January 21, 2010 6:39 PM
یکم بهمن ماه 1388
سلام
اول اینکه : ...
...تعجبی نداشت ... من که می دانستم !... من از خیلی وقت پیش می دانستم ...شاید از همان دقایق نخستین ازل ...همان وقت که خدا نقطه لبت را گذاشت و آه کشید و زنده شدی و جهان زنده شد و آه کشید و من ایستاده بودم و آه نمی کشیدم ! ... من نفسم حبس شده بود انگار ! ... چیزی گیر کرده بود لای گلویم که نبض می زد با پرش پلکهای اساطیری تو در همان نخستین دقایق صبح ازل ... من نفسم پس می رفت و جهان آه می کشید و درست از همان وقت فهمیدم که هیچ کسی مثل من و خدا نمی تواند در چشمهایت خیره بشود و بگوید : فتبارک الله احسن الخالقین ! ...خدا می دانست چه آفریده و من می دانستم خدا چه آفریدگاریست ! ... و من از همان وقت می دانستم !
می دانستم که خدا چیزی از خودش را در بطن تو به جا گذاشته ...چیزی که جلوه قدرت خالقه اوست و قوه خلاقه اش ... چیزی که تو را می کند وردست خدا در آفرینش ... چیزی که تو را الهه می کند و من حیران همین بودم و نفسم پس می رفت و جهان نمی فهمید و آه می کشید ! ... جهان چشم به آه خدا داشت و نمی دانست که آه خدا ریشه در دانستن داشت و رضایت و آه جهان ریشه در ندانستن و حیرت و حیران تر از همه من بودم که می دانستم و نفسم پس می رفت !
خدا می دانست و - خدا می داند که - من هم می دانستم ...به همین خاطر حواسم به این ورق پاره ها که توضیح واضحات می دهند پرت نمی شود ... همین آزمایشهای ریز و درشت که می خواهند دانسته های ازلی مرا به طریق علمی اثبات کنند ! من حواسم پیش توست مثل روز اول ...چون دیدم که خدا نقطه لبت را که گذاشت چگونه آه کشید و جهان زنده شد ....زاده شد .
دوم اینکه :
دیر آمدن این بار طولانی تر از آن است که حتی با عذرخواهی قابل ماست مالی کردن باشد ! ... شرمندگی ام را بپذیرید و بگذارید به حساب گرفتاری های شغلی و غیر شغلی و ... .
سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
- برای شعر پست قبل «شیر» ، سرکار خانم مریم جعفری آذرمانی خوانشی مهربانانه نوشته اند که در روزنامه همشهری مورخه () به چاپ رسید . متن کامل این خوانش را می توانید در این لینک در وبلاگ شان ببینید و این هم لینک روزنامه همشهری . سپاس از لطفی که همیشه دارند .
- نقدی نوشتم بر مجموعه رباعی «شاید قفس پلنگها باز شود» اثر آقای محمدرضا مختارنژاد شاعر جوان و خوش قریحه که در روزنامه جام جم منتشر شده است. این مقاله را می توانید در این لینک ببینید .
- این روزها پیگیر چاپ دو کتابم هستم که البته کمی دچار مشکل هستم که دارم حل شان می کنم . دعا کنید مشکلات زودتر حل یشود .
- در مورد ستون دنیای مجازی در روزنامه جام جم پنجشنبه ها هم این مطالب تا کنون منتشر شده است که لینکهایش را می توانید ببینید :
- نگاهی به وبلاگ مسلم ناظمی و آثارش
- نگاهی به وبلاگ عبدالحسین انصاری و آثارش
-نگاهی به وبلاگ سید جعفر عزیزی و آثارش***************نگاهی به وبلاگ امیررضا سیدحسینی و آثارش
-نگاهی به وبلاگ زهره کشاورز و آثارش
- نگاهی به وبلاگ مرمر الفت و آثارش
- مجله شعر هم چاپ شد و نقدی قدیمی که بر کتاب «سمفونی روایت قفل شده» خانم مریم جعفری آذرمانی نوشته بودم در پرونده شعر جوان آن چاپ شده است . می توایند این نقد را در این لینک ببینید .
- همچنین نقدی نوشتم روی کتاب « شعری که سنگ در کلماتش فرو شده » اثر شاعر و غزلسرای برجسته مازندرانی آقای علیرضا دهرویه که در فصلنامه شعر چاپ خواهد شد . سعی کردم به بهانه شعر ایشان نقبی بزنم به تفاوتهای «شعر در طنز و طنز در شعر» . لینکش را بعد از چاپ جهت استفاده از نظرات اساتید محترم اینجا می گذارم .
- یک برنامه رادیویی جدید در رادیو ایران به نام شبستانه پخش می شود که شماره نخست ان به بررسی آثار جلیل صفربیگی اختصاص داشت و از حقیر و نیز دکتر یاسمی برای بحث در این باب دعوت شد که به شکل تلفنی دقایقی در مورد مجموعه اثار این رباعی سرای جوان و به نام صحبت کردیم . فایل صوتی بخش نقد و نظر این برنامه را در اینجا می توانید دریافت کنید .
و ... . خوشحال می شوم راهنمایی ام کنید .
چهارم اینکه : امروز به جای معرفی کتاب دو مطلب نسبتا بلند می گذارم که هر یک داستان خود را دارد !
مطلبی که در ادامه می خوانید در مجله «کتاب داستان همشهری» منتشر شده است که نشریه ای انصافا خواندنی و در خور است . لحن و فضای آن به درد آدمهایی می خورد که مثل من خوره کتاب اند و از خواندن لذت می برند . این نشریه به تمامی این لذت را به شما می چشاند . به شدت خوتاند منظم این نشریه را توصیه می کنم که هم مطالب فوق العاده ای دارد و هم گرافیک بسیار زیبایی .
مطلب زیر به بهانه خوانش و نقد کتاب «بیوتن» رضا امیرخانی در این نشریه نوشته شده است و متفاوت از نقدی ست که قبلا بر این کتاب نوشتم . در این نقد بیشتر تلاش کرده ام ویژگی های زبانی رمان بیوتن را مورد بررسی قرار دهم. عنوان و شرح مطلب این است که در شماره سوم این نشریه به چاپ رسید :
زبان اين بيوتن زنده است
نگاهی به حرکتهای زبانی در رمان بیوتن
«بيوتن»؛ همه چیز از همان نام کتاب آغاز میشود. مخاطب در اولین مواجهه با کتاب نمیداند این عنوان را چگونه بخواند. کتاب را که میخوانید، درمییابید چندگونه خوانی این عبارت را : بی وطن، بی وتن، بیوتن و .... در واقع نویسنده از همان آغاز هشدار میدهد که با متنی روبهرو هستید که درگیر زبان است. زبانی که بر آن است تا با ایجاد یک فضای سیال و سرشار از رشتههای تداعی به فضاسازیهای تازه برسد و ایجاد موقعیت کند. این موقعیتسازی به تحرک بیشتر متن انجامیده و کارکردهای گوناگونی مییابد اما چرایی این درگیری مهم است نه صرف وجود آن.
زبان اولین حاصل شروع اندیشه است. به عبارت بهتر وقتی انسان شروع به تفکر میکند زبان شکل میگیرد. مکانیسم اندیشهورزی بر اساس واژه است. مثلا برای این که در مورد یک موضوع مشخص فکر کنید اول نیاز به تبیین برخی واژگان مشخص دارید که در مورد آن موضوع اهمیت دارند. شما میخواهید یک دوچرخه بخرید و به این خریدن فکر میکنید. قدمهای نخست و بدیهی این است که : اصولا دوچرخه چیست ؟ خریدن یعنی چه ؟ این تعریفهای نخستین شاید دور از ذهن به نظر برسند اما واقعیت این است که ما بر اساس آموزههایمان - اعم از اکتسابی یا فطری - تعریفی از واژگان داریم و همین تعریفها را در سادهترین حالت در روند تفکر بازتولید میکنیم. در موارد اولیه این بازتعریف در لحظه اتفاق میافتد اما در مورد موضوعات مبهم تر روند تفکر مشخص تر میشود : حالا چه دوچرخه ای ؟ چقدر پول ؟اینها قدمهاي بعدياند و چنان که میبینیم باز هم در قلمرو واژه. پس بدون اندیشه واژهای وجود ندارد چنان که بدون واژه، اندیشهای. حالا برسیم به عنوان کتاب :«بيوتن»
نویسنده از آغاز به ما میگوید که با متنی رو به رو هستیم که قصد ایجاد چالش در زبان و به تبع آن اندیشه را دارد؛ این که این زبان کژتابی دارد چنان که اندیشه هم. این کلمه فارسی خوانده میشود، عربی هم و لاتین نیز ! مثل همه شخصیتهای کتاب و اصولا درون مایه کتاب که بیانگر همین سرگردانیست بین وطن، دین و مدرنیسم. در واقع این عنوان به ما نشان میدهد که قرار است با متنی روبهرو باشیم که بیانگر سرگردانی انسانیست که در میانه این سه کلان- روایت گرفتار شده است و در کشاکش چالشهای میان این سه به قول خودش «گیجاویج» است. و بیوتن محصول همین «گیجاویج»یست .
درست همین جاست که باید اشاره کنیم که زبان در رمان «بیوتن» نه تنها یک موجود زنده که اصولا یک کاراکتر است. کاراکتری که نقش بازی میکند برای تبیین پدیدهها و کاملا آگاهانه اندیشه را نمایندگی میکند .سردستیترین نمود این نمایندگی، وجود زبانهای مختلف برای شخصیتهای گوناگون است. تاکید میکنم که در بسیاری از موارد، کار از لحن متفاوت فراتر میرود و به زبان متفاوت میرسد و اتفاقا همین تفاوت زبانیست که خیلی وقتها سبب میشود کاراکترها حرف یکدیگر را نمیفهمند، علی رغم این که انگار همه دارند فارسی حرف میزنند.
نگاه کنیم به «میاندار» که لحن تهرانی ِلاتمنشانه و طنازانهای دارد ؛ «سهراب» هم همین طور. اما زبان «میاندار» کجا و زبان «سهراب» ! وفور واژگان لاتین در زبان «میاندار» نشانگر تسلیمشدگی و اضمحلال فرهنگی ست. یک جور هضم شدن در فرهنگی دیگر که در کنار آن مشخصه ناموسپرستانه و ناسیونالیستی کلاه مخملیهایی که سرگذر خود را رهگذار هیچ غریبهای نمیخواهند، بسیار طنزآمیز مینماید. توجه به نام «میاندار» که گود زورخانه را نیز فراخوانی میکند بر تلخی این طنز میافزاید. «سهراب» اما آن لحن کلاه مخملیوار را با فرهنگ جنگ آمیخته است. فرهنگی که میتواند توسع یافته همان حس ناموسپرستی و دفاع از حریم باشد. و باز هم نام «سهراب» و تداعیهای شاهنامهای اش را از یاد نبریم. در واقع این تفاوت زبانی دو اندیشه گوناگون را علیرغم شباهت لحن نمایندگی میکنند.
نگاه کنیم به «خشی». خشایاری که این قدر آب رفته است لاجرم تنها به عدد و قيمت میاندیشد؛ آن قدر که نویسنده حتی در نگارش دیالوگهای او هر چیزی را که قابلیت نوشتن به عدد دارد، به رقم مینویسد. این تفکر مادیگرایانه - یا بهتر از آن پولمدارانه - آدم را یاد جملات معروف صفحات نخستین شازده کوچولو میاندازد:« به خاطر آدم بزرگهاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم يا شمارهاش را میگويم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. ...میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر حقوق میگيرد؟» و تازه بعد از اين سوالهاست که خيال میکنند طرف را شناختهاند.»
خشي، این آدمی که فکر میکند بزرگ شده، علاوه بر این زبان شبهعالمانهای نیز دارد. از واژگان تخصصی همه علوم دنیا سود میبرد تا حقیقت را به نفع خودش تحریف کند : از «غصب» میگوید و «حرام»، از غیب میگوید و عالم اسپریچوال ! و نتیجه چنین تفکر التقاطی مسلما به اینجا خواهد رسید که : «خود سوره یاسین هم میدانی، قلب قرآن است و توی نگاه هرمنوتیک مدرن میشود 1 برداشت داشت که یاسین مخفف یونایتد ِستیت باشد. من هم توی قلب عالم بودم، نیویورک ... ». باز هم زبان دارد نقش ایفا میکند؛ زبانی التقاطی با نگاهی خودمحورانه، نفعطلبانه و سفسطهگر برای بیان اندیشهای از همین دست. خشی از پذیرفته نشدن میترسد. او از این میترسد که داشتههایش و اصولا موجودیتاش مورد پذیرش جامعه میزبان نباشد و بر آن است که با همین زبان سفسطهآمیز خود را به جامعهای که در آن زندگی میکند بقبولاند و رانده نشود و اتفاقا نام «خشی»، که خودش هرگونه ارتباط آن را با خشایار رد میکند، همین «ترس»خوردگی را هم قابل تاویل میکند.
همین شکل تاویل زبانی برای کلیه کاراکترها قابل تعمیم است از ارمیا تا آرمیتا و جیسون تا شیخ عبدالغنی و ... که برای پرهیز از اطاله کلام آن را به خود مخاطب وامیگذاریم. فقط یک نکته : سیلورمنها حرف نمیزنند ! این آیا نمایش همان جمود بیاندیشه نیست ؟! و آیا این در کنار رفتار رباتیک این جماعت، طعنهای به ماشینیسم محسوب نمیشود ؟
گذشته از تاویلهایی که مربوط به پرداختهای زبانی هر یک از شخصیتهاست، حضور فعال زبان در رمان به واسطه تحرکات زبانی اثر شکل میگیرد. تحرکاتی که میشود آنها را به دو گروه عمده تقسیم کرد :
الف - جناسهای زبانی که برگرفته از شباهتهای دو یا چند واژه ا ست ؛ آن هم نه فقط در یک زبان که در هر سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی با همان تحلیل پیش گفته .
مثال زیاد است : «کل من علیها فان» که جیسن «فان» را با Fun پیوند میزند تا «تتلقاهم ملائکه» که با تتلق... تتلق... صدای سم اسب پلیس زن گره میخورد و مواردی فراوانی که باز همان سرگشتگی و معناباختگی و استحاله را نمایش میدهند .
یا بازیهایی که با نام کتاب میشود و «ما رمیت اذ رمیت»ی که با نام «ارمیا» و «آرمیتا» که با «آرتمیا» پیوند میخورد و مواردی از این دست که با ایجاد پلهای ذهنی بین بخشهای گوناگون کتاب کارکردهای داستانی خود را دارند و معمولا به ایجاد مقایسه بین این وضعیتهای مختلف یا قضاوت و تشریح ویژگی شخصیتها منجر میشوند.
شاید یکی از درخشانترین و البته متفاوتترین نمونههای این کارکرد در «آلبالا لیل والا»ی نامفهوم ترانه سیاهپوستی باشد که از صفحات نخست مثل یک ترجیعبند ،گاه و بیگاه، تکرار میشود و حتی به ظرفیت نمادین میرسد و آنگاه در فصلهای نیمهپایانی کتاب تبدیل به «البلاء للولاء» ای میشود که جنون ولایتمدارانه ارمیا را در کوچههای نیویورک طنینانداز میکند، آن هم در شب شهادت مولا. این که گفتم متفاوت به خاطر همین رویکرد است. چرا که اینجا دیگر تاویل استحاله منفی یا صرفا ایجاد پل مورد نظر نیست بلکه یک استحاله مثبت در ارمیا رخ میدهد. تغییری که حاصل یک دریافت درونیست از موقعیت خودش و نیز وضعیت جامعه میزبان. به عبارت بهتر یک «نامفهوم» به ناگهان تبدیل به یک «فهم مطلق» میشود.
ب - رشته تداعیهای زبانی که برگرفته از تداعیهای گوناگون یک واژه است، نه شباهتهای چند واژه و به عبارت دیگر حاصل کژتابیهای زبان است.
زیباترین و منسجمترین مثال برای این رویه در فصل دو - یا همان فصل پنج - شکل میگیرد که راوی در همان ابتدا میگوید : «این فصل، فصل پنج است ». در کل فصل، زنجیره تداعیهای زبانی حول محور فراخوانیهای گوناگون «پنج » شکل گرفته است : از Give me a five - که خودش دچار کژتابی در ذهن ارمیا میشود و گمان میبرد که پلیس قصد دست دادن، نماد دوستی، با او را دارد حال آن که قرار بر انگشتنگاری، نمادی از تحقیر، است - تا کربلای پنج ؛ از خمسه خمسه تا Fifth ave. ؛ از پل پنجم اهواز تا خانواده 5 نفره میاندار.
طرفه اینجاست که نویسنده نمیگذارد ماجرا فقط به تداعیهای ذهنی ختم شود، چرا که اگر کل ماجرا برای ایجاد فراخوانیهای زبانی بود، کل متن به یک متن زبان مدار افت پیدا میکرد حال آن که، چنان که پیش از این گفتهشد، نویسنده قصد دارد اندیشه را بر محمل این زبان بنشاند. در واقع در این فصل سوال محوری این است که چرا فصل «دو» باید فصل «پنج» شود ؟ چرا مثلا فصل «یک» فصل «شش» نشود ؟ این سوال مهمترین وجه افتراق این فصل با یک متن زبانی صرف است ؛ سوالی که پاسخ اش در آخرین تداعی و در آخرین سطرهاست :
«از کودکی هم نتوانستم فرق میان دو و پنج را بفهمم .خاصه وقتی انگلیسی بودند. از این ساعت مچیهای دیجیتال دست میبستیم. ما میگفتیم کامپیوتری ....دو و پنج اش را جوری مینویسند که قرینه همدیگرند. دو بود و من خیال کرده بودم پنج است ...»
این باز همان اندیشه محوری داستان است : آمیخته شدن مفاهیم و درک ناشدگی ناشی از در هم شدگی سنت و مدرنیته. و «ارمیا» که «دو» را «پنج» پنداشته گمان میبرد وقت «نماز»ش تنگ شده است ! لطفا به واژهها دقت کنید .
وجود همین نکات سبب میشود که بیوتن را یک بازی زبانی صرف ندانیم. در واقع حرکتهای زبانی به کار الحاق نشدهاند بلکه کلیت اثر بر محور حرکتهای زبانی شکل گرفته است و این فرم در خدمت محتوایی ست که بر تداعیها و فراخوانیها و استحالهها و مقایسهها تکیه دارد. در واقع آن درونمایه این فرم را مطالبه و مصادره میکند. حال اگر بخواهیم چشم بر همه آن اندیشگیها ببندیم، لاجرم باید به این نتیجه برسیم که با یک متن متصنع رو به روییم که این بیشک داوری منصفانه ای نیست. به عبارت بهتر این نوع داوری با فراموش کردن خود اثر به سراغ یک آموزه ذهنی از پیش اندیشیده میرود که حرکتهای زبانی را بسته الحاقی ذهن نویسنده به اثر میداند برای هنرمندانه تر نشان دادناش. در حقیقت چنان قضاوتی برخاسته از این است که مخاطب - منتقد، جان اثر را که چالش با آموزههای ذهنی ست درنیافته است اگر نه بر آن پیشاندیشیدگی پا نمیفشرد !
تلاش این نوشتار تنها بر آن بود که بر حرکتهای زبانی اثر «بیوتن» مروری داشته باشد و حتی در مقوله زبان هنوز میتوان به مواردی مثل شیوه نگارشی نویسنده و یا نحوه استفاده از موسیقی کلام برای ایجاد ضرب آهنگهای متفاوت - نگاه کنید به فصل نخست کتاب و مقایسه کنید مثلا با فصل حضور ارمیا در بار و پریشانیهایش - و نکات دیگر اشاره کرد که فرصت و ارادهای دیگر میطلبد. و همه اینها گفته و نوشته میشود چون «بیوتن» میتواند نوید روزهایی بهتر از این باشد برای نويسندهاش.
******************
و اما بعد :
مطلبی که در ادامه خواهید خواند حاصل یک مکاتبه ادبی ست بین حقیر و سرکار خانم زهرا اسدیان . این دوست عزیز لطف کردند و خوانشی را بر غزل یکی از دوستان جوان برایم فرستادند که خوانش بسیار دلپذیری بود و حقیر حرفهایی داشتم که در ذیل ان نوشتم . به نظرم رسید که خواندن این دو ، هم نقد خانم اسدیان و هم نقد روی نقدی که نگارنده نوشته است و التبه خود شعر ، می تواند حاوی نکات جالبی برای سایر مخاطبین ادبی باشد . لذا از سرکار خانم اسدیان اجازه گرفتم که آنها را در اینجا منتشر کنم که ایشان مهربانانه اجازه دادند . در ادامه شعر مورد بحث و نقد خانم اسدیان و سپس نقد روی نقد حقیر را خواهید خواند . امیدوارم نظر شما همچنان راهنماییمان کند :
آمد زمینه سازی من را خراب کرد
اسباب های بازی من را خراب کرد
گیسوی «غیر قابل تعریف» و « بی حدش»
یک شب مخ ریاضی من را خراب کرد
او با نگاه آینه ای واقعی نساخت
خود بینی مجازی من را خراب کرد
مثل دوتا مثلث در هم فرو شده
با بولدوزر اراضی من را خراب کرد
اشغال شد خطوط و نیازم به ارتباط
احساس بی نیازی من را خراب کرد
چاقو-طناب دار- سرنگ هوا- تفنگ
اسباب های بازی من را خراب کرد
غزل از یاسر قنبرلو
*****************
نقد سرکار خانم زهرا اسدیان
شروع غزل، شروع تامل برانگیزی است، به گونه ای که مخاطب را کنجکاو می کند که تا آخر غزل را بخواند و ببیند این «زمینه سازی» و آن «اسباب های بازی» شاعر چیست؟!
چرا که زمینه سازی لفظی جدی است و حکایت از موضوع مهمی دارد، در حالی که در مقابل آن اسباب های بازی قرار دارد و این تضاد حس کنجکاوی مخاطب را برمی انگیزد.
واژه ی «گیسو» خبر از حضور یک معشوق می آورد و تا حدودی هویت نهاد مستتر در فعل «آمد» بیت قبل و حتی «او» ی مصرع بعدی را مشخص می کند.
«غیرقابل تعریف» و «بی حد» دو اصطلاح ریاضی هستند که به زیبایی جایگزین واژگان ادبی شده اند. «غیرقابل تعریف» مفهومی همچون «دلبری برگزیده ام که مپرس» و « بی حد» کمندی زلف یار را تداعی می کند.
اما باید دید هدف شاعر از کاربرد اصطلاحات ریاضی چیست؟!
در مصرع بعد کاربرد این اصطلاحات با «مخ ریاضی» ادامه پیدا می کند.
در این مصرع تقابل «شب» و «مخ ریاضی» قابل توجه است. در ادبیات عارفانه ما «شب» زمان دیدار عاشق و معشوق است و حال آنکه «مخ ریاضی» بیانگر منطق و دلیل و برهان های عقلی است که در مقابل عشق قرار دارد.
در بیت بعد باز تقابل عشق و منطق به چشم می خورد. «نگاه» یکی از طرق ارتباط عاشق و معشوق محسوب می شود، که در کنار آن باز هم شاهد ردپایی از اصول فیزیک هستیم: «آینه ی واقعی»، «خوبینی مجازی». و در واقع معشوق شاعر را سرزنش می کند. به علاوه این بیت یادآور این بیت آشناست: «از قضا آئینه ی چینی شکست/ خوب شد اسباب خودبینی شکست»
اما شاعر تا اینجا به زیبایی با واژه ها و اصطلاحات رایج در ریاضی و فیزیک بازی کرده تا علاوه بر تقابل عشق و عقل، به «دوتا مثلث در هم فرو شده» که نشان اسرائیل و نماد ویران گری (خراب کردن) هست برسد.
در بیت بعد «اشغال شد» هم مراعات نظیری است برای اسرائیل، بولدوزر و اراضی و هم زمینه را برای گریز شاعر از مفهومی به مفهومی دیگر فراهم کرده است.
در حقیقت زمینه سازی به گونه ای مفهوم یک تصمیم مهم را دارد که شاعر دلایل منطقی و عقلانی برای آن دارد و اسباب بازی همان غرور و سرکشی و پافشاری های کودکانه است. اما معشوق آنقدر بزرگ و برتر و قدرتمند است که با یک نگاه خط بطلانی می کشد بر تمامی دلایل عقلانی و منطقی.
نکته ی قابل توجه در این غزل عکس العمل شاعر نسبت به همین قدرت و نفوذ معشوق است. شاعر در عین حال که برای معشوق احترام قائل است، با مبالغه ای که در بیت چهارم شاهد آن هستیم، به نوعی از معشوق خود گلایه و شکایت می کند. دربیت بعد ارتباط شاعر و معشوق خدشه دار می شود :« اشغال شد خطوط و نیازم به ارتباط/ احساس بی نیازی من را خراب کرد» و باعث می شود شاعر که فقط با عقل به تصمیم خود نگاه می کرده، متنبه شده و متوجه شود که عاقبت پافشاری و سرکشی چی هست!
در بیت آخر شاعر اسباب بازی های خودش را معرفی می کند. در این معرفی علاوه بر اینکه شاهد مبالغه هستیم، نشان می دهد که زمینه سازی و تصمیم شاعر یک فاجعه و یا یک خطای بزرگ را در پی داشته است.
اما قابل توجه ترین نکته در این اثر آنست که آنچه این غزل از همان ابتدا بر خواننده القا می کند، تصویر یک پسر بچه است. گرچه این تصویر با اسباب های بازی در در ذهن متبادر می شود اما شیوه ی بیان اعم از به عاریت گرفتن اصطلاحات علمی، تکرار اصل تقابل عقل و عشق در ابیات، مبالغه و حتی انتقاد از معشوق نشان می دهد که شاعر متعلق به نسل نوخاسته ای هست. نسلی که جسارت انتقاد از معشوق دارد! و بی چون و چرا سخن معشوق را نمی پذیرد! شاعردر نهایت آنجا به خود می آید و یا بهتر بگوییم، آنجا دست از پافشاری برمی دارد و حقیقت تصمیم خود را می بیند که معشوق را دلگیر کرده و « خطوط ارتباط مابین او و معشوق اشغال شده است». ■
************
و اما من نوشتم :
سلام دوست من
نقد تحلیلی خوب شما را خواندم واز ذهن فعال شما لذت بردم .پیداست که توان خوبی برای نقدنویسی تحلیلی دارید و این اسباب خوشوقتی ست .
چند نکته به نظرم می رسد که عرض می کنم :
نکات خوب شعر را به درستی بر شمرده اید و در حقیقت زمینه چینی شاعرانه موجود در متن را به خوبی باز کرده اید . اما چند مساله نیز در غزل هست که سبب شده است کار آن اوج مورد انتظار را تجربه نکند . به عبارتی برخی ابیات به دلیل یکسری ضعفها باعث قطع ارتباط حسی مخاطب با اثر و اشکال در منطق اثر می شوند که سعی می کنم در ادامه به آنها اشاره کنم :
در بیت نخست چنان که گفتید زمینه چینی خیلی خوب است ولی بیت یک اشکال کوچک در فصاحت دارد که سبب شده روانی اثر و نزدیکی اش به لحن طبیعی کلام - که برای چنین شعرهایی که می شود نوعی غزل- گفتار تلقی شان کرد، عنصری بسیار مهم محسوب می شود - مختل شود . «اسباب های بازی» جمع مناسبی برای «اسباب بازی» نیست ! «اسباب بازیها» مصطلح است و همین ایراد کوچک سبب می شود آن لحن جوباری اثر به هم بخورد و در واقع مخاطب با دست اندازی برخورد کند که نتیجه سهل گیری شاعر و عدم توجه اش به زبان است و ارتباط حسی را منقطع می کند.
در بیت دوم باز هم آن چه شما گفتید کاملا صحیح است اما ترکیب «مخ ریاضی» ترکیب فصیحی برای این جمله نیست . توجه کنید که در لفظ عامیانه مخ ریاضی یعنی «کسی» که در ریاضی بسیار متبحر است نه خود «مخ» ! بنابراین باز هم لحن طبیعی کلام که قرار است از اصطلاحات عامیانه سود ببرد مختل شده است و پرهیبی از معنا به دست می دهد نه خود معنا . اینجا اگر ضروریات وزن اجازه می داد ، خود کلمه ریاضی کفایت می کرد و عملا کلمه «مخ» حشو است و حتی اگر تقابل «مخ» و «خراب شدن» مورد نظر بود ، کلمه «منطق» یا حتی «مغز» فصیح تر می بود .
در بیت سوم بیت خوبی ست که علاوه بر نکاتی که شما گفتید توجه به حقیقت و مجاز در این بیت خیلی رندانه است . به عبارت بهتر شاعر هر چند معترف است که تصویری که تا کنون از خود داشته است «مجازی» بوده ، اما به این هم اشاره می کند که آینه معشوق هم «واقعی» نیست ! یعنی معشوق آینه ایست که شاید تنها ضعفهای شاعر را انعکاس می دهد نه توانایی هایش را !...به همین خاطر هم به او بی توجه است و شاعر می گوید شاید تصویر من از خودم صرفا تکیه به توانایی هایم داشته و مجازی بوده است اما تو هم دیگر از ان طرف بام افتاده ای و آش به آن شوریها که تو هم می گویی نیست !
در بیت چهارم اما شاعر فضا را عوض می کند و به نظر من این تغییر فضا زمینه چینی خوبی ندارد. درست است که شاعر قصد دارد از مثلث ریاضی به ستاره داود برسد اما این پرش ذهنی مفصل بندی مناسب را در اثر ندارد . به عبارت بهتر پلهای تصویری اثر کامل نیست . اصلا ماجرای ریاضی بالا بیشتر در حیطه «جبر و احتمال» است نه «هندسه»! به همین دلیل فراخوانی مثلث در مصراع اول فراخوانی کاملی نیست و در نتیجه از شعر بیرون می زند .حالا به فرض که مثلث آمد ، چرا در هم فرو شد ؟! ...توجه کنید که ستاره داود مثلث های فرو شده است اما آن نتیجه تخیل است نه مکانیسم تخیل !...به عبارت بهتر شکل درست این بود که شاعر منطقی برای در هم شدگی مثلث ها می آفرید و بعد می گفت حالا این شد ستاره داوود، پس تو اشغالگری . مثلا بر می گشت به ریشه مثلث داوود که حاصل رسیدن آسمان و زمین و در واقع نماد کلیت هستی ست ( و البته یگانگی خودآگاه و ناخودآگاه و در نتیجه وحدت روانی و خیلی چیزهای دیگر که در نماد شناسی این نشانه آمده است ) و می گفت تو می آیی و زمین و آسمان را به هم می دوزی و آن وقت ... . در پایان مطلب دوباره به این بیت بر می گردم .
در بیت 5 شاعر اشغال شدن را به عنوان پل زبانی برای تغییر فضا قرار داده است و از اشغال زمین به اشغال تلفن می رسد که تمهید خوب و موفقی ست . هر چندبا اندیشه این بیت موافق نیستم اما شاعر اندیشه خودش را به خوبی در این بیت گفته است . این که می گویم با این اندیشه موافق نیستم به این خاطر است که عشق متعالی شروع بی نیازی ست و نه نیازمندی ! ...عشق رابطه دو انسان مستقل است که بی هم می توانند زندگی کنند اما با هم بودن را ترجیح می دهند . «من بی تو نمی توانم زندگی کنم» غیر از سطحی بودن، بیان گر عدم استقلال فردی ست و حاکی از جبر در انتخاب و البته نوعی اعتیاد ،حال آن که چنان که گفتم عشق رابطه دو انسان مستقل است ، کاملا مختارانه و البته در جهت شکستن عادتها !...عشق تجربه هر روزه است . ...بگذریم که این بحث دراز دامن است وبه نقد فعلی ما بر نمی گردد . شاعر اندیشه خودش را خوب بازتاب داده است .
در بیت 6 اگر از همان ایراد گفته شده در مصراع اول در باب «اسباب های بازی » بگذریم ، پایان بندی خوبی ست برای جمع کردن شعر هر چند شاید کمی کلیشه ای و زیادی جنایی به نظر برسد . اما به هر حال با توجه به زمینه چینی شاعر در کلیت شعر توی ذوق نمی زند .
خلاصه این که هم شعر شعر نسبتا خوبی ست و هم شما خیلی خوب به درون واژگانش نقب زده اید .
اما نکته پایانی :
به نظر من همیشه فرق است میان شاعری که تمهید می چیند و شاعری که ناخودآگاه می سراید و هماهنگی های شعری اش ناشی از نظم «ناخودآگاه» است . توجه کنیم ! شعر سرریز «ناخودآگاه» است و «ناخودآگاه» خود موجودیتی منظم است . در نتیجه از کوزه همان برون تراود که در اوست . شعر هم منظم می شود و اجزایش به شکل پنهان با هم ارتباط می گیرند . یعنی اینکه مولانا ننشسته بگوید : خوب حالا می خواهم بیتی بگویم که توی اش د وتا مراعات نظیر باشد ، سه تا تضاد و 5 تا ایهام و موسیقی اش هم تتتن تتتن تنانه باشد ! ...او سر به جنون گذاشته و شعر جوشیده و در ناخودآگاهی اش نظم گرفته است . این نوع شعر هم ارتباط های پنهان تری دارد - یعنی تمهیداتش روکار نیست - و هم صداقتی ناگفتنی دارد که «ناخودآگاه» ِمخاطب را قلقلک می دهد . اما شاعری که می نشیند و تمهیدات را در شعر اجرا می کند بیش از آن که شاعر باشد، در بهترین حالت ، یک مهندس خوب و تکنیسین ماهر است . شما اثار درخشانی از خاقانی را می بینید که حیران می مانید در توانایی اش بر زبان و دانش و فن شاعری ، اما خاقانی هیچوقت سعدی و مولانا و حافظ نمی شود . حتی اگر بنای مقایسه را تکنیکی ترین شعر خاقانی و ساده ترین شعر این بزرگان قرار دهیم . چرا ؟!... چون خاقانی در بسیاری از اشعارش یک صنعتگر چیره دست را به تماشا می گذارد نه یک شاعر جوشنده را . حال استثنا کنید برخی از غزلهای او را و البته قصایدی چون قصیده مسیحائیه یا قصیده اش در مرگ پسرش و ... .
در باب این غزل من معتقدم در برخی ابیات مثل همان بیت 4، شاعر آگاهانه مفاهیم را در هم گره زده و به همین خاطر ماجرا تصنعی به نظر می رسد . تمهیدات را گذاشته تا مخاطب بخواند و بگوید تبارک الله شاعر ! ... این پیش اندیشیدگی نَفَس شاعرانگی را گرفته است و ظرفیت جوششی کلام را کاهیده . مثلا همین بیت را مقایسه کنید با بیت 3 که همین تمهیدات را دارد اما خیلی زیرپوستی تر .
بی شک شاعرجوان ما توانمند است و به اسباب کارش در شعر آشناست . اما اگر می دیدمش به او می گفتم کمی بیشتر خود را رها کند تا تمهیدات از سطح به سمت عمق حرکت کنند و تزیینی آویخته بر کلام نباشند بلکه خود کلام باشند بی کم و کاست .
باز هم ممنونم که قابل دانستید و خوشحالم که نقد نویسی دقیق به جمع منتقدان کم شمارمان اضافه شده است .
شاد باشید و برقرار
********
پنجم اینکه : از آنجا که مدتی این مثنوی تاخیر شد (!) ، این پست حسابی عریض و طویل شد ! ...پس برای اختتام آن و برای این که شاید خستگی تان را کمتر کنم - اگر بشود ! - غزلی بخوانید از خودم تقدیم به دلپذیری بی پایان همیشه و هماره و نیز همه شما که تاخیرهای مرا به دیده اغماض می نگرید :
غزلهای بی کتاب
از لای پرده های بلند اتاق خواب
دزدیده دید می زندت چشم آفتاب
هی دست می کشد به تنت ؛ سرخ می شود
انگار روی ملحفه ، فوارهء شراب
شب مست در کنار تو خمیازه می کشد
بازو نهاده بر کمرت : نقره مذاب
از لای پلک های خمارش شعاع نور
سر می کشد که عیش شبانه شود خراب
سوراخ می شود تنش از آتش رقیب
غربال می شود بدنش چون شب شهاب
شب نعره می کشد ؛ دلش از ترس می تپد
ترس از فرو نهادن این حس بی حساب
فریاد می زند : « جگرت ،آه ! خون شود
خورشید لعنتی ! به شبستان مان نتاب ! »
شولای مِه به روی جهان می کشد که تا
پنهان کند تو را ، غزل - آغوش دیریاب !
بر شیشهء عرق زده ، از ترس می شود
اندام پاره پاره شب ، قطره قطره آب ...
...
خورشید شاه فاتح این جنگ تن به تن
آهسته می خزد به درون اتاق خواب
بر تخت می نشیند و زل می زند به تو
لم می دهد کنار تو بی هیچ اضطراب
تکثیر می شود به تمامی درون تو ...
مادر شدن مبارکت ای باکره ! نخواب !
صدها هزار کودک نورانی شگفت
بر تاب گیسوان تو هی می خورند تاب ...
تو چشم می گشایی وبیدار می شوی
تا عشق این غزل بشود شور مثنوی
شوری که در تمام نفسهایمان به پاست
تا این زمین نشسته و این آسمان به پاست ...
اما در این دقیقه اکنونی جهان
من فکر می کنم به غزلهای بی کتاب
من فکر می کنم به غروبی که ناگزیر...
نفرین شب که می شود آنگاه مستجاب ...
اما تو باز دست مرا می کشی به شور
از من شود شب و غزل و آفتاب دور
از ذهنم این تسلسل خاموش می رود
با بوسه ات دهان غزل بسته می شود .
*********************************
روزگارتان سرشار از بوسه ولبخند
سیامک
سلام استاد!
اول اینکه:خوشحالم به روز کردید و به خاطر اینهمه پرکاری تون کاملا بهتون حق میدم دیر به دیر به روز کنید!بخشیدیم!...راستی بی تعارف بگم از ابتدای این پست بی نهایت لذت بردم...
و از باقی مطالب هم استفاده کردم...ضمنا سپاس مجدد به خاطر نگاه زیبا و نقد خوب و منصفانه ی شما به کمتر از خاک!وبابت تمامی تلاش هاتون در عرصه ی شعر و ادب دست مریزاد میگم...جای یه افسوس هم باقیه که روز جلسه ی نقد کتاب (شعری که سنگ در کلماتش فروشده) استاد خوبم آقای دهرویه هم جاتون خالی بود...و اما غزلتون رو خیلی دوست داشتم!طوری که با هر بیتش ارتباط خوبی برقرار کردم...خیلی در توصیف، دقت و وسواس دارید!...این خیلی محشره!چون من واقعا حس کردمشون!آخر این غزل بی کتاب هم واقعا غافلگیرانه بود!
تو چشم می گشایی وبیدار می شوی
تا عشق این غزل بشود شور مثنوی
و...
از ذهنم این تسلسل خاموش می رود
با بوسه ات دهان غزل بسته می شود ...عالی تموم شد!...
کاش با بوسه ی جانانه ای هم میشد دهان هرچه غم را بست و تا ابد شادمانه زیست!
روزگار زیبایتان سرشار از شادی بی حد و حساب!...راستی...کمتر از خاک هم به روز است و منتظر نگاه زیبایتان!یا زهرا(س)
سلام من تازه کارم در دنیای وب...مترجم هستم.خوشحال میشم بهم سر بزنید.
Posted by: فخری at January 22, 2010 1:44 PMسلام
غزل یاسر قنبرلو را پیشترها خوانده بودم
و نقد شما و خانم اسدیان لذتم را مضاعف کرد
کمی هم حسودی کردم که بگذریم از آن
خوشحالم که اینجایید و خوشحالترم که آمدم و خواندمتان!
غزل خودتان هم بسیار زیبا بود
غزل - آغوش دیریاب ... چه ترکیبی! چه تصویری!
و چرخش بی نظیر و ظریف غزل به مثنوی با بیتی چنین زیبا
چقدر به خودم تبریک بگویم!!!
دست و قلمتان سبز
Posted by: شمیم at January 22, 2010 2:06 PMسلام
بند اولتان بسیار به دلم نشست. و واقعا تشکر از مطالبتان.
سلام بر سیامک و گلاره عزیز
تبریکات ویژه ما را پذیرا باشید از هزاران فرسنگ دورتر. هر سه اتان را دوست داریم. با اون بخشهای نوشته ات که مربوط به خودت هست بیشتر حال میکنم چون از شعرهای دیگران که نمی شناسمشان لذت نمی برم. مخلصیم. سیاوش.
سلام استاد یه سری به ما هم بزنین
Posted by: حسنلو at January 22, 2010 6:15 PMسلام آقا سیامت عزیز! خوبی عزیز؟ مستفیض شدیم از این پست پر و پیمان. چاپ کتاب جدید هم مبارک. افتخار نمی دی ما جلدش طراحی کنیم؟
تمام مطلب این پست را یک نفس خواندم. واقعا که شما نقد نویس ها چقدر دقیقید. میشه خواهش کنم یه نگاه منتقدانه به من هم داشته باشید؟
غزلتان هم بارها غافلگیرم کرد. دست تان درد نکند.
سلام: خوشحالم که وبلاگ خوندنی تون دوباره بروز شده!غزل که مثل همیشه بی نهایت زیبا و دلنشینه و مطالب هم مثل همیشه مفید و خواندنی... وممنون!
Posted by: الفت at January 22, 2010 7:51 PMسلام
وب سایت شبانه های بی تو با غزلی منتظر نظر شما گرانمایه است
نظر تان مزید امتنان وافر است
.
.
زن سیگاری شعرم پر از زیبایی محض است
دلم هرگز به یک دنیا نمی بخشد وجودش را
سلام جناب بهرام پرور...به روزم و منتظر حضور شما
Posted by: سیما احمدی at January 23, 2010 6:53 PMسلام
اگه علاقه مند به اشعار فاضل نظری و سید رضا موسوی والا هستید سری به وبلاگ من بزنید
یک کتاب از آقای نظری و یک کتاب از آقای موسوی والا (هردو کتاب مخصوص موبایل هستند.) برای دانلود گذاشتم.
حتما هر دو رو دانلود کنید. مطمئنا لذت خواهید برد.
درود و آفرین آفریدگار زیبایی بر قلم زیبا آفرینتان،
غزل مثنوی عاشقانه تان بسیار زیبا بود..
"یک ساحل پر از شعر" با هفت دوبیتی چشم بر راه آمدن بزرگ اندیشی چونان
شماست،
گامهای مهربانانه تان بر چشمهای خیسم با افتخار،
ردپای واژه هایتان بر خلیج خسته ی خاطراتم به یادگار،
شکوه فرداها به بشکوهی دیروزهای باستانمان...
Posted by: حسین میدری at January 25, 2010 9:26 AMسلام
مثل همیشه
پست های طولانی
برای همه سلیقه ها
اخر کار هم که با غزل مات میکنید
پایدار باشید
سلام...
واقعا ديگه داشتيم نگران ميشديم...
استفاده كردم. دم شما گرم...
سلام
خيلي اتفاقي به اينجا رسيدم
واقعا ممنون از هر دو نقد استفاده كردم
اما بهتر بود من را هم خبر مي گرديد !
راستي
به روزم ...
و منتظر نقد و نظرات ارزشمندتان .
Posted by: ياسر قنبرلو at January 26, 2010 2:24 PMسلام
باید برای هر معصومیت نابی که به زمین هدیه می شود , جشنی بزرگ بر پا کرد و مطمئن تر شد که خداوند هنوز هم به بشر امیدوار است .
بااین وصف شادی بی پایان برای شما آرزو دارم .
سلام ماه قشنگ و از عشق لبریزم
کجای این شب تیره تو را بیاویزم
سلام سیامک عزیز خیلی وقته خبری ازت نیست
گوشیمو دزدیدن شمارتو گم کردم یه زنگ بهم بزن
چند تا خبر
کتابم رفت زیر چاپ به اسم باران به سلیقه ی تو می بارد
کتاب کاظم بهمنی هم رفت زیر چاپ به اسم پیش آمد
راستی یه سری به ما هم بزن
خوشحال میشیم
فکر کنم باید تبریک بگم . نه؟؟!! تبریک و سه تا شاخه مهربونی ...............
Posted by: شیدایی at February 3, 2010 12:33 PMسلام . به روزم
عشق یک دنیای دیگر را نشانم داده است
کودکی هستم که دستش ذره بین افتاده است
عاشقی یعنی دو چشمت ضرب در چشمان من
عشق تنها یک دو دو تا چار تای ساده است
منتظر نظرات ارزشمندت هستم
Posted by: محمد رفیعی at February 4, 2010 9:31 AM ((حسین پاینده در چارسوی شعر))
واحد آموزش دفتر شعر جوان در سال 88 تلاش کرده است با حضور کارشناسان و چهره های برجسته ادبی در کلاس های آموزشی ، جلسات نقد ادبی ، کتاب دوشنبه ها ، برنامه "هفت شاعر، هفت کتاب برگزیده" و ... جلساتی کیفی را برای شاعران و علاقه مندان برگزار کند که خوشبختانه با استقبال چشمگیری نیز مواجه شده است. در همین راستا "چارسوی شعر" فرصت تازه ای است که مجالی مناسب را برای طرح مباحث ومسائل روز در حوزه ی شعر و ادبیات فراهم کند.
برنامه چارسوی شعر به طرح مقالات نوین در حوزه ادبیات ، زبانشناسی، جامعه شناسی ادبیات ، فلسفه ادبیات ، روانشناسی ادبیات ، تاریخ ادبیات و... اختصاص دارد.این برنامه سعی می کند فضایی باشد تا ، پژوهشگران ، شاعران ، اساتید دانشگاه و ... تازه ترین مقالات و دیدگاه های نظری خود را در حضور شاعران ، علاقه مندان و اعضای دفتر شعر جوان ارائه کنند.
اولین نشست از سلسله جلسات چارسوی شعر به سخنرانی دکتر حسین پاینده با عنوان ایماژیسم در شعر معاصر ایران اختصاص دارد . این برنامه در روز دوشنبه 19 بهمن ماه 1388 از ساعت 16 تا 18 در محل دفتر شعر جوان واقع در خیابان دکتر شریعتی ، خیابان شهید کلاهدوز(دولت)، نبش خیابان نعمتی برگزار می گردد. ورود برای عموم علاقه مندان آزاد است.
اول سلام
دوم کلمه آخر اشکال تایپی دارد:
تو چشم می گشایی وبیدار می شودی
سوم غزلی نوشتم برای شخصیت سیلورمن در رمان بی وتن امیرخانی که اگر سر بزنید کار خوبی کردید
یا علی
به حضور ونظرتان نیاز مندم استاد بزرگوارم
یا عشق
ابراهیم حسنلو
خسته نباشید . کارتان را در مورد شعر جوان در جام جم دیدم . پاینده باشید
Posted by: بابک صحرانورد at February 8, 2010 9:33 PMte ke eshgho aberoeii
asheghone par bazoeii
سلام
همیشه این سایت رو میخونم
و همیشه استفاده میبرم
ناامید شده بودم که دیگه به روز کنید
و از اینکه بازم اینجا اومدید خوشحال شدم
به هر حال
تازه وب نویسی رو شروع کردم
غزل کار میکنم و خوشحال میشم که بهم سر بزنید
سلام
همیشه این سایت رو میخونم
و همیشه استفاده میبرم
ناامید شده بودم که دیگه به روز کنید
و از اینکه بازم اینجا اومدید خوشحال شدم
به هر حال
تازه وب نویسی رو شروع کردم
غزل کار میکنم و خوشحال میشم که بهم سر بزنید
سلام جناب بهرام پرورعزيز
از مقدمه زيباتون مبسوط لذت بردم و ممنونم
نقدتون بر بي وتن اميرخاني رو هم تو همشهري داستان خونده بودم بسيار ديقيق و خوشبختانه تخصصي، نقد شعر آقاي قنبرلو هم زيبا بود
شما با وجود مشغله خوب كار ميكنيد واين مايه مسرته
شاد باشي
ياحق
سلام عزیزم....خوبی؟....دلتنگتم.....میشه خبر این سایت رو اطلاع رسانی کنی.....ممنون
Posted by: بنیامین دیلم کتولی at February 10, 2010 7:43 PMبوسیدنت کمی شده مشکلتر از محال... شیرین تر است بوسه ات از آب پرتقال... در بیست و چندسالگی ام با یک غزل به روزم
Posted by: مینی...بوس at February 12, 2010 7:31 PMسلام وارادت بسیار خدمت دوست عزیزم
جویای احوالاتت از دوستان هستم
از مطالب وبلاگت واقعاً استفاده می کنم واز لحجه شاعرانه ات لذت می برم
سلام
با یک چهار پاره مرکب به روزم و منتظر[گل]
خانه از بی کسیم خالی شد
رد شدم کوچ/ه پام را فهمید
به خیابان رسیدم و پایم
معنی ازدحام را فهمید:
«جمع یک مشت آدم تنها»
با سه شعر در چند زنگ لطفا بخوانید
Posted by: حمید رضا شروه at February 15, 2010 7:05 PMسلام. به خانهی تازه رفتهام :)
Posted by: جلال at February 16, 2010 5:29 PMسلام ممنون از لطفتون ممنون از تذكر همونطورم كه متوجه شديد متن شعر رو از يه وبلاگ گرفتم
حتما اصلاح اش ميكنم.
سلام بر شما...بعد از مدت ها، مثل همیشه حظ فراوان بردم از خواندن تان...همه ی غزلهای بی کتاب را...
Posted by: فاطمه انتظار at February 17, 2010 4:39 PMسلام .
چه خوب که اتفاق یکدفعه می افتد پایین . می افتد اینطرف . می افتد آنطرف . گاهی هم توی خانه ی مجازی من . آنهم اتفاقی به این بزرگی _ حضور شما در قاب یکی از پنجره های خانه ی من _
کتاب شما را محمد ولی زاده برایم آورد . با همان بوی نارنج . همانجور که کتاب حمید روشان & حامد رسولی& حسین میدری & ساغر شفیعی& اسماعیل علی پور& آفاق شوهانی& م . موید&شریعت رسولی&رضا علی اکبری& بهاره ی رضایی& هادی خوانساری& سید جعفر عزیزی و ...
شما یا بهتر بگویم شعرهای شما زنانگی ام را به یادم می آورد و این چیز کمی نیست . حوا بودنم را مدیون خداوندم و حوا ماندنم را مدیون یکی مثل شما ...
سلام استاد
دیر اومدم ولی خیر کردم،
مهم این نیست که چه موقع برسم، مهم این است که هنگام عبور از تمام جاده ها درست لحظه ای که چراغ ، قرمز می شود تو آنجا بایستی تا همه فکر کنند که منتظر من بودی!!
مخلصیم
یا علی
Posted by: یاسر ساجدی رئیسی at February 19, 2010 3:39 PMدرود
در آتش عشق ،شعلـــــه ور شد فرهاد
آواره به هـــــــر کوه و کمر شد فرهاد
از تیشــــــــه شنید، قسـمت شیرین را
ای مرگ بیـــــــا، که با خبر شد فرهاد
با دواستکان رباعی آماده پذیرایی از ذهن خلاق شما شاعر گرامی هستم
بدرود
سلام استاد
به اون آدرس ایمیلی که گوشه سایت گذاشتی یه مجموعه شعر برای نقد و نظر برات فرستادم اگه فرصت کنی و نقد بنویسی یه دنیا ممنون میشم ... یا علی !
Posted by: علی سلیمانی at February 24, 2010 7:38 AMسلام دوست گرامی
برای خواندن بهانه های من دعوتید.
منتظر حضور و نظرتان هستم.
برقرار باشید و سربلند.
خیلی لذت بردم مثل همیشه
به خصوص از نقد غزلتون
کاش یکی هم تراوشات ما رو می نقدید :دی
Posted by: فریب at February 25, 2010 1:58 PMداستان رخ افروخته ی ما داري
قصه ي سوز دل سوخته ی ما داري
آن چه داريم در اين عالم خاكي قلب است
باز هم چشم به اندوخته ی ما داري
پايبند مغ آتشكده هاييم و تو باز
میل روی سیه و سوخته ی ما داري
بي برادر ته چاهيم و باور داريم
دل به دان یوسف نفروخته ی ما داري
از الف هاي پياپي سرمان خون آلود
ترس از درس نیاموخته ی ما داري
روي ديوار و يا بر در زندان مي جو
پرسشي گر ز لب دوخته ي ما داري
با سلام
همیشه تولد خوب است ، خلق شدن خوب است ، به خصوص اگر کسی به دنیا بیاید که بتواند به هدف خلقتش دست پیدا کند .
با عذرخواهی از پیغام بی نام و نشان قبلی
راستی من اصلا به روز نیستم .
سلام
------------------------
جنگ آغاز دوستی است بیا
بغلم کن که تن به تن بشویم
شیر چنگی زد و مرا بلعید
شیر خشک تو را به خوردم داد
فرض کن تیغ روی گردن بود
------------------------
به روزم و منتظر نقد و نظر ارزشمندتان
به روزم عزيزم
و در انتظارت...
سلام.
دعوتید به خوانش:
1. غزلی تازه از بنده با مطلع:
خوش باش دل ای دل! پس از آن چله نشینی
افتاده سر و کار تو با ماه جبینی
2. اخباری از هفدهمین جشنواره تولیدات رادیو تلویزیونی در بندرعباس..
3. قونیه در قطار...
4. چله ی تاک...
5. التماس دعا برای محسن صفری...
خوبید؟با یه کار ترجمه به روزم
Posted by: katayon at March 4, 2010 1:25 PMسلام
وبلاگ سكسكه هاي يك مست
با
خبر چاپ كتاب " سكسكه هاي يك مست " و نحوه ي توزيع آن
سه شعر
بخش دوم بيانيه ي " مركّب حركت "
و لينك هاي متنوع ديگر
بعد از چند ماه بروز شد .....
به ضرب دايره رقصيدمت ، بر روي بازوهات
چقدر امروز مي آيم به رفتار النگوهات
جز اينكه ترسم از شلاق خوردن ريخت در پيش ات
نفهميديم چيزي از سياست بافي موهات
Posted by: میرزایی at March 5, 2010 12:59 PMسلام
با کمی از دوران سربازی و کتاب سکسکه های یک مست و نقدی برای صدیقه حسینی و خیلی چیزای دیگه بروزم و منتظر شما
تو را من چشم در راهم [گل][گل]
سلام
وبلاگ سكسكه هاي يك مست
با
خبر چاپ كتاب " سكسكه هاي يك مست " و نحوه ي توزيع آن
سه شعر
بخش دوم بيانيه ي " مركّب حركت "
و لينك هاي متنوع ديگر
بعد از چند ماه بروز شد .....
به ضرب دايره رقصيدمت ، بر روي بازوهات
چقدر امروز مي آيم به رفتار النگوهات
جز اينكه ترسم از شلاق خوردن ريخت در پيش ات
نفهميديم چيزي از سياست بافي موهات
شهرام ميرزايي
Posted by: میرزایی at March 6, 2010 1:54 PMاستاد عیزیز! بعد از آن دیدار کوتاه در نمایشگاه کتاب متاسفانه دیگر خبری از شما نشد. شماره ی شما را هم همراه گوشی از دست دادم و متاسفم، ولی همیشه به اینجا سر می زنم و خوشحالم که اقلا این دریچه به روی ما باز است.....راستی سلام!
Posted by: دریاچه ی قو at March 7, 2010 8:12 AMبا يك شعر جديد به روزم
Posted by: حيدري at March 7, 2010 12:04 PMدرود بر اندیشه ی پاک و بشکوه شما،
خیزاب های خروشان خلیج پارسیان پارسا این بار هم با هفت دوبیتی، پژواک گامهای مهربانانه ی شما را بر ماسه های خیس خورده ی "یک ساحل پر از شعر" چشم براه مانده اند..
گفتاورد ارزشمند شما نازنین ارجمند، مایه ی مباهات است..
(با مرورگر اکس پلورر این کرانه را به تماشا بنشینید)
نقطه ي عشق که هم رنگ شب است
روشني بخش شما در طلب است
غرق حيرت شو بنگر خاموش
که چه در هر اتم لوح لب است
چقدررررررر طولاني بود ...
Posted by: سارا شاهدي at March 11, 2010 7:29 PMخوشحال میشم یه سری هم به من بزنید.
با احترام لینک شدید
Posted by: عطا آقاسی at March 11, 2010 10:49 PMچقدر چسبيد به دلم اين غزل. و راستش را بگويم گاهي مي آمدم فقط دلنوشته هاي عاشقانه ي اول هر پست را مي خواندم. گويا خبري هست دكتر!مبارك باشد....
راستي مرا كه يادتان هست هنوز ؟!
http://shohodi.blogfa.com/
کاش میشد که بفهمی چقدر عاشق تست
این دل من که بی اما و اگر عاشق تست
بروزو منتظر نظرات و نقدهای راهگشایتان هستم
Posted by: http://shohodi.blogfa.com/ at March 14, 2010 8:29 PMخبر فوق العاده روی تلکس تمام خبرگزاری ها:
وبلاگ شهرآشوب رسما افتتاح شد.
به گزارش تمام خبرگزاری ها قراره تمام بلاگ ملاگ رو بتروکنه ....
گزارشگران از سطح تمام دنیا خبر دادند که از بس دم در این بلاگ زنبیل گذاشتند تا کامنت اول رو ببرند صنعت زنبیل بافی با رونق 1000 درصدی روبرو شده ...
و قراره که اوپک زنبیل بافی تشکیل بشه...
www.shahrashobtarin.blogfa.com
سلام آقای بهرام پرور شعر زیبایتان مثل همیشه به دلم نشست..راستی فرصت کردید کتاب منو بخونید؟ اگر دوست داشتید به وبلاگ من سری بزنید با چند غزل میزبانم
Posted by: آذر at March 17, 2010 12:55 PMسلام استاد عزيز و بزرگوار
ممنون بابت اينكه خبر كرديد و زحمت نقد را كشيديد
بي اندازه از شما و خانوم اسديان ممنونم
لطف بزرگي در حق من كرديد...
پيروز موفق باشيد جناب دكتر
Posted by: ياسر قنبرلو at March 18, 2010 6:48 PM
((شما در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی))
سلام
از دیدار دوباره شما مسرورم ... خواندن شعر خودتان در پایان پست حسن ختام شیرینی بود مثل حسن ختام خود شعر
.....با شعری تازه به روزم ...
با افتخار لینک می شوید..
تندرستی و شادکامی تان را آرزو مندم......نوروزتان پیروز
با سلام
عيدتان مبارك
سربلند باشي
علي مددي
سلام وارادت سال نو را به شما وخانواده محترمتان تبریک عرض می کنم دلتان سبز
Posted by: علی باقری at March 21, 2010 2:45 AMسلام استاد
با تشكر از لطفتون به وبلاگ حقير
و با آرزوي سالي مملو از موفقيت براي شما و خانواده ي محترم
به روزم و بي صبرانه منتظر
در پناه خداي بارون
درود فراوان،
نوروز باستانی را که از اندک آیین های برجا وامانده ی فر و شکوه ایران بشکوه دیروز و نمایانگر بزرگی آریاییان متمدن است به شما و همه ی ایرانیان و همه ی پارسی زبانان نازنین در سرتاسر جهان شادباش میگویم و آرزومند سالی توامان با سرفرازی، شادکامی، پیروزی و نیک اندیشی برای همگان هستم.و ای کاش عمو نوروز نه فقط در سالنامه ها که در دلها هم سبزه ی شادی میکاشت و عید نوروز را مژده می آورد و داریه و دف و دهلی جاودانه مینواخت..
هر روزتان نوروز...[گل]
سلام
با یک پست ناگهانی
دو شعر غمگین و به شدت هشتاد و هشتی
و پنج خبر شاد و امیدوار کننده از سال هشتاد و نه
به روزم
صد سال به از این سال ها!
منتظرم
سلام
با انتظار آمدن بهاری...
«گویند رمز عشق مگویید و مشنوید/ مشکل حکایتیست که تقریر می کنند»
با خبر چاپ «پلک های قفل شده» و سه شعر به روزم و منتظر نظر تو ، دوست خوب مجازی!
«رنگین کمان سهم کسانیست که تا آخرین قطره زیر باران می مانند... »
با احترام: آزاده بشارتی
دکتر منتظر حضورت هستم. سال نو رو هم به شما و گلاره ی عزیزم تبریک میگم. سال 89 سال خوبی برای شما باید باشه با وجود کوچولوی نازنین.
سلام
به روزم با بهترين عيدي كه ميتوانست نوازشگر چشمهاي من باشد.
قدم رنجه فرمائید.
سلام استاد!
سال جدید بر شما مبارک!
انشا الله سال پر از زیبایی و شکوه داشته باشید!
به روز ام و منتظر نگاه پر مهرتان!
سلام دکتر از اینکه مدت زیادی است از مطالبت استفاده میکنم مسرورو خرسندم
اگر لطف کردی وبه من سر زدی ونظری عنایت......
ممنونم
سلام
شما را به خواندن تن شعرهايم دعوت مي کنم .اميد دارم که تفاوت ديد و لذت را در عشق و خواستگي تجربه کنيد0
سلام
نگران باش رفیق!
این دنیا با آدم هائی لب به لب شده است که روز روشن از جیب هم رد می شوند.
منتظر حضورتان هستم.[گل][بدرود]
سلام شاعر.
کار زیبایی بود.لذت بردم.
منم با یک سپید در (آخرین قدم های یک اعدامی)به روزم.
خوشحال میشم دعوتم و بپزیری.
با احترام،اگر تمایل به تبادل لینک داشته باشی به منم اطلاع بده تا منم لینک شما رو اضافه کنم.
برات آرزوی موفقیت دارم...
یا علی
سلام!
خسته نباشید
خواندم و استفاده کردم
کاش روی شعرهای من هم نقد می نوشتید استاد!
تا بیشتر و بهتر یاد بگیرم
موید باشید
با احترام:
صدیقه حسینی
سلام. سال نو مبارك. اميدوارم مشكل چاپ كتابها حل شود.با چهار کار کوتاه با عنوان "کودک و جهان" بروزم و منتظر نقد و نظر ارزشمندتان!
Posted by: عبدالصابر كاكايي at April 6, 2010 8:34 AMسلام استاد عزیز.سال جدید روبراتون سرشار از شادی و سرور براتون آرزو می کنم . منتظره پست جدیدتون هستم . مثله همیشه از مطالب مخصوصا قسمت اولش لذت بردم .
یا حق و در پناهش
سلام استاد!
به روز ام و منتظر نگاه زیبایتان!
یا زهرا(س)
salametan bad.be ejaze amadam .tawane ghalametan mandegaram kard....baz ham khaham amad.bedrud ta drudi digar
Posted by: shahnaz ashayeri at April 9, 2010 10:03 AMهمترانه سلام ایام بکام
نوروز پیروز
فکر پیاده ها باش وقتی سواره هستی
وقتی نیازه ای کاش دستات بگیره دستی
فکر گرسنه ها باش وقتی که سیره سیری
تو اوج ثروت غرقی ببین موج فقیری
سلام
خواندمتان بسیار زیبا ودل÷ذیر بود بخصوص غزلتان که لذتم را مضاعف کرد
قلمتان مستدام
سلام زيبا
زيبا بود مثل هميشه هم شعرها و هم نقدها
منتظريم
در باغ نظر ما نيز گل كني
زنده باشي
دستم به بند بند این چارپاره ها بند است....
برایت حرف دارم
پس برایم حرف خواهی داشت....
به روزم و منتظرت!
درباره ی پادکست سرایه
در این پادکست که به صورت هفتگی مهمان آن خواهید بود، اشعاری از شاعران ایران و جهان برای شما خوانده می شود. هر هفته دو شعر از یک شاعر، با صدای پریا کشفی و به همراهی محسن نصرتی نیا. در صورتی که تمایل دارید از سروده های شما یا سراینده ی مورد نظرتان در این برنامه چکامه ای خوانده شود، می توانید با ما به آدرس podcast*@sorayeh.com* نامه بفرستید.(قبل از فرستادن نامه ستاره ها را از آدرس حذف کنید). همچنین، با اضافه کردن لینک پادکست در صفحه وب خود می توانید به گسترش این پادکست نوپا کمک کنید.
رد پایت را بگیر از کوچه های این غزل
گرچه تو تنها دلیل شاعری های منی...
به روزم[گل]
Posted by: رویاباقری at April 13, 2010 11:33 PMاین خطها که شُر کرده از دستهات
ما را به هم نمی رساند
تنها،
فالگیرها را خوشحال تر می کند ¯
////////////////////////////////
سلام
سال نو مبارک!
بهاسپیدی به روزم ومنتظرنگاه ونقد شما...!
به امید دیدار.
Posted by: حسین اعتصامی فرد at April 14, 2010 8:48 PM"کارگروه" اولین پایگاه خبررسانی شاعران ایران
برنامه هفته ی اول کارگروه
نقد آخرین پست وبلاگ "امیر سنجری"
آدرس وبلاگ امیر سنجری:
www.mosafer63.persianblog.ir/post/83
دوستانی که تمایل دارند وبلاگشان برای نقد در لیست کارگروه قرار بگیرید یک ایمیل بدون متن به poet_house@yahoo.com ارسال کنند.
لطفا نقدهای خود را تا تاریخ در قسمت نظرات و یا به ایمیل مدیریت وبلاگ ارسال کنید.
از انجام نقدهای سلیقه ای و غیر تخصصی پرهیز کنید.
درود،
امواج خلیج توفانی؛ از آنسوی جزیره های گمشده، هفت دوبیتی عاشقانه به
"یک ساحل پر از شعر" باز آورده اند..
و اکنون اینهمه کرانه ی جنوبی، آمدن شما را چشم براه خواهند ماند..[گل]
سلام.
خواندمت.
قصه اش شنیدنی است
مثل هر شنیدنی...
Posted by: علیرضا زرقانی at April 16, 2010 12:59 AMسلام با ادب واحترام آدرسی بده تا مجموعه ی : من پای این حرف ها را امضا نمی کنم ......را برایت ارسال کنم واز نقد ونظرت بی بهره نمانم ...سلا برسانی د ارادتمند...ممنون
Posted by: حسین دیلم کتولی at April 16, 2010 8:28 AMبه کمکتون نیاز دارم لطفا سربزنین
Posted by: جوجو at April 16, 2010 11:14 PMآدرس پستيت رو مي خوام برا ارسال كتاب ...ضمنن شماره تماست رو گم كردم در صورت امكان ممنون مي شم ..مرسي
Posted by: ميرزايي at April 17, 2010 3:13 AMدرود
خواندمت سپاس
نه چــــــرخ، بچرخد به مراد دلمان
نه بوده کسی، شبـــــــی بیاد دلمان
در برزخــمان ، دوزخیان می خندند
ای عشق برس خودت به داد دلمان
با دو استكان رباعي آماده پذيرايي از ذهن خلاق شما گرامي شاعر خواهم بود.
بدرود
سلام . دوباره خواندم . اين كلمه را مثل خواننده هاي اپرا از گام پايين تا انجايي كه پاواروتي مي تواند فشار بياورد به حنجره اش بخوان :
بروووز كن
بروووووووووو ز كن
برووووووووو ز كن بروووووووووووووزززز كن
دوستت دارم در غزل و نثر عاشقانه . اينكه دوستي با تو تحمل بودن را دو چندان كرده است .
Posted by: حسين خليلي at April 19, 2010 4:29 PMسلام دوست بزرگوار !
بوی نارنج کال می آید....
با غزلی تازه تر به روزم و مشتاق دیدار
استاد عزیز! از آخرین دیدار ما در نمایشگاه کتاب سال گذشته بیشتر از 11 ماه گذشته ولی متاسفانه افتخار دیدار مجدد حاصل نشد. امیدوارم امسال نیز بتوانیم شما را ببینم، به دریاچه ی خشکیده ی ما هم اگر حوصله کردید سری بزنید. خواندن یک دوبیتی وقت زیادی از شما نمی گیرد............راستی سلام!
Posted by: دریاچه ی قو at April 21, 2010 10:47 AMُلام
سال نوتون با تاخیر مبارک
قبلن مطلب رو خونده بودم
باز هم شعرها رو خوندم
قند مکرر شد
پایدار باشید
Posted by: بوتیمار at April 22, 2010 12:27 PMچه پست طولاني و شيريني
.
.
.
سلام
سیامک جان چرا به روز نمی کنی؟
حضور پررنگي شما را تازه چشم افتاديم و باز تازه هايتان را مي ايم.
Posted by: اسب مرده at May 2, 2010 9:54 AMهوالعلی
توی صندوق پست می چسبی
تمبر های بدون پاکت را
سلام
وبلاگ سکسکه های یک مست
با خبر چاپ کتاب سکسکه های یک مست
" اولین مجموعه ی مرکب حرکت "
لینک گزارش نقد کتاب سکسکه های یک مست
خبر چاپ چند کتاب مهم
زمان حضور در نمایشگاه و
چند حرف مهم بروز شده است
منتظرم .
Posted by: میرزایی at May 2, 2010 8:07 PMسلام
«پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود! نه کوچولو!»
منتشر شد...
انتشارات «سخن گستر»
(بخش «این روشنای نزدیک»)
سالن ناشران عمومی- راهرو 19- غرفه 6
با این کتاب و چندین کتاب از مجموعه های غزل پست مدرن
در نمایشگاه کتاب امسال
منتظر شماست...
...
به روزم
با چند عکس و یک عالمه تکه شعر
با خبرهایی خوب از نمایشگاه کتاب و معرفی دهها کتاب
با چند حکایت و ماجرای بامزه
و...
به روزم و مثل همیشه منتظر شما
...
به امید دیدار
تورا من چشم در راهم
...............................
نمایشگاه بین المللی کتاب
نشانی: شبستان راهرو 16
غرفه ی شماره 19
دفتر شعر جوان
مرثیه ای برای تمام رویاهام
رگ پریدگی به روز شد :
1 . شعری برای نازلی که زمستان هایم را برایش گریه کردم
2 . حرف هایی برای سالی که انگار هنوز شروع نشده
3 . خبر چاپ شدن اولین کتاب مسیحا ابوعلی و میلاد نوذری
4 . بدون شرح از وزارت ارشاد دولت دهم
5 . خوانشی فلسفی از پرسونا اثر اینگمار برگمان
6 . بررسی تطبیقی استاکر تارکوفسکی و آیه های زمینی فروغ
7 . همیشه آخر خط به شعر ختم می شود
خسته ام مثل التماس دعا دست هایم به آسمان گیر است
می روم دور سایه ام اما مانده در کوی راه بندانت
بوق سگ می رسد ته شب هام آخر خط لات بازی هام
هاری انتظار معجزه از هرزه گی های چشم شیطانت
من فقط فکر می کنم روزی که به دندان گرفتی ام شب بود
و ندیدی چقدر بی برگشت شده بود این غریبه مهمانت
Posted by: مسيحا ابوعلي at May 5, 2010 9:23 PMسلام
تا شب چشم تو در بيشه ي رويا روييد.......
چشم انتظارتون هستم
Posted by: مسيح at May 10, 2010 1:19 AMسلام
شايد كمي دير شد اما به راستي براي چه كسي مهم است؟! بياييد با خودمان رو راست باشيم! به هر ترتيب فرتوت براي مرحم نهادن بر زخم نويسندهاش باز هم بهروز شد زخم اينكه "هزار دشمنم ار ميكنند قصد هلاك....." تو چرا؟
فرتوت به روز شد.
شاد باشيد
ياحق
خبری شده آقای دکتر؟
در خانه ی شماپروانه ای دارد پیله می بندد؟
سلام
اگر نقدي هم بر كتاب من بنويسيد بسيار سرافراز فرموديد
افتتاحیهای برای شروع دوبارهی خانه ترانه و موسیقی با نام "آواژه"
با حضور دکتر افشین یداللهی
* ترانهخوانی
* اجرای موسیقی
* تقدیر از پیشکسوتان ترانهی اصفهان (بهمن رافعی- استاد سخا- ابراهیم اسماعیلی- مهدی ایوبی)
زمان: پنجشنبه 6 خرداد 1389
مکان: اصفهان، پل چمران، هنرسرای خورشید
دعوتید
http://wanted.blogfa.com
http://mohsenazadi.blogfa.com
سلااااام
شعرتون زیبابودوعمیق..
وقتی خوندمش،حرفهای استاد خودم برام زنده شد..
که چقدرروی این تصویرسازیهاتاکید داشت..
خواستم زیباترین بیتش رو بذارم توی کامنت ولی انتخاب سخت بود...همه ی شعررا خودتون کپی پیست کنین به عنوان قشنگترین قسمت شعر..
ماناباشید
یا حق
سلام دوست عزیز
از 178 تا ...... 183
با چند کلمه حرف
از غم تنهایی یک زن
نوشته ام
لطفا به خواندنم بیایید
با نقد و نظر
سپاس
Posted by: فاطـــــمهانتـــــظار at January 10, 2011 11:15 PM
