل بسته نیست به حال و درونه آن نگاه می کند و به همین دلیل نگاهش انسانی می شود . از هیجان زدگی می پرهیزد و مهربانانه نگاه می کند و به همین خاطر دردی شگفت در کلماتش می ریزد :
تغزل لهجه عشق است و با هر گویشی گویاست
بدا ، در میهنم اینک زبان عشق گویا نیست
این درد حاصل ذات گسیختگی ست نه برخاسته از دلیل گسیختگی؛ که دلیل، امروز این است و فردا آن ، امروز این گونه جلوه می کند و فردا به گونه ای دیگر. حال آن که شعر گستره بی زمانی هاست و اتفاقا به همین دلیل فرزند زمانه خود و همه زمانها می شود. چنان که شعر حافظ زبان حال همه این هفت قرن بعد از سرایش است چرا که به قال توجه ندارد و حال را می بیند ، چون انسانی ست ، چون به ذات ماجراها نگاه می کند و جنبه انسانی شان .و درست به دلیل همین نگاه فرادستانه و انسانی ست که شاعر می گوید :
و شاید او هم از خود پرسش بی پاسخی دارد
برایش فرصت تحلیل این ناگفتنی ها نیست
جالب اینجاست که گاه این نگاه دردمندانه در موضوعیتی دیگر لباس طنز می پوشد و البته باز همان نگاه مهربانانه :
ممیزان، نه فقط بر من وغزلهایم
به ذوق بیش و کم خویش هم ستم کردند
اما نکات دیگری هم در این کتاب هست که نوعی فراروی شاعرانه را در کار بهمنی نسبت به گذشته خود او نمود می بخشند و در ادامه سعی می کنیم به این موارد اشاره کنیم :
- توجه به زبان : شعر بهمنی هیچگاه با توجه به زبان و بهره گیری از ایهامها و ابهام های زبانی ، بیگانه نبوده است. شاید برای نمونه همین یک بیت از آثار ماضی او کفایت کند که :
شبهای شعرخوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام
که کارکرد دوگانه کلمه «فروغ» در مواجهه با ترکیب «با چراغ آمدن» و تداعی شعر فروغ سبب می شود تا شعر در درونه زبانی خود دچار تعلیقی شاعرانه شود .
اما به طور کلی هیچوقت مولفه اصلی شاعرانه اثری از بهمنی، تاکید بر زبان نبوده است . در کتاب حاضر اما توجه شاعر به زبان و ابهامهایش و نیز حتی واژه سازی ها و واژه بازیها به شکل دلپذیری رشد داشته است . اینکه می گویم «دلپذیر» به این دلیل است که باز هم چنان که در آغاز سخن آمد این مولفه در خدمت محتوای شاعرانه است؛ نه ابزاری برای به رخ کشیدن توانایی های شاعر . مثلا در این بیت یک واژه سازی هوشمندانه داریم که در پیوند با درونه شعر نقش بازی می کند :
یادم انداخت زمان قید مکان را زد و رفت
من جامانده در این قرن «زمانزد» شده ام
و البته توجه کنیم به کارکرد دوگانه کلمه «قید» و نیز واژه «زمانزد» و تقابلش با واژه آشنای «زبانزد».
یا مثلا کارکرد واژه ها و قیدها در این ابیات :
سئوال کرده ام از جاده های پشت سرم
که تا کدام کجا ، دوری از تو را ببرم

صدام کن که به آنی سفر تمام شود
و بشنویم :
تو را در همیشه منتظرم
- توجه به فرم ظاهری غزل : چنان که در مقدمه کوتاه اثر آمده است ، شاعر برای انتقال خوانش مورد نظرش از شعر به نوعی تقطیع پلکانی در فرم کلاسیک غزل دست زده است و با استفاده از نشانه گذاریهای فراوان و البته بهره گیری از تکنیک موقوف المعانی کردن مصاریع و ابیات، سعی در ایجاد نوعی توسع شکلی در غزل داشته است . البته چنان که در خود مقدمه هم آمده ، منوچهر نیستانی اول بار این گونه نوشت و بسیاری نیز در غزل امروز از این شیوه سود برده اند .
: در این محله باز به دنبال چیستی ؟
-در این محله ؟
در به در خوش خیالی ام
گذشته از سلیقه نگارنده در این باب ، دو نکته در این میان حائز اهمیت است : نخست آن که شاعری چون بهمنی که با نسل جوان شعر بسیار نشست و برخاست دارد و با درگیری های شان آشناست، به خوبی می تواند نقاط قوت فراروی های جوانانه و جسورانه شان را با تغییرات و اصلاحاتی در کار خود نهادینه کند . به عبارت بهتر افراطها را بپیراید و زیبایی ها را صیقل دهد تا گوهر چشم نوازی از کار در بیاید. این نکته ، یعنی گشوده بودن پنجره ذهن به سوی نوجویی ها ، سبب می شود که شعر یک شاعر در ورطه تکرار خویش در نغلتد و همواره تر و تازه باشد. کاری که بهمنی به خوبی انجام داده است . نکته دوم اینجاست که شاعر از آن طرف بام هم نیافتاده است و خود را برای به اصطلاح جوان پسند شدن ،درگیر مد روز هم نکرده است؛ بلکه باز هم چنان از این تکنیک بهره می برد تا به سلامت و صلابت شعرش بیافزاید . به همین دلیل است که می بینیم برخی از اشعار همین مجموعه با داشتن لحنی کلاسیک تر و فضایی سنتی تر به همان قالب شکلی وفادارند و برخی دیگر که فضایی امروزی تر دارند ، به خصوص هنگامی که از دیالوگ به عنوان یک عنصر روایی سود می برند ، این شیوه تقطیع را نیز مورد توجه قرار داده اند .
با خویش ِخویش :
رنگ پریده ! چه گونه ای؟
با خویش خویش :
عالی ام ای خویش عالی ام
و البته نکته مهم اینجاست که شاعرانی پیشکسوت از این دست ، چون مرحوم قیصر امین پور که در کتاب آخرش فراروی دلپذیری از قافیه در یکی از غزلهایش داشته، با این شیوه ،هم تر و تازگی را ،با رویکرد خلاقانه نسبت به یک تکنیک، به شعر خود می بخشند و هم به نوعی مهر تاییدی بلندنظرانه بر راه و رسم جوانانه غزل می نهند که این هر دو اسباب پیشرفت ادبیات خواهد بود .
البته چنان که گفته شد، شاید سلیقه نگارنده در همه این تقطیع ها با شاعر یکسان نباشد . چنین فکر می کنم که در هم شکستن شکل ظاهری قالب به عنوان یک عنصر شکلی ، باید حتما و قطعا دلیلی بسیار شاعرانه و محکم داشته باشد که توسط درون مایه توجیه شود مثل همه فراروی های دیگر . به عبارت دیگر یک شعر -نقاشی فوق العاده یا مثلا نکته زبانی و دقیقه معنایی یا موسیقایی ویژه ای باید سبب ساز این تقطیع شده باشد؛ اگر نه صرف گذاشتن مکث یا سکوت یا برعکس، متصل خوانی با گذاشتن علائم سجاوندی قابل حصول است و نیازی به بر هم ریختن شکل ظاهری غزل نیست که این البته شاید بحثی صرفا سلیقه ای باشد.
- توجه به پیری : شاید نکته عجیبی نباشد اما به نظر نگارنده هیچ کتابی به اندازه کتاب حاضر در مجموعه آثار بهمنی، تا این حد دلمشغولی سن و سال نداشته است . تقریبا هیچ غزلی در این مجموعه نیست که اشاره ای هر چند گذرا به پیری شاعر نداشته باشد ! هر چند دل جوان شاعر در همه جا و به خصوص در تغزلهای نابش جلوه می کند :
پیرانه سر طلا شده بخت سفالی ام
حس می کنم که پر شده دنیای خالی ام
رویای نیم قرن مجالی که داشتم
تعبیر می شود همه در بی مجالی ام
شیطان شدم دوباره و تو آن فرشته که -
نازل شده ست تا بدهد گوشمالی ام
این من، جوان که بود دل عاشقی نداشت
شاید دلیر گشته دل پیرسالی ام
اما به هر حال ،گویا شاعر بیشتر از همیشه به موی سپیدش می اندیشد . سایه بهمنی تا همیشه بر سر غزل معاصر مستدام باد اما غزل پایانی کتاب با مطلع «خلاصه تر بکن ای مرگ داستانم را» یکی از زیباترین غزلهایی ست که شاعری در باب سفر ناگزیر خود نوشته است . البته این را می گذاریم به حساب دل نازکی هاو نازک خیالی های شاعرانه ؛ چرا که هنوز و هنوز و تا سالها غزل جوان کشور محتاج بهمنی و شعرها و حمایتهای اوست.
- استفاده از واژگان نوظهور و کمتر استفاده شده در غزل : این نکته نیز در مجموعه اخیر، در چند جا رخ می نماید و تر و تازگی شعر بهمنی را بیشتر کرده است :

اشاره کرد : جوانی !
وَ تخت جمشید ِ -
- مرا ،
دوباره به آتش کشید
تاییسم

و :
باور کنید حال و هوایم مساعد است
این شایعات، شیوه برخی جراید است
یک صبح تیتر می شوم :
این شخص ...
[بگذریم]
یک عصر:
خوانده اید ...وَ تکرار زاید است
در باب این کتاب هنوز و همچنان می توان نوشت و یک یک غزلهایش را مورد مداقه قرار داد . از نگاه یونگی غزل «مرا ببر به منم، آن منی که خالق آنی» که اِلِمانهای گوناگون روانشناسی یونگی در آن به شیوه ای شاعرانه آمده اند ، تا تداعی های زیرکانه شاعر در بیتهای زیر :
پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم
شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام ( عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد - حافظ)
و:
هنوز هیچ کس ام پر نکرده است به میزان
منی که پر شدنی نیستم به خاک بریزان ( اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک - حافظ)
و :
مقابل خودمم بس که منحنی شده ام
من شنیدنی امروز دیدنی شده ام ( شاعر شنیدنی ست ولی میل میل توست- بهمنی )
و نیز اندیشه عاشقانه غزل «کافی ست جای شک به پسندت یقین کنی» با این بیت عالی :
من انتخاب بهتر اگر نیستم ، چرا
باید تو انتخاب مرا بهترین کنی؟
و البته کارکرد معنامند واژآرایی ها و سخنهای بسیار دیگر .
مهم این است که بهمنی چنان که خود بارها گفته است ،همچنان در شعر و با شعر زندگانی و نه زنده مانی می کند . و این خود همه چیز است. تا همیشه وهماره چنین باد
******************************

پنجم اینکه :
یک غزل تقدیم به شما و بهانه مهربان همه سرودنهای عالم :
هندسه


وقتی مجانب است غزل با زبان تو
صد بوسه می شوند مماس لبان تو

تو : نیمساز زاویه واژه با سکوت
شعر امتداد محور شیرین بیان تو !

مجذور ماه ، آمده بر مد آبها !
تقسیم نور بر عطش جاودانه : تو

چون نیست رسم منحنی ات در توان موج
او در جنون خود برسد بر توان «تو»

شیب بهانه های جهان رو به بوسه ات
میل معادلات تمام زمانه : تو

مجهول چشم توست که مست از جواب هاست
حل می شود معادله در استکان تو

سهمی به من نمی دهد این حجم منحنی
جز چشمهای تیرهء ابروکمان تو ؟!

وقتی محاط توست جهان، پس چه می شود
با بوسه ای محیط شوم بر دهان تو ؟!

من در شعاع جذبه تو پر گشوده در -
دیوارهء مدوری از بازوان تو

این هندسه مهندسی عشق و بوسه است
معماری شگفت غزل در جهان تو

********************
روزهایتان شکوفه شکوفه بر مدار بهار .
سیامک


سلام
اول اینکه : ...

...تعجبی نداشت ... من که می دانستم !... من از خیلی وقت پیش می دانستم ...شاید از همان دقایق نخستین ازل ...همان وقت که خدا نقطه لبت را گذاشت و آه کشید و زنده شدی و جهان زنده شد و آه کشید و من ایستاده بودم و آه نمی کشیدم ! ... من نفسم حبس شده بود انگار ! ... چیزی گیر کرده بود لای گلویم که نبض می زد با پرش پلکهای اساطیری تو در همان نخستین دقایق صبح ازل ... من نفسم پس می رفت و جهان آه می کشید و درست از همان وقت فهمیدم که هیچ کسی مثل من و خدا نمی تواند در چشمهایت خیره بشود و بگوید : فتبارک الله احسن الخالقین ! ...خدا می دانست چه آفریده و من می دانستم خدا چه آفریدگاریست ! ... و من از همان وقت می دانستم !
می دانستم که خدا چیزی از خودش را در بطن تو به جا گذاشته ...چیزی که جلوه قدرت خالقه اوست و قوه خلاقه اش ... چیزی که تو را می کند وردست خدا در آفرینش ... چیزی که تو را الهه می کند و من حیران همین بودم و نفسم پس می رفت و جهان نمی فهمید و آه می کشید ! ... جهان چشم به آه خدا داشت و نمی دانست که آه خدا ریشه در دانستن داشت و رضایت و آه جهان ریشه در ندانستن و حیرت و حیران تر از همه من بودم که می دانستم و نفسم پس می رفت !
خدا می دانست و - خدا می داند که - من هم می دانستم ...به همین خاطر حواسم به این ورق پاره ها که توضیح واضحات می دهند پرت نمی شود ... همین آزمایشهای ریز و درشت که می خواهند دانسته های ازلی مرا به طریق علمی اثبات کنند ! من حواسم پیش توست مثل روز اول ...چون دیدم که خدا نقطه لبت را که گذاشت چگونه آه کشید و جهان زنده شد ....زاده شد .

دوم اینکه :
دیر آمدن این بار طولانی تر از آن است که حتی با عذرخواهی قابل ماست مالی کردن باشد ! ... شرمندگی ام را بپذیرید و بگذارید به حساب گرفتاری های شغلی و غیر شغلی و ... .

سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
- برای شعر پست قبل «شیر» ، سرکار خانم مریم جعفری آذرمانی خوانشی مهربانانه نوشته اند که در روزنامه همشهری مورخه () به چاپ رسید . متن کامل این خوانش را می توانید در این لینک در وبلاگ شان ببینید و این هم لینک روزنامه همشهری . سپاس از لطفی که همیشه دارند .

- نقدی نوشتم بر مجموعه رباعی «شاید قفس پلنگها باز شود» اثر آقای محمدرضا مختارنژاد شاعر جوان و خوش قریحه که در روزنامه جام جم منتشر شده است. این مقاله را می توانید در این لینک ببینید .

- این روزها پیگیر چاپ دو کتابم هستم که البته کمی دچار مشکل هستم که دارم حل شان می کنم . دعا کنید مشکلات زودتر حل یشود .

- در مورد ستون دنیای مجازی در روزنامه جام جم پنجشنبه ها هم این مطالب تا کنون منتشر شده است که لینکهایش را می توانید ببینید :


- نگاهی به وبلاگ مسلم ناظمی و آثارش

- نگاهی به وبلاگ عبدالحسین انصاری و آثارش

-نگاهی به وبلاگ سید جعفر عزیزی و آثارش***************نگاهی به وبلاگ امیررضا سیدحسینی و آثارش

-نگاهی به وبلاگ زهره کشاورز و آثارش

- نگاهی به وبلاگ مرمر الفت و آثارش

- مجله شعر هم چاپ شد و نقدی قدیمی که بر کتاب «سمفونی روایت قفل شده» خانم مریم جعفری آذرمانی نوشته بودم در پرونده شعر جوان آن چاپ شده است . می توایند این نقد را در این لینک ببینید .

- همچنین نقدی نوشتم روی کتاب « شعری که سنگ در کلماتش فرو شده » اثر شاعر و غزلسرای برجسته مازندرانی آقای علیرضا دهرویه که در فصلنامه شعر چاپ خواهد شد . سعی کردم به بهانه شعر ایشان نقبی بزنم به تفاوتهای «شعر در طنز و طنز در شعر» . لینکش را بعد از چاپ جهت استفاده از نظرات اساتید محترم اینجا می گذارم .

- یک برنامه رادیویی جدید در رادیو ایران به نام شبستانه پخش می شود که شماره نخست ان به بررسی آثار جلیل صفربیگی اختصاص داشت و از حقیر و نیز دکتر یاسمی برای بحث در این باب دعوت شد که به شکل تلفنی دقایقی در مورد مجموعه اثار این رباعی سرای جوان و به نام صحبت کردیم . فایل صوتی بخش نقد و نظر این برنامه را در اینجا می توانید دریافت کنید .
و ... . خوشحال می شوم راهنمایی ام کنید .

چهارم اینکه : امروز به جای معرفی کتاب دو مطلب نسبتا بلند می گذارم که هر یک داستان خود را دارد !
مطلبی که در ادامه می خوانید در مجله «کتاب داستان همشهری» منتشر شده است که نشریه ای انصافا خواندنی و در خور است . لحن و فضای آن به درد آدمهایی می خورد که مثل من خوره کتاب اند و از خواندن لذت می برند . این نشریه به تمامی این لذت را به شما می چشاند . به شدت خوتاند منظم این نشریه را توصیه می کنم که هم مطالب فوق العاده ای دارد و هم گرافیک بسیار زیبایی .
مطلب زیر به بهانه خوانش و نقد کتاب «بیوتن» رضا امیرخانی در این نشریه نوشته شده است و متفاوت از نقدی ست که قبلا بر این کتاب نوشتم . در این نقد بیشتر تلاش کرده ام ویژگی های زبانی رمان بیوتن را مورد بررسی قرار دهم. عنوان و شرح مطلب این است که در شماره سوم این نشریه به چاپ رسید :


زبان اين بيوتن زنده است
نگاهی به حرکتهای زبانی در رمان بیوتن


«بيوتن»؛ همه چیز از همان نام کتاب آغاز میشود. مخاطب در اولین مواجهه با کتاب نمیداند این عنوان را چگونه بخواند. کتاب را که میخوانید، درمییابید چندگونه خوانی این عبارت را : بی وطن، بی وتن، بیوتن و .... در واقع نویسنده از همان آغاز هشدار میدهد که با متنی روبهرو هستید که درگیر زبان است. زبانی که بر آن است تا با ایجاد یک فضای سیال و سرشار از رشتههای تداعی به فضاسازیهای تازه برسد و ایجاد موقعیت کند. این موقعیتسازی به تحرک بیشتر متن انجامیده و کارکردهای گوناگونی مییابد اما چرایی این درگیری مهم است نه صرف وجود آن.
زبان اولین حاصل شروع اندیشه است. به عبارت بهتر وقتی انسان شروع به تفکر میکند زبان شکل میگیرد. مکانیسم اندیشهورزی بر اساس واژه است. مثلا برای این که در مورد یک موضوع مشخص فکر کنید اول نیاز به تبیین برخی واژگان مشخص دارید که در مورد آن موضوع اهمیت دارند. شما میخواهید یک دوچرخه بخرید و به این خریدن فکر میکنید. قدمهای نخست و بدیهی این است که : اصولا دوچرخه چیست ؟ خریدن یعنی چه ؟ این تعریفهای نخستین شاید دور از ذهن به نظر برسند اما واقعیت این است که ما بر اساس آموزههایمان - اعم از اکتسابی یا فطری - تعریفی از واژگان داریم و همین تعریفها را در سادهترین حالت در روند تفکر بازتولید میکنیم. در موارد اولیه این بازتعریف در لحظه اتفاق میافتد اما در مورد موضوعات مبهم تر روند تفکر مشخص تر میشود : حالا چه دوچرخه ای ؟ چقدر پول ؟اینها قدمهاي بعدياند و چنان که میبینیم باز هم در قلمرو واژه. پس بدون اندیشه واژهای وجود ندارد چنان که بدون واژه، اندیشهای. حالا برسیم به عنوان کتاب :«بيوتن»
نویسنده از آغاز به ما میگوید که با متنی رو به رو هستیم که قصد ایجاد چالش در زبان و به تبع آن اندیشه را دارد؛ این که این زبان کژتابی دارد چنان که اندیشه هم. این کلمه فارسی خوانده میشود، عربی هم و لاتین نیز ! مثل همه شخصیتهای کتاب و اصولا درون مایه کتاب که بیانگر همین سرگردانیست بین وطن، دین و مدرنیسم. در واقع این عنوان به ما نشان میدهد که قرار است با متنی روبهرو باشیم که بیانگر سرگردانی انسانیست که در میانه این سه کلان- روایت گرفتار شده است و در کشاکش چالشهای میان این سه به قول خودش «گیجاویج» است. و بیوتن محصول همین «گیجاویج»یست .
درست همین جاست که باید اشاره کنیم که زبان در رمان «بیوتن» نه تنها یک موجود زنده که اصولا یک کاراکتر است. کاراکتری که نقش بازی میکند برای تبیین پدیدهها و کاملا آگاهانه اندیشه را نمایندگی میکند .سردستیترین نمود این نمایندگی، وجود زبانهای مختلف برای شخصیتهای گوناگون است. تاکید میکنم که در بسیاری از موارد، کار از لحن متفاوت فراتر میرود و به زبان متفاوت میرسد و اتفاقا همین تفاوت زبانیست که خیلی وقتها سبب میشود کاراکترها حرف یکدیگر را نمیفهمند، علی رغم این که انگار همه دارند فارسی حرف میزنند.
نگاه کنیم به «میاندار» که لحن تهرانی ِلاتمنشانه و طنازانهای دارد ؛ «سهراب» هم همین طور. اما زبان «میاندار» کجا و زبان «سهراب» ! وفور واژگان لاتین در زبان «میاندار» نشانگر تسلیمشدگی و اضمحلال فرهنگی ست. یک جور هضم شدن در فرهنگی دیگر که در کنار آن مشخصه ناموسپرستانه و ناسیونالیستی کلاه مخملیهایی که سرگذر خود را رهگذار هیچ غریبهای نمیخواهند، بسیار طنزآمیز مینماید. توجه به نام «میاندار» که گود زورخانه را نیز فراخوانی میکند بر تلخی این طنز میافزاید. «سهراب» اما آن لحن کلاه مخملیوار را با فرهنگ جنگ آمیخته است. فرهنگی که میتواند توسع یافته همان حس ناموسپرستی و دفاع از حریم باشد. و باز هم نام «سهراب» و تداعیهای شاهنامهای اش را از یاد نبریم. در واقع این تفاوت زبانی دو اندیشه گوناگون را علیرغم شباهت لحن نمایندگی میکنند.
نگاه کنیم به «خشی». خشایاری که این قدر آب رفته است لاجرم تنها به عدد و قيمت میاندیشد؛ آن قدر که نویسنده حتی در نگارش دیالوگهای او هر چیزی را که قابلیت نوشتن به عدد دارد، به رقم مینویسد. این تفکر مادیگرایانه - یا بهتر از آن پولمدارانه - آدم را یاد جملات معروف صفحات نخستین شازده کوچولو میاندازد:« به خاطر آدم بزرگهاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم يا شمارهاش را میگويم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. ...میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر حقوق میگيرد؟» و تازه بعد از اين سوالهاست که خيال میکنند طرف را شناختهاند.»
خشي، این آدمی که فکر میکند بزرگ شده، علاوه بر این زبان شبهعالمانهای نیز دارد. از واژگان تخصصی همه علوم دنیا سود میبرد تا حقیقت را به نفع خودش تحریف کند : از «غصب» میگوید و «حرام»، از غیب میگوید و عالم اسپریچوال ! و نتیجه چنین تفکر التقاطی مسلما به اینجا خواهد رسید که : «خود سوره یاسین هم میدانی، قلب قرآن است و توی نگاه هرمنوتیک مدرن میشود 1 برداشت داشت که یاسین مخفف یونایتد ِستیت باشد. من هم توی قلب عالم بودم، نیویورک ... ». باز هم زبان دارد نقش ایفا میکند؛ زبانی التقاطی با نگاهی خودمحورانه، نفعطلبانه و سفسطهگر برای بیان اندیشهای از همین دست. خشی از پذیرفته نشدن میترسد. او از این میترسد که داشتههایش و اصولا موجودیتاش مورد پذیرش جامعه میزبان نباشد و بر آن است که با همین زبان سفسطهآمیز خود را به جامعهای که در آن زندگی میکند بقبولاند و رانده نشود و اتفاقا نام «خشی»، که خودش هرگونه ارتباط آن را با خشایار رد میکند، همین «ترس»خوردگی را هم قابل تاویل میکند.
همین شکل تاویل زبانی برای کلیه کاراکترها قابل تعمیم است از ارمیا تا آرمیتا و جیسون تا شیخ عبدالغنی و ... که برای پرهیز از اطاله کلام آن را به خود مخاطب وامیگذاریم. فقط یک نکته : سیلورمنها حرف نمیزنند ! این آیا نمایش همان جمود بیاندیشه نیست ؟! و آیا این در کنار رفتار رباتیک این جماعت، طعنهای به ماشینیسم محسوب نمیشود ؟
گذشته از تاویلهایی که مربوط به پرداختهای زبانی هر یک از شخصیتهاست، حضور فعال زبان در رمان به واسطه تحرکات زبانی اثر شکل میگیرد. تحرکاتی که میشود آنها را به دو گروه عمده تقسیم کرد :
الف - جناسهای زبانی که برگرفته از شباهتهای دو یا چند واژه ا ست ؛ آن هم نه فقط در یک زبان که در هر سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی با همان تحلیل پیش گفته .
مثال زیاد است : «کل من علیها فان» که جیسن «فان» را با Fun پیوند میزند تا «تتلقاهم ملائکه» که با تتلق... تتلق... صدای سم اسب پلیس زن گره میخورد و مواردی فراوانی که باز همان سرگشتگی و معناباختگی و استحاله را نمایش میدهند .
یا بازیهایی که با نام کتاب میشود و «ما رمیت اذ رمیت»ی که با نام «ارمیا» و «آرمیتا» که با «آرتمیا» پیوند میخورد و مواردی از این دست که با ایجاد پلهای ذهنی بین بخشهای گوناگون کتاب کارکردهای داستانی خود را دارند و معمولا به ایجاد مقایسه بین این وضعیتهای مختلف یا قضاوت و تشریح ویژگی شخصیتها منجر میشوند.
شاید یکی از درخشانترین و البته متفاوتترین نمونههای این کارکرد در «آلبالا لیل والا»ی نامفهوم ترانه سیاهپوستی باشد که از صفحات نخست مثل یک ترجیعبند ،گاه و بیگاه، تکرار میشود و حتی به ظرفیت نمادین میرسد و آنگاه در فصلهای نیمهپایانی کتاب تبدیل به «البلاء للولاء» ای میشود که جنون ولایتمدارانه ارمیا را در کوچههای نیویورک طنینانداز میکند، آن هم در شب شهادت مولا. این که گفتم متفاوت به خاطر همین رویکرد است. چرا که اینجا دیگر تاویل استحاله منفی یا صرفا ایجاد پل مورد نظر نیست بلکه یک استحاله مثبت در ارمیا رخ میدهد. تغییری که حاصل یک دریافت درونیست از موقعیت خودش و نیز وضعیت جامعه میزبان. به عبارت بهتر یک «نامفهوم» به ناگهان تبدیل به یک «فهم مطلق» میشود.
ب - رشته تداعیهای زبانی که برگرفته از تداعیهای گوناگون یک واژه است، نه شباهتهای چند واژه و به عبارت دیگر حاصل کژتابیهای زبان است.
زیباترین و منسجمترین مثال برای این رویه در فصل دو - یا همان فصل پنج - شکل میگیرد که راوی در همان ابتدا میگوید : «این فصل، فصل پنج است ». در کل فصل، زنجیره تداعیهای زبانی حول محور فراخوانیهای گوناگون «پنج » شکل گرفته است : از Give me a five - که خودش دچار کژتابی در ذهن ارمیا میشود و گمان میبرد که پلیس قصد دست دادن، نماد دوستی، با او را دارد حال آن که قرار بر انگشتنگاری، نمادی از تحقیر، است - تا کربلای پنج ؛ از خمسه خمسه تا Fifth ave. ؛ از پل پنجم اهواز تا خانواده 5 نفره میاندار.
طرفه اینجاست که نویسنده نمیگذارد ماجرا فقط به تداعیهای ذهنی ختم شود، چرا که اگر کل ماجرا برای ایجاد فراخوانیهای زبانی بود، کل متن به یک متن زبان مدار افت پیدا میکرد حال آن که، چنان که پیش از این گفتهشد، نویسنده قصد دارد اندیشه را بر محمل این زبان بنشاند. در واقع در این فصل سوال محوری این است که چرا فصل «دو» باید فصل «پنج» شود ؟ چرا مثلا فصل «یک» فصل «شش» نشود ؟ این سوال مهمترین وجه افتراق این فصل با یک متن زبانی صرف است ؛ سوالی که پاسخ اش در آخرین تداعی و در آخرین سطرهاست :
«از کودکی هم نتوانستم فرق میان دو و پنج را بفهمم .خاصه وقتی انگلیسی بودند. از این ساعت مچیهای دیجیتال دست میبستیم. ما میگفتیم کامپیوتری ....دو و پنج اش را جوری مینویسند که قرینه همدیگرند. دو بود و من خیال کرده بودم پنج است ...»
این باز همان اندیشه محوری داستان است : آمیخته شدن مفاهیم و درک ناشدگی ناشی از در هم شدگی سنت و مدرنیته. و «ارمیا» که «دو» را «پنج» پنداشته گمان میبرد وقت «نماز»ش تنگ شده است ! لطفا به واژهها دقت کنید .
وجود همین نکات سبب میشود که بیوتن را یک بازی زبانی صرف ندانیم. در واقع حرکتهای زبانی به کار الحاق نشدهاند بلکه کلیت اثر بر محور حرکتهای زبانی شکل گرفته است و این فرم در خدمت محتوایی ست که بر تداعیها و فراخوانیها و استحالهها و مقایسهها تکیه دارد. در واقع آن درونمایه این فرم را مطالبه و مصادره میکند. حال اگر بخواهیم چشم بر همه آن اندیشگیها ببندیم، لاجرم باید به این نتیجه برسیم که با یک متن متصنع رو به روییم که این بیشک داوری منصفانه ای نیست. به عبارت بهتر این نوع داوری با فراموش کردن خود اثر به سراغ یک آموزه ذهنی از پیش اندیشیده میرود که حرکتهای زبانی را بسته الحاقی ذهن نویسنده به اثر میداند برای هنرمندانه تر نشان دادناش. در حقیقت چنان قضاوتی برخاسته از این است که مخاطب - منتقد، جان اثر را که چالش با آموزههای ذهنی ست درنیافته است اگر نه بر آن پیشاندیشیدگی پا نمیفشرد !

تلاش این نوشتار تنها بر آن بود که بر حرکتهای زبانی اثر «بیوتن» مروری داشته باشد و حتی در مقوله زبان هنوز میتوان به مواردی مثل شیوه نگارشی نویسنده و یا نحوه استفاده از موسیقی کلام برای ایجاد ضرب آهنگهای متفاوت - نگاه کنید به فصل نخست کتاب و مقایسه کنید مثلا با فصل حضور ارمیا در بار و پریشانیهایش - و نکات دیگر اشاره کرد که فرصت و ارادهای دیگر میطلبد. و همه اینها گفته و نوشته میشود چون «بیوتن» میتواند نوید روزهایی بهتر از این باشد برای نويسندهاش.

******************

و اما بعد :


مطلبی که در ادامه خواهید خواند حاصل یک مکاتبه ادبی ست بین حقیر و سرکار خانم زهرا اسدیان . این دوست عزیز لطف کردند و خوانشی را بر غزل یکی از دوستان جوان برایم فرستادند که خوانش بسیار دلپذیری بود و حقیر حرفهایی داشتم که در ذیل ان نوشتم . به نظرم رسید که خواندن این دو ، هم نقد خانم اسدیان و هم نقد روی نقدی که نگارنده نوشته است و التبه خود شعر ، می تواند حاوی نکات جالبی برای سایر مخاطبین ادبی باشد . لذا از سرکار خانم اسدیان اجازه گرفتم که آنها را در اینجا منتشر کنم که ایشان مهربانانه اجازه دادند . در ادامه شعر مورد بحث و نقد خانم اسدیان و سپس نقد روی نقد حقیر را خواهید خواند . امیدوارم نظر شما همچنان راهنماییمان کند :

آمد زمینه سازی من را خراب کرد
اسباب های بازی من را خراب کرد
گیسوی «غیر قابل تعریف» و « بی حدش»
یک شب مخ ریاضی من را خراب کرد
او با نگاه آینه ای واقعی نساخت
خود بینی مجازی من را خراب کرد
مثل دوتا مثلث در هم فرو شده
با بولدوزر اراضی من را خراب کرد
اشغال شد خطوط و نیازم به ارتباط
احساس بی نیازی من را خراب کرد
چاقو-طناب دار- سرنگ هوا- تفنگ
اسباب های بازی من را خراب کرد

غزل از یاسر قنبرلو

*****************
نقد سرکار خانم زهرا اسدیان


شروع غزل، شروع تامل برانگیزی است، به گونه ای که مخاطب را کنجکاو می کند که تا آخر غزل را بخواند و ببیند این «زمینه سازی» و آن «اسباب های بازی» شاعر چیست؟!
چرا که زمینه سازی لفظی جدی است و حکایت از موضوع مهمی دارد، در حالی که در مقابل آن اسباب های بازی قرار دارد و این تضاد حس کنجکاوی مخاطب را برمی انگیزد.
واژه ی «گیسو» خبر از حضور یک معشوق می آورد و تا حدودی هویت نهاد مستتر در فعل «آمد» بیت قبل و حتی «او» ی مصرع بعدی را مشخص می کند.
«غیرقابل تعریف» و «بی حد» دو اصطلاح ریاضی هستند که به زیبایی جایگزین واژگان ادبی شده اند. «غیرقابل تعریف» مفهومی همچون «دلبری برگزیده ام که مپرس» و « بی حد» کمندی زلف یار را تداعی می کند.
اما باید دید هدف شاعر از کاربرد اصطلاحات ریاضی چیست؟!
در مصرع بعد کاربرد این اصطلاحات با «مخ ریاضی» ادامه پیدا می کند.
در این مصرع تقابل «شب» و «مخ ریاضی» قابل توجه است. در ادبیات عارفانه ما «شب» زمان دیدار عاشق و معشوق است و حال آنکه «مخ ریاضی» بیانگر منطق و دلیل و برهان های عقلی است که در مقابل عشق قرار دارد.
در بیت بعد باز تقابل عشق و منطق به چشم می خورد. «نگاه» یکی از طرق ارتباط عاشق و معشوق محسوب می شود، که در کنار آن باز هم شاهد ردپایی از اصول فیزیک هستیم: «آینه ی واقعی»، «خوبینی مجازی». و در واقع معشوق شاعر را سرزنش می کند. به علاوه این بیت یادآور این بیت آشناست: «از قضا آئینه ی چینی شکست/ خوب شد اسباب خودبینی شکست»
اما شاعر تا اینجا به زیبایی با واژه ها و اصطلاحات رایج در ریاضی و فیزیک بازی کرده تا علاوه بر تقابل عشق و عقل، به «دوتا مثلث در هم فرو شده» که نشان اسرائیل و نماد ویران گری (خراب کردن) هست برسد.
در بیت بعد «اشغال شد» هم مراعات نظیری است برای اسرائیل، بولدوزر و اراضی و هم زمینه را برای گریز شاعر از مفهومی به مفهومی دیگر فراهم کرده است.
در حقیقت زمینه سازی به گونه ای مفهوم یک تصمیم مهم را دارد که شاعر دلایل منطقی و عقلانی برای آن دارد و اسباب بازی همان غرور و سرکشی و پافشاری های کودکانه است. اما معشوق آنقدر بزرگ و برتر و قدرتمند است که با یک نگاه خط بطلانی می کشد بر تمامی دلایل عقلانی و منطقی.
نکته ی قابل توجه در این غزل عکس العمل شاعر نسبت به همین قدرت و نفوذ معشوق است. شاعر در عین حال که برای معشوق احترام قائل است، با مبالغه ای که در بیت چهارم شاهد آن هستیم، به نوعی از معشوق خود گلایه و شکایت می کند. دربیت بعد ارتباط شاعر و معشوق خدشه دار می شود :« اشغال شد خطوط و نیازم به ارتباط/ احساس بی نیازی من را خراب کرد» و باعث می شود شاعر که فقط با عقل به تصمیم خود نگاه می کرده، متنبه شده و متوجه شود که عاقبت پافشاری و سرکشی چی هست!
در بیت آخر شاعر اسباب بازی های خودش را معرفی می کند. در این معرفی علاوه بر اینکه شاهد مبالغه هستیم، نشان می دهد که زمینه سازی و تصمیم شاعر یک فاجعه و یا یک خطای بزرگ را در پی داشته است.
اما قابل توجه ترین نکته در این اثر آنست که آنچه این غزل از همان ابتدا بر خواننده القا می کند، تصویر یک پسر بچه است. گرچه این تصویر با اسباب های بازی در در ذهن متبادر می شود اما شیوه ی بیان اعم از به عاریت گرفتن اصطلاحات علمی، تکرار اصل تقابل عقل و عشق در ابیات، مبالغه و حتی انتقاد از معشوق نشان می دهد که شاعر متعلق به نسل نوخاسته ای هست. نسلی که جسارت انتقاد از معشوق دارد! و بی چون و چرا سخن معشوق را نمی پذیرد! شاعردر نهایت آنجا به خود می آید و یا بهتر بگوییم، آنجا دست از پافشاری برمی دارد و حقیقت تصمیم خود را می بیند که معشوق را دلگیر کرده و « خطوط ارتباط مابین او و معشوق اشغال شده است». ■

************

و اما من نوشتم :

سلام دوست من
نقد تحلیلی خوب شما را خواندم واز ذهن فعال شما لذت بردم .پیداست که توان خوبی برای نقدنویسی تحلیلی دارید و این اسباب خوشوقتی ست .
چند نکته به نظرم می رسد که عرض می کنم :
نکات خوب شعر را به درستی بر شمرده اید و در حقیقت زمینه چینی شاعرانه موجود در متن را به خوبی باز کرده اید . اما چند مساله نیز در غزل هست که سبب شده است کار آن اوج مورد انتظار را تجربه نکند . به عبارتی برخی ابیات به دلیل یکسری ضعفها باعث قطع ارتباط حسی مخاطب با اثر و اشکال در منطق اثر می شوند که سعی می کنم در ادامه به آنها اشاره کنم :
در بیت نخست چنان که گفتید زمینه چینی خیلی خوب است ولی بیت یک اشکال کوچک در فصاحت دارد که سبب شده روانی اثر و نزدیکی اش به لحن طبیعی کلام - که برای چنین شعرهایی که می شود نوعی غزل- گفتار تلقی شان کرد، عنصری بسیار مهم محسوب می شود - مختل شود . «اسباب های بازی» جمع مناسبی برای «اسباب بازی» نیست ! «اسباب بازیها» مصطلح است و همین ایراد کوچک سبب می شود آن لحن جوباری اثر به هم بخورد و در واقع مخاطب با دست اندازی برخورد کند که نتیجه سهل گیری شاعر و عدم توجه اش به زبان است و ارتباط حسی را منقطع می کند.
در بیت دوم باز هم آن چه شما گفتید کاملا صحیح است اما ترکیب «مخ ریاضی» ترکیب فصیحی برای این جمله نیست . توجه کنید که در لفظ عامیانه مخ ریاضی یعنی «کسی» که در ریاضی بسیار متبحر است نه خود «مخ» ! بنابراین باز هم لحن طبیعی کلام که قرار است از اصطلاحات عامیانه سود ببرد مختل شده است و پرهیبی از معنا به دست می دهد نه خود معنا . اینجا اگر ضروریات وزن اجازه می داد ، خود کلمه ریاضی کفایت می کرد و عملا کلمه «مخ» حشو است و حتی اگر تقابل «مخ» و «خراب شدن» مورد نظر بود ، کلمه «منطق» یا حتی «مغز» فصیح تر می بود .
در بیت سوم بیت خوبی ست که علاوه بر نکاتی که شما گفتید توجه به حقیقت و مجاز در این بیت خیلی رندانه است . به عبارت بهتر شاعر هر چند معترف است که تصویری که تا کنون از خود داشته است «مجازی» بوده ، اما به این هم اشاره می کند که آینه معشوق هم «واقعی» نیست ! یعنی معشوق آینه ایست که شاید تنها ضعفهای شاعر را انعکاس می دهد نه توانایی هایش را !...به همین خاطر هم به او بی توجه است و شاعر می گوید شاید تصویر من از خودم صرفا تکیه به توانایی هایم داشته و مجازی بوده است اما تو هم دیگر از ان طرف بام افتاده ای و آش به آن شوریها که تو هم می گویی نیست !
در بیت چهارم اما شاعر فضا را عوض می کند و به نظر من این تغییر فضا زمینه چینی خوبی ندارد. درست است که شاعر قصد دارد از مثلث ریاضی به ستاره داود برسد اما این پرش ذهنی مفصل بندی مناسب را در اثر ندارد . به عبارت بهتر پلهای تصویری اثر کامل نیست . اصلا ماجرای ریاضی بالا بیشتر در حیطه «جبر و احتمال» است نه «هندسه»! به همین دلیل فراخوانی مثلث در مصراع اول فراخوانی کاملی نیست و در نتیجه از شعر بیرون می زند .حالا به فرض که مثلث آمد ، چرا در هم فرو شد ؟! ...توجه کنید که ستاره داود مثلث های فرو شده است اما آن نتیجه تخیل است نه مکانیسم تخیل !...به عبارت بهتر شکل درست این بود که شاعر منطقی برای در هم شدگی مثلث ها می آفرید و بعد می گفت حالا این شد ستاره داوود، پس تو اشغالگری . مثلا بر می گشت به ریشه مثلث داوود که حاصل رسیدن آسمان و زمین و در واقع نماد کلیت هستی ست ( و البته یگانگی خودآگاه و ناخودآگاه و در نتیجه وحدت روانی و خیلی چیزهای دیگر که در نماد شناسی این نشانه آمده است ) و می گفت تو می آیی و زمین و آسمان را به هم می دوزی و آن وقت ... . در پایان مطلب دوباره به این بیت بر می گردم .
در بیت 5 شاعر اشغال شدن را به عنوان پل زبانی برای تغییر فضا قرار داده است و از اشغال زمین به اشغال تلفن می رسد که تمهید خوب و موفقی ست . هر چندبا اندیشه این بیت موافق نیستم اما شاعر اندیشه خودش را به خوبی در این بیت گفته است . این که می گویم با این اندیشه موافق نیستم به این خاطر است که عشق متعالی شروع بی نیازی ست و نه نیازمندی ! ...عشق رابطه دو انسان مستقل است که بی هم می توانند زندگی کنند اما با هم بودن را ترجیح می دهند . «من بی تو نمی توانم زندگی کنم» غیر از سطحی بودن، بیان گر عدم استقلال فردی ست و حاکی از جبر در انتخاب و البته نوعی اعتیاد ،حال آن که چنان که گفتم عشق رابطه دو انسان مستقل است ، کاملا مختارانه و البته در جهت شکستن عادتها !...عشق تجربه هر روزه است . ...بگذریم که این بحث دراز دامن است وبه نقد فعلی ما بر نمی گردد . شاعر اندیشه خودش را خوب بازتاب داده است .
در بیت 6 اگر از همان ایراد گفته شده در مصراع اول در باب «اسباب های بازی » بگذریم ، پایان بندی خوبی ست برای جمع کردن شعر هر چند شاید کمی کلیشه ای و زیادی جنایی به نظر برسد . اما به هر حال با توجه به زمینه چینی شاعر در کلیت شعر توی ذوق نمی زند .
خلاصه این که هم شعر شعر نسبتا خوبی ست و هم شما خیلی خوب به درون واژگانش نقب زده اید .
اما نکته پایانی :
به نظر من همیشه فرق است میان شاعری که تمهید می چیند و شاعری که ناخودآگاه می سراید و هماهنگی های شعری اش ناشی از نظم «ناخودآگاه» است . توجه کنیم ! شعر سرریز «ناخودآگاه» است و «ناخودآگاه» خود موجودیتی منظم است . در نتیجه از کوزه همان برون تراود که در اوست . شعر هم منظم می شود و اجزایش به شکل پنهان با هم ارتباط می گیرند . یعنی اینکه مولانا ننشسته بگوید : خوب حالا می خواهم بیتی بگویم که توی اش د وتا مراعات نظیر باشد ، سه تا تضاد و 5 تا ایهام و موسیقی اش هم تتتن تتتن تنانه باشد ! ...او سر به جنون گذاشته و شعر جوشیده و در ناخودآگاهی اش نظم گرفته است . این نوع شعر هم ارتباط های پنهان تری دارد - یعنی تمهیداتش روکار نیست - و هم صداقتی ناگفتنی دارد که «ناخودآگاه» ِمخاطب را قلقلک می دهد . اما شاعری که می نشیند و تمهیدات را در شعر اجرا می کند بیش از آن که شاعر باشد، در بهترین حالت ، یک مهندس خوب و تکنیسین ماهر است . شما اثار درخشانی از خاقانی را می بینید که حیران می مانید در توانایی اش بر زبان و دانش و فن شاعری ، اما خاقانی هیچوقت سعدی و مولانا و حافظ نمی شود . حتی اگر بنای مقایسه را تکنیکی ترین شعر خاقانی و ساده ترین شعر این بزرگان قرار دهیم . چرا ؟!... چون خاقانی در بسیاری از اشعارش یک صنعتگر چیره دست را به تماشا می گذارد نه یک شاعر جوشنده را . حال استثنا کنید برخی از غزلهای او را و البته قصایدی چون قصیده مسیحائیه یا قصیده اش در مرگ پسرش و ... .
در باب این غزل من معتقدم در برخی ابیات مثل همان بیت 4، شاعر آگاهانه مفاهیم را در هم گره زده و به همین خاطر ماجرا تصنعی به نظر می رسد . تمهیدات را گذاشته تا مخاطب بخواند و بگوید تبارک الله شاعر ! ... این پیش اندیشیدگی نَفَس شاعرانگی را گرفته است و ظرفیت جوششی کلام را کاهیده . مثلا همین بیت را مقایسه کنید با بیت 3 که همین تمهیدات را دارد اما خیلی زیرپوستی تر .
بی شک شاعرجوان ما توانمند است و به اسباب کارش در شعر آشناست . اما اگر می دیدمش به او می گفتم کمی بیشتر خود را رها کند تا تمهیدات از سطح به سمت عمق حرکت کنند و تزیینی آویخته بر کلام نباشند بلکه خود کلام باشند بی کم و کاست .
باز هم ممنونم که قابل دانستید و خوشحالم که نقد نویسی دقیق به جمع منتقدان کم شمارمان اضافه شده است .
شاد باشید و برقرار

********
پنجم اینکه : از آنجا که مدتی این مثنوی تاخیر شد (!) ، این پست حسابی عریض و طویل شد ! ...پس برای اختتام آن و برای این که شاید خستگی تان را کمتر کنم - اگر بشود ! - غزلی بخوانید از خودم تقدیم به دلپذیری بی پایان همیشه و هماره و نیز همه شما که تاخیرهای مرا به دیده اغماض می نگرید :

غزلهای بی کتاب

از لای پرده های بلند اتاق خواب
دزدیده دید می زندت چشم آفتاب

هی دست می کشد به تنت ؛ سرخ می شود
انگار روی ملحفه ، فوارهء شراب

شب مست در کنار تو خمیازه می کشد
بازو نهاده بر کمرت : نقره مذاب

از لای پلک های خمارش شعاع نور
سر می کشد که عیش شبانه شود خراب

سوراخ می شود تنش از آتش رقیب
غربال می شود بدنش چون شب شهاب

شب نعره می کشد ؛ دلش از ترس می تپد
ترس از فرو نهادن این حس بی حساب

فریاد می زند : « جگرت ،آه ! خون شود
خورشید لعنتی ! به شبستان مان نتاب ! »

شولای مِه به روی جهان می کشد که تا
پنهان کند تو را ، غزل - آغوش دیریاب !

بر شیشهء عرق زده ، از ترس می شود
اندام پاره پاره شب ، قطره قطره آب ...
...
خورشید شاه فاتح این جنگ تن به تن
آهسته می خزد به درون اتاق خواب

بر تخت می نشیند و زل می زند به تو
لم می دهد کنار تو بی هیچ اضطراب

تکثیر می شود به تمامی درون تو ...
مادر شدن مبارکت ای باکره ! نخواب !

صدها هزار کودک نورانی شگفت
بر تاب گیسوان تو هی می خورند تاب ...

تو چشم می گشایی وبیدار می شوی
تا عشق این غزل بشود شور مثنوی

شوری که در تمام نفسهایمان به پاست
تا این زمین نشسته و این آسمان به پاست ...

اما در این دقیقه اکنونی جهان
من فکر می کنم به غزلهای بی کتاب

من فکر می کنم به غروبی که ناگزیر...
نفرین شب که می شود آنگاه مستجاب ...

اما تو باز دست مرا می کشی به شور
از من شود شب و غزل و آفتاب دور

از ذهنم این تسلسل خاموش می رود
با بوسه ات دهان غزل بسته می شود .

*********************************
روزگارتان سرشار از بوسه ولبخند
سیامک


سلام

اول اینکه : ...
... نیستی و اتاق چشم درانده به کوچه و دنبال قدمهای تو می گردد که باید دیگر بپیچی توی کوچه و درختهای بلند حیاط همسایه برایت دست تکان بدهند و گنجشکهایشان را ول کنند توی هوا تا برایت کِل بکشند و بنشینند روی هره دیوار به تماشای عبور معطرت از دالان این روزهای پاییزی !
...نیستی و در دلش تنگ شده برای لطافت دستان نوازشگر تو تا رهاش کنی از شرهر چه قفل ناگشوده و کلید را بزنی و صبح بریزد توی تن اتاق تا گلیم کوچک مان قدمهایت را بگذارد روی چشمش و مبل پایش را دراز تر کند و در آغوش بگیرد تن خسته تو را و نوازش ات کند بعد این همه ساعت دوری !
«تو نیستی و تمام خانه مان درد می کند» به قول نزار ! ... من هم نشسته ام و کلیدهای واژه را فشار می دهم در ذهن این رایانه دلتنگ انگشتهات !... علامت تعجب می ریزد بیرون فقط ! ... تعجب از اینکه تو نیستی اما عطرت لابه لای همین واژه ها هم پیچیده !... من اما تعجب نمی کنم ...من با اتاق با در با گلیم با مبل با رایانه فرق می کنم !... حتی با درختهای حیاط همسایه و با گنجشکها! .... من می دانم که تو آن قدر هستی که نبودنت نیست می شود ! ...
... در را باز می کنی و می پرسم : باور می کنی ؟! ...
***************
دوم اینکه : باز هم این مثنوی تاخیر شد ! ...بهانه های همیشه برای این تاخیرها... و بهانه های همیشه برای نوشتن که شمایید !
سوم اینکه : گزارشی از این روزها :
- شماره جدید فصلنامه شعر منتشر شد . در شماره 66 این نشریه ، مقاله ای از من هست به بهانه کتاب خوش به حال آهوها سروده خانم پانته آ صفایی . به گمان خودم مقاله چالش برانگیزی ست چرا که در مقدمه مطولی که دارد به «عاشقانه های زنانه ای که جلوه تنانه دارند» پرداخته است و جریان این ژانر شعری از آغاز شعر پارسی تا کنون به اجمال مورد بررسی قرار گرفته است . خوشحال می شوم دوستان علاقه مند بخوانند و نظرشان را حتما برایم بنویسند تا یاد بگیرم . لینک مقاله اینجاست .
- ستون دنیای مجازی صفحه شعر جوان روزنامه جام جم 5 شنبه ها کماکان برقرار است علی رغم بی نظمی های من ! لینک مطالب جدید به این شرح است :
- نگاهی به وبلاگ رضا سلیمانی وغزلی از او
- نگاهی به وبلاگ اسماعیل محمدی و غزلی از او
ضمن اینک هدر مورد وبلاگهای آقایان سید جعفر عزیزی ، مسلم ناظمی ، رضا سید حسینی و عبدالحسین انصاری هم نوشته ام که در نوبت چاپ است .

- در مورد کتابهای خودم هنوز خبر تازه ای نیست !... فعلا هر دو در دست اقدام اند !

چهارم اینکه : برویم سراغ کتابها : از این تاریخ می خواهم به چند کتاب به شکل اخص بپردازم و چند کتاب هم به شکل گذرا. به این دلیل که کتابهایی که می خوانم تعدادشان بیش از آنهایی ست که می نویسم و به دو دلیل می خواهم از این به بعد کتابی از قلم نیافتد . اول اینکه حس و حالم از هر کتاب را برای خودم لااقل ثبت کنم و دوم اینکه شاید روزی روزگاری نویسنده یا مترجم هر کدام از این کتابها سراغش به اینجا افتاد و شاید بدش نیامد نظر مختصر یکی از مخاطبانش را بداند . نکته اینجاست که کتابهایی که در این شیوه به شکل گذرا به آنها خواهم پرداخت ، الزاما کتابهایی کم اهمیت تر نیستند . حتی شاید برخی آن قدر کامل باشند - چنان که در همین پست هم چنان که خواهید دید این گونه است - که حقیر دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشم جز اینکه حس خوبم را از خواندن شان بنویسم و احیانا توصیه ای به دوستان که حتما آنها نیز این لذت را بچشند ، بی واسطه حرفهای کم اهمیت من . پس شروع می کنیم :
-آن ها : شک نیست که فاضل نظری نامی آشناست برای غزل جوان . کتاب « گریه های امپراطور» اش بارها چاپ شد و شعرهایش زبان به زبان گشت و محبوب شد و نوید بخش روزهای بهتر . چاپ «اقلیت» تقریبا یکسال بعد نتوانست پاسخگوی انتظارات باشد . لحن قدمایی کتاب ؛در کنار پرداختن به کلیاتو دوری از جزیی نگری ، کمبود کشفهای تکان دهنده شاعرانه و خیلی چیزهای دیگر سبب شد که «اقلیت» چنان که انتظار می رفت نباشد .
«آن ها» مجموعه جدید نظری ست که در نمایشگاه امسال عرضه شد . اولین چیزی که به چشم می آید طراحی خوب جلد و طراحی درخشان صفحات کتاب است . شعرها به شکل یک صفحه در میان قرار گرفته اند و صفحه کناری شان نمای شماتیک یک صفحه ساعت است که گذر زمان را به شکل گرافیکی نشان می دهد . این طرح خلاقانه نام کتاب را به خوبی به شکل تصویری اجرا کرده است .
از این که بگذریم غزلهای نظری در این کتاب نه لحن قدمایی «اقلیت » را دارد و نه لحن روزآمد« گریه ها ...» را :
هر گاه یک نگاه به بیگانه می کنی
خون مرا دوباره به پیمانه می کنی
ای آنکه دست بر سر من می کشی ! بگو
فردا دوباره موی که را شانه می کنی ...

می بینید که بیت اول به خصوص در مصراع دوم چقدر لحن قدمایی دارد اما در بیت دوم شعر لحن امروزی تر و خودمانی تری دارد . این نکته البته چنان است که موزاییسم زبانی به ندرت در اثر اتفاق می افتد و در حقیقت شاعر به یک زبان میانه دست یازیده است . زبانی که فخامت شعر کلاسیک را یادآوری کند و در عین حال قابلیت انعطاف به سمت زبان روزمره را هم داشته باشد .البته این زبان چنان که باید تشخص ندارد . بیشتر برگزیده است تا برساخته . یعنی چیزی از آن و چیزی از این دارد اما این امتزاج به ایجاد یک موجودیت جدید نرسیده است . شاید این زبان را بتوان با شعر دوره بازگشت و حتی ابتهاج مقایسه کرد .
نکته بعدی که در مثال بالا هم قابل رهگیری ست ، توجه دوباره شاعر به دنیای عاشقانه هاست . «اقلیت» حاصل درگیری شاعر با مفاهیم بنیادی مثل مرگ و زندگی و عرفان و مواردی از این دست بود . هر چند «آن ها» به کلی فاقد چنین رویکردی نیست اما چربش تغزل در غزل های آن بیشتر است و به عبارت بهتر شاعر دوباره دنیای تغزلی « گریه ها...» باز گشته است . و این لااقل به نظر من اتفاق خوبی ست .
نکته ظریف تری که باز در همین مثال قابل مشاهده ست این است که تنها زبان نیست که به نوعی قدمایی ست که اندیشه و نگاه به کلان روایت هایی مثل عشق در دو اثر اخیر شاعر، کلاسیک است . حضور یک رقیب ، جفای معشوق و اصولا مناسبات ناز و نیاز گونه عاشق و معشوق سبب شده است که این دید کلاسیک در شعر نظری به بار بنشیند . به عبارت بهتر مناسبات ناز - ناز و نیاز - نیاز عاشق و معشوق یا به عبارتی تعامل هم سطح و از هر دو سو کُنشمندعاشق و معشوق که برخاسته از نگاه معاصر به عشق است در «آن ها» بسیار کم بسامد است .
از اینها که بگذریم در وادی تخیل و تصویر پردازی نیز کتاب «آن ها» جلوتر از «اقلیت» و عقب تر از « گریه ها...» ست . از حق نباید گذشت که برخی ابیات شاعر به شدت درخشان اند و این به دلیل همان تصویر پردازی ها و مضمومن یابی هایی ست که کتاب نخست را یادآوری می کنند . جالب اینجاست که بیشتر این کشفها در حیطه دریا و رود و کوه اتفاق می افتند که این فضاها نیز برای مخاطبین کتاب اول آشناست :
کوه بودم همه عمر و نمی دانستم
راه بستن به صدا سنگدلی می خواهد
رود یک عمر مرا گفت بیا تا دریا
سنگ ماندن به خدا سنگدلی می خواهد

این تصویرهای نو در کتاب اخیر شاعر کم نیست اما حضور برخی تصاویر تکراری دیگر سبب می شود در این زمینه کتاب یکدست نباشد . مثلا در بیت :
سر برون آوردم از مرداب ، رو بر آفتاب
چون حباب از شوق آزادی کلاه انداختم

تصویر محوری را مقایسه کنید با این شعر حافظ :
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
یا مثلا بیتهایی از این دست که کمتر تصویری اند وبیشتر واگویه هایی ساده و حسی اند :
بغض فروخورده ام ،چگونه نگریم ؟
غنچه پژمرده ام ،چگونه نگریم ؟
... پرسشم از راز بی وفایی او بود
حال که پی برده ام ، چگونه نگریم ؟

چنان که می بینید مطلع ئو مقطع در این شعر بسیار ساده اند و بی پیرایش که چندان دلچسب نیست . البته چنان که گفتم این لحظات در «آن ها» خیلی پررنگ نیست و شاعر تمایل زیادی بر پرداخت تصویر دارد هر چند شاید برخی از این تصاویر به گوش آشنا باشند و برخی دیگر تر و تازه تر .
یک نکته دیگر در مورد زبان وتصاویر شعر نظری آن است که در کتاب اخیر لحن و فضای «بیدل»وار در شعر او قابل مشاهده است . حتی در حیطه واژگانی نیز واژه هایی چون آیینه ، حیرت ، حیرانی ، موج ، غیرت ، غبار و امثالهم که موتیف های رایج شعر بیدل اند ، بسامد بالایی دارند . این مهم در اندیشگی شعر نیز البته نمود دارد و به نظر می رسد جاذبه بیدل برای شاعر چنان زیاد بوده است که او را به دنایای خویش کشیده است که البته شاید لزوم فراروی از این موقعیت و رسیدن به زبان و تحلیل خود برای شاعر قابل توجه باشد .
آن ها کتاب خوبی ست به خصوص برای کسی که با تامل بخواند و چندباره بخواند، اما بی شک روزهای بهتری را انتظار می کشیم .
آن ها - فاضل نظری - انتشارات سوره مهر - چاپ اول 1388 - 111 صفحه - 2000 تومان
*********************
من هم از شاعران دهه چهل هستم : دفتر سوم شعرهای «ساغر شفیعی» نکات برجسته کتابهای قبلی را دارد و در عین حال در حیطه فرم و زبان گامهایی نیز به پیش برداشته است . شعر شفیعی ساده و صمیمی ست . شعر سپیدی ست که همراهی ات می کند و همراهی اش می کنی . روایتی نرم و یکدست دارد . تصاویرش در شعر حل می شوند و نه آن چنان عجیب اند که غریب بنمایند و نه آن چنان دم دستی که به سمت ابتذال برود . حسی عمیق در دل واژگان نشسته است و همین حس شعر را به پیش می برد و شکل می دهد و خیلی چیزهای دیگر که در همه مجموعه های شاعر کمابیش دیده می شود و در این مجموعه هم با غلظت بیشتری قابل مشاهده است :
ماه که پایین می آید و
چهره به چهره ام می ماند
می ترسم
بخواهد مچم را بگیرد
ستاره هایی که دزدکی در جیبم گذاشته ام
تمام انگشتانم را بریده اند ...

اما از گامهای فراتر این کتاب ، یکی توجه ویژه تر به زبان است . این توجه به زبان هم در حیطه موسیقایی ست و هم در حیطه کار کشیدن دوگانه و چندگانه و ایجاد بعدهای افزون تر و هم در حیطه ایجاز:
...شب چتر می گشاید در چشمت
ستاره الک می کنم تا صبح
خاک پر از ستاره
جهان وارونه می شود
...
یا :
قبول
تو رد نشدی از نگاه من
وجمله ی این خیابان ها را
پشت سر من رج نزدی
و کنار همین جدول
ضرب نشد نگاه تو در من

ناگفته پیداست ارتباطات «قبول»با «رد نشدی» و «جدول» با «ضرب» که در لایه ای ورای لایه اصلی معنایی اثر شکل می گیرد و در حقیقت پیوندی زبانی ست . و یا توجه به موسیقی تکرار «واژ»ها در مثال اول و موسیقی کناری موجود .
البته در یکی دو شعر ، فضا بیشتر معطوف به زبان می شود و به نوعی بازی زبانی می رسد که شاید چندان دلچسب نباشد :
:... برای در آغوش کشیدن
برایت دست می کشم
دست می کشم روی بوم
تنت هنوز گرم است
پس دست می کشم از کشیدن
که بنشینم به تماشا
بی خبر دستم را می کشی
می نشانی کنار خودت
ببین چه می کشم از دست شیطنت هایت
...
و این «کشاکش» زبانی به گمان من به شعر نمی رسد و تنها شاید برای نخستین خوانش جذابیتی داشته باشد و در ادامه فقدان شاعرانگی رخ نشان خواهد داد . چنان که گفتم از این دست، در کار شاعر تک و توکی بیش نیست .
از نکات دیگر توجه شاعر به ایجاد فرم با بهره گیری از یک زنجیره واژگانی مرتبط است ؛ چیزی که فراتر از صنعت مراعات نظیر در شعر کلاسیک باشد :
پشت شانه هات سنگر می گیرم
تا از آتش چشمانت در امان بمانم
دو نارنجک مخفی کرده ام در پیراهنم
کافی ست دکمه ای را لمس کنی
تا پرتت کند به بستر رودخانه ای
که تو را موجی می کند

عقب نشینی ؟ هرگز !

بوی باروت از نفست بلند شده است
دارم زیر اتش سنگین تو مقاومت می کنم
و جنگ
چیز خوبی ست !

فارغ از فضای اروتیک اثر که خوب از کار درآمده است و البته طنز خفیفی که شاید لازمه این شیوه پرداخت است ، چنان که گفتم بهره گیری شاعر از دنیای واژگانی جنگ و بازخوانی دیگرگونه آنها در بستری کاملا متفاوت و تسری و شاخ وبرگ دواندن آن به کلیت اثر ، سبب شده است که یک وحدت ارگانیک در شعر ایجاد شود . در شعرهای زیادی از این مجموعه همین هارمونی کلمات دیده می شود که شایان توجه است . هر چند باز هم در برخی شعرهای اندک این هارمونی چون به یک بازخوانی منجر نشده است به یک عنصر الحاقی ، و نه حل شده در متن ، تبدیل شده است :
عطر مریم می تراود
از تاج خاری که به سر دارم
دست هایم از بخشش و
گام هایم از گذشت می گویند
و نی لبکی در گلویم
بره های گمشده و
گرگ های گمراه را
به گرگ و میش آشتی
هدایت می کند

از شهر صداهایی می آید
شبیه میخ و چکش و اره
دارند برای مصلوب کردنم
دلیل می تراشند
.
چنان که می بینید ، از توجه زبانی موجود در «می تراشند» که بگذریم باقی شعر در عین بهره گیری از داستان مسیح (ع) آن را چندان به فضایی تازه رهنمون نمی کند .
پایان بندی های خوب یکی دیگر از برجستگی های شعر شفیعی ست :
گور بابای عینک
عاشق تر از همه ما
موش کوری ست
که زیبایی جفت اش را
چشم بسته باور می کند .

چنان که گفتم توجه به موسیقی عنصر مهمی در شعر شاعر است اما گاهی هم به ندرت سهلگیری هایی در کار هست :
تا تو گلویی تر کنی
صحبت مان مثل گونه من گل می اندازد
و نوبت نوبر کردن ماه می رسد

شاید این شیوه نوشتن موسیقی را بهتر کند :
... صحبت مان گل می اندازد
مثل گونه من...
و البته ایجاز شعر شفیعی نیز گاهی به دلیل دست کم گرفتن مخاطب و توضیح دادن بیش از حد به حشو بدل می شود که می شود تنها توصیه کرد به پیرایش و آرایش مجدد شعر .این موارد اندک اند اما آزاردهنده و البته قابل اصلاح اند به خصوص در شعرهای 21 و 28 .
خلاصه اینکه مجموعه خانم ساغر شفیعی لذت بخش است اگر به حس و شاعرانگی و لذت بیاندیشی . به امید روزهای بهتر .

من هم از شاعران دهه چهل هستم - ساغر شفیعی - انتشارات آیینه جنوب - چاپ اول 1388 - 107 صفحه - 2100 تومان
*********************
بازی آخر بانو : برنده بهترین رمان بخش ویژه جایزه ادبی اصفهان ، مسلما باید کتابی خواندی باشد . بلقیس سلیمانی در این رمان دلپذیر با بهره گیری از یک فرم روایتی جذاب و امتحان پس داده ، یعنی استفاده از راویان مختلف و زوایای دید گوناگون به روایت داستانی می پردازد که در عین عاشقانه بودن دارای یک محمل تاریخی هم هست : سالهای نخست دهه 60 و آغاز جنگ تحمیلی . اتفاقا همین برحه تاریخی خودش یک دلیل درون متنی برای وجود راویان مختلف است و نویسنده به خوبی سعی می کند تا جوانب درگیر در داستان ، با نگاه خود و عقیده خود به ماجرا نگاه کنند وبه زبان خود حرف بزنند . از سوی دیگر نویسنده یک تکنیک روایی مدرن تر را نیز با این تعدد راویان ترکیب می کند : راوی غیر قابل اعتماد . گذشته از آن که هر یک راویان به دلیل در گیر بودن در ماجرای اصلی داستان در حقیقت دفاعیه ای برای خود و رفتارشان در فصلهای مربوط به خود اراده می دهند ، نویسنده از این نیز فراتر رفته و حتی موجودیت داستان خود را نیز در فصلهای انتهایی به چالش می کشد و مخاطب را با یک پایان کاملا باز روبرو می کند که به قضاوت خود دست یابد . در واقع در پایان داستان و با ورود کاراکتر «بلقیس سلیمانی» به داخل داستان ، کلیت مت ندارای یک راوی غیرقابل اعتماد دیگر می شود و همین سبب می شود به تاویلهای تازه تری در داستان محوری برسیم. به گمان من این فرم هوشمندانه سبب شده است که رمان « بازی آخر بانو» از یک داستان معمولی به یک داستان عالی تبدیل شود.
بازی آخر بانو - بلقیس سلیمانی - نشر ققنوس - چا پ سوم 1386 - 292 صفحه - 3500 تومان
**********************
و نگاهی گذرا به 4 کتاب :
-دوباره از همان خیابانها : یک کتاب عالی از بیژن نجدی ! ...چرا باید این قدر زود او را از دست می دادیم . نگاه کنید به داستانهای درخشان این کتاب ، به شیوه روایت شان ، به لحن شاعرانه و در عین حال صمیمی شان ، به کاراکترهای تکرارشونده ای که با آنها نزدیک می شوید و آشنا می شوید و دوستشان دارید و به خیلی چیزهای دیگر که تنها دریغ «بی نجدی بودن» مان را عمیق تر می کند . همان تک داستان « دوباره از همان خیابانها » به نظر من به کارنامه ادبی خیلی ها می چربد ! ... رئالیسم جادویی خاص نجدی چیزی ست که در چند داستان اول این مجموعه تازه داشت به بار می نشست . حیف شد !...حیف شد . این کتاب را اگر تا به حال نخوانده اید از دست ندهید .
دوباره از همان خیابانها - بیژن نجدی -نشر مرکز - چاپ پنجم 1387 - 199 صفحه - 3600 تومان
**********
-الف : راستش را بخواهید من جز در برخی آثار بورخس ، با بقیه اش خیلی همراه نیستم . بگذارید به حساب بی سوادی من اما راستش را بخواهید فکر می کنم ادبیات بورخس به شدت بومی ست .آمیخته با چیزهایی که مال عمیق ترین لایه های فرهنگی آمریکای جنوبی ست . به همی ندلیل وقتی با کارهای او روبرو می شوم فرم روایت توجه ام را جلب می کند ، جزیی نگری ها و از این شاخه به آن شاخه پریدنهایش برایم جالب است ، اما اکثر داستان هایش تکانم نمی دهد ، غافلگیرم نمی کند ، حیرانم نمی کند .... بی شک تقصیر من است . اما به هر حال از «الف» بئرخس نمی شد گذشت که آ نرا شاهکار بورخس می دانند . ترجمه ای که من خواندم هم البته بسیار خوب بود ، برجسته شده با نوعی آرکائیسم زبانی و انتخاب های واژگانی فخیم در کنار رعایت موسیقی ؛ گمانم نزدیک به آن چه آن را زبان ویژه بورخس می دانند .
الف - خورخه لوییس بورخس - ترجمه : م .طاهر نوکنده - انتشارات نیلوفر - چاپ دوم 1387 - 245 صفحه - 3800 تومان
*********
-زائری زیر باران : من اصولا احمد محمود و رئالیسم خاصش را دوست دارم . درست به همان دلیلی که در مورد کتاب قبل گفتم و البته برعکس آن ! او از جان مایه این فرهنگ تغذیه می کرد و می نوشت با نگاه ویزه به خلنگ زارهای جنوب ایران و هوای شرجی بنادرش . این را می توانید در تک تک واژگانش حس کنید و نفس بکشید . تکیه کلامها و باورها و فرهنگهایی که زیر لایه های اثر او را شکل می دهند ، به شدت کارا و نهادینه هستند .
زائری زیر باران - احمد محمود - انتشارات معین - چاپ هفتم 1385 - 207 صفحه - 2000 تومان
********
در خانه ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید : خواندن یک نمایشنامه با لحنی بریده بریده و زبانی شاعرانه جالب است . در واقع یک جور تجربه متفاوت است هر چند شاید خیلی لذت بخش نباشد . اثر ژان لوک لاکارس با ترجمه تینوش نظم جو چنین اثری ست . هر چند مترجم به خوبی تلاش کرده است این لحن شاعرانه و بیان بریده بریده را به اثر منتقل کند اما به گمان من کلیت اثر به شکلی ست که شاید در اجرا یک شاهکار بیافریند اما در هنگام خواندن به نوعی عدم ارتباط با مخاطب می رسد . آن فرم خاص زبانی سبب می شود که روح اثر از آن سلب شود . البته باز هم می گویم بی شک یک اجرای فرمی خوب از اثر می تواند به یک نتیجه درخشان در تئاتر برسد اما در آن قسمت که به ادبیت متن و خواندن کتاب بر می گردد به نظر من این رویه به دلزگی مخاطب و احساس تصنع در متن منجر خواهد شد . ولی به هر حال تجربه متفاوتی بود !
در خانه ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید - ژان لوک لاکارس - ترجمه تینوش نظم جو - نشر نی - چاپ اول 1384 - 95 صفحه - 900 تومان
******************************
پنجم اینکه : یک غزل تقدیم به همه شما که مهربانید و :

پیشکش به زرین کوب و « روزگاران» اش .


شیر

اولین دختر شرقی ! غزل آشوب جهان !
ای تنت موطن ِخورشید ، نگاهت باران !

مام و معشوقهء من ! باکرهء زاینده !
آبی ِروسری ات رو به شمال آویزان !

سینه رگ کرده و پیراهن تو رودارود !
شیر می ریزد و می جوشد و می غرد از آن -

شیر ِمادینه ای از آتش و خون بالیده
سوز ِصد زخم در اندام ستبرش پنهان

شیر بر پای - نه از پای - نشسته ! تا کی
اشک سیمینه و زرینه به رخسار روان ؟!

آنقَدَر گریه که پای تو به شوراب نشست
شد خلیجی که بیافکند عرب در خَلَجان

خیره انداخت نی و شور نیستانی تو
وقت گل دادن نی را به جهان داد نشان

چکمه ای آمد و گل له شد و از نو برخاست
دو ر تاریخی ِگل ، چکمه و گل ... بی پایان

بر تو سخت است ولی سخت تر از آن حال ِ
شاعری که بنویسد غزلش را گریان

این چه رسمی ست که هر گاه تویی قافیه اش
در گلوگاه غزل لخته ببندد «ویران» ؟!

دار بر پا بکند تا برسد نیشابور
سر به جنگل بگذارد بشود لاهیجان

بدود... پر بکشد... مثل کبوتر تا تیر
سینه ای باز کند در قفس تنگستان

نعش لیلا به بغل ،رقص کنان ، مجنون وار
به بیابان بزند تا برسد آبادان ...
...
آنقَدَر هی بدود هی بپرد قافیه را
تا به نام تو، به پای تو بیافتد... ایران !

****************************
غزلتان مستدام .
سیامک


سلام
اول اینکه : ...
... بی گمان عشق یعنی شادی عمیق !...یعنی اینکه نفس بکشی و بگویی خدایا شکرت !... یعنی اینکه از روی عقربه ثانیه شمار ، قطره قطره عسل بریزد روی زبان لحظه هات !...یعنی که سر بروی از لبخند !... یعنی دلت بخواهد بزنی به دل جنگل ، بروی تا نوک قله بلندترین کوه زمین ، داد بزنی : آهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ! ....
اما روزگار دلتنگی هم دارد ...اندوه هم .... فرود هم ... و مهم این است که گوشی باشد که درددلت را بشنود ... کسی که راز اندوه تو را بداند ... حتی دلیل اندوه بی دلیل و لجوج ات را در لا به لای کلمه های لال دریابد و در بغل بگیردش و برایش لالایی بگوید تا بخوابد و دست از سر بی حوصلگی ات بردارد ! ...
این یعنی عشق دارد نفس می کشد ! ...دارد با پرده های نارنجی اتاق بازی می کند !... دارد روی فرش غلت می زند و سر میز شام می نشیند و روی تخت می خوابد !..... این یعنی من تو را ، تو مرا ، و جهان مارا و ما جهان را دوست داریم و روزگار باید با ما راه بیاید ، اگر نه گم می شود در هزار توی دنیای عاشقانه ما !

دوم اینکه :
گمانم طولانی ترین غیبت این وبلاگ از آغاز تا به امروز اتفاق افتاد . چند دلیل مهم برای این قضیه وجود دارد که اهم آن آپدیت شدن سیستم MT سایت است که به همین دلیل سیستم نظردهی کلا از کار افتاد و مهربانی و پشتکار مهدی مولایی عزیز سبب شد که مجددا بتوانم در خدمت تان باشم ..... مهدی عزیز! هزار هزار سپاس !
نکته اینجاست که فعلا سیستم نظر دهی به گونه ای تنظیم شده که نیاز به تایید حقیر برای انتشار نظرها وجود دارد . دلیل این قضیه حسابی مفصل است ! به اندازه 2-3 ماه کشمکش ! ... فقط فعلا همین را بگویم که به دنبال یک احقاق حق از شاعرانی که شعرشان به نام شخصی دیگر به سرقت می رفته ، مواجه با برخی بی اخلاقی های سخیف شدم که .... البته ملالی نیست ! چون وبلاگ مورد بحث حذف شده است و غرض هم همین بود که اصلاح صورت بگیرد و لاغیر . من اما بیشتر از دوستانی رنجیده خاطرم که هم شاعرند و هم مخاطب جدی ادبیات و برخی حتی در شعر جوان صاحب نام هم هستند و به این وبلاگ رفت و آمد می کردند و کامنت هم می گذاشتند و نمی دانم چرا به یاد نمی آوردند که برخی از این شعرها آن قدر معروفند که حتی نیاز به یک حافظه درخشان برای به یاد آوردن شان نیست ! ... کاش همه ما که مشتاق به ادبیات هستیم ، حرمت شاعر را نگاه داریم و هر جا اثری را بی نام شاعر دیدیم ، احساس مسوولیت کنیم تا یک تذکر کاملا به جا، با برآشفتگیهای ناباورانه و سخیف روبرو نشود....

سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
الف - ستون دنیای مجازی در صفحه شعر جوان نشریه جام جم ، کماکان علی رغم بی نظمی های من ادامه دارد :
- معرفی و ارائه شعر و گذری بر وبلاگ حمیدرضا برقعی
- معرفی و ارائه شعر و گذری بر وبلاگ صالح دروند

-معرفی و ارائه شعر و گذری بر وبلاگ احسان رضایی

برای شماره بعد گویا قرار است معرفی وبلاگ رضا سلیمانی منتشر شود .
ب - در شماره اخیر فصلنامه شعر (شماره 65 ) ، نقد تحلیلی شعر «زن ،عطر و نماز» دکتر ترکی با عنوان «سماع دین بر مدار عشق» از من منتشر شده است . در ضمن گویا قرار است در شماره بعد همین فصلنامه حاشیه ام بر «کتاب خوش به حال آهوها» ی خانم پانته آ صفایی نیز چاپ شود . مسلما نظر اساتید و همه دوستان راهگشاست .
ج - شنیدم و خواندم که «جشنواره میلاد آفتاب» که مزین به نام نامی سیدالشهدا(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) است ، امسال برگزار نمی شود . این واقعا دردناک است !...هر کسی که این شب شعر عظیم را دیده باشد ، مردم خون گرم و فهیم و شعردوست خمینی شهر را درک کرده باشد و دیده باشد که شاعران به چه شوقی در 3 روز برگزاری این جشنواره غیررقابتی ، که در آن خبری از جایزه وسکه نیست ، برای جمعیت عظیمی از مردم شعر می خوانند و به راستی جشنواره ای از واژه های رنگ رنگ را خلق می کنند از شعر های درخشان آیینی گرفته تا عاشقانه ها و حتی شعرهای طنز به یادماندنی ، و نیز اگر یادش باشد که این جشنواره مردمی قرار بود امسال نوزدهمین - بله ! نوزدهمین ! - سال برگزاری خود را جشن بگیرد ، دلش خواهد سوخت . کاش این آخرین وقفه ای باشد که برای چنین جشنواره های جریان سازی اتفاق می افتد . هر چند هنوز امیدوارم که دیر یا زود جشنواره امسال هم به مدد مردم خونگرم خمینی شهر و متولیان امر برگزار شود .

چهارم اینکه :
برویم سراغ چند کتاب :
-طبل حلبی : احتمالا بسیاری از شما اثر درخشان گونتر گراس برنده جایزه نوبل ادبیات را خوانده اید . این کتاب درخشان که می توان آن را در زمره آثار برخاسته از رئالیسم جادویی به حساب آورد ، قصه کودکی را با ویژگی های عجیب جسمانی و درونی و اخلاقی اش ، به شکلی نمادپردازانه روایت می کند . بستر اتفاقات رمان ،تاریخ آلمان و لهستان در دوره شکل گیری ، استقرار و نهایتا سقوط هیتلر است و نویسنده در این دوران پرتنش و به بهانه آن ، به یک دریافت عمیق از کلیت روابط انسانی دست می یابد . شخصیت پردازی های خیره کننده ، هوشمندی در تحلیل مناسبات انسانی ، درک عمیق از ماهیت هنر و توجه نمادگرایانه به اجزای داستانی ،به خصوص همان طبل حلبی کوچک ، که انگار ناخودآگاه هنرمند و عاصی راوی را به تصویر می کشد ، سبب شده است که این اثر فراموش ناشدنی باشد . از لحاظ پرداخت فرمی نیز این کتاب بسیار ویژه است . بعضی از فصول کتاب به شکل اعجاب آوری پرداخت شده ان د. مثلا در فصل «ایمان امید عشق » نویسنده با تکرار یک عبارت ساده - « روزی روزگاری ... بود که» به فرم درخشانی رسیده است :
«روزی روزگاری ترومثت نوازی بود که چهار گربه خود را کشت و در زباله دان چپاند و خانه را ترک کرد و سروقت رفقایش رفت .
روزی روزگاری ساعت سازی بود که در فکر فرو رفته پشت پنجره اتاقش نشسته بود وتماشا می کرد و همسایه اش مین ترومپت نواز را دید که یک گونی نیم خالی را در زباله دان چپاند و بی درنگ از خانه بیرون رفت و نیز دید که زباله دان چند لحظه بعد از رفتن مین آهسته آهسته بلند شد .
روزی روزگاری چهار گربه بودند که چون یک روز گندشان به علت خاصی تندتر و بینی سوزتر از روزهای دیگر شده بود تا دم مرگ مضروب و در گونی چپاتنده و در زباله دان مدفون شدند ....»

چنان که می بینید روایت در خلال همین «روزی روزگاری...» گفتنها شکل می گیرد و کلیت فصل پرداخت می شود . یا مثلا در فصل دیگری از کتاب ساختار دیالوگ نویسی در نمایشنامه مورد استفاده قرار گرفته است که با توجه به درون مایه آن فصل که سفر یک گروه نمایشی به یک قرارگاه نازی ست بسیار جالب توجه است .
و البته از ترجمه درخشان سروش حبیبی هم نباید به سادگی گذشت که با انتخاب درست واژگان و پاکیزگی متن به کمک مخاطب می آید .

طبل حلبی - گونتر گراس - ترجمه سروش حبیبی - انتشارات نیلوفر - چاپ سوم 1386 - 793 صفحه - 9500 تومان

-مجلس ضربت زدن : این جمله نیاز به اثبات ندارد که بهرام بیضایی درخشان ترین نمایشنامه نویس ماست .به خصوص وقتی به سراغ اسطوره ها و کهن آیین ها می رود و نگاهی دیگرگونه به آنها می اندازد و ان قدر خلاقانه با آنها طرف می شود که فکر می کنی برای اولین بار است که با موضوع برخورد کرده ای .
از سوی دیگر ادبیات آیینی، به دلیل حساسیت هایش و نیز واقعیتهای تاریخی و شخصیتهای مقدس اش ، دشواریهای آشکاری دارد که پرداخت خلاقانه را به چالش می کشد . به عبارت دیگر خلاقیت باید حدود و ثقوری را محترم بشمارد و در عین حال برای هنرمندانه بودن باید خلاقیت وجود داشته باشد . این یعنی حرکت در گذرگاهی تنگ و راهی باریک که خطر سقوط - چه در ورطه کمرنگ شدن هنر و چه در مغاک مخدوش ساختن چهره تاریخ و قدسیت موضوع - هماره در آن وجود دارد .
بهرام بیضایی ، مانند اثر درخشان دیگرش «روز واقعه» ، نشان می دهد که این گذرگاه باریک را می شناسد و به درستی مسیر خود را از لبه دامچاله های گوناگون گذر می دهد و سر به سلامت می برد . «مجلس ضربت زدی» نمایش در نمایشی ست که حکایت ضربت خوردن مولا را به گونه ای به تصویر می کشد که تاکنون نشنیده اید . و این چیز غریبی ست ! ....داستانی تا به این حد شنیده و تکرار شده ، بر زبان قلم بیضایی چنان گفته می آید که به چیزی ناشنیده می ماند . درست مثل «روز واقعه» . چالشهای بازیگران با شخصیتهای که نقش شان را بازی می کنند ، گره خوردن زندگی روزمره و مشکلات هر یک از آنها با ماجرای نمایش آیینی ای که قصد اجرای آن را دارند ، تداخل ها و تعاملهای امروز و دیروز و خیلی چیزهای دیگر سبب این آشنایی زدایی ست . نکته جالب دیگر ، تسلط نویسنده بر زبان است که علی رغم دوپارگی زبان نمایش ،که زاده حرکت زمانی در گستره این 14 قرن است ، به نوعی انسجام می رسد تا در مخاطب احساس تعلیق زبانی ایجاد نشود .
ابن ملجم............ چه معامله ای به زیان خود می کنم ! روزی که ما جز خاطره ای نباشیم ، از ما چه می گویند ؟
قطامه ............ شاید لعن و دشنام پسر ملجم . گران است اگر ، بر تو نیست که در آن شریک من باشی. اما وداع با تو ، و لعنت جهان را به جان می خرم ، تا مباد خون کسانم را پایمال هوس کنم . این شرطی ست با خودم ! و من با خودم بیش از هر کسی به شرط پابندم !
کارگردان....... بقیه ش ؟ بقیه ! - کجاس این آقای نویسنده که توی تاریکی قایم شده بود ؟
دستیار...... توی همون تاریکی زد بیرون !
اعرابی یکم....... خدا عاقبت همه مونو به خیر کنه !
کارگردان...... بهتر که بره برنگرده ! لعنت به - شمارهاش کو ؟ زنگ بزن پیداش کن ، و اگه نرفته برش گردون ! نمی خوام سر به تنش باشه!
اعرابی دوم........ صحنه چطور بود ؟
ابن ملجم......... یکی نگفت خسته نباشین !
قطامه........ نور!
[صحنه تاریک می شود ]

و البته در همین بریده کوتاه از متن ، دقت کنید به دیالوگهای نهایی بازیگران نقش «ابن ملجم» و«قطامه» و مقایسه شان گنید با جملات نخست شان که در نقش خود گفته اند و نیز با واقعیتهای تاریخی موجود . می بینید که نویسنده از همه ظرفیتهای ممکن برای پرداخت این اثر آیینی زیبا سود برده است .
و البته نام اثر که کمی غریب است «مجلس ضربت زدن » که جای «مجلس ضربت خوردن» را گرفته است که دلایل این نامگذاری در فصل شش و هفت نمایشنامه به تفصیل آمده است .

مجلس ضربت زنی - بهرام بیضایی - انتشارات روشنگران ومطالعات زنان - چاپ دوم 1387 - 82 صفحه - 850 تومان

-آبی تر از گناه : برنده دو جایزه مهم رمان سال در سال 84 ، جایزه مهرگان ادب و جایزه گلشیری ، مسلما کتاب دندان گیری ست . نثر پاکیزه و شیوه جالب توجه روایت و نیز استفاده از راوی غیرقابل اعتماد در اثر محمد حسینی نکات محوری هستند . درست است که کتاب به خصوص از لحاظ فضا شما را به یاد شازده احتجاب می اندازد اما چرخش های روایت و نیز تاکید نویسنده بر ایجاد یک معمای پلیسی و محوریت یک قتل سبب می شود تا از اثر به یاد ماندنی گلشیری فاصله بگیرد و رمان خودش را خلق کند . گذشته از اینها پایان بندی اثرسبب ایجاد یک فرم دایره ای می شود که کارکرد جالب توجه ای پیدا کرده و خوانش متن را دگرگون می کند . همه اینها البته چنان است که شما را آزار نمی دهد . نویسنده دارد داستان اش را تعریف می کند و قصد آزار شما ر ادر چنبره تکنیک ورزی هایش ندارد . می توانید مطمئن باشید که با یک داستان صحیح وسالم طرف هستید نه یک معمای غامض که سر باز شدن ندارد وتازه بعد از باز شدن هم شاید چیزی در چنته نداشته باشد . مثل خیلی چیزها که این روزها می خوانیم ! ...نه !..این یکی این جوری نیست ! ...می توانید تکیه بدهید به صندلی تان و راحت بخوانید و لذت ببرید و البته فکر کنید . به چرایی رفتارهای بشر و تحلیل انگیزه های شخصیت ها و دنیای پیچیده روابط انسانی .
«.... شازده هم آزار و اذیتی نداشت . کاری به کارم نداشت . چیزی را از او پنهان نمی کردم . می نشستم به حرف زدن با عصمت . شازده هم یا خواب بود یا رفته بود توی حیاط قدم بزند . بود یا نبود چیزی عوض نمی شد . عصمت فقط ادای پنهان کاری را در می آورد . انگار لذت می برد از این کار . شاید فکر می کرد دارد شازده را آزار می دهد ، اما شازده آزاری نمی برد . نمی رنجید ، اصلا اعتنا نمی کرد . وقت شعر خواندن می آمد ، درست سر وقت . با جبروت همیشه اش می آمد و زل می زد به عکس حامدمیرزا . می گفت : « بخوان پسر، از اجل بخوان .».... »

آبی تر از گناه - محمد حسینی - نشر ققنوس - چاپ چهارم 1386 - 125 صفحه - 1400 تومان

پنجم اینکه : عاشقانه ای از خودم تقدیم به شما که دیر به دیر آمدن هایم را عفو می کنید :

می خواست ...

وقتی که هیچوقت کسی عاشقت نکرد
حتی خود خدا به دلت مرحمت نکرد

پس مرده ای ...نه ! بدتر از آن ! هیچ زنده ای
حتی برای تو طلب مغفرت نکرد

دنیا که هیچ شد، کسی از بین زنده ها
فکری به حال مردهء بی آخرت نکرد

ماه ای نبود یا که اگر بود از خدا
آیینه ای برای دلت مسئلت نکرد

آب از سرت گذشت که خاکی به سر کنی
عشقت به باد رفت ، جنون آتش ات نکرد

عشق امر قدسی ست، مقصر دل تو بود
او خط به خط نوشت ، دل ات خط به خط نکرد

میدان رقص عشق و جنون بود و قلب تو
کاری به جز مجادله در این وسط نکرد

دل تشنه بود ؛ زمزمهء آب را شنید
کاری برای رفتن در آن جهت نکرد

تنها نشست و زمزمه را گوش داد و ... مُرد !
کاری که هیچ تبزده با هیچ شط نکرد

دل تشنه بود ؛ تشنه تر از شوق صد کویر
می خواست ﺑﭙﱠرد ، بدود تا ... فقط نکرد !

************************************
شاد باشید وعاشق.
سیامک


سلام

اول اینکه : ...

ورق می زنی کتابها را تا پره ور ، پیپی به گوشه لب ، از پشت ستون های مصلا سرک بکشد و نگاه کند به شلال گیسوان فرو افتاده بر چهره ات و فکر کند چقدر خوب شد که چیزی نوشت تا تو، روزی روزگاری ، ورق شان بزنی و لمس دستهات آتش بزنند واژه های سوخته را .... دست می کشی به جلد زرکوب دیوان شمس تا سماع فراموش شده ، گرد و غبار سالیان را بتکاند و دست در دست مولانا و شمس در میان گلدسته های نیمه کاره بچرخد و غوغا به پا کند ... کافکا ، مسخ چشمهای تو، از پله های قصر یخزده واژگانش فرود می آید و هدایت را به محاکمه می کشد که چرا زن اثیری ؟!.. بوف کور هم که بود که نیلوفر بازوان تو را می دید ! ... از فرهنگ های لغت ، در شیوه مطنطن خود ، بهت زده بر جا نشسته اند که پس از حضور تو هیچ واژه ای جز عشق و مشتقات شوریده اش در آنان دیده نمی شود ... تو باز هم به هم ریخته ای نمایشگاه پریشیده کتاب را ! ...مثل من که نشسته ام روی لبه میدان صحن عمومی و پرواز واژگان معلق را در آسمان تهران می بینم و فکر می کنم هر کسی که در هوای تو نفس بکشد ، بی شک شاعر خواهد شد .

دوم اینکه :

خبرهایی از این روزها :

1- نمایشگاه کتاب همیشه فرصت خوبی ست . هم برای دیدن کتاب هایی که هیچ جای دیگر این چرخه معیوب پخش کتاب پیدایشان نمی کنی ؛ به خصوص کتابهای شعر جوان . و هم برای دیدن دوستانی که در چرخه روزمرگی های ناگزیر کمتر اتفاق می افتد . به همین دلیل من نمایشگاه کتاب را دوست دارم . امسال کتابهای شعر فراوانی چاپ شده بود . غرفه های نشر تکا ، نشر هنر رسانه اردیبهشت ، شعر جوان ، آهنگ دیگر و .... میزبان کتابهایی بودند که سالی شعری پرباری را نوید می دادند . به تدریج در مورد برخی از این کتابها خواهم نوشت .

2- ستون دنیای مجازی صفحه شعر جوان جام جم کماکان نوشته می شود . لینک دو مطلب اخیر را این پایین می گذارم برای کسانی که روزنامه را ندیده اند :
- نمونه شعر و کوتاه نوشته ای در مورد وبلاگ امیر حسین نیکزاد و زینب چوقادی
- نمونه شعر و کوتاه نوشته ای در مورد وبلاگ مجید سعد آبادی و سمانه عابدینی
برای این پنجشنبه (31/2/88) هم وبلاگ حمیدرضا برقعی و صالح دروند معرفی و بررسی شده اند .

3- مقاله ای در مورد نقش زبان در رمان «بیوتن» رضا امیرخانی نوشتم که در شماره بعدی ماهنامه کتاب همشهری ، که نشریه خوبی ست برای دوستداران داستان ، منتشر می شود .

سوم اینکه :

برویم سراغ کتاب :

- «هفته ای یک بار آدمو نمی کشه » و «نغمه غمگین» : این دوکتاب مجموعه داستانهای کوتاه جی . دی سلینجر هستند . داستانهایی فوق العاده که با ترجمه هایی بسیار خوب همراه شده اند . هر کتاب دو مترجم دارد که هر یک 5 داستان را ترجمه کرده اند . از روانی و زیبایی همه ترجمه ها که بگذریم ، برگردان بی نقص همراه با واژه گزینی های درخشان امیر امجد در 5 داستان نخست «نغمه غمگین » به شدت خواندنی ست . این واژه گزینی ها که بیشتر در حیطه کنایات و عبارات اصطلاحی اتفاق افتاده است به یک بازآفرینی منجر شده است .
از لحاظ درون مایه نیز کتابها کاملا سلینجری هستند ! روایت روانشناسانه آدمهایی که تعراضات بارزی با جامعه پیرامون خود دارند . یکی سربازی ست که جنگ را تجربه می کند و دیگری نویسنده ای که سرنوشت شخصیتهایش را نمی داند .
« نه خیر ، این فِنتی هیچ چی عاید هورگن اشلاگ نمی شد . نه بر و رویی داشت نه شخصیتی، نه حتی یک دست لباس تعریفی که به شرطها و شروطها بتواند برای شرلی نظرگیر باشد . نه خیر ، از این خبرها نبود . و حال ان که ، همان جور که قبلا گفتم ، برای نوشتن یک داستان آبرومند ِ پسره ای که با دختره آشنا می شود ، شرط عقل این است که پسره ای داشته باشی که با دختره آشنا بشود . »
چنان که می بینید طنز تلخ سلینجر در گوشه گوشه کتاب بیداد می کند . نکته بعدی انسجام درون متنی و خودارجاعی های آثار سلینجر است . شخصیتها و مکانهایی که در داستانهای گوناگون تکرار می شوند و برشهای مختلف زندگی را به تماشا می گذارند .
نحوه روایت سلینجر نیز مثال زدنی ست . سادگی و پیراستگی نثر در عین عمق روانشناختی روایت به همراه مونولوگهای درونی که جا به جا متن را تحت تاثیر قرار می دهد مشخصه آثار نویسنده است .
خواندن این دو کتاب به شدت توصیه می شود .

نغمه غمگین - جی . دی . سلینجر - ترجمه امیر امجد و بابک تبرایی - نشر نیلا - چاپ اول 1387 - قیمت 30000 ریال
هفته ای یک بار آدمو نمی کشه - جی .دی . سلینجر- ترجمه امید نیک فرجام و لیلا نصیری ها - نشر نیلا - چاپ اول 1387 - قیمت 28000 ریال

- باشد برای بعد : نمی دانم این تجربه را داشته اید یا نه ؟! بعضی وقتها وقتی یک کتاب شعر را می خوانی دلت می خواهد همان لحظه بنشینی و شعر بنویسی ! به عبارت بهتر خواندن حس سرشار یک شاعر سبب می شود این فوران حس در تو هم اتفاق بیافتد . بی شک رسیدن به چنین دستآوردی تنها ناشی از این است که شاعر با خودش و با مخاطب اش بسیار صادق بوده است و از طرف دیگر روی یک حس عمومی انگشت گذاشته است .
مجموعه شعر ناصر حامدی از همین دست است . می شود نشست و هزار خط ردیف کرد در مورد ویژگی های شعر یاو ، طنز ملیح غزلهایش و استفاده اش از پیرایه های بدیعی و ... . اما اینها اصلا بازتاب روح کتاب ناصر حامدی نیست . کتاب حامدی بیش و پیش از هر چیز دیگری حس و حال و صداقت دارد . «آن» شاعرانه ای که بی حجاب رخ می نماید و در گیر فرم و تصویر و خیال نیست هر چند از آن بی بهره هم نیست .
خدا ز نام تو پر می کند دهان مرا
و از شراب دهان تو استکان مرا
مرا شبانه گره می زند به روسری ات
عبور می دهد از گیسویت جهان مرا
و تو پیامبری می شوی که چشمانت
به یک کرشمه فروریخت استخوان مرا
خدا دوباره گناهی بزرگ نازل کرد
و حلقه کرد به دور تو بازوان مرا ...

همین مثال بیانگر همه مشخصات شعری حامدی ست .وزن روان و آشناست و زیر دندان نمی آید و غریبگی نمی کند . لحن شاعر به لحن طبیعی کلام نزدیک است . تصویر داریم اما تزاحم و حتی غلظت تصویر نه . مثلا بیت 4 را ببینید که بیشتر حس دارد تا تصویر . تداعی های دور و نزدیک داریم مثل بیت سوم اما باز هم در خدمت همان حس . رفتار متفاوت با اشیا داریم مثل بیت دوم اما باز هم نه آن چنان که توی چشم بزند . به واژه آرایی نرم (ش) در بیت سوم که به توالی خشن دو (خ) در انتهای مصراع می رسد و مفهوم بیت را در موسیقی اجرا می کند و ... .
همه اینها سبب می شود که شعر حامدی کاملا سهل و ممتنع باشد و وقتی در اوج حس قرار می گیرد ، مخاطب را کاملا سیراب کند . بی شک این نوع نگاه به شعر کاملا لذت مدارانه است : لذت خود شاعر هنگام نوشتن و لذت مخاطب هنگام خواندن . در واقع درگیر ایجاد شگفتی های برجسته و خلق شاهکاری متفاوت و این حرفها نیست و به همین دلیل سریع الارتباط است . می شود اِن قُلت هایی هم براین دفتر نوشت . مثل اینکه حامدی در غزلهایش موفق تر از سایر قالبها ست یا اینکه در برخی ابیات انگشت شمار حضور قافیه تصنعی به نظر می رسد ، مثل :
بر تنم نقش بستم تنت را ، موج در موج پیراهنت را
دیدم از رود رود نگاهت ، قسمت چشم هایم رسوب است
اما همه اینها ، سطرهای محدودی از یک کتاب خوب اند که مسلما خود شاعر بهتر می شناسدشان . مهم این است که تغزل حامدی بعد از خواندن کتاب تو را وامی دارد دست به قلم ببری و بنویسی و این حال خوبی ست !

باشد برای بعد - گزیده اشعار ناصر حامدی - نشر تکا- چاپ اول 1387 - 1700 تومان

-گوشه دنج سمت چپ : مجموعه داستان کوتاه مهدی ربی نثری ساده دارد ، از لحاظ درون مایه هم غالبا سوررئال نیست ؛ اما بسیار شاعرانه است . در واقع شاعرانگی داستان ها از یک نوع پرداخت تصویری نشأت می گیرد که خلق موقعیت می کند و تداعی ها را فرایاد می آورد . نمونه بارز این نوع پرداخت در صحنه پایانی داستان مقبره اتفاق می افتد و چینش شمعها روی قبرهای ناشناس ، آن هم به یاد و نام عشقهای سوخته و از دست رفته ، داستان را از یک موقعیت رئال به سمت فضایی به شدت شاعرانه و عاشقانه می برد . تمهید دیگر نویسنده برای خلق موقعیت شاعرانه ، استفاده از ارجاعات درون متنی در یک داستان است که به واسطه تکرار جا به جای یک مولفه ، از آن استعاره ای می سازد برای یک موقعیت . مثلا در داستان «گوشه دنج سمت چپ» ، پاکت آب میوه کوچکی که خالی ست اما بادش کرده اند ، به استعاره ای از حضور دختر و بالاتر از آن عاشقانگی تبدیل می شود .تکنیک دیگر استفاده از عنصر شگفتی و غافلگیری ست ، آن هم نه از آن دست که در آثار پلیسی اتفاق می افتد بلکه در نتیجه تغییری ماهوی که بیشتر برخاسته از عوض شدن نگاه یا زاویه دید است . در داستان « می تونم دوباره ببینمت » و «دیگر هیچ چیز با اهمیتی وجود ندارد» این تکنیک به شکل ویژه تر دیده می شود .
اما از همه اینها گذشته مهدی ربی با این کتاب نشان داده است که هر چند روایت را خوب می شناسد و نثر پاکیزه ودلچسبی دارد اما مهمترین مشخصه اش توجه به اندیشه محتوایی اثر است . اندیشه ای که گاه در واشکافی یک تنهایی گزنده است و گاه در بررسی و حتی آسیب شناسی یک ماجرای عاشقانه و گاهی نیز در حیطه ای جامعه نگر بروز می کند . همه اینها سبب می شود که کتاب «گوشه دنج سمت چپ» مجموعه ای توصیه کردنی باشد .
«سومین قبر را که رد کردم باورکردنی نبود ، اولین پروین را پیدا کردم . سنگ سفید مستطیل شکل کوچکی بود که با مشکی رویش نوشته بود : پروین رشید. تولد 1355 ه.1 . وفات 1378 ه .ش. دقیقا همسن و سال خودم بوده که از دنیا رفته . بی اختیار نشسم کنار قبرش و شروع کردم به فاتحه خواندن . وسوسه غیر قابل کنترلی بود . هر سه مان شروع کرده بودیم به گشتن بین قبرها.نادر سمت راست قبرستان، من وسط و شهاب سمت چپ . هر کس اسم مورد نظر دیگری را هم که پیدا می کرد به آن یکی می گفت . مثلا من برای شهاب پنج مریم پیدا کردم و نادر هم برای من سه تا پروین . حالا تعدادشان را هم می شمردیم ...»

گوشه دنج سمت چپ - مجموعه داستان مهدی ربی - نشر چشمه - چاپ اول 1386 - 1700 تومان

چهارم اینکه:

غزلی از خودم تقدیم به نازنین همیشه و شما که بهار در رگان تان جریان دارد :

«غم- شادی»

من دوست دارم برقصم ، من دوست دارم بخوانم
من دوست دارم که رمز ِغم- شادی ات را بدانم

باید بخندم، بگریم؛ باید برآیم ، بمیرم؛
در انفجاری خودم را در خاک و خون می کشانم

آوای اردیبهشتی ! دنیا جنون بود و آتش
تنها حضورت سبب شد در این جهنم بمانم

آتش بزن پیرهن را تا در جنونی دوباره
لیلای افسانه ای را از عمق ذهنم برانم

افسانه ها هیچ و پوچ اند ؛ تنها حقیقت تو هستی
مانند تاکی که پیچید ، سرمست بر استخوانم

آه ای شراب همیشه ! مهمان یک بوسه ام کن
تا «دوستت دارم» ات را من بشنوم با دهانم

آن وقت گیسو رها کن در بادهای شبانه
بنشین، ببین من چگونه خود را به تو می رسانم

بنشین، ببین من چگونه لبخند را می نویسم
وقتی غبار از سر شعر، از واژه ها می تکانم

بنشین، ببین بوسه ها را رج می زنم بر لبانت
یک گله آهوی وحشی بر دشت تو می دوانم

می چینم از دامن شب با دستهایم ستاره
سر می کشم راه شیری را بر لب کهکشانم


شاید سر ماه را هم بردارم از بالش ابر
وقتی چنین می درخشم خواب از سرش می پرانم

رگ می زنم تاک شب را ؛ رگ می زنم تا که خورشید
هی چکه چکه بریزد یکریز در استکانم

آن وقت در مستی صبح ، بر وسعت سبزه زارت
من دوست دارم برقصم ، من دوست دارم بخوانم

***************

بهارتان سرشار از عطر شکوفه های ناگهان بوسه !
سیامک


اول اینکه : ...
... زدیم به کویر و گفتم یک نفس هوای کویری برود توی سینه ام تا سوز سرمای زمستان بشود باد فنا و رطوبت دیار باران برخیزد از استخوان های ام ... اما نمی دانستم چشم کویر که به تو بیافتد فیل اش یاد هندوستان می کند و چشمش خیس می شود از اینکه «آمدی ؟ جانم به قربانت ! ....» ... من خودم دیدم دل ابیانه خون شده بود از ندیدن ات و تا پا گذاشتی روی دستان سرخ اش ، هزارهزار شکوفه سپید از آسمان برایت ریخت تا زیباترین عروس ابیانه شوی در این قحطسال زنانگی ! و پیرمرد تنهای ابیانه ای وقتی گونه های تو را دید زیر برف ، سر در کت پشمین اش فرو برد و عصا زنان شعر سهراب را در گوش دیوارهای خشتی خواند که : کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ....

abyaneh.JPG

من خودم دیدم که بخار گل سرخ برخاست از سر دیگ گلاب گیری و چرخ زد توی موهایت و مست شد و تلو تلو خوران قیقاج رفت و سرش را گذاشت روی سینه دیوار کاهگلی باغ قمصر و شانه اش لرزید ... همان باغ قمصر که روسری ات را بو می کشید تا گلهای اش سر از خمار شبانه بردارند و راه مستی دیگرباره را پیش گیرند و چه برقی می زد چشم مرد گلاب گیر که دلش را خوش کرده بود به گلاب اعلای دو تقطیره اش و تازه می فهمید که گلابهای سال دیگرش عطر نوبرانه دیگری خواهند داشت که حاصل تقطیرهزارباره زیبایی ست!... من خودم دیدم وقتی می رفتیم مناره های مسجد امیرچخماق برایت بازو گشودند و وقتی بر می گشتیم بادگیرها دوری تو را سوزناک تر از همیشه آه می کشیدند ...به خدا دیدم !

دوم اینکه :

گزارشی از این روزها :
- کنگره شعر دفاع مقدس در بندرعباس پیش از عید فرصت دلپذیری بود برای دیدن دوستان قدیم و آشنایی با دوستانی تازه که به اندازه لطافت شعرشان مهربان نیز بودند . نام بردن یکایک عزیزان تنها شاید اسباب شرمندگی از باب فراموشی باشد پسس دست همه را به مهر می فشارم و امید دیدار نزدیک دوباره را دارم. راستی ! یادتان باشد که مثنوی درخشان حمیدرضا برقعی درباره حضرت علی اکبر (ع) را بخوانید ... پیدا کنید وبیابید ...از من گفتن !
- عید امسال به سنت هر ساله شال و کلاه کردیم و به قصد کرمان راهی سفر شدیم اما کثرت نقاط دیدنی در کاشان و یزد ومیبد و ابیانه و ... سبب شد نهایت سفر به یزد برسد و تمام ! ...بی انصافی ست اگر نگویم این شهرهای زیبای کویری چقدر خوب سنتهای خود را حفظ کرده اند و پاس داشته اند . بافت زیبای قدیمی این شهرها ، بازارها و آب انبارها و کوچه قهر و آشتی درست وسط بافت اصلی شهر ، آن هم کاملا زنده و پویا ، دل می برد از زیبایی . لباسهای زیبای مردم ابیانه ، مهمان نوازی شان و سطح بالای اجتماعی شان غافلگیرت می کند . ابتکار جالب مردم و دست اندرکاران شهرهای یزد وکاشان در استفاده از خانه های تاریخی به عنوان محل اسکان میهمانان ، ایده ای درخشان و آموختنی برای سایر نقاط ایران است . یک گردشگر همیشه دنبال تجربه یک چیز تازه است ؛ یک هتل 5 ستاره هیچ وقت چیز تازه ای نیست اما اقامت در یک خانه قدیمی متعلق به 250 سال پیش با آن آب نماهای زیبا و طاقی ها فوق العاده وبوی کاهگل و ... حتما به یادماندنی و خواستنی ست . دست مریزاد به همه کسانی که فرهنگ شان را پاس می دارند و به آن افتخار می گذارند . و سپاس از مهربانی مهدی فرجی عزیز و بانو که ما را شرمنده محبت شان کردند ...
راستی فقط یادم باشد از گفتگوی ام با یک جوان ابیانه ای برای تان بنویسم . در پست بعد ان شاء الله ....
- روز سه شنبه 25 فروردین ماه 1388 ساعت 3 بعد از ظهر در دانشگاه علوم پزشکی بابل شب شعری به پاست که نگارنده نیز به دعوت مهربانانه دوستان افتخار حضور دارم . بی شک از زیارت دوستانی که این دور و بر هستند و وقت دارند خوشحال می شوم ....
- نمایشگاه کتاب امسال هم انگار از 16 تا 26 اردیبهشت ماه در محل مصلا تشکیل می شود . اگر خدا بخواهد با گلاره بانو برای شرکت در سه روز آخر نمایشگاه برنامه ریزی کرده ایم یعنی 24 و 25 و26 – 5 شنبه و جمعه و شنبه .... کتاب هم که فعلا همان دو کتاب سابق است و کتابهای جدید مال بعد از نمایشگاه است و احتمالا اواخر سال. پس اگر «عطر تند نارنج» یا «بر تابی از ترانه» را می خواهید در نمایشگاه پیدا می کنید . من هم اگر آدرس دقیق غرفه ها را در روزهای قبل از نمایشگاه گیر آوردم همین جا می نویسم .
-گلاره بانو مجددا افتخار داده اند و یک چارپاره فوق العاده نوشته اند که ما رسما لنگ انداختیم ! ... بیخودی نمی گوییم و بر سبیل هندوانه قرض دادن های عاشقانه !...یک نگاه بیاندازید تا شما هم باور کنید که ایشان اصولا در حق خودشان و ما ظلم می کنند با ننوشتن هایشان . شما به ایشان بگویید ، حرف ما که چندان موثر نیست گویا !

سوم اینکه :
امروز به جای کتاب ، می خواهم در مورد مجموعه ترانه های اخیر احسان خواجه امیری بنویسم . خواجه امیری خواننده ای ست که با دو کاست اخیرش نشان داده است که قدر شعر خوب را می داند و با اجرای صحیح ترانه به شکفتگی هر چه بیشتر آن کمک می کند . در همین مجموعه نیز خوانش خواجه امیری از شعرها کاملا درست و گاه بسیار درخشان است . در «فصل تازه» ترانه های خوبی هست که جدا ارزش شنیدن دارد مثل ترانه «شیرین» از دوست عزیزم «حسین متولیان» که سادگی وملاحت و صمیمیت دلنشینی دارد و ترانه «تب تلخ» از دکتر افشین یدالهی که تحلیلی مناسب می طلبد و ... .
اما بحث اصلی من بر سر سه ترانه از این مجموعه است :
الف – ترانه «گریه» : این اثر که سومین ترانه مجموعه یاد شده است بر اساس ترانه ای درخشان از «حامد عسگری» شکل گرفته است .ترانه ای که برخی سطرهای آن قابلیت ضرب المثل شدن دارند :

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورمو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگیاش
گریه نمی کنه ، قدم می زنه

تایید می کنید که مصراع 3و4 بند فوق کاملا توان ضرب المثل شدن را دارد . درخشش کار شاعر در این دو مصراع ، علاوه بر حس فراوان آن ، برجستگی خاص کلمه «هضم» در مصراع نخست است . یک شاعر متوسط به راحتی می توانست جای این کلمه مثلا بگذارد : «رفع» یا هر کلمه مشابه دیگری ؛ اما این واژه بُعد تصویری و مضمون پردازانه کار را بسیار برجسته تر کرده است . شنیده اید که برای هضم غذا ، قدم زدن توصیه می شود ؛حالا این را بگذارید کنار معنای مورد نظر شاعر و تلون تصویر را دوباره نظاره کنید .

گریه نمی کنم نه این که خوبم
نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمه ام که
یه هو میون زندگی افتادم

باز هم یک اجرای خوب و این بار اجرای زبانی در دو سطر پایانی .بدیهی ست که در هر دو بند فوق ، وظیفه دو سطر نخست، زمینه چینی و فضاسازی های حسی برای ایجاد ضربه های کاری دو سطر پایانی ست. در این بند نیز بازی زبانی حول محور فعل «افتادن» شکل می گیرد و شاعر با ایجاد ترکیبهای «اتفاق افتادن» و «در میان زندگی افتادن» این تلون زبانی را ایجاد می کند .در ضمن به ارتباط گیری دو بند با هم نگاه کنید ؛ چرا که این کار ،چنان که خواهیم دید، اثری با محور عمودی کاملا قدرتمند است . ارتباط بین این دو بند با «گریه نمی کنم» شکل می گیرد .

یه ماجرای تلخ ناگزیرم
یه کهکشونم ولی بی ستاره
یه قهوه که هر چی شکر بریزی
بازم همون تلخی نابو داره

باز هم همان روند ارتباطی و این بار حلقه اتصال واژه های «اتفاق» و «ماجرا» هستند . این بند کلا تصویری تر از دو بند قبلی ست ولی باز هم نکته در دو مصراع پایانی ست و این بار معنایی : قهوه ذاتا تلخ است و این همان حکایت «ناگزیری» ست و شیرینی ها – بخوانید شادیها - ی کوچک نمی تواند این ذات تلخ را زیر و رو کند . این نگاه غمگنانه هست اما به دو دلیل نومیدانه نیست : یکی اینکه کیفیت قهوه به تلخ بودن آن است . به همین خاطر است که شاعر از «تلخی ناب» استفاده می کند . به عبارت بهتر این تلخی به نادلپذیری نمی انجامد ، چرا که غمی از سر رکود و موجب رخوت نیست . مشکل اینجاست که ذات گسترده و توانمند راوی «کهکشان»یست که «ستاره» ندارد و مشکل ِاین راه شیری با خرده های «شکر» حل نمی شود ! و درست همین جاست که دلیل دوم ام برای نومیدانه نبودن اثر شکل می گیرد و در بند چهارم توسط شاعر به عینه به منصه ظهور می رسد :

اگه یکی باشه منو بفهمه
براش غرورمو به هم می زنم
گریه که سهله ، زیر چتر شونه اش
تا آخر دنیا قدم می زنم


و دقیقا نقطه رستگاری این ترانه همین جاست . «عشق» آن شیرینی مطبوع و آن «ستاره» است که از «ناگزیر»یها گذر می کند و سبب گریز شاعر از این غمگنانه گی ست .به دلیل همین امید قطعی ست که شعر نومیدانه نیست . نکته های این بند درخشان بسیارند : یکی اینکه مشخصه این «عشق» معجزه گر تنها یک چیز است :«فهمیدن» ! همان که اریک فروم هم می گوید : عمق ارتباط ! فهمیدن مهمترین مولفه عاشقانه است و حسی که فاقد درک متقابل باشد اصولا عشق نیست .
نکته بعدی اینجاست که اولین بحث در رفتارشناسی عاشقانه حذف «غرور» است. چرا که عشق یعنی گذر از عقل خویش اندیش به احساس دیگراندیش .
نکته نهایی در چرخش معنایی زیرکانه و رندانه شاعر است در دو سطر نهایی که بازخوانی ِدیگرگونه بند نخست است . اینجا شاید بد نباشد به این نکته اشاره کنم که به نظر من فرم دایره ای در شعر تنها این نیست که مصراع یا بند یا بیت یا سطر آغازین شعر در پایان شعر تکرار شود که اگر چنین باشد امری فاقد ارزش زیبایی شناسانه و تاثیر حسی ست . مسئله این است که شاعر بتواند خوانشی تازه از آن تصویر یا سطر ارائه دهد . در اینجا شاعر به خوبی توانسته تحول ناشی از عشق را به نمایش بگذارد. شاعر «غرور» را می شکند ولی باز هم «گریه نمی کند» این بار نه به دلیل این که گریه کردن برای مرد مغرور سخت است - که اتفاقا این بار خیلی هم «سهل» است – بلکه بدین سبب که قدم زدن را ترجیح می دهد آن هم قدم زدنی تا پایان دنیا .
تصویر پایانی مرا به یاد شازده کوچولو انداخت وقتی به خلبان قصه می گفت :
« - یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
- خودت که می‌دانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد.
- پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چقدر دلت گرفته بوده.»
و نکته مهم بند آخر ترانه حامد عسگری هم همین جاست : او تا آخر دنیا قدم می زند ؛ چه غمی ! اما ...«اما» ی این قضیه مهمتر از اصل آن است ! آن «اما» در سطر قبلی ست : «زیر چتر شونه ش»... چه شادی ای ! و ظرافت در همین جاست : نمایش تمام و کمال غمشادی عاشقانه . به عبارت بهتر ، بین غم ِبند نخست و غم ِسطر آخر زمین تا آسمان تفاوت هست ، چرا که دیگر آن «اتفاق نصفه نیمه» بند دوم ، به نیمه دیگر خود و در نتیجه کمال عاشقانه بند پایانی رسیده است و همین سبب می شود که نه شعر را غمگنانه بدانیم و نه اینکه فرم دایره ای اثر را بی دلیل .
ترانه حامد عسگری از بهترین ترانه هایی ست که سال گذشته شنیدم به همه دلایلی که گفته شد و دلایل دیگری که در حس عمیق اثر نهفته است و گفتنی نیست .

ب – پیش از اینکه به دو ترانه بعدی مورد نظرم بپردازم ، بگویم که حرف من در باب این دو ترانه در حقیقت ادامه بحث رفتارشناسی اجتماعی ِ« ترانه های واسوخت » نگارنده ست در مقاله «لیلی فقط تو قصه ست؟!». به عبارت دیگر گمان می کنم ادامه همان روند اجتماعی که در آن مقاله ذکر کردم در پله های بعدی به این دو ترانه رسیده است که به دلایلی که می گویم به نظر من نقطه آغاز نگاهی تازه در مناسبات عاشقانه در ترانه این روزگار است .
در آن مقاله گفتم که تغییر مناسبات اجتماعی و نحوه ارتباطهای عاشقانه در جامعه به سمتی رفته است که در نتیجه تعدد ارتباط ها ، آن نگاه سراپا اشتیاق و وحدت گرا و حتی جورخواه سنتی ، کاملا تغییر یافته و حسهای دیگرگونه ای مثل نفرت یا مورد خیانت واقع شدن و سرخوردگی و امثالهم ایجاد می شوند که خود را در همان ترانه های سریالی«واسوخت» یا «ذم معشوق» نمایانده اند . شک نیست که در ادبیات کلاسیک ما هم سابقه این نوع شعر وجود داشته است مثلا غزل معروف سعدی با این مطلع :«ای لعبت خندان لب لعلت که مزیدست» که شیخ اجل از هیچ نکته ای در باب ذم معشوق بیچاره فروگذار نکرده اند !
اما به نظر من در ادبیات کلاسیک این رویکرد در مقابل رویکرد معمول عاشقانه ها فراوانی چندانی ندارد و در ضمن عرصه مخاطبین شعر با ترانه تفاوت جدی دارد ، در حالی که در ترانه های چند سال اخیر حضور این لحن بسیار معنادار است و قابل واکاوی اجتماعی . به عبارت بهتر اقبال عمومی جامعه ،که سفارش دهنده ترانه است، نشان می دهد که این نظرگاه در جامعه جوان به طور جدی مورد تقاضاست . در همان مقاله نیز گفتم که مهمترین دلیل رسیدن به چنین جایگاهی در عرصه مفهوم عشق ، عدم حضور درک صحیح عاشقانه در جامعه ، در نتیجه گذر دیمی از مناسبات سنتی به مدرن است . مفاهیمی مانند «خیانت» ،«حسادت» و امثالهم در این فرایند نیاز به بازتعریف دارند و کمترین نتیجه گذر از این بازتعریف ، حضور مفاهیمی آن چنانی ست . این «بازتعریف» باید در ذهن تک تک افراد جامعه اتفاق بیافتد و چیزی نیست که چندان آموختنی باشد و شاید تنها به مدد تجربه بتوان آن را تمام و کمال درک کرد . چنان که در آن مقاله هم گفتم ، مجددا تاکید می کنم که دراین مقال ، بحث سنت ومدرنیته بیانگر ارجحیت هیچ یک بر دیگری نیست . این دو ، دو سیستم کاملا متفاوت هستند که با سازوکارهای مختص خود درست و بی تنش عمل می کنند ؛اما تداخل هر یک با دیگری اسباب ایجاد تنش می شود.
بعد از این مقدمه طولانی بپردازیم به این دو ترانه که به نظر من گامی دیگر از این تحول را نشان می دهند و مبتنی بر درک درست تر و عمیق تری از عشق هستند :

1- ترانه «رفتنی» ، ترانه شماره 7 ، از «دکتر افشین یدالهی» ست . ترانه سرایی که نشان داده است برای واژگانش حرمت بسیار قائل است و از آن ها به خصوص در اجرای اندیشه عاشقانه ، بسیار دقیق سود می برد :

تو می ری با یکی دیگه
که قَدرِت رو نمی دونه
که رویات و نمی فهمه
نگاهت و نمی خونه

به تو عادت کنه شاید
یا شاید عاشقت باشه
ولی قلبش می تونه روُ
کسی غیر از تو هم واشه

تو رو اصلا نمی شناسه
براش فرقی نداری تو

این ترانه اصولا تصویرگرا نیست و کاملا متکی به معنا و اندیشه است . بنابراین باید چند بند را در کنار هم معنا کنیم و جلو برویم . شروع ماجرا با همان حرف ترانه های واسوخت پیش از این است :«تو می ری با یکی دیگه». باور کنید اولین بار که ترانه را شنیدم منتظر بودم الان معشوق بیچاره سابق(!) با هزار فحش و فضیحت فرستاده شود لای دست باباش ! اما ترانه سیری دیگر پیدا می کند چنان که می بینید و نشان می دهد که تفاوت این دو نگاه از کجا تا به کجاست . درست سطر دوم بند اول محل این تفاوت اندیشگی ست : کسی «که قَدرِت رو نمی دونه» . در واقع راوی اینجا غمدار از دست دادن معشوق نیست یا تنها این غم را ندارد ، بلکه نگران این است که نفر ثالث قدر معشوق را چنان که باید نداند . در واقع اینجا بحث هم چنان دیگرخواهانه و در نتیجه عاشقانه است در حالی که در ترانه های واسوخت – چنان که در مقاله گفتم – بحث خویش خواهانه و برخاسته از حسادتی ست که ریشه در تملک معشوق دارد نه دوست داشتنش . مشکل شاعر ما اینجاست که نفر بعدی قدر درخشش های معشوق را نمی داند ، نگاهش را نمی خواند و رویاهایش را نمی فهمد . می بینید ؟ باز هم صحبت از «فهمیدن» است : این اصل اساسی عشق . به عبارت دیگر شاعر نگران این است که معشوق به عشقی ناب نرسد . همین نگرانی در بند دوم روشن تر می شود : « به تو عادت کنه شاید » و عادت هیچ ربطی به عشق ندارد . نکته ای که همه رفتارشناسان عشق بر آن تاکید دارند ودر چند ترانه دکتر یدالهی – که چنان که می دانید روانپزشک هم هستند – نیز مورد اشاره بوده است .
اما چرا به دل بد راه بدهیم؟! : «شاید هم عاشقت باشه » ...اما ...اما باز هم نگرانی : «ولی قلبش می تونه رو کسی غیر از تو هم واشه» . این کم داستانی نیست ! «تو»معشوق منفردست؛ نه به دلیل اینکه در ظاهر به خاطر تعهدهای اجتماعی واخلاقی منفرد مانده باشد بلکه ذاتا منفرد ست . حسی که هم بتواند خرج «تو» بشود و هم عینا خرج «کسی غیر از تو» که عشق نیست . این حس حسی نیست که به درد «تو» بخورد . در واقع راوی با شناختی که از فرد ثالث دارد – یا شاید نگرانی های ذهنی اش - می خواهد بگوید «او» دنبال عشق می گشت و «تو» یک موقعیت خالی بود و «او» عاشق «تو» شد . در واقع نگرش فرد ثالث نسبت به عشق مثل گرسنه ایست که هر چه جلویش می گذارند می خورد : چه چلو کباب باشد ،چه نان خالی ! این نگاه در باب عشق را اگر بگردید فراوان در عرصه جامعه خواهید یافت . نزار قبانی چه خوب این افراد را توصیف می کند : انگار که در روزگار تنگدستی ناگهان در خیابان یک کیف پر از پول پیدا کنی !...و این عشق نیست ! این که او : «تو رو اصلا نمی شناسه/براش فرقی نداری تو». نشناختن هیچ گاه به عشق نمی رسد چنان که علی السویه بودن ! عشق عرصه تفاوت هاست .

جواب عشق و چی می دی
جواب آرزوهات و
جواب اون که بعد از من
می خواد عاشق بشه با تو

تو می ری با یکی دیگه
که از چشمات نمی ترسه
نمی دونه که این یعنی
شروع مرگ ما هر سه

تو رو اصلا نمی شناسه
براش فرقی نداری تو


واقعا «جواب عشق و چی می دی ؟!». جواب عشق را و نه جواب راوی را. راوی اصولا دنبال جواب خودش نیست چرا که عشق اصالت دارد نه لیلی و مجنون . عشق است که به آنها اصالت می دهد که اگر نه لیلی و مجنون یک زن ومردند مثل همه زنها و مردهای عالم ! از این گذشته چه جوابی هست که باید به راوی داد ؟!...مگر عاشق دنبال تشکر و نامه های اداری سپاسگزاری پس از عزل است که دنبال جواب بگردد ؟! ...عاشق هر آنچه که باید در حین رابطه عاشقانه بردارد از رابطه گرفته است : اگر محبتی کرده، صدبرابرش لذت برده است ؛ اگر حرف عاشقانه ای زده ، در همان لحظه لذت ناب دوست داشتن را تجربه کرده است که هزاران برابر آن حرفهای عاشقانه می ارزد !...طلبی باقی نیست که دنبال وصولش باشد . پس حرف چیز دیگری ست : «جواب آرزوهات» را چگونه می دهی، معشوق؟! اصلا خودت را بی خیال ! : « جواب اون که بعد از من می خواد عاشق بشه با تو »؟! ... ببینید عاشق چگونه باید دوست داشته باشد : بی مرز !... حرف همان نگرانی سطر نخست این بند است که جواب عشق را چه می دهی ؟ ... تصمیم اشتباه «تو» می تواند به قیمت نابود شدن «او» هم باشد ، «او»یی که انگار خودش – چنان که در بند قبل آمد – چندان در باغ نیست ! درک نشدن «تو» تنها به نابودی خودت نمی انجامد . عشق عرصه «معشوق واقع شدن» خشک وخالی نیست ؛ عرصه فعالیتی دوجانبه است و «مسئولیت پذیری» دوجانبه که اگر نه :
« تو می ری با یکی دیگه /که از چشمات نمی ترسه /نمی دونه که این یعنی /شروع مرگ ما هر سه »...بله... هر سه ! این یک خیانت سه جانبه است که «تو» با تصمیم اش، در حق «من» و «او» و خود «تو» روا می دارد.
یک نکته مهم دیگر هم در این فراز هست که مشخص کننده نگاه «او» به «تو»ست : « اون که بعد از من می خواد عاشق بشه با تو» دربرگیرنده همان نگاه ابزاری به معشوق است . توجه کنید که شاعر می گوید او می خواهد «با» تو عاشق شود نه «به» تو ! ...همان که در بالا گفتیم که «او» دنبال کسی می گردد که عاشقش شود ! و «تو» به شکل یک «ابزار» برای این «اراده» استفاده می شود !
قضاوت اندیشه مدار شاعر - که ریشه در یک شناخت عاشقانه عمیق دارد – بی شک قابل تسری به همه روابط این گونه نیست اما در بسیاری از این روابط پاسخ می دهد و همین هم کافی ست تا این ترانه یک ترانه درخشان لقب بگیرد ؛ به خصوص که شاعر به هیچ وجه مسئله را شخصی نمی کند و ما با یک موقعیت کاملا فراگیر روبرو هستیم . نکته محوری این اندیشه «مسوولیت پذیری عاشقانه مبتنی بر حس دیگرخواهی مفرط عشق» است . این نگرانی دائمی که در بند بند اثر حس می شود ، دلشوره های عاشقی ست که سعادت و شادی معشوق را می خواهد ، نه تملک او را . و تفاوت همین جاست . همین جایی که شازده کوچولو ،هم داستان با شاعر ما می گوید : «تو مسئول گل ات هستی !»...حس مسئولیتی که این روزها دیریاب است و بوی تملک در فضای عاشقانگی مان پیچیده است !

2- ترانه «خوشبختی» ، ترانه هشتم ، از خانم «سارا برزویی» روی دیگر سکه شعر دکتر یدالهی ست . و چقدر هوشمندانه که این دو ترانه درست پشت سر هم آمده اند تا یک کلیت تمام و کمال را با هم به نمایش بگذارند . در بحث ترانه قبل گفتم که «رفتنی» قابل تسری به همه روابط این گونه نیست . در واقع آن دسته از روابط که در آن ترانه نمی گنجند ، به طور کامل در ترانه «خوشبختی» قابل بررسی اند . به عبارت دیگر این دو ترانه ،همراه با هم، می توانند کل موقعیت های موجود را به شکلی کاملا عاشقانه مورد تحلیل قرار دهند . «رفتنی» موقعیتی بود که «تو»، «من» را فرو می گذارد و به دنبال «او»یی می رود که انتخابی ارجح نیست و حاصل اش شاید شادی برای «تو» نباشد ؛ و «خوشبختی» موقعیتی ست که «او» لااقل همپایه «من» هست و «تو» شادمانی را تجربه کرده است. بحث بر صحت این قضاوتها در یک مورد خاص نیست بلکه کلیت این نوع تفکر و قضاوت مورد نظر است و این کلیت کاملا فراگیر و جهان شمول است .
نکته مهمتر ترانه «خوشبختی» فرایند تجربی سرایش برای شاعر است . به عبارت بهتر ،چنان که خواهیم دید ، راوی-شاعر در طول اثر رشد می کند و پوست می اندازد و نگاهش پخته تر می شود . در واقع شاعر نیز مثل ما موقعیت موردنظر را در خلال شعر تجربه می کند و می آموزد :

می خواستم به ت بگم / چقد پریشونم
دیدم خودخواهیه / دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو / به هر سختی
به شرطی که بدونم / شاد وخوشبختی

کاری ندارم که سطر اول را شاید می شد بهتر هم نوشت ؛ حرفم سر اندیشه است . دوباره بخوانیم :
چنان که گفتیم گذر از «خودخواهی» اولین گام عاشقانه است . پس راوی نخستین گام را برمی دارد اما هنوز «تحمل کردن» برای اش سخت است . پس فکر می کند – با همان سمت وسوی دیگرخواهانه عشق – و می بیند که به یک شرط این تحمل امکان پذیر خواهد بود : «شادی و خوشبختی تو». اما این خوشبختی یعنی چه ؟!....

به شرطی بشنوم / دنیات آرومه
که دوستش داری / از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه
که بیشتر از خودم قََدرِت رو می دونه

خوشبختی یعنی «آرامش» ، یعنی «عشق» ...چه عشقی ؟.... دیوانه ای با جنون عاشقانه اش و این که «قدر» تو را بشناسد : باز هم رسیدیم به همان !.. «شناختن» !
اما نکته اساسی تر این است که اینجا راوی به این می اندیشد «او» لااقل به اندازه «من» «تو» را دوست دارد و دیوانه «تو» است و حتی بیش از من قدر «تو» را می داند و از همه مهمتر «تو» «او» را دوست دارد و به «آرامش» رسیده است . این یعنی آرامش «من»؛ آرامشی که می انجامد به :

چیکار کردی که با قلبم
به خاطر تو بی رحم ام
تو می خندی ... چه شیرینه –
- گذشتن ،....، تازه می فهمم

و نکته محوری شعر همین «فهمیدن» سطر پایانی ست . در واقع درست اینجاست که راوی به کشف بزرگ عاشقانه اش می رسد : « وقتی تو می خندی ، گذشتن از تو شیرین می شود»! ... این نتیجه در ذهنیت تملک زده عاشقانه امروز بسیار نکته غریبی ست . بی شک نمی خواهید بحث سانتی مانتالیسم را پیش بکشید که هذا و کذا ! ...این حرفها فقط برای در رفتن همان ذهن تملک زده از اصل موضوع است اگر نه هیچ ربطی میان این شعر و اندیشه اش با هنر و فلسفه سانتی مانتالیسم نیست . بحث اش آن قدر طولانی ست که تنها کافی ست به یک مرجع معتبر – اصلا همین ویکی پدیای خودمان – مراجعه کنید و ....
راوی در ادامه طی مسیر منطقی اش از دو بند نخست ، باز هم در دو سطر اول این بند گمان می برد که در حق قلبش دارد «بی رحمی» می کند اما در ادامه این روند – که از آغاز شعر بر لبه خودخواهی و دیگرخواهی حرکت می کند – ناگاه جرقه ای سبب می شود که آفتاب ، حجابها را به کناری بزند و آن آفتاب خنده «تو» ست و شیرینی اش ... و دیگر «گذشتن» ،سخت که نیست، شیرین هم می شود. به عبارت دیگر شاعر به دنبال «گذشت کردن» نیست به دنبال «گذشتن» و «رها کردن» است . به قول مارگوت بیکل :« عشق ما نیازمند رهائی ست نه تصاحب» .
چنان که گفتم صداقت خالصانه شاعر در خلال سرایش سبب شده است که شعر به آمیزه ای از حس و اندیشه ، آن هم به شیوه پلکانی تبدیل شود و نقطه اوج این پلکان همین سطر پایانی و واژگان انتهایی آن است : «تازه می فهمم» .
و در نتیجه :

«تو رو می خوام»، تموم زندگیم اینه
«دارم می رم»، ته دیوونگی ام اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من

و این گونه شاعر از همه شرط گذاشتن های نخستین اش عبور می کند ؛ چرا که همچنان عاشق «تو»ست و این «تمام زندگی» اوست ، اما نهایت این جنون عاشقانه به او می گوید که باید برود .
()
چنان که گفتم می شود خیلی راحت، به بهانه های واهی و با ادعاهای روشنفکرنمایانه آن چنانی و چهارتا «ایسم» بی ربط با موضوع ، در ِماجرا را گِل گرفت و خلاص ! ... بعد هم سری تکان داد برای همه کسانی که برای چنین حرفهایی تره خُرد می کنند ! ... پس با ادای احترام به همه سرهای تکان داده شده، نکته پایانی را چنین می نویسم که :
باور ندارم این دو ترانه در حال حاضر بتوانند موجی شبیه «ترانه های واسوخت» سالهای اخیر ایجاد کنند ،اگر چه مطمئنم به اندازه اندیشه وهنرمندی شان ، دیر یا زود قدر خواهند دید . اما دلیل ایجاد نشدن آن موج، این است که کلیت جامعه ما با اندیشه های عاشقانه ای از این دست بیگانه است و هنوز بر مدار همان چرخه «عشق زدگی و نفرت زدگی و دوباره عشق زدگی و دوباره نفرت زدگی و ...» سرش گیج می رود . هنوز معشوق «مال» من است و «نه مال هیچکس دیگه» ! ...پس به امید روزهای بهتر .

چهارم اینکه :
دو دو بیتی و یک غزل از «حبیب اله بخشوده» عزیز و سپاس از لطفی که داشتند و این شعرها را در اختیار من قرار دادند :
(1)
تو رفتی باد بوی درد آورد
چه سوزی باد صحراگرد آورد
نشد روشن اتاق آبی من
دلم ایمان به فصل سرد آورد
(2)
گرفتارند ماهی ها و دریا
به عشق هم ، شبیه ِما و دریا
اگر ماهی نباشد، ما نباشیم ،
چه می ماند؟ : فقط دریا و دریا
(3)
از لب نگو که وسوسه انگیز دیگری ست
لبخند عاشقانه تو چیز دیگری ست

لبریز شد هر آن چه تو را ریخت در خودش
مثل غزل که حجم طرب خیز دیگری ست

دست نسیم ، سبز مرا زرد می زند
در نوبهار بی تو که پاییز دیگری ست

عشق آمده ست تا برساند به ما دمی
از ان شراب ها که لب میز دیگری ست

پرهیز از تو کار خداوندگار بود
من آدم ام خمیر من از چیز دیگری ست

*****

عشق دریای عمیقی ست . غرقه شدن تنها راه چاره است نه تنها تنی به آب زدن و گذشتن ! ...غرقه باشید ...یله ...رها !
سیامک


سلام
اول اینکه : ...
واژه ها که از دهانت فواره می زنند ، اتاق عطر همیشه بهار می گیرد ... چشمه چشمه رود می جوشد از واژه هایی که روی قالی می ریزند و پیچ پیچان می آید تا لب پنجره و می چکد بر سر تمام اهالی شهر ...شعرهای تو سهم تمام دنیاست تا مردم یادشان نرود چگونه حرف بزنند ، چگونه عشق را هجی کنند و اصلا چگونه نفس بکشند !... من فقط می نشینم روی مبل گوشه اتاق و فواره واژه ها را تماشا می کنم در پیشگاه آفتاب پیشانیت ... زل می زنم به رنگین کمان کوچک شعر در میان لبهای سرخت ... و بعد یاد افسانه ای کهنسال می افتم ...افسانه ای که می گفت : همیشه زیر رنگین کمان گنجی نهفته است ! ... به مرجانها نگاه می کنم و مرواریدهای سفید وعقیق سرخ ... و فکر می کنم چقدر افسانه ها حقیقت دارند ! .....
**************************
دوم اینکه : باز هم همان بند پوزش خواهی همیشگی !!
**************************
سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
- مهمترین خبر اینکه گلاره بانو یک عدد چارپاره فوق العاده گفته است که به زودی در وبلاگشان می خوانید !
- مهمتر این که گلاره بانو در جشنواره شعر زنان برگزیده شده اند . مراسم این جایزه روز یکشنبه عصر در خانه شهریاران جوان برگزار می شود ....
- کنگره سراسری شعر دفاع مقدس روز های 20 الی 22 اسفندماه در بندرعباس برگزار می شود . از من هم به عنوان میهمان و بیشتر در حیطه نقدهایی که بر کتابهای شعر دفاع مقدس نوشته ام ، دعوت شده است . و من خوشحالم از اینکه باز هم عده ای از دوستان را پس از مدتها می بینم و شعر می خوانیم و بی شک لذت می بریم ....
- برادران گرامی ام جناب دکتر بیات و آقای ناصر حامدی عزیز لطف کرده اند و کتابهای دلنشین شان را فرستاده اند . هر دو کتاب به شدت خواندنی ست . به زودی من باب انجام وظیفه راجع به آنها می نویسم ....
- درباره وبلاگها و اشعار سرکار خانم مستشار نظامی و آقای سید محمد علی رضازاده در ستون دنیای مجازی صفحه شعر جوان روزنامه جام جم چیزکی نوشتم که در این لینک می توانید ببینید .
- مجله جدیدی در زمینه ادبیات و اسطوره منتظر می شود به نام ثریا . مهمترین نکته در باب این نشریه این است که چاپ کاشان و نتیجه همت نشر شاسوسا ست . حضور نشریات غیرتهرانی در عرصه های تخصصی می تواند بسیار مفید فایده باشد . گذشته از این ثریا سر و شکلی کاملا آبرومند و وزین و مطالبی در خور دارد . امیدوارم پخش خوبی هم برایش انجام شود و به دست مخاطبان ادبی برسد . از نگارنده نیز «نقد کتاب بیوتن امیرخانی» در شماره یک درج شده است ....
- همین الان خبر برگزیدگان جشنواره شعر فجر اعلام شد . ضمن تبریک به تمامی دوستانم که نامشان در میان برگزیدگان هست و خوشبختانه تعداشان نیز کم نیست، لینک خبر را از فارس برایتان می گذارم :

- تجلیل شدگان
- برگزیدگان شعر جوان
*****************************
چهارم اینکه :
چون معرفی کتاب این شماره در واقع یک نقد مفصل است لذا تنها درباره دو کتاب می نویسم از یک شاعر :
- «هفت» و «زخمه» : وقتی شاعری سومین و چهارمین کتاب خود را منتشر می کند ، می توان گفت که از مرحله آزمون و خطا وتجربه گری گذشته است و به نوعی تثبیت دست یافته است . از سوی دیگر وقتی همین شاعر الگوها – وشاید کلیشه های – موجود در شعر هم نسلانش را آشکارا نادیده می گیرد و سعی می کند در فضایی دیگر گام بردارد ، باید فکر کرد که او آگاهانه پا در این مسیر گذارده است و به عبارتی هوشیارانه قصد دارد خلاف جریان آب شنا کند . در این مرحله کاری به این ندارم که آیا این حرکت کمکی به زیبایی شناسی شعر می کند یا نه بلکه بیشتر قصدم این است که به این نکته اشاره کنم که در مواجهه با این شاعر ،مخاطب باید بیش از پیش از خود بپرسد «چرا ؟» . به عبارت دیگر مخاطب باید این احترام را برای شاعر قائل شود که بر دلیل این خلاف آمد بودن تامل کند و سعی کند به دلایل ایجاد چنین شعری توجه کند .
مریم جعفری سومین وچهارمین کتابش را منتشر کرده است . «سمفونی روایت قفل شده » به خصوص در برخی از شعرهایش مثل « دنیا پر از سگ است ..» نشان از حضور شاعری مستعد داشت و «پیانو» مهر تاییدی بر این ادعا بود . «پیانو» - چنان که در نقدی مفصل بر آن پیش از این نوشتم – برخواسته از چالش ذهنی شاعری بود که دغدغه های خود را دارد و در عین حال زیبایی شناسی خود را . استفاده درست از موسیقی وزنی و موسیقی کناری در شعر و در خدمت محتوا در کنار زبانی فخیم و اندکی قدمایی و پرهیز از تکنیک گرایی های مد روز نشان می داد که شاعر درکی منفرد و متفاوت از جریان عمومی شعر نسبت به سرایش دارد .
دو کتاب حاضر – «هفت» و «زخمه» - ادامه همین نگاه منفردند . در حال حاضر بحثم سر این نیست که آیا گامی به پیش نیز هستند یا نه بلکه مقصودم پافشاری بر سر همان نوع زیبایی شناسی ادبی ست . به نظر من نکات مشترکی در این دو کتاب هست که سبب می شود نقدی مشترک بر آن توجیه پذیر باشد .
«هفت» مجموعه ای از هفت مسمط نو ست . شاعر در ادامه مسیر خود در جهت ایجاد فضای نوقدمایی – یا به عبارتی نئوکلاسیک – علاوه بر انتخاب جنس زبان ، به سراغ قالبی کمتر آزموده در شعر کلاسیک معاصر می رود و سعی می کند رستاخیزی در آن ایجاد کند . نکته اینجاست که این انتخاب با توجه به پیشینه ای که از شاعر سراغ داریم آگاهانه و مبتنی بر قابلیت های قالب است . چنان که می دانیم ، مسمط از چند سطر هم وزن و قافیه و یک سطر هم وزن اما با قافیه مجزا تشکیل یافته است که تکرار منظم این ساختار کلیت قالب را تشکیل می دهد . مثلا 6 مصراع هم وزن وقافیه ، بعد مصراعی با وزن مشترک اما قافیه مجزا و بعد باز 6 سطر هم قافیه دیگر در همان وزن و بعد مصراعی با قافیه مصراع منفرد بند قبل و الی آخر ....
ناگفته پیداست که موسیقی پررنگی در این قالب وجود دارد . موسیقی پر تپشی که حاصل تعدد قوافی ست و ایجاد فضایی جنون زده و پریشان یا طربناک و دست افشان را - با توجه به وزن انتخابی- به خوبی بر می تابد . شاعر ما اما ، بیشتر به گزینه نخست نظر دارد : پریشانی و جنون زدگی :
خورشید درخشان شده از من
پس قطره فراوان شده از من
این است که باران شده از من
ابرم که جهان جان شده از من
دیوانه پریشان شده از من
هر برگ سخندان شده از من
تهران که خراسان شده از من
می ترسد از این ابر مسود

می بینید که شاعر با بهره گیری از ردیف – چه در این بند و چه در بندهای متعدد شعرهای گوناگون – این موسیقی را برجسته تر نیز می کند و به نوعی موسیقی زبانی می رسد که حالتی ذکرگویانه دارد .
از سوی دیگر شاعر به فراخور این رویکرد ،زبان خود را نیز در میانه زبان آرکائیک ادبیات کلاسیک و زبان شعر معاصر قرار می دهد . به عبارت دیگر این زبان همانقدر که با زبان معاصر نسبت دارد دارای واژگان و حتی موتیف های شعر کلاسیک هم هست :
هر چه حرف است میم ونون من است
کینه بیرون تر از درون من است
بید مجنون که سرنگون من است
عشق دیوانه جنون من است
آن چه می نوشد آه خون من است
سقف دنیا که بر ستون من است
صبح فردا اگر بدون من است
جشن آوار می شود بر پا

چنان که می بینید این رویکرد به موزائیسم زبانی نیانجامیده است بلکه لحنی بینابین و زبانی برساخته از این دو زبان است . این نکته به نظر من مهمترین مشخصه کنونی شعر جعفری ست . این که زبانی مستقل را برگزیده است . زبانی که متفاوت از لحن کلی شعر کلاسیک معاصر است . زبانی که نه آن چنان ساده و بهمنی وار است که سر از غزل-گفتار در بیاورد و نه آن چنان پیچیده و قدمایی ست که مثلا شعرهای علی معلم یا حتی محمد کاظم کاظمی را تداعی کند . نه آن چنان درگیر ساختار ها و ساختارشکنی هاست که به سمت غزل پست مدرن برود و نه آن چنان سهل و ممتنع که به جریان متعارفتر غزل جوان پیوند بخورد . در کنار این نکته تسلط شاعر بر زبان و حرکتهای زبانی در جای جای متن خودنمایی می کند :
زمستان وحشی سوار درختان
به آتش کشیده ست کار بیابان
تن زخمی ماه ،در ابر، پنهان
کسی هست آیا در این دردباران
به درمان بگوید که دارو بیاور

توجه به ساختار سطر دوم که هم «به آتش کشیدن» را تداعی می کند و هم در واقع ترکیب کنایی « کار بیابان به آتش کشیده است » را در خود دارد ،و نیز مصراع سوم و چهارم که واژگان «ابر» و «زخم» به واژه ترکیبی «دردباران» رسیده اند ، نشان از این دارد که شاعر توجه خاصی به ایجاد فضاهای تازه متکی بر زبان و مستقل از خط و فضای اصلی تصویر شعر دارد .
البته گاهی هم برخی ترکیبها ملموس نیستند و زبان و به تبع آن تصویر افت می کند :
باد آمده است یکسره پارو کند
باران اگر به پنجره ها رو کند
صدها شفا به یک نم دارو کند
رنگین کمان بیاید و جارو کند
«هر چ آن به است قصد سوی آن کنم»

در مصراع سوم چنان که می بینید فصاحت حضور چندانی ندارد . یا مثلا :
شاعر کجاست دیو تنومند وزن
خوش بخت قافیه ست که از پند وزن
آویخته ست دست به آوند وزن
باید به قید قافیه و بند وزن
«معنی خوب و نادره را جان کنم »

باز هم در مصراع های دوم و سوم قوافی انتخابی سبب شده اند که تصویر مات شود و زبان از فصاحت بیافتد .
اما چنان که گفته شد این لحظات در کتاب «هفت» بسیار کم است و شاعر معمولا تسلط دلپذیری بر زبان دارد آن هم در قالبی چنین پر قافیه ودشوار :
خسته از دست میزبان شده ام
این دو روزی که میهمان شده ام
درد در درد امتحان شده ام
نه که مشغول آب و نان شده ام
که سراپا فقط دهان شده ام
خورده ام شعر و استخوان شده ام
دنده بر دنده نردبان شده ام
بروید از مقام من بالا

نکته بعدی که نشان از کثرت مطالعات کلاسیک شاعر دارد ، حضورتضمینهای متعدد به شعر کلاسیک فارسی ست . البته انتخاب همین قالب و نیز نوع زبان برگزیده ، خود بیانگر مطالعه عمیق شاعر در گنجینه ادب پارسی ست اما ارجاعات فراوان و مستقیم او بر این نکته بیش از پیش پا می فشارد . به خصوص استفاده های خلاقانه و فعالانه او در مواردی از این دست در مسمط سوم که خود استقبالی ست از یکی از قصاید ناصر خسرو و مصراعهای منفرد به تمامی از آن قصیده است :
«از در در آمدی و من از خود به در»
«گفتی از این جهان به جهانی دگر »
«صاحب خبر بیامد و من بی خبر »
«از پای تا به سر همه سمع و بصر »
«من بر سخنت صورت انسان کنم »

چنان که می بینید حضور غزل سعدی ،آن هم به این شکل ، فضای جالبی در اثر ایجاد کرده است و در هنگام خواندن کلیت اثر نوعی شیدایی را در نتیجه تداعی ایجاد می کند . این اتفاق در این مسمط چندین بار رخ می دهد و فضای اثر را متحول می کند .
در نگاهی کلی بر این هفت مسمط می توان دریافت که شاعر در سه مسمط نخست به بازخوانی کلاسیک قالب می رود که به نظر نگارنده موفق تر نیز هستند و در چهار مسمط بعدی که کوتاه تر هم هستند سعی در ایجاد فضای مدرن تر دارد که مسمط چهارم شاید موفق ترین آنها باشد . این شعر در واقع یک روایت مدرن دارد و به تبع آن زبان نیز مدرن تر شده است و با ایجاد کاتهای متعدد و تصاویر در هم فرورفته سعی در ایجاد موقعیت متفاوت دارد :
وسط صحنه عروسک باشد
راستش گریه کودک باشد
نور چپ هم اگر اندک باشد
تلخک تازه مبارک باشد !
کارگردان به کسی خرده نگیر
روی در نقشه دریا آبی
زیر پر پر زدن مهتابی
در چه فکری حسنک ؟ بی تابی !
زنگ تاریخ فقط می خوابی؟
- شب نخوابیده ام آقای دبیر

اما به طور کلی چنان که گفته شد مفاهیم مطرح شده و نیز جنون دلپذیر زبان ، در موسیقی مسمط بهتر می نشیند . حتی در همین پرداخت مدرن نیز هر گاه شعر و نیز روایت به سمت پریشانی می روند حاصل کار خواندنی تر می شود .
نکته دیگر حضور مفاهیم و اندیشه های عرفانی به خصوص در سه مسمط اول است که تعلق خاطر شاعر به دنیای کلاسیک را نشان می دهد . مفاهیم بنیادینی نظیر مرگ ، پرستش ، زندگی و نظایر آن به خوبی در شعر در هم آمیخته اند. مثلا در بند زیر مفهوم تسلسل به زیبایی نشان داده شده است :
حلقه ماه ، آسمان را خورد
مکث کردم دهان زبان را خورد
تا سرودم روان دهان را خورد
جان به لب آمد و روان را خورد
چه کنم با جهان که جان را خورد
فرصتی شد زمان جهان را خورد
عشق آمد تن زمان را خورد
بی زمان باش و عاشقانه بیا

در کتاب « زخمه» باز هم همان رویکرد شاعر دیده می شود : توجه به زبان خاص ، استفاده از موسیقی ، پرداختن به مفاهیم بنیادی و .... بنابراین بحث را بی جهت طولانی نمی کنم . اما ذکر این نکته ضروری ست که دیگر اینجا با قالب متفاوت و خاص مسمط روبرو نیستیم بلکه به سراغ فضای غزل رفته ایم و بنابراین برخی کاستی ها بیشتر خود را نشان می دهند .
مهمترین نکته به نظر من تک ساحتی بودن شعرهاست . به عبارت دیگر جعفری به برخی مضامین بسیار علاقه دارد : زن بودن در مقابل مرد بودن ، درد کشیدن ، تنهایی و .... فضای سرد و مغموم و عصیان زده شعرهای جعفری در یک یا چند غزل می تواند جذاب باشد اما وقتی با کتابی روبروییم که 59 غزل را در خود جای داده است وقصد فراروی از این فضا را هم ندارد ، حاصل کار به ملال مخاطب می انجامد . به عبارت دیگر مخاطب با دو پرسش اساسی روبرو می شود: آیا شاعر درخششی در زندگانی سراغ ندارد که فضای تاریک شعرش را به تلالویی شادمانه حتی برای لحظه ای آذین ببندد ؟! به راستی خود شاعر غزلهایش را یک بار دیگر مرور کند و بسامد کلماتی نظیر درد و داغ و زخم و ... متعلقات آنها را بررسی کند و بعد به این بیاندیشد که چرا ؟! ...دیگر این که گیرم شادمانی عنصر گمشده زندگی شاعر است ، آیا نباید در هر شعر رویکرد تازه خودمان را نسبت به این مفهوم بی لذتی نشان بدهیم ؟... درست است که هایدگر می گوید هر شاعر بزرگی یک شعر ناسروده دارد و تمام عمر خود را صرف سرودن آن شعر ناسروده می کند و هیچگاه موفق به سرایش آن نمی شود ؛ بهترین شعرهایش به این شعر ناسروده نزدیک ترند و بدترین هایش دورترین و این شعر ناسروده همواره ناسروده می ماند . اما مساله اینجاست که شاعر باید بتواند هر لحظه از زاویه ای و با تصویر دیگرگونه ای و در فضای متفاوتی به سراغ آن برود تا شعر تازه خلق شود نه اینکه دایما با یک سری واژگان خاص در دنیایی مشابه با اثر قبل ، همان حرف را با اندکی بالا و پایین تکرار کند . گلایه من از شاعر به این دلیل است که او حتی گاه برخی کشفهای درخشان خود را نیز قربانی این تکرار ها می کند و به بازخوانی ضعیف یک کشف قدرتمند می نشیند . شاعری که در یکی از درخشان ترین غزلهای «پیانو» نوشته است :
«خطاط آ می نویسد آ پشت آ پشت آ آ »
امروز برایمان نوشته است :
خدا به آی خودش درد را صدا کرده ست
که درد می کند از بس خدا خدا کرده ست
«زخمه»
و :
مفعول جاودان منم و رای درد
آمین همیشه می دمد از آی درد
درمان امانتی ست به امضای درد
بر آستان امنیتم جای درد
«یکی امین دانا دربان کنم»
«هفت»
در واقع بازخوانی آشکارگوی کشف موسیقایی درخشان شاعر ،در این دو مثال اخیر از حلاوت آن به شدت کاسته است و در بیانی بی رحمانه ، نوعی خیانت به خود محسوب می شود .
از سوی دیگر شاعر در مجموعه غزلهایش از تصویرهای عینی فاصله گرفته است و به تصاویر ذهنی و انتزاعی بیشتر تمایل نشان داده است . این رویکرد هر چند در مسمط ها هم دیده می شود اما اولا در آنجا تعدد تصاویر عینی و ذهنی تناسب بیشتری دارند و ثانیا اصولا قالب مسمط اجازه این نحو پرداخت را می دهد . اما غزل فضایی صمیمی تر نیاز دارد و ذهنی گرایی صرف نمی تواند به همراهی مخاطب با اثر بیانجامد . به خصوص وقتی که این ذهنی گرایی به مبهم گویی هم برسد :
می نویسم به زمان تا ابد از خود
صفر از دیگر و هشتاد صد از خود
تا به هشتاد هزارش بکشانم
خط خود را که خودم می کشد از خود
خط اگر بشکندم نقطه به نقطه
نقطه هایم بگذارند رد از خود
خوب خوابم شد و بیدار بدم شد
تا کجا می کشم این خوب و بد از خود
گر چه این پنجره زخم است که باز است
درد در دارد و رد می شود از خود

مقایسه کنید کل این شعر ذهنی را با تصویر عینی مصراع نخست بیت آخر . بی هیچ شرحی ،این مقایسه می تواند بسیار راه گشا باشد .
نکته بعدی از دست رفتن آن شور مسمط ها و تبدیل شدن اش به اندیشه محض در سرایش غزلهاست . اندیشه عنصر مهمی ست . شعر ِبی اندیشه شعری عقیم و ناکارآمد و حتی مبتذل است . اما مساله این جاست که شعر باید شعر هم باشد . شعر تخیل و زیبایی و حساسیت هم می خواهد چنان که شور هم . در یک کلمه ، شاعرانگی نباید فدای اندیشه شود اگر نه می شود مقاله نوشت ! شاعر ما در مجموعه غزلهای «زخمه» گاه چنان به اندیشیدن پرداخته که شعر از نفس افتاده است . این اندیشه ها گاه فلسفی و عرفانی ست :
تن می تواند نباشد اندیشه ها تن ندارند
هر لحظه بیرون می آیند باری به گردن ندارند
هر کس که هستید باشید آنان خود از هم جدایند
از دیگران می گریزند شخصی به جز من ندارند ...

گاه نیز اجتماعی و حتی زن مدارانه اند :
گردن به پایین زن ، گردن به بالا مرد
دیگر نمی دانم من یک زنم یا مرد
گردن نمی خواهم من زن نمی خواهم
تن واکن از گردن ، تا سر کنم با مرد
آرایشم کردی تا حس کنی مردی
تا صورتم زن شد در ذهنم اما مرد ...

و سوال من به عنوان یک مخاطب اینجاست که پس تغزل کو ؟! منظورم صرفا عاشقانگی ومغازله نیست بلکه نگاه تغزلی به پیرامون است . نگاه خیال پردازانه و در عین حال حسی به جهان و اشیاء .
همین نگاه انتزاعی سبب میشود که گاه شاعر به ورطه مبهم گویی بیافتد :
جهان ها مال او ، او با جهان هایش
چه حالی می کند در آسمان هایش
من از او ساده تر هستم که در خاکم
و او پیچیده خود را در همان هایش ...

و گاه تصاویر از نفس می افتند :
من ایستاده ام بر پا با کاسه ای صدا در دست
دیوار رو به رویم هست پژواک هر صدا نزدیک

صدایی که در کاسه است نسبتی با دیوار و پژواک ندارد از سوی دیگر نزدیک بودن پژواک ، تصویر گویایی به دست نمی دهد. به خاطر داشته باشیم که مقصود شفاف بودن بیان است چنان که در همین غزل بیتی داریم که تصویر چندانی ندارد اما بیان شفافش به شدت دلنشین است :
با حرف های سربسته من از سکوت خود خسته
آه ای صدای پیوسته ! نزدیک تر بیا نزدیک

شک نیست مریم جعفری شاعری ست که بر ابزار خود به شدت مسلط است . در همین مجموعه هر گاه شاعر به سراغ عینیت رفته است و نسبت آن را با ذهنیت مشخص کرده است ، به عبارت دیگر حسن تعلیل می آورد ، حاصل کار بسیار درخشان است :
پرنده نیستم اما پری قلم شده دارم
که دوست داشت از اول سفر سفر بنویسد

نگاه کنید به تصویر درخشان و نیز دوگانه خوانی زیبای « قلم شدن ». یا این مضمون پردازی درخشان :
خدا ندید که شب باب طبع شعر من است
که رفت شعله خورشید را زیاد کند

و :
به داستان هو الله دلخوشم هر چند
که آخرش احدی جز خدا نمی ماند

نگاه کنید به بازخوانی «قل هو الله احد»...
گر چه تکراری اند قافیه ها
چار وزن مرا تحمل کن

اشاره پنهان به «چار درد» و شباهت زایمان با سرایش ...این مثال نمونه درخشانی برای پرداخت و اشاره پنهان است .
یا استفاده های درخشان از زبان :
گفت در هوای مردن است دار او ندار او شده است
زندگی برای دوستی فرصتی به او نداده است

رابطه «دار» با «مردن» و نیز با «ندار» شایان توجه است .
نوشتن را صرف کردم گرسنه ماندم همیشه
نوشتم یا می نویسم زنی هستم شعر پیشه

رابطه «صرف کردن» با «نوشتن» و «می نویسم» و «نوشتم» و نیز در خوانشی دیگر با «گرسنه ماندن».
و یا استفاده زیبا از روایت در غزل و زبان سالم :
خواب مانده ام که مانده ام خواب دیده ام که دیده ام
قهرمان پشت صحنه ام پرده را خودم کشیده ام
هر چقدر تند می دوم روی خط اولم هنوز
بیست وهشت سال می شود روی غلتکی دویده ام ...

()
هر چند محبوب ترین کتاب مریم جعفری برای نگارنده همچنان «پیانو» ست اما مسمط های کتاب «هفت» به خصوص سه مسمط اول و نیز لحظات درخشان کتاب «زخمه» به من می گوید که شاعر ما آگاهانه در مسیری گام نهاده است که با برخی درنگهای حسی می تواند به فرداهایی روشن تر نیز برسد . چنین باد .

هفت – مجموعه 7 مسمط نو – مریم جعفری آذرمانی – نشر مجنون – چاپ اول 1387 – 36 صفحه – 1900 تومان
زخمه – مجموعه غزل - مریم جعفری آذرمانی – نشر مجنون – چاپ اول 1387- 77 صفحه – 2900 تومان

*******************************
پنجم اینکه :

چون احتمالا این آخرین پست سال 1387 است و پست بعدی به سال 88 موکول خواهد شد ، عید را به همه همراهان مهربان این وبلاگ تبریک می گویم و غزل زیر را چون همیشه پس از تقدیم به دلنوازترین ، به عنوان عیدانه حضورتان پیشکش می کنم :

«رستاخیز»

آویختی درون غزل چلچراغ را
پر کردی از ترنم گامت اتاق را

کفپوش پیچکی شد وگل از گل اش شکفت
پیچید ساقه ساقه بلندای ساق را

قالی دوید و بوسه به پایت زد و نشست
رج رج مرور کرد شب اشتیاق را

آغوش گرم مبل به رویت گشوده شد
سینی گرفت پیش تو چایی داغ را

دیوار هم صدای تو را دوره کرد و بعد
هر پنجره گشود دری رو به باغ را

گنجشکها قناری آوازه خوان شدند
وقتی پراندی از شب کوچه کلاغ را

پوشید پرده را تن لغزان باد که –
- کل می کشید شادی این اتفاق را

شومینه کنج دور اتاق آه می کشید
گُر می گرفت شعله به شعله فراق را

ساعت سرود ثانیه ها را برای تو
خواند از بر آن قصیده پرطمطراق را

هی تیک ... تاک ...نه! همه را تاک می سرود
مست از تو کرد کل فضای اتاق را
()
دیگر سرودن از تو برایش محال شد
من ...
شرم کرد ...
قافیه را باخت ....
لال شد !

**************************
لحظه لحظه تان سرشار از هزار عیدانه لبخند و بوسه !
سیامک


سلام
اول اینکه : ...
... شب که آمد کنار پنجره نشست ، دلت گرفته بود از ندیدن خورشید . از سر صبح آفتاب رفته بود پشت ابرهای بی باران و دلت مثل یک نهالک نورسته چشم دوخته بود به آسمان ... نمی دانستی اما ...نمی دانستی ابر هم دل نمناک خودش را دارد . نمی شود که هی خورشید بیاید بنشیند لبه هره آسمان و چشم بیاندازد توی چشمهای تو و دست بکشد بر لطیف سپید تنت ... دل لطیف ابر برای تو آب شد از بس که ندیدت ... امروز ،خورشید سر نزده ، خودش را انداخت جلو و راه آفتاب را بست تا چشمش به جمال تو روشن شود ....حالا دارد قند توی دلش آب می کند و خدا را چه دیدی شاید فردا صورت زمین را سفید کرد ...سفید سفید ...مثل قند ! ... بعد دوباره خورشید در می آید ... و تو می دانی چقدر لبخند خورشید بر پهنه سپید صورت زمین زیباست ... و باز تو نمی دانی حال دل ابر بیچاره را ... دنیا محل عبور همین دانستن ها و ندانستن هاست ... و عشق درست در تقاطع این دو اتفاق می افتد : دانستن و ندانستن !... و هیچ عاشقی همه چیز را نمی داند ، چنان که هیچ معشوقی و این روایت تنها به برکت وجود عشق شکل خواهد گرفت که دانای ِکل ِکلان روایت ماست ... حالا فکر از گوشه ذهن این دانای کل ، ابر بیچاره با دل مخملی اش ، سرک می کشد به هوای چشم تو !... دل اش را فتح کن به لبخندی عزیز ! ...که عاشقان تو ، نازنین ترین دوستان من اند .... دلش را خوش نه ! ...دلش را فتح کن ! ....
_____________________
دوم اینکه : .... [ حرف نزدن نشانه شرمندگی بابت تاخیر همیشگی ست !!!]
____________________
سوم اینکه :
گزارشی درباره این روزها :
- ما در آمل همراه برخی دوستان یک جمع خوانی داریم که هربار کتابی یا شعری یا داستانی خوانده و بحث می شود . این روزها در کنار این جمع خوانی معمول ، خوانش دوباره مثنوی را هم داریم . بی شک هربار خواتندن این اثر سترگ حرفی تازه را برمی انگیزد . به فکر این افتادم که دریافتهای خودم را از این جمع خوانی بنویسم . البته به زودی و اگر وقتی باشد و ....
- ستون «دنیای مجازی » صفحه شعر جوان روزنامه جام جم پنجشنبه ها ، سه چهار هفته ای تعطیل بود به خاطر تعطیلی خود روزنامه در چند پنجشنبه متوالی و نیز حجم دیگر مطالب در پنجشنبه های غیر تعطیل اش . برای این هفته پنجشنبه ( 3/11/87) معرفی وبلاگ «سید محمد علی رضا زاده» و «نغمه مستشار نظامی» را نوشته ام که قرار است کار شود .
- هفت سنگ 7 ساله شد ! ...این برای من و خیلی دیگر از بر و بچه های قدیمی دنیای مجازی و به خصوص نویسندگان این نشریه الکترونیکی خیلی معنا دارد . معنای دوستی های ماندنی و شور و شوقهای جوانانه برای نوشتن و اندیشیدن ... شماره جدیدش به زودی می آید ..حتما ببینید ...
- جشنواره شعر فجر در حال برگزاری ست . امیدوارم حاصل کار و انتخابهای صورت گرفته برایند مناسب و معقولی از یکسال تلاش هنری شاعران این مرز و بوم باشد .
______________________
چهارم اینکه :
برویم سراغ کتاب :
- سطرها در تاریکی جا عوض می کنند : سومین مجموعه شعر گروس عبدالملکیان در شرایطی منتشر شد که کتاب دوم اش «رنگهای رفته دنیا » کتابی تامل برانگیز و خواندنی بود و این یعنی بالا بردن سطح توقع جامعه ادبی . کتاب حاضر کتاب خوبی ست . سرشار از همه درخشش های شعر اندیشه مدار و صمیمی گروس . نقد خیلی خوبی بر ویژگی های مثبت کتاب « سطرها در تاریکی جا عوض می کنند» به قلم دوست گرامی ام آقای سید رضا سید حسینی نوشته شده است که با ان کاملا موافقم و توصیه می کنم حتما آن را در این آدرس بخوانید . لذا اطاله کلام نمی کنم و حرفهایی را که ایشان گفته اند تکرار نمی کنم . تنها بر آن می افزایم که کتاب حاضر به نظر من یک نقطه ضعف دارد ، آن هم اینکه تک ساحتی ست . به این معنا که از صدر تا ذیل کتاب در نفی مدرنیسم افسار گسیخته و نوستالژِی طبیعت از دست رفته و نیز آسیب های انسان به جهان به واسطه جنگ و دنیای صنعتی و امثالهم است . به عبارت دیگر شاعر در تمام کتاب در حال اندیشیدن به این مفاهیم است و بارها و بارها به شکل های گوناگون همین مبحث را بازمی شکافد و البته هر بار به طریقی هنرمندانه و زیبا .حتی در مثالهای نقد آقای سید حسینی می توانید این رویه را به عینه ببینید . شک نیست که این دغدغه ، بی سبب و کوچک نیست و باز شک نیست که شعر گروس اصولا شعر اندیشه است اما تکرار این مفهوم در کلیت کتاب سبب می شود یکنواختی بر کتاب حاکم شود و مخاطبی را که در یک نشست کل کتاب را می خواند دچار ملال کند . چنان که هر گاه – ودر موارد بسیار نادر حداکثر دو سه شعر – فضا به سمت مثلا عاشقانگی سوق یافته ، جای نفس تازه کردن برای مخاطب پیدا می شود و شاعر توفیق بیشتری هم می یابد . به گفته دیگر این مجموعه مشتمل بر شعرهایی ست که قرار گرفتن شان در هر دفتر شعری بر وزن آن دفتر می افزاید اما گرد آمدن شان در یک دفتر سبب خستگی مخاطب می شود . البته این تنها نظر من به عنوان یک مخاطب است . شاید مخاطبین دیگر نظری غیر از این و البته صائب داشته باشند . من اما فکر می کنم شاعری که این قدر زیبا تفکر عاشقانه اش را به تماشا می گذارد و یک رابطه را کالبدشکافی می کند می تواند اوجهایی دیگر در ساحتهایی غیر از نفی مدرنیسم را هم چون اینجا رقم بزند :
از تو تنها حلقه ای طلایی
از من
نانی که به خانه آورده ام ، پیداست

مه در اتاق مان بیشتر شده

باز هم به اشتباه
لب هایم را بر دیوار گذاشته ام
بوسه های هدر رفته
آواز آن قناری غمگین است
که در بزرگراه می خواند
یا عطر موهای توست
در شب های سرماخوردگی

مه در اتاق مان
بیشتر شده

پرتقالی که پوست می کنی
انگشت های من است
و از آبی که می خورم
صدای گریه می آید
مه بیشتر شده
و روزهایمان قایم باشکی ست در تاریکی :
من در اتاق پنهان می شوم و
تو چشم می گذاری و
به خواب می روی

قدرت شاعر در ساده گویی و البته ژرف نویسی در همین مثال به وضوح دیده می شود . اینها خصوصیات همواره مثبت شعر گروس است که گفتم برای خواندن ریز به ریز این خصوصیات شما را به این مقاله ارجاع می دهم که هدف گفته شدن زیبایی ست . خواندن این کتاب خوب را در فراوانی کتابهای متوسط شعر به شدت توصیه می کنم .

سطرها در تاریکی جا عوض می کنند – گروس عبدالملکیان – انتشارات مروارید – چاپ اول 1387 – 85 صفحه – قیمت 19000 ریال
_________________________________
- خیانت و دو نمایشنامه دیگر : خواندن اثری از برنده جایزه نوبل همیشه وسوسه انگیز است . البته بسیار شده که کتابی از این دست را بخوانیم واحساس غبن کنیم . این به خیلی چیزها بر می گردد مثل ترجمه شدن متن که خیلی از خصوصیات اش را به خصوص در متن های زبانی تحت تاثیر قرار می دهد ، فضای متفاوت فرهنگی نویسنده با مخاطب و ... .
اما هارولد پینتر در این کتاب آشکارا نشان می دهد که چرا برنده نوبل شده است . به خصوص نمایشنامه نخست کتاب «خیانت» اثری به شدت روانشناسانه و دقیق است . هر چند متن موردنظر از لحاظ ویزگی های فرمی نیز قابل بررسی ست اما به نظر من مهمترین نکته در اندیشه محوری درون مایه اتفاق می افتد . نمایشنامه در نه صحنه اتفاق می افتد و ترتیب زمانی صحنه ها معکوس است . به این معنا که صحنه نخست در سال 1997 و صحنه پایانی در 1968 اتفاق می افتد . این فرم اندیشیده ، سبب می شود که منظور نویسنده که کالبدشکافی یک اتفاق است به بهترین شکلی نمود پیدا کند . در واقع نویسنده زنجیره علتها را یک به یک وامی کاود و در زمان به سمت عقب حرکت می کند . این اجرای فرمی که در خدمت محتوا قرار دارد اثر را به شدت چالش برانگیز و قابل تامل می کند . همچنین در نمایشنامه ای دوم و سوم که کوتاه تر هم هستند ، به خصوص در نمایشنامه سوم ، ساخت دیگرگونه و نامتعارف متن به خوبی در خدمت درون مایه است . فضای منجمد نمایشنامه سوم - « خاکستر به خاکستر » - همراه با دیالوگ نویسی های فوق العاده اش که معجونی از احساسات گوناگون را به تماشا می گذارند به خوبی با یک صحنه فراموش ناشدنی که دیالوگ میان صدای ربکا و پژواک صدایش است به پایان می رسد و نشان می دهد که ترجمه خوب چقدر می تواند به داد یک متن زبان محور برسد . در پایان کتاب نیز نوشتاری در مورد این کتاب و اصولا شیوه نویسندگی پینتر هست که خواندنی ست .

خیانت و دو نمایشنامه دیگر – هارولد پینتر – ترجمه شعله آذر – انتشارات نیلا – چاپ یکم 1386 – 119 صفحه – 20000 ریال
__________________________________
- سمفونی رنگها : هر روز که می گذرد شعر جوان بیشتر و بیشتر جا باز می کند و صداهای تازه از همه جای ایران شنیده می شود . اما صداهایی هم هستند که علی رغم گذشت چندین سال از شنیده شدن شان از رتیبونهای گوناگون و نشریات مکتوب و مجازی کمتر به سراغ چاپ مجموعه مستقل رفته اند . گذشته از دلایل چنین رویکردی از سوی شاعر ، گمان دارم که به تعویق انداختن چتپ مجموعه برای یک شاعر تثبیت شده ، بیش از آن که سودآور باشد دردسر ساز است . به گمان من ، هر چند شعر تاریخ مصرف ندارد ، اما برخی ویژگی های فرمی به مرور زمان تر و تازگی خود را از دست می دهند و حلاوت روز نخست را ندارند . این البته بیشتر نشان دهنده ارزش فراتر محتواست ولی به هر حال هیچ شعر خوبی فاقد ساختار نیست و به هر حال نوآوری های ساختار و فرمی بخشی از نگارش هنری هستند .
امیر مرزبان سالهاست که شاعری شناخته شده در عرصه شعر جوان است . اما به دلایلی که برای نگارنده چندان معلوم نیست تا به حال تن به چاپ مجموعه آثار خود نداده بود تا اینکه امسال کتاب سمفونی رنگها در نمایشگاه کتاب عرضه شد .
سمفونی رنگها نشان از دغدغه های شاعری مرزبان دارد . مهمترین دغدغه او روایت است . مرزبان که در کنار شعر ، داستان نویسی را نیز تجربه کرده است ، بر روایت محوری در غزلهایش تکیه زیادی دارد . یک شمارش سر انگشتی نشان می دهد که لااقل نیمی از 90 غزل کتاب دارای یک روایت داستانی کاملا آشکارند و حتی در باقی آثار نیز یک خط روایی ناپیدا را می توان سراغ گرفت . به عبارت بهتر نیمی از شعرها دارای پرسوناژ ، دیالوگ ، گره افکنی و گره گشایی و سایر تمهیدات داستانی هستند . این رویکرد جدی به روایت نشان می دهد که مرزبان این شیوه را به عنوان فرم غالب و موردعلاقه اش برگزیده است . در باب روایت در شعر جمله درخشانی از بورخس وجود دارد که : « آینده از آن شعر-حکایت است » . البته به نظر می رسد منظور بورخس هم ناظر بر داستانهای شاعرانه و هم شعرهای دارای روایت است مثل بسیاری از آثار خودش . اما به هر حال نمی توان تاثیر روایت بر حفظ هارمونی اثر و همراهی مخاطب و نیز ایجاد وحدت عمودی در شعر را انکار کرد . چنان که پیش از این نیز در جاهایی اشاره کرده ام به گمان من روایت در شعر به سه شکل قابلیت حضور دارد .
الف - گاهی روایت ما در ذات خود شاعرانه نیست و یک موقعیت معمولی و به عبارت بهتر رئال را بیان می کند . در این نوع روایت شاعر با پرداخت شاعرانه اجزای داستان به یک جزءنگری شاعرانه می رسد . به عنوان مثال داستان بسیار نوشته شده غزل معاصر : مردی که به ایستگاهی می آید و منتظر قطاری ست که معشوق قصه را بیاورد و .... این روایت کاملا رئال است اما شاعر با تمهیدات شاعرانه اش فضای ایستگاه ، حس مرد ، دنیای زن ، مونولوگهای درونی و فضای ذهنی هر یک از پرسوناژها و ... را به شکلی هنرمندانه تصویر می کند تا شاعرانگی در یک روایت تخت ، به منصه ظهور برسد .
ب - اما گونه دوم وقتی ست که شاعر به سراغ یک روایت ذاتا شاعرانه می رود . روایتهایی که به خودی خود فضای سوررئال دارند و فراواقعی اند . مثلا جاندار انگاری دارند : درختی که سخن می گوید ، آشنایی زدایی معنایی دارند : بارانی که می خواهد از زمین به آسمان ببارد یا اصلا خیال گونه اند : ماهیگیری که به دریا می رود تا خورشید را صید کند و....
در واقع این جا روایت خودش به ذاته شاعرانه است و در نتیجه شاعر نیازی به پرداخت شاعرانه اجزا ندارد . به عبارت بهتر اینجا بیشتر کلیت متن شاعرانه است و شعر در کلیت متن اتفاق می افتد .
ج - گونه سوم شاعرانی قدرتمند را می خواهد تا این دو شیوه را بیامیزند یعنی هم پرداخت شاعرانه باشد و هم کلیت متن . مرور کنید قصه دخترای ننه دریای شاملو را یا مثلا شهریار شهر سنگستان را .
امیر مرزبان در سمفونی رنگها بیشتر معطوف به روایت های دسته نخست است . روایتهای تختی که پرداخت شاعرانه پیدا کرده اند هر چند در برخی آثارش با ایجاد یک فضای ذهنی به گونه دوم هم سرک می کشد مثل :
مربع از سر این سطرها قناری شد
غزل قلمرو یک بیت ابتکاری شد

یا :
شبی که دخترک توی قصه پرپر شد
دو تا فرشته پریدند و ... قصه از سر شد

به عبارت دیگر شاعر در این دست از اشعار با ایجاد یک فضای رویاگونه به روایت شاعرانه می رسد . اما در بیشینه اشعار این دفتر روایت از دست روایت های تخت دسته نخست است :
آقا رسیده ابری و خانم به زیر چتر
یک چارراه ساده و مردم به زیر چتر

چنان که گفته شد حداقل فایده روایت حفظ هارمونی متن و برانگیختن همراهی مخاطب به واسطه روایت و نیز حفظ وحدت عمودی شعر است . اما نباید از نظر دور داشت که شاعرانگی نباید از دست برود . به عبارت دیگر نباید به جای شعر با یک منظومه طرف شویم . این دامچاله به خصوص در مورد شعرهایی که با شیوه نخست و با روایات تخت سروده می شوند ، بسیار محتمل است . به عبارت بهتر در این دست از اشعار ، هر گاه شاعر از یاد ببرد که دارد شعر می گوید و داستان نمی نویسد ، شعر به ورطه نظم خواهد غلتید . به عبارت دیگر خالی شدن شعر از تصویر و تخیل سبب می شود شاعرانگی از دست برود . در شعرهای مرزبان هر چند این نکته پر بسامد نیست اما به هر حال گاه گاه دیده می شود :
می گوید آی حضرت آقا – سلام ، بعد
دیر آمدی برای دفعه چندم ، به زیر چتر
ترجیح می دهد برود دیرتان شده است
بعد از کلاس ساعت سوم به زیر چتر ...

یا :
آمد نشست و بر این میز ، طرح بلوزی که آبی ست
در چشم من جا گرفته ، مقصود این کار او چیست ؟
-آقا ببخشید ، لطفا ..! این کاغذ کوچکم را
از من بگیرید و امضا ، آنجا که یک ذره خالی ست ...

نکته بعدی شعر مرزبان توجه به اندیشه است . برخی شعرهای مرزبان کاملا اندیشه مدار و حتی فلسفه مدارند . مثلا این شعر را ببینید که کاملا بر اساس معیارهای زبان شناسی و نگره های فلسفی زبان ست :
کلمه اتفاق می افتد ، پس نگو «مرگ» چون که می میرم
پس نگو «بوسه» و نگو «آغوش» ، چون که یک روز از تو می گیرم

تا پایان شعر همین نگرش در حال شکل گیری و دیالوگ است که اتفاق فضایی شاعرانه را رقم می زند . اصولا حضور اندیشه در شعر زیباست اما به شرط آن که شعر از اوج ناخودآگاهی به ورطه خودآگاهی در نغلتد . به عبارت بهتر شعر به جای اندیشه ورزی به نمایش دانایی شاعر تبدیل نشود . مرزبان در بسیاری از شعرهایش در اندیشه ورزی موفق است اما گاهی نیز حاصل این گونه می شود :
یک روز گرم و معتدل ماه تیر بود
شاعر درون صفحه شعرش اسیر بود
دست اش میان صفحه شصت ویکم چکید
پایان داستان بد شاه لیر بود
این صفحه کوردلیا مرده بود و بعد
در زیر دار لشکر کنت وامیر بود
و سطرهای بعد قصه هملت شروع شد
تنهایی پرنس جوانی که پیر بود
برداشت یک قلم و سر سطرها نوشت ...
پولی نیوس پدرزن من هم وزیر بود
در صفحه چهلم و سطر نهم نوشت :
اوفلیای خسته که از عشق سیر بود ...

چنان که می بیند درونی نشدن ماجرای هملت سبب شده است که مراعات نظیر شاعر بیشتر به عرصه به رخ کشیدن دانایی تبدیل شود و کارکرد اجزا شاعرانه نباشد . زیر همین مثال می شود به چند نکته دیگر هم اشاره کرد که در برخی شعرهای دیگر این دفتر نیز دیده می شوند :
- استفاده از لغات غیر فارسی : به نظر من ، حضور این کلمات چون به دایره واژگانی شاعر می افزایند و در ضمن دارای بار عاطفی و تداعی خاص هستند ، می تواند سبب افزایش فرصتهای شعری شود . اما برخورد شاعربا این کلمات از دو جنبه مهم است . یکی اینکه آنها را درونی کند وچنان نشود که از متن بیرون بزنند . به عبارت دیگر شاعر بتواند از آنها در خدمت شعر خودش و به نفع شاعرانگی استفاده کند و این واژگان نیز در کنار واژگان دیگر به هارمونی برسند و نه اینکه یک کولاژ زبانی شکل بگیرد . مرزبان گذشته از مثال فوق یا برخی مثالهای دیگر ، استفاده مثبتی نیز این کلمات داشته است مثلا :
تمام هفته منجر به یاس فلسفی ام
نداشت فایده پاشویه هگل بی تو

اما مثلا در همین شعر خوب این بیت هم هست :
نه ! گوشی تلفن را شکسته ام دیشب
که چیست فایده اختراع بل بی تو ؟!

واقعا اگر قافیه ما این نبود شاعر به یاد بل می افتاد ؟ ...و اصولا چه ضرورتی دارد ؟ ... به عبارت بهتر آوردن کلمه «تلفن» در مصراع قبل به تنهایی به «بل» اجازه حضور نمی دهد .
گذشته از ضرورتهای محتوایی کلمات لاتین ، شیوه نشاندن این کلمات در عروض و نیز نحوه ادای آنها نیز موضوع چالش براگیزی ست . برخی مثل نگارنده معتقدند که نحوه ادای کلمات غیر فارسی و به خصوص لاتین باید به لحن طبیعی کلام نزدیک باشد . به عبارت دیگر با همان فونتیک لاتین ادا شوند . مثلا «تاکسی» به نظر نگارنده اگر با لحن طبیعی کلام تلفظ شود ، دارای دو مصوت بلند است حال آنکه تبدیل آن به یک مصوت بلند ، یک مصوت ساکن (کوتاه) و یک مصوت بلند ، به معوج کردن واژه می انجامد و لحن طبیعی کلام را در شعر بر هم می زند . برخی دیگر ، که بسیاری از اساتید نگارنده را نیز شامل می شوند ، معتقدند که حضور کلیه کلمات در شعر تابع قواعد عروضی فارسی ست و نحوه ادای آن در زبان معیار ملاک نیست چنان که برخی کلمات فارسی هم گاه در فارسی با تخفیف بیشتری ادا می شوند مثل «خاک» . به هر حال چه نخستین نظر و چه دومی را بپذیریم باید در آثارمان این وحدت رویه را حفظ کنیم . نمی شود که گاه از شیوه نخست سود ببریم و گاه از رویه دوم . به عبارت دیگر ضرورت وزن نباید نوع نگاه ما را به واژه عوض بکند . در شعر مرزبان این وحدت رویه کمتر قابل مشاهده است . در همین شعر بالا می بینیم که «کوردلیا » از رویکرد اول و «اوفلیا» از رویکرد دوم و «پولی نیوس» در دو هجای کشیده «او» از هر دو رویه به شکل مشترک استفاده کرده است .
یا مثلا در برخی جاها اصولا شکل ادای کلمه به نفع قافیه یا وزن معوج شده است :
سلام خانم زیبای من چه می نوری !
اجازه هست برقصیم با تم ماژور
اجازه هست که خورشید مطلقا بشود
از آن نگاه پر از التهاب چشم تو کور ؟
!
که کلمه «ماژور» اصولا به این شکل تلفظ نمی شود .
- استفاده از اعداد در شعر باید از منطق مشخصی پیروی کند به خصوص زمانی که تکیه بر این اعداد زیاد است . در همین شعر شاهد مثال 61 و 40 و 9 اعدادی هستند که لااقل نگارنده بار تداعی مشخصی برایشان ، با توجه به محتوای شعر ، پیدا نکرده است . یا مثلا در شعر «آقا رسیده ابری و خانم به زیر چتر» کارکرد شاعرانه تاریخهای متعددی که در شعر آمده است چندان واضح نیست و گمان نمی رود تبدیل هر تاریخی به تاریخ دیگر به معنای شعر آسیبی بزند . بدیهی ست که دلایل فرامتنی برای این همه تاریخ ، در تجربه شخصی شاعر ، محتمل است اما در این مقیاس وسیع توجیه کننده خوبی نیست .

زبان در شعر مرزبان معمولا ساده و نزدیک به نحو طبیعی کلام است که به خصوص در شعرهای حسی اش به ارتباط مناسب با مخاطب می انجامد :
دو راهی ام که تو یکسو ؟...نه در سوی منی
تو ایده آل دل انگیز جستجوی منی

یا :
اجازه می دهی این بار عاشقت باشم ؟
همیشه دُور تو باشم اگر چه دورادور

در همین مثالها مشخص است که شاعر با تسلط مناسب بر زبان می تواند به راحتی به هم حسی با مخاطب برسد ودر این راه از بازیهای زبانی مصراع دوم بیت فوق یا لحن مهربانانه و صمیمی بیت نخست به خوبی استفاده می کند . اما شاعر ما گاه با سهل انگاری دچار افتهایی هم در زبان می شود . مثلا حذف «را» ی مفعولی در چند جا و به خصوص در این شعر که فصاحت را کم کرده است :

کسی را در میان بادها گم می کنم هر بار و می بینم
پرستویی به دستان خودش سوزانده یک یک کل پرهایش [را]
زمان شمشیر بر می دارد و حتا زمین خنجر به پهلویم ...
به پایم می زند روز و شب تکراری ام هر دم تبرهایش [را]

...
و البته یک جا هم یک «را» ی اضافه :
چکار کرده ای این مرد تلخ تنها را ؟
خیال تو به دل من نمی نهد پا را
؟
«پا نهادن» فعل مرکبی ست که لازم است و نیاز به مفعول و در نتیجه «را» ندارد .
گاهی نیز شاعر دچار حشوهایی می شود که برازنده او نیست :
حکم تسلیم محض و تمکین بود
محتسب بغض «هجر و دوری» شد

یا دور شدن از فصاحت :
خدای من ....چقدر سخت ! نه !نمی خواهم !
تو وارث همه داغ این جگر باشی

یا باید گفت : همه داغهای این جگر ... یا : این همه داغ جگر ... یا هر چیز دیگری که به فصاحت بیانجامد .
یا در این غزل ترانه که اتفاقا حس وحال جذابی هم دارد :
موجای خسته دوباره سر به ساحل می زنه
یکی داره توی کوچه شما ول می زنه...
دور ماشینو گرفتن رو سرت گل می پاشن
یکی داره اون طرف واسه خودش کل می زنه

«ول زدن » به جای «ول گشتن» یا «ول بودن» و «کل زدن» به جای «کل کشیدن» چندان فصیح نیست .
اما به هر حال امیر مرزبان شاعری ست که اوجمندیها و ارجمندیهای شعرش غیر قابل کتمان است . در حقیقت همه آن چه گفته شد برخاسته از انتظاراتی ست که تصاویر بکر و پرداختهای زیبای این دست از ابیات موجب آن است :
سیپیدنویسی های درستی مثل :
واژه اصلا لال می ماند بگوید تو چقدر ...
بس که زیبایی دهانش مانده از تمجید باز

یا :
به چشمهات قسم می خورم که می ترسم
که سیل نوح بیاید ... عصای موسا را ...

تلمیحهایی درخشان مثل :
ارس شدی که بباری ، دوباره زنده کنی ،
برای من همه خاطرات سارا را ...
بخوان ! بخوان ! که صدایت به خاطرم آورد
دوباره قصه «ابن السلام» و «لیلا» را

یا تصاویر زیبایی از این دست :
شما شرابی ...میخانه ای ...لبی ... جامی
عزیر من ! عطش مانده در سبوی منی ...
و برکه های دو چشمم همیشه پر آبند
بچرخ داخلشان تا ابد که قوی منی

یا در این غزل ترانه زیبا :
انگاری هر کی میاد اونجا یه جوری گم می شه
جنگلای وحشی مازندرون ِ چشمهات
انگاری هر کی میاد اونجا ... یه جوری مُرده ، نه ؟
احتمالا میدون عاشق کشون چشمهات

این همه را گفتم تا به امیر مرزبان بگویم کاش به جای بیش از 90 غزل موجود در کتاب ، 60 کار برگزیده تر را ، آن هم با پیرایشی تازه به چاپ می سپرد تا غلظت شاعرانگی اش افزوده شود . و نباید از این نکته هم گذشت که تعجیل احتمالی در چاپ کتاب سبب شده است که متن سرشار از غلطهای چاپی ای باشد که برخی اوقات حتی وزن را به شدت دچار اختلال می کند و برای مخاطبی که با امیر مرزبان وسابقه او آشنا نیست ایجاد سوء تفاهم خواهد کرد .می دانم که به شهادت درخششهای شعری امیر مرزبان ، فرداهایی پربارتر فرا خواهد رسید .

سمفونی رنگها – امیر مرزبان – انتشارات ابتکار دانش – چاپ اول 1387 – 171 صفحه – قیمت 2000 تومان
________________________________

پنجم اینکه :
برای حسن ختام این متن مطول ،غزلی را بخوانید از بهروز سپیدنامه عزیز که لطف کرده است و در اختیارم قرار داده است . بخوانید و نظر بدهید :

بهروز سپیدنامه
شعله ی زیتون ( به کربلای غزه)

به سودایی که بفشانم غبار بودن خود را
به دریا می‌سپارم دیده‌ی پاروزن خود را

خدا را ای پیمبرزادگان بی خواب و تعبیرش
میان گرگها گم کرده‌ام پیراهن خود را

دلیلی کو برافروزد چراغ از شعله‌ی زیتون
که من گم کرده‌ام در باد و باران میهن خود را

زمستان است و قندیل سکوت و قریه‌های دور
که می‌مویند در مه آفتاب روشن خود را

ضریحی باید از دریاچه‌های خفته در باران
که بندد دختر ساحل دخیل شیون خود را

افق افراشت در چشمم طلسم آیینه‌های راه
تماشا می‌کنم با هر قدم برگشتن خود را

بهارا چتر خود بگشا فراز برگریزانم
که شاید شعله افروزم شبی خود خوردن خود را

****************
فردا روز دیگری خواهد بود ، روز گل و بوسه و ابریشم و لبخند ...
سیامک


لوگو


بانوی نازنين من



موسيقی


صدای زمينه وبلاگ مربوط به اين مطلب است .... لطفا كليك كنيد

آدرس پست الکترونیک من

sbahramparvar@yahoo.com

کتاب من

عطر تند نارنج

جستجو



آرشيو

توضيح واضحات

نقل مطلب از اين وبلاگ با ذكر منبع يا ارائه لينك بلامانع است. هر گونه استفاده انتشاراتی يا موسيقيايی از اشعار منوط به كسب اجازه از نويسنده می‌باشد. لينك‌های اين صفحه به معنای تاييد كليه مطالب طرح شده در آنها نيست.

لينک‌ها

7sang Persian E-zine

آدمك - مرتضي قاسمي
آركاداش - غلامرضا خسروشاهي
اتاق203 - امير مرزبان
اتاق عمل- جليل آهنگر نژاد
ادیپوس-کاوه بهبهانی
اسپريچو - سيد علي مير افضلي
اشعار نازبانو- نازبانو
الفباي باران - وحيد اميري
اندوه
اندوه مهربان - مريم رزاقي
اينجا مركز جهان است - سعيد اميري
باران اسيدي - فرامرز حجازي
برو دارمت - امير قافله
به تو تكيه مي زنم - نيما عابد
بي سرزمين تر از باد - حسن عليشيري
پشت ديوارها - راضيه ايماني
تشنه تر از سراب - زينب چوقادي
ترانه بانو
ترنم مردي از كوير - مسلم فدايي
چريك - هادي مهري خوانساري
چوپان - حسن قريبي
چهار فصل ناتمام - محسن اشتياقي
چه وير - مجموعه شعر ايلام
خانه عروسك
خون ...خامه - هاني
دختر فاطي خانوم - فاطمه فروغيان
دوزخ - روح الله ساريجلو
رابعه - محبوبه ابراهيمي
رقص در سلول انفرادی - یغما گلرویی
ريوار - ژيلا رضايتي
زخم نوشته ها - مهرداد امين هراتي
ساده دل - رامين خرسندي
ساحل بي دريا - كودك
سارا شعر - محمدخسین بهرامیان
ستاره صبح - زهره
سنگچين - سعيد بيابانكي
سوشيانت - پوريا سوري
شعر روز - ضيا قاسمي
صداي سخن عشق - حسين شكربيگي
طلوع نسل سبز -
عقده هاي تا هميشه بسته در گلو - غزل كريمي
غزل امروز - ابراهيم اسماعيلي و دوستان
غزل امروز افغانستان-آتش
غزلسرا- محمد صالح دروند
غزل معاصر - فرهاد صفريان
فاصله ها
فرخار - سيد رضا محمدي
فرزند آتش - تيرداد
فرشته ها هم عاشق مي شوند - زهرا باقري شاد
فرهنگستان
قاصدك سوخته - احسان پرسا
کبوتر و یاس - سیما
كتيبه زخم - مرتضي پاريزي
کرگدن - محسن باقرلو
گلاره و نارنج طلا - گلاره
ماه مانا-آرش ثابتي
مژگان بانو
مسيح
مفهوم سبز خشكساليها - رضا كرمي
منار آشنایی- محمود رضا نوربخش
نگاه كن چگونه مي نويسمت - مريم افضلي
نگاه - زینت نور
نوا
نبروانا - فاطمه حق ورديان
واران - جليل صفربيگي
هبوط - سهيل فرامرزي
هذيون- رضا
هزار اسم قلم خورده - مهدي فرجي
يك جرعه غزل - نغمه مستشارنظامي
يمگان - سيد ضيا قاسمي

بلاگ رولینگ


Powered by
Movable Type 2.63