September 4, 2010 8:38 PM
شنبه - 13 شهریورماه 1389
سلام
....
اول اینکه :
در آغوش تو به خواب می رود....تعجبی ندارد ! جهان در آغوش تو به خواب می رود !
با نوازش دستان تو بیدار می شود...تعجبی ندارد ! زمین با نوازش دستان تو بیدار می شود !
با تلالو مهربانی چشمهای تو می خندد ...تعجبی ندارد! بهار با تلالو مهربانی چشمهای تو می خندد !
در پناه بازوان امنت شیر می نوشد و قد می کشد ....تعجبی دارد ؟!
...
من فکر می کنم به جهان و زمین و بهار و هر آن چه نیازمند توست برای خواب و بیداری و خندیدن و قد کشیدن و ...؛ بعد سر می گذارم روی شانه تو و می بینم خیال همه شان جمع است که تو منبع لایزال ملاطفت و امید وعشقی برای همه ! ... می بینم که همه شان جمع شده اند دور تو و او و به انگشت حیرت زیبایی تو و ملاحت او را نشانه می روند .
چهره شان آن قدر دیدنی ست که او به لبخندی بی هوا دهان می گشاید. پزشکان با غرور علمی شان لبخند می زنند و می گویند: « کودک از سه ماهگی خندیدن را شروع می کند . اینها همه اش واکنشهای غیر ارادی ست . خنده محسوب نمی شود !». مردم می گویند : « نوزادها فرشتگان رامی بینند و با آنها بازی می کنند! » ...من اما نگاه می کنم به نقطه نگاه این نوزاد نازنین ، و در جایی که کسی هیچ چیزی نمی بیند؛ همه کائنات را می بینم که برای دیدن عمق مهربانی و شکوه تو، دارند از سر و کول هم بالا می روند! ...منظره جالبی ست !...این کوچولو حق دارد بخندد !
مثل من ، تو و همه کائنات ....
دوم اینکه : ...
پوزشی چون همیشه برای این همه تاخیر ....
سوم اینکه :
بی شک در صدر اخبار این روزهای ما ، به دنیا آمدن «سامیار» کوچولو ست ! ممنونم از محبت همه دوستانی که با پیامهای تبریک شان در شادی مان شریک شدند.
اما خبرهایی ادبی ازاین روزها :
- مهمترین خبر - لااقل برای من - اینکه به رنگ نارنگی از زیر چاپ در آمد !
این کتاب مجموعه 38 غزل ، غزل مثنوی و چارپاره سالهای اخیر من است که در 128 صفحه به همت نشر «هنر رسانه اردیبهشت» و مهربانی های بی دریغ جناب سید ضیا الدین شفیعی و مهندس احمدی و سایر دوستان منتشر شده است .
طرح جلد کتاب هم با الهام از یکی از نقاشی های زیبای دوست هنرمند هم دیارم حمید اسده زاده است .
در حال حاضر کتاب هنوز به پخشی ها و کتاب فروشی ها ارائه نشده است اما حداکثر در طی یکی دو هفته آینده آدرس پخشی ها و کتاب فروشی های موجود در شهرهای مختلف را برایتان در همین وبلاگ می گذارم . مسلما هر نظر و سخن و نقدی درباره این کتاب، برایم بسیار خوشحال کننده و آموزنده خواهد بود . این لطف را دریغ نکنید.
- «گمگشتگان»، ترجمه من از نوول ساموئل بکت، آخرین مراحل چاپ و صحافی را از سر می گذراند و دارد به همت نشر «رخداد نو» و مهربانی های مهدی نوید منتشر می شود .
گمانم اوائل مهرماه بشود این کتاب را هم در کتاب فروشی ها پیدا کرد. خبرهای تکمیلی را متعاقبا عرض می کنم .
- چنان که مدتها بود وعده کرده بودم ، مجموعه نثرهای عاشقانه ای را که از نگارنده ، در این وبلاگ و وبگاه های دیگر خوانده بودید ، به زودی در کتابی به نام « می نویسم ات » به همت «نشر تکا» و با مهربانی های آقای «عبدالرحیم سعیدی راد» منتشر خواهد شد . البته تا در آمدن این یکی گمنم 2-3 ماهی مانده است .
- نقدی که در مورد کتاب آقای دهرویه، شعری که سنگ در کلماتش فرو شده، نوشته بودم در شماره آخر مجله شعر منتشرشده است . این شماره هنوز در سایت فصلنامه شعر قرار داده نشده است .
- مطلب «هفت خوان چاپ کتاب شعر جوان» را که در مورد معضلات چاپ و نشر شعر جوان در این سالها ، نوشته بودم، در روزنامه جام جم منتشر شد و در این لینک می توانید آن را ببینید و بخوانید وراهنمایی ام کنید .
- یادداشتی نوشتم روی کتاب «دو واو» داوود ملک زاده ، شاعر جوان و خوش ذوق گیلانی که در صفحه شعر جوان جام جم هفته گذشته منتشر شد . مشروح مطلب در قسمت معرفی کتابهای این پست اده است و لینکش درروزنامه جام جم هم اینجاست .
چهارم اینکه : برویم سراغ چند کتاب. راستش 6 یادداشت روی 6 مجموعه شعر جوان نوشته ام که سه تایش را امروز می خوانید و سه تای دیگر باشد برای شماره بعد . البته هر 6 تا قرار است در جام جم منتشر شود که یکی اش چنان که گفتم منتشر شده است . بگذارید اول با یک مجموعه داستان شروع کنیم و بعد 3 کتاب شعر :
- راهپیمایی روی ماه : راستش را بگویم منتظر کتاب جدید رضا قانع بودم . مزه «مورچه های که پدرم را خوردند» هنوز زیردندانم بود به همین خاطر وقتی شنیدم مجموعه جدید داستانهای علی قانع منتشر شده است برای خریدن اش تردید نکردم.
کتاب مشتمل بر چند داستان کوتاه و چند کوتاه کوتاه است . از همین آغاز بگویم که من با داستان های کوتاه قانع همراه ترم . چرای اش را در ادامه خواهم گفت .
قانع چند مشخصه در داستان هایش دارد . یکی اینکه به شدت ماجرا محور است . این «ماجرا محور بودن» نیاز به کمی توضیح دارد . اگرجز مخاطبین پیگیر داستان و داستان کوتاه درایران بوده باشید ،حتما دریافته اید که بنا به یک قانون نانوشته و نادیده و حتی ناشنیده (!) داستانهای ما به سمت یک نوع بی اتفاقی آزارنده، کشدار و صرفا فرم گرا و زبان محور پیش رفته اند . انگار نه انگار که داستان باید تعلیق داشته باشد ...اوج داشته باشد ...گره گشایی داشته باشد . اصلا بی خیال همه اینها !... داستانی که هیچ اتفاقی درآن نیافتد و به قول برخی دوستان برشی باشد اززندگی روزمره یک آدم کاملا معمولی و روتین ، اصولا چرا باید تعریف بشود!؟ حالا گیرم که شما با برجسته ترین تکنیک های بیانی و زبانی و با غریبترین زاویه دید ممکن تعریف کنید صحنه قاچ کردن یک هندوانه را ! سلیقه من لااقل این گونه است که هر هنری باید به نخستین تعریف و کارکرد خود از همه وفادارتر باشد. شعر باید پیش از هر چیز شعر باشد و داستان پیش از هر نکته ای داستان.
در داستان های قانع همیشه تعلیق هست ، کشش وجود دارد و برخی وقتها حتی شگفت زدگی. این خیلی نکته خوبی ست . باور کنیم لذت بردن اصلا نکته ای غیر هنرمندانه و مبتذل نیست ! باور کنیم که هر متن سخت خوان، بی سر و ته ، متکلف و پیچ و واپیچی هنرمندانه نیست و هنر هم صرفا در این نوع متون جریان پیدا نمی کند. و من به دلیل همه این باورها داستان های قانع را دوست دارم .
نکته دیگر این است که قانع زبان خیلی شسته رفته ای دارد . در این مجموعه او چند لحن مختلف را خیلی خوب از کاردراورده است . از لحن معیار در داستان «راهپیمایی روی ماه» تا لحن عامیانهء « مرثیه ناتمام» و نیز لحن طنازانه در «چراغ سبز» . بهره گیری مناسب از زبان بدون پیچش ، در کنار عنصر پیش گفته سبب می شود که حواستان به جای حواشی متوجه متن داستان بشود و نکات دیگر مورد علاقه قانع را ببینید . چیزهایی که فارغ از دغدغه های فرم گرایانه ظاهری در متن اثر اتفاق می افتند .
مهمترین نکته توجه نویسنده به روانشناسی شخصیتها و به خصوص کنشها و بر هم کنشهای روانی آنهاست .شخصیتهایی که هر یک در موقعیتی دشوار گیر افتاده اند و راه برون شدی می طلبند . گاهی خود مسبب این دردسرها هستند و گاه دیگران و گاهی تقدیر .اتفاقهایی که مهم اند چون ارزش داستانی دارند و مهم نیستند چون حرف اصلی نویسنده در شیوه کنشهاست نه علت کنشها. از درون همین کنشها و واکنشهاست که شخصیت پردازی داستانهای قانع شکل می گیرد . به عبارت بهتر او شخصیت نمی سازد که بعد در یک اتفاق امتحان اش کند بلکه شخصیت اش را می اندازد وسط حادثه تا با کنشهایش موجودیت خود را بیان کند.
نکته جالب دیگر توجه قانع به دو مقوله است که در کتاب قبلی او هم مسبوق به سابقه است : مهاجرت و روابط خاص و نامعمول.
مهاجرت در چند داستان این مجموعه و مجموعه قبل ، عموما با چهره ای کبود به نمایش گذاشته شده است . روترین - و شاید شعاری ترین - پرداخت این مفهوم در «شوارتز» و هنرمندانه تر آن در «ایستگاه اخر، مونیخ...» آمده است . کلا خارج از بیان مستقیم مهاجرت، به معنای خروج از کشور ، «رفتن و بازگشتن» در معنی عام ترش در بسیاری از آثار قانع حضور دارد . مثلا «فنجان چای تلخ» یا «مریم» رفتن و بازگشتن به عشقی قدیمی و افسرده ، «با بهار رفتن» رفتن و بازگشتن به خانه پدری و ... .
نکته بعدی چنان که گفتم توجه به روابط خاص و نامعمول زن ومرد است. لازم به ذکر است که باز هم این خود روابط نیستند که اهمیت دارند بلکه کنش و واکنش شخصیتها در این روابط است که مهم است . مثلا درداستان اول - که به نظر من بهترین داستان این مجموعه است - رابطه راوی با مریم خیلی متعارف نیست ؛ در داستان «ایستگاه آخر، مونیخ...» رابطه پروانه با دو شخصیت داستان و اتفاقی که برایش می افتد باز در حیطه غیرمتعارفها دور می زند؛ در«یک فنجان چای تلخ» و در «مریم» باز سایه عشقی قدیمی رابر سر زندگی امروز می بینیم که در مورد اول تفاوت سنی دو شخصیت باز غیر متعارف بودن را پررنگ تر می کند و ... . نکته اینجاست که نویسنده از این غیرمعمول بودن استفاده داستانی می برد و ضمن افزودن بر تعلیق داستان، به ایجاد موقعیت و اتفاقی منحصر به فردتر، برای نمایش بهتر کاراکتر خود و در نتیجه شخصیت پردازی بهتر دست می یازد . ضمن این که مخاطب داستان همواره از خوداین سوال را می پرسد که راستی اگر من به جای او بودم چه می کردم ؟ و به نظرم این دقیقا همان چیزی ست که نویسنده از خدا می خواهد! اینکه پیشداوریهای مان را کنار بزنیم و به جای اینکه بر مسند قضاوت سیاه و سفید بنشینیم به این فکرکنیم که دنیا خیلی خاکستری تر از این حرفهاست . چنان که گفتم داستان اول این مجموعه « راهپیمایی روی ماه» لااقل در نیل به این مقصود از باقی داستانها درخشان تر است.
حاا که این همه را گفتم برمی گردم به حرف نخستم . داستانهای کوتاه قانع کمابیش این صفات پیش گفته را در خود دارند اما هر گاه او به سراغ داستانهای کوتاه کوتاه یا شاید مینی مالیستی تر می رود اوضاع کمی به هم می ریزد . یا تعلیق درخشان اش رنگ می بازد و ماجرا از همان دو سطر اول لو می رود - «دیدار»- و تلاشهای نویسنده برای پنهان کردن ماجرای لو رفته توی ذوق می زند؛ یا به سمت شعار می رود - «رنگها» و «مرگ»- ؛ یا شبیه کلمات قصار می شود - «عبور» ؛ یا شبیه داستانکهای روزنامه ای می شود- «آلزایمر» و ...
از حق نگذریم که برخی هم حسابی تکاندهنده می شوند به مدد برخی جنبه های شاعرانه - که به گمان من تنها راه نجات داستان کوتاه کوتاه است - : مثل داستان «شوخی» یا « پلاک فلزی» که البته شاعرانگی بسیار پنهان تری دارد.
***
خلاصه ماجرا این که خواندن این کتاب علاوه بر لذتهایش دو نکته را برای من در برداشت : اول اینکه قانع یک کتاب دیگر دارد که قبل از «مورچه هایی ...» منتشر شده است و نامزد جایزه کتاب سال هم شده است و من هم نخوانده امش و باید حتما گیرش بیاورم به نام : « وسوسه اردیبهشت» و دوم اینکه یک رمان و یک مجموعه داستان زیر چاپ هم دارد که باید منتظرش باشم چون همیده ام قانع آن قدر به مخاطبش احترام می گذارد که داستانی بدون اتفاق را اصولا ننویسد.
راهپیمایی روی ماه - علی قانع - نشر افراز - چاپ اول 1389 -108 صفحه - 28000 ریال
********************
- دو واو : رباعی قالب دلپذیری ست؛ هم برای مخاطب و هم برای شاعر. داوود ملک زاده این بار به سراغ رباعی آمده است و حاصل کار، هر چند بی کاستی نیست، اما قابل تامل است .
نخست این که شاعر به طنز در شعر توجه ویژه داشته است. این نکته نه فقط در چند رباعی آخر که نام طنز را بر سر در خود دارند، که در تمامی رباعی های دفتر حضور دارد و اتفاقا حضور گیراتر و شاعرانه اش را هم همانجاها تجربه می کند:
دیروز همیشه در کف خاطره است
دنیای عجوزه همچنان باکره است
یک گوشه ندارد که به کنجی بروم
« این دایره در دایره در دایره است »
شاعر برای پرداخت این طنز و اصولا کلیت رباعی اش، بر مصراع چهارم و ضربه معروفش، تکیه خاصی دارد:
گل کردن بوسه را تداعی هستی
در تنگی دل حاتم طائی هستی
می آیی واتفاق می افتی، چون :
مصراع چاهارم رباعی هستی
این به خودی خود بد نیست اما زمانی ایراد محسوب می شود که توجه فراوان به بیت دوم و مخصوصا مصراع چهارم فرصت بیت اول و مصاریع موجود دیگر را به هدر بدهد . به عبارت بهتر رباعی سروده شود برای مصراع چهارمش! این مشکل سبب می شود که بیت نخست نسبتا سست تر شود - مثل مثال بالا - یا برخی اوقات با ابیاتی بی ارتباط با هم طرف باشیم :
دندان خبیث گرگ را می شکنیم
جادوی شب سترگ را می شکنیم
این بار اگر مدد کند ابراهیم
تابوی بت بزرگ رامی شکنیم
تصویر بیت اول هیچ ارتباطی با بیت دوم ندارد. به عبارت بهتر از شب و گرگ می شد به یوسف(ع) رسید اما ابراهیم(ع) و بت ارتباطی با آن ندارند و کلمه «تابو» هم که کاملا آن وسط غریبه است.
و گاه ابیاتی می بینیم که ارتباط ارگانیک، معنایی و حتی واژگانی با هم ندارند :
سهم حسنک صدای گاو است فقط
چرمینه به دست مرد ، کاوه ست فقط
یک روز که باید بروم ، می دانم
سهم من از این جهان دو واو است فقط
واقعا چه دلیلی جز قافیه و ردیف مناسب برای مصراع آخر این رباعی، توجیه کننده معنایی و واژگانی دو مصراع نخست است؟!
به نظر نگارنده مهمترین کاستی این مجموعه رباعی ها در همین پیوند نه چندان محکم ابیات یک و دو در رباعی ست که سبب می شود ضربه نهایی رمق خود را از دست بدهد؛ حتی وقتی که دارای کشفی فوق العاده است :
یعنی تویی از پنجره ام می تابی
شب روی دو چشم خسته ام می خوابی
دریا دریا تشنه به دنبال توام
من ماهی ام و تو عاشق قلابی !
ولی هر گاه شاعر همه ظرفیتهای این 4 مصراع را استخدام کرده است حاصل چنین در پیش چشم می رقصد:
با عطر تو من نفس نفس ، عطر به عطر
این قافیه ها غزل غزل ، سطر به سطر
باران زد و زیر چتر پنهان ماندی
من قطره ، به دنبال توام چتر به چتر
زبان ملک زاده در این مجموعه به درستی، زبان نزدیک به معیار انتخاب شده است تا صمیمیت و طنز کار دلنشین تر بشود. اما لغزش هایی هم در کار هست که فصاحت و روانی را کم می کند و گویا ضرورتهای شعر کلاسیک مسبب آن است :
«یک شب که سری بر من دلتنگ زدی» که قاعدتا و با توجه به باقی رباعی که زبان معیار دارد و فارغ از وزن باید بشود: ...سری به من ...
یا «با این همه غم اگر که آهی بکنم » که قاعدتا باید «آهی بکشم» باشد.
یا مثلا حضور برخی کلمات مثل « next» یا «خفن» که در رباعی های موردنظر با جنس واژگان کلی شعر سازگار نیستند.
خلاصه اینکه ملک زاده با کمی توجه بیشتر به قالب و ویژگی هایش می تواند رباعی هایی چنین و زیباتر از این بیشتر بسراید:
خوش بخت ام : شاعرم کتابی دارم
شغل ام : کلمه در آسمان می کارم
پرسش : تو چگونه شعر می گویی ؟ من :
از سمت زمین به آسمان می بارم .
دو واو - داوود ملک زاده - انتشارات فصل پنجم - چاپ اول 1389 - 1800 تومان
*********************
سرفه های گرامافون : کتاب نخست یک شاعر همیشه نکات جالبی را در بر دارد . اینکه ببینی شاعر از کجا شروع کرده و به کجا دارد می رود . اینکه مثلا سلیقه اش در چینش شعرها چه بوده ؟ اول سراغ بهترین و جدیدترین شعرهایش رفته یا اینکه ترتیب زمانی را لحاظ کرده و ...
محمدرضا طاهری ،گمانم ، موفقترین شعرهایش را برای شروع دفتر در نظر گرفته است:
کسی پای دلم را ابتدای راه می گیرد
زبانم در ادای ذکر بسم الله می گیرد
به نظر من، به عنوان یک مخاطب و نه بیشتر، دو شعر نخست مجموعه کم نقص ، کاشفانه ، جذاب و نوید بخش حضوری درخشان و شاعرانه اند . حدود 10 شعر بعدی رگه هایی از این حضور را دارند و باقی کتاب نیز اینجا و آنجا جرقه هایی از آن درخشش شاعرانه را به تماشا می گذارد .
برای مقایسه شاید ذکر یکی دو بیت بد نباشد :
در دو شعر نخست به این نمونه دقت کنید و زبان دلچسب شاعر و بیان روان و کشفهای دلپذیرش را ببینید :
به دست من بده ساکت ترین الفبا را
که پرکند غزلم گوشهای دنیا را
من آن خلیل به آتش نشسته ام که خدا
دریغ کرده از او رنگ و بوی گلها را
تبر به دوش به دنبال خویش می گردم
که بشکنم مگر این «لات» بی سرو پا را
تصویر زیبای بیت اول که از دل یک متناقض نما بیرون آمده است، در کنار تعابیر تازه شاعر از تلمیحات دینی در بیتهای 2و3 که در هر دو حاصل نوعی بازی زبانی و استفاده به جا از کنایات زبان روزمره است، سبب می شود ابیاتی به یادماندنی را خوانده باشیم .
حالا مثالی از دسته دوم شعرهای شاعر :
کجا بگریزم از تردیدهای گاه و بی گاهم
تو را می خواهم اما با تو بودن را نمی خواهم...
رهایت می کنم یک روز با اکراه و با اندوه
کنارم می گذاری ، من از این تقدیر آگاهم
تو شاتوت درشت شاخهء بالایی و هر بار
تاسف می خوری بر خیزش دستان کوتاهم
جفا کن ، خنجر از هر سو که می خواهی بزن ، غم نیست
دعاگوی توام ، هرگز نمی گیرد تو را آهم
بیت اول حضور یک اندیشه عاشقانه شعر را بر می افروزد و به خصوص مصراع دوم را با یک آشنایی زدایی جالب رنگ آمیزی می کند .
بیت دوم مثال ( که در واقع بیت سوم غزل است ) ، کاملا بدون اتفاق سپری می شود و می توان گفت در مصراع اول آن دو قید «بااکراه» و «با اندوه» زبان شعر را هم دچار مشکل می کنند.
بیت بعد دوباره حضور تصویری پرتلالو و نیز زبانی روان و در عین حال محکم رخ می نمایاند .
بیت آخر اما با همان شروعش - «جفا» - کلا فضای بیت قبل را بر هم می زند و در ادامه نیز با حضور واژگان و لحن قدمایی، و نیز عدم ارائه پرداختی تازه از این فضا، شعر را به سمت رکود می برد.
چنان که می بینیم شعر یکدست نیست و فرازهای دلنشین و فرودهای دلگیر دارد .
و برای نمونه از شعرهای دسته سوم و جرقه های شاعرانه :
آشفته ترین رودم و از خویش گریزان
آواره آغوش تو دریا !....بغلم کن !
سردار و سپهدار به زلف تو گرفتار
جهدی کن و سرحلقه مردان یلم کن
این دو بیت در غزلی آمده است که ابیاتش بیشتر از جنس بیت دوم اند و نه بیت اول . بیت اول بیتی عالی ست چه در زبان چه در تصویر . بیت دوم اما نه زبانش بایسته است و نه تصویرش شایسته .
کوتاه سخن آن که هر چند معتقدم این کتاب شاید کمی زود منتشر شده و نیاز به سخت گیری بیشتری در انتخاب اشعار داشته است، اما روزهای پیش رو ، به شهادت همان رگه ها و جرقه ها و مهمتر از آن دو سه غزل درخشان آغازین کتاب، برای محمدرضا طاهری بسیار درخشانتر از این خواهد بود.
سرفه های گرامافون - محمد رضا طاهری - انتشارات فصل پنجم - چاپ اول 1389 - 2200 تومان
***************************
پلکهای قفل شده : کتاب آزاده بشارتی را چندبار خواندم و هر بار علامت سوالی مهم در ذهنم پررنگتر از قبل شد : نقص این کتاب کجاست ؟! چرا علی رغم این که شعرها خالی از تصویر نیست - و حتی شاید بتوان گفت پر از تصویر است - و زبان آنها هم ایراد قابل توجهی ندارد - و شاید حتی بتوان گفت برای شاعری چنین جوان فوق العاده هم هست - و نیز عاطفه مندی کلی شعرها - که حتی در اکثریت قریب به اتفاق موارد سر به جنون هم بر می دارد - و ایرادات وزن و قافیه و ... هم ندارد ، باز چیزی انگار این میان کم است ؟ چرا خواندن شعرها سیرابت نمی کند و حتی گاه ذهنت فرار می کند از لای واژه ها و آنگاه که به تمرکز وا می داری اش ، اندکی بعد تن خسته پا پس می کشد ؟!
حالا بعد از چند بار خواندن دقیق این مجموعه ،در حد توش و توان ذهن و سواد نگارنده - فکرمی کنم دلیلی برای این همه پیدا کرده ام که حاصل آن نوشتار پیش روست.
اما پیش از آن بگذارید از ویژگی های برجسته متن ، که به اشاره از آنها سخن رفت ، به تفصیل بیشتر و با مثال سخن بگوییم.
شعر بشارتی به شدت تصویرمند است :
از زخمهای مردم این شهر هرگز
شب هیچ چیزی در دل خود حک نکرده
تو یک مدار تازه تر از غم بکش تا
تاریخ را جغرافیا کوچک نکرده ...
من از لباس تازه شب بیم دارم
نگذار این آلودگی دامن بگیرد
تو لامپ های کوچک ده را بیافروز
که ده نباید در سیاهی ها بمیرد
از سوی دیگر شعر او نه تنها زبان روان و یکدستی دارد که حتی به کشفهای زبانی هم دست می زند و از خلال آن به اندیشگی ناب دست می یازد :
بی تو تنها فقط خودم هستم ، بی تو تنهاتر از خودم هستم
بی تو خالی تر از خودم هستم ، مثل یک بچه سر راهی !
سین اول: سکوت . می خندم ! سین دوم : صدا نمی آید
سین سوم: سر بریده شده، رفتن زیر تیغ جراحی
از طرف دیگر در همین بیتها هم معلوم است که عاطفه شعر غنی ست و در مثالی می بینیم که زبان را به جنون هم می کشد :
از کجای سیاه بنویسم ؟
از کجای جهان مثل لجن ؟
توی این چارگوش ویرانه
چه بگویم از عاشقت بودن؟
شب که باران به راه افتاد از
چشمهای گرسنه دلخور
در جهانی که فقر لبریز است
چه بگویم ؟ چگونه ؟ از چه ؟ چطور؟
با نداری و فقر هم بستر
کودکی در زباله می گردد
بشر از عقده های تو در تو
دارد از دور دست می دردد
توجه کنیم به واژآرایی ها متعدد که موسیقی را پر تب و تاب می کند و فعل برساخته نهایی که در این موسیقی خوش می نشیند .
در فرم هم شعر بشارتی بیشتر چارپاره است و چند تایی غزل که البته معمولا یا به چارپاره یا به مثنوی ختم می شوند. چارپاره محمل خوبی برای زبان و درون مایه مورد علاقه شاعر است و سرگشتگی ها و دردکشیدگی ها را به خوبی در پاره های خود به تصویر می کشد .
اما برسیم به مشکل ! پس مشکل کجاست که نفس این شعرها را گرفته است ؟
حقیقت این است که شعر بشارتی در سطرها و حتی بندها بسیار زیباست و حتی توان زمزمه شدن دارد . اما وقتی در یک ترکیب به شکل شعر، و درترکیب شعرها به شکل کتاب قرار می گیرد تلالو نخستین خود را از دست می دهد . چرا این زیبایی این قدر فرّار است ؟
به نظر نگارنده دلیل این همه، عدم توجه شاعر به مدیریت ناخودآگاه تصاویر شعری و ایجاد انسجام لازم برای کلیت شعر و نیز تکرارهایی ست که به کلیت کتاب آسیب می زند و علی رغم این همه تلاطم، یکنواختی را در مجموعه پدید می آورد .
بگدارید واضحتر و با مثال حرف بزنیم . شعر بشارتی تصویر دارد اما این تصاویر تو در توست و شکل ناگرفته رها می شود تا تصویر بعدی - که غالبا ارتباط چندانی با تصویر نخست ندارد - شکل بگیرد، در نتیجه تزاحم تصویر اتفاق می افتد . مثل جایی که با دهها لامپ در جهات مختلف و با رنگهای گوناگون روشن است اما ان قدر تزاحم نور وجود دارد که عملا چیزی دیده نمی شود! چارپاره کوتاه زیر را بخوانیم :
دیوار شد برابر صدها درخت چوب
دیوانه شد ...و دسته خود را تبر شکست
باران کلاه دلقک دیوانه را گرفت
تا کی سکوت کردن وهی دست روی دست ؟
سطرها هیچ یک به خودی خود ایراد ندارند اما ارتباط ها گم است : دلقک اینجا چه می کند ؟ ... باران نقشش چیست در میانه تبر و درخت ؟... سکوت و دست روی دست چه ربطی به دیوانگی و شکستن دارد؟
در ادامه همین شعر می خوانیم :
تو خواستی پرنده شوی حق عشق را
به سرزمین بی هدفت هدیه ...آه !نه !
تو خواستی ستیز کنی با ستم ولی
به یک حصار ساختگی تکیه ...آه! نه !
چه شد که از بند اول اینجا رسیدیم ؟ پرنده از کجا آمد ؟ عشق این وسط چه می کند ؟ درختها و تبر و دلقک کجا رفتند ؟
جنگل پر است از نفس میشهای مست
که پشت کرده اند به پاییز و می چرند
هرگز کسی عشایر چشم تو را ندید
که می گریستند تبسم بیاورند ؟
بند قشنگی ست بی شک . ولی ربطش با تصویر بند قبل چیست ؟ بله می شود یک جوری به زحمت جنگل را وصل کرد به درختهای بند اول ولی این بیشتر حاصل تمایلات ذهن منسجم خواننده است تا انسجام متن ؛ چون عشایر و میش و باقی اِلِمانهای تصویری ربطی با درخت و جنگل برقرار نمی کنند.
به آسمان که قسمتی از چشمهای توست
به بی قراری دل گنجشکها قسم
که رفته اند سمت خدایی که دور نیست
دنبال سرنوشت تو با چشمه می روم
باز هم ارتباط بین سطرها گم است و هم رابطه با بند قبل . رابطه گنجشکها و آسمان با راوی و چشمه چیست ؟ رابطه چشمه و گنجشک با عشایر و میش چیست ؟ و ...
در تحلیل همین چارپاره کوتاه همه آن چه می شود راجع به کلیت کتاب شاعر جوان مان گفت مستتر است . بشارتی ذهنی بسیار فعال دارد اما این فعالیت منسجم نیست و این از هم گسیختگی، ذهن مخاطب را با از این شاخه به آن شاخه پریدن خسته می کند . تکنیکهای زیادی برای شکل دهی یک شعر پر تصویر وجود دارد. مثلا می شود پلهای تصویری و زبانی بین تصاویر برقرار ساخت تا ذهن با جایگشتهای مناسب از یک تصویر به سوی تصویر بعدی بچرخد . تکنیکی که حتی در متنهای اسکیزوفرنیک مورد استفاده است و خیلی کارهای دیگر . اما عدم حضور این روشها تنها به اعوجاج شعر و تصویر و ذهن مخاطب و در نتیجه خستگی می انجامد .
از سوی دیگر در کلیت کتاب یکنواختی خاصی در وزن و لحن وجود دارد. لحن عصبانی و دلزده و پرخاشگر شاعر که به زمان و زمین و کائنات و کلیه موجودات می تازد، به واسطه تکرار در کلیت مجموعه کارکرد خود را از دست می دهد و یکنواخت می شود. چنان که قریب به اتفاق شعرها در دوسه وزن مشخص سروده شده اند و به دلیل آن عدم انسجام پیش گفته، گاهی حتی می شود دو سه تا چارپاره و حتی غزل را یکجا و با یک لحن و حس پشت سرهم خواند . مثلا نگاه کنید به این چارپاره که نگارنده از 4 شعر نخست مجموعه که شامل سه چارپاره و یک غزل مثنوی ست مونتاژ کرده است:
ما صبح تا غروب پی هیچ می دویم
جنگل پر است از نفس میشهای مست
من می روم به دورترین نقطه جهان
هفتاد نیل از دل من خون چکیده است
و به همین ترتیب تا بی نهایت ترکیب تازه می شود در کل کتاب شکل بگیرد چون لحن و فضا و وزن به شدت به هم نزدیک است. و درست همین نزدیکی و عدم تلون، ذهن رابه سمت خستگی می برد.
خلاصه اینکه شاید جوانی و کم تجربگی شاعر سبب شده است که فوران شاعرانگی پر عاطفه او که باید نقطه قوت کارش باشد به نوعی اثر را دچار افول کرده است. اما شک نیست که شاعری با این توان، با اندکی انسجام ذهنی بیشتر و افزودن بر تجربه های خود و نیز سعی در ایجاد لحنها و فضاهای مختلف، دنیای رنگارنگ تر و قطعا زیباتری را رقم خواهد زد .
پلکهای قفل شده - آزاده بشارتی - انتشارات فصل پنجم - چاپ اول 1389 - 2000 تومان
*********************
و پنجم اینکه :
جریمه اینکه دیر کردم دو شعر :
غزلی برای روز مادر امسال ، تقدیم به مهربانترین ترانه زندگی :
الفبا
از نگاه تو یاد می گیرم، باز هم خط به خط الفبا را
می نویسم که خاطرم باشد از تو دارم تمام اینها را
تا که بردارد «آ» کلاهش را، تا شود «دال» تا به حرمت تو
تا «ب» قایق شود بپیماید موجهای بلند دریا را
موج موج بلند دریایی که پر است از هزار لالایی
نغمه هایی که خوانده در گوش ِ گوش ماهی سرود ِرویا را
این سرود از تو رِنگ می گیرد ، رَنگهایی اثیری و پیچان
هفت رنگین کمان بی نیرنگ که برقصند و بوم دنیا را -
پر کنند از ترانگی، از شور، خنده هایی پر از شهود ِ شراب
خنده هایی که مثل خورشیدی برفروزند صبح فردا را
صبح با آسمان در آمیزد، بچکد روی دفترم ، بشود -
-آتشی ناگهان ؛ بسوزد تا بنویسد قلم اوستا را
این اوستای مهربانی توست ...یا که نه ! استوای عاشقی است
روح رگبارهای سبزی که می دود بیشه های زیبا را -
-تا که آدم همیشه دوره کند ، روزگار بهشت را از نو
عطر سیب از چهار سو بوزد ؛ تا بفهمد حضور حوا را
چشمهای تو محضر حواست...یا که نه ! مظهر ِ ...حواسم نیست !
مادری کن ! دوباره درس بده مثل دیروزها الفبا را !
*****************
و غزلی از «به رنگ نارنگی» تقدیم به او و شما :
کبوتری
در این سیاه سال ِغزل ، قحط دلبری
بیرون دویده شعر تو از زیر روسری
شب تیغ می کشد به بلندای شعر تو
اما تو از تمامی این دشنه ها سری
پس می رود که باز بیاید به شکل برف
تا روسپید باشد از این پس ستمگری
برف آمده که پنجره ها لال تر شوند
پیراهن تو پنجره ای در سخنوری !
قیقاج می رود شب برفی ،عقب عقب
تو پیش می روی که همیشه جلوتری -
-از لحظه های «سال بد وباد وشک و اشک»؛
داری هوای تازه برایم می آوری
از من نخواه تلخی شب را غزل کنم
وقتی که بوسه بوسه قافلهء قند می بری -
-در شهر شعر خسته من ؛ پس سخن بگو
تا واکند به روی تو آغوش هر دری
درها که باز می شود از شهر می رود
شبهای برفی من وخورشید دیگری -
-سرمی کشد که باز بخندد در آسمان
رویای آن که «می پرم» و اینکه «می پری»
حالا که «باز» می پرد و باز می پرد
بگذار تا کبوتر ما هم کبوتری ... !
******************
کبوترانگی تان مستدام !
سیامک
سلام
تبریک
هم به خاطر کوچولو
که احتمالن از کوچولوی منم کوچولوتره
دوم به خاطر مجموعه
و سوم به خاطر این همه مطلب خواندنی
نئشگیش یا دو سه روز می مونه
مرسی
سلام و تبریک فراوان برای تولد سامیار. راستش آمده بودم بگویم از پست قبلی تان معلوم است منتظر تولدید(چی؟ ساعت خواب؟!!! پیش میاد دیگه!)که دیدم خبرش را زده اید! باز هم تبریک
Posted by: marzieh at September 5, 2010 9:14 AMسلام با دو ترانه به روزیم
someones.blogfa.com
سلام
خيلي خوشحالم كه مجموعه ي شما رو قبل از
اينكه بيرون بياد تو موسسه ي آقاي شفيعي
خوندم.
براتون آرزوهاي خوب دارم
Posted by: سيد احمد حسيني at September 5, 2010 6:43 PMسلام تبریک می گم
Posted by: rayhaneh at September 5, 2010 10:45 PM:) خیلی خوش باشین...
Posted by: Sara at September 5, 2010 11:34 PMجناب پهرام پرور عزیز
خواندم و استفاده کردم
اسم "آزاده بشارتی" را به اشتباه "زهرا بشارتی" نوشته اید
حرفهای خوب و به جایی بود
ممنونم!
با احترام:
صدیقه حسینی
آواز بی غنا واسه فقر و غنا
در دارا و ندار
نوشتم از کسی که نه بشر بهش می گن نه خدا
نوشتم از غریبی که زد آتیشو به دست یه آشنا
البته وقت ناخنک به بیت المال با یه تقاضای نابجا
نوشتم ازامانتداری که نزد آتیشو به مال آدما
نوشتم از ناشناسی که شبونه رو دوش می کشید نون یتیما
خلاصه نوشتم قصه ی فقر و غنا با تاثیر از کلام مولا مرتضی
که اجرا شد با صدای با صفای مقتدی
هدیه ی حقیره به شما توی این شبا
التماس دعا
دانلود کنید ترانه رو با کیفیت ۱۲۸ از اینجا
Posted by: reza rad at September 7, 2010 8:26 AMسلام جناب بهرام پرور
مدتیه لینکتون کردم وازمطالب پربار وبتون بهره می برم
بااجازه تون چند تاازمطالبتون رو با ذکر نام منبع تو وبم گذاشته ام تا دوستانم هم حظشو ببرن
قدم نورسیده مبارک
همواره شاد باشید
سلام
با یک شعر تازه به روزم.
لطفاً سر بزنید و نظر بدهید.
اگر لینک تارنمای مرا در وب سایتتان ندارید لطفاً اضافه کنید و خبر بدهید.
با مهر
سلام: مجددا خدمت شما و گلاره بانوی نازنین تبریک عرض می کنم...
در مورد خنده بچه ها با شما موافقم... همیشه فکر می کنم علم از درک خیلی چیز ها ناتوانه قسمت پایانی متن اولتون بی نهایت ظریف و زیباست... ممنون که این همه مطالب خواندنی مفید و عالی می نویسید... سلامت و شادمان و پیروز باشید!
سلام
وبلاگ زیبایی دارید
خوش حال میشم به وبلاگ شعر های بنفش و صورتی من هم سر بزنید
موفق باشید
[گل]
سلام دكتر عزيز
بابت ساميار و كتاب جديد تبريك عرض مي كنم...
خيلي خوشحال شدم
.......
و مثل هميشه استفاده كردم.....
در پناه حق باشيد
sepas....
Posted by: ali ghane at September 12, 2010 9:51 PMسلام
تبریک ! تبریک !
فکر نمی کنم لذتی بالاتر از این باشد که وسیله ای باشیم برای پیچیده ترین خلقت عالم هستی .
vaaaaaaaaaaay Dr. tabriiiiiiiiiik
ishala zire sayeye shoma va gelare banu bozorg sheeeeeeeeeeeeee
سلام نام یک پرنده است ...
مجموعهی غزل چسبی به نام زخم از تاریخ دهم مهر عرضه خواهد شد
برای اطلاع از مراکز فروش به وبلاگ مراجعه فرمایید
این مجموعه شامل ۳۷ غزل است که در ۷۲ صفحه توسط نشر هنر رسانه اردیبهشت منتشر شده است.
بی شک نظرات و نقد های شما دوستان عزیز بر این مجموعه غزل برایم آموزنده و راه گشا خواهد بود.
Posted by: سید احمد حسینی at September 15, 2010 3:29 PMسلام - با دو ترانه به روزیم
و چشم به راه ردپایی از شما
سلام آقای بهرام پرور
به خاطر صفحه شعر جوان روزنامه ی جامجم بهتون خسته نباشید می گم. دست مریزاد.از طرفدارهای این صفحه هستم.
و دیگر اینکه با شعری به روزم و منتظر نقد ارزشمند شما
تشریف بیارین
سبز سبز سبز
Posted by: مهیار خاوری نژاد at September 15, 2010 9:21 PMhttp://shohodi.blogfa.com/
با غزلی بروز و منتظر حضور ارزشمند شما
سلام بزرگوار....sms نمی رسه ...هنوز کتابتان را دریافت نکرده ام ...و بی صبرانه منتظرم....
Posted by: میرزایی at September 18, 2010 9:59 PMتبریک برای کتاب و برای نی نی تان همچنین.
تاخیرها هم که دیگر تعجبی ندارد!
نگران تاخیر نباشید!
سلام
تبریک منو هم پذیرا باشید برای تولد قشنگ ترین شیرینی زندگی تون!!!
:::::::::::::::::::جلسه نقد مجموعه سربازی با گلوله برفی:::::::::::::::::::
منتقدان : دکتر اسماعیل امینی ، شهرام میر شکاک و سید اکبر میر جعفری
زمان : چهارشنبه 31 شهریور ماه ساعت 16:30
آدرس : سرای اهل قلم . خیابان انقلاب خیابان صبای جنوبی کوچه خواجه نصیر
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
…عزرائیل از شانه های بالکن
روغندان قدیمی را بر می دارد و
به لولای در می زند
تا شب به سراغ پدر که رفت
بیدار نشویم …
سلام دوست ادیب
با شعری جدید به روزم
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
سلام . خوشبخت باشید همیشه در کنار هم.
Posted by: شایسته at September 21, 2010 1:01 AMسلام
تبریک میگم بایت این تولد زیبا!
و ممنون...بابت تمامی کلمات این پست!
درها که باز می شود از شهر می رود
شبهای برفی من وخورشید دیگری -
-سرمی کشد که باز بخندد در آسمان
رویای آن که «می پرم» و اینکه «می پری»
.
.
.
یا حی!
نگاهی به مجموعه به رنگ نارنگی
نام سیامک بهرام پرور برای اهالی شعر امروز(علی الخصوص، دوستداران غزل، این درد مشترک) نامی آشناست.
کتاب جدید دکتر سیامک بهرام پرور که شامل 38 شعر موزون است با عنوان «به رنگ نارنگی» توسط موسسه «هنر رسانه اردیبهشت» روانه بازار شده است به این بهانه یادداشتی کوتاه بر این مجموعه می نویسم.
قالب شعرهای این مجموعه غزل- غزل مثنوی و چهار پاره است.
در شعر همه شاعران تو .... بهرام پرور با استفاده از نام شاعران ادبیات ایران و جهان مقصود خود را به زیبایی بیان می کند و عشق (تغزل) را منشأ و مبدأ تمام شاعران نام برده در این شعر می شمارد.
اما صراحت در آوردن نام شاعران به گونه ای از شاعرانه گی اثر کاسته است.
جز در پاره ای از مصرع ها که نام شاعر با زیرکی خاصی بیان شده است.
ادامه مطلب را در www.chasbibenamezakhm.blogsky.com
****************
سپاس هزار باره از تو ، دوست و شاعر توانا که چراغ اول را برای نقد این کتاب برافروختی... بی شک دوستان از خواندن نگاه تو ، بیش و پیش از هر چیز به مهربانی ات پی خواهند برد ... چنان که من ... شاد باشی و برقرار
سیامک ب
سلام
با اینکه به فکر قالب آزادم
آهنگ غزل نمی رود از یادم
تو معتقدی ولی که من خیامم!
از بس که پیامک رباعی دادم
به لطف خدا مجموعه ای از رباعی های من با عنوان رباعی برای گالیور منتشر شد.
برای تهیه ی کتاب می توانید به آدر های زیر مراجعه فرمایید:
1- تهران-خیابان انقلاب-روبروی دانشگاه تهران-پاساژ فروزنده-طبقه منفی یک-واحد 212-کتابفروشی خانه شاعران ایران
2- قم-خیابان ارم-پاساژ قدس-طبقه زیر زمین-پلاک 21-کتابسرای پارسا- تلفن: 02517832186
سلام و وقت به خير !
بعد از مدت ها پنجره ي بي ا سم با يك كار " چاپ نشده " باز و بسته شد.
سر زدنتون باعث خوشحالي و افتخاره.
در پناه خدا...
سلام
گفتم سرکی بزنم؛شاید آپ کرده باشید
که به روز بودید..
.
.
تولد"سامیار"عزیز،تبریک..
چاپ کتابتون،به خوبی وخوشی..
وقلمتون پایدار وپاینده..
.
.
ماناباشید
یاحق
سلام آقای بهرام پرور عزیز. همواره از کارهاتون لذت بردم. غزل میگم. خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنید. منتظر نظرات سازنده تون هستم. با احترام لینکتان اضافه شد. مقدمتان سبز..
Posted by: مهرناز عطایی at September 26, 2010 5:48 PMسلام چاپ كتاب با طرح جلد قشنگت مبارك
دفتر شعر كلاسيك طنز و نطنز "لبت را غلاف كن" سروده ي حقير روانه ي بازار طبع شد
نشاني ات را يا برايم ايميل كن يا در نظرات وبلاگ بگذار تا يك نسخه تقديم كنم
زنده باشي
سلام قدم نورسیده مبارک. ممنون از ارسال کتاب پر مغزتان
Posted by: عباس احمدی at September 29, 2010 11:31 AMراستش فکر میکنم کوچکتر از اونم که در جمع شاعرانی اینچنین حضور داشته باشم..اما به سبب حس زیبایی که از قلم شما داشتم ناگزیر از ستایشمامیدوارم همیانقدر هم مهربان باشید که نظری به ناشیانه نوشتی چون من داشته باشید..شعر مرا ببوس شما را از سایت دیگری خواندم که آنقدر به دلم نشست که به اینجا کشاندم..موفق باشید همیشه
Posted by: سونیا at September 30, 2010 2:17 PMسلام دوست عزیز.
با وبلاگ تخصصی شعر همارا در انتظار حضور گرم شما و پذیرای نظراتتون هستم
استاد بی ریا سلام
راستش از اینکه به وبلاگم سر زدید کمی ذوق زده ام..امیدوارم این هیجان منجر به این نشه که نتونم آنطور که باید و شاید مراتب تشکر قلبی مو به شما برسونم..
راستش در زمانه ای که مردم وقتی در جایگاهی قرار میگیرند .. مدعی و مغرور میشوند..اینگونه برخوردهای بی ریا و بی تکبر را باید قدر دانست و ستایش کرد..
از نظری که در مورد دلنوشته هایم دادید ممنونم انتقاداتتونو با همه ووجود میپذیرم ..و به خود میبالم که به چشمتان آمدم
درود
نشست ادبی با حضور منتقد و شاعر معاصر علی باباچاهی
به همراه شعر خوانی و گپ و گفت
از تمامی شاعران و علاقه مندان دعوت به حضور می شود
زمان : پنج شنبه ۲۲ مهرماه ۸۹
مکان : مازندران، نوشهر، سالن آمفی تئاتر اداره فرهنگ و ارشاد
به روزم
.
.
از كلماتم خون مي چكد
.
.
اول يك خبر
.
.
بعد مدتها يه سپيد بلند اونم از سردلتنكي
.
.
كمي درددل با هركي دل داره
.
.
خودكشي ،دفاع مقدس،...
.
.
يه طرح كه به همه شاعران عزيز تقديم شده
.
.
و...
.
منتظر حضورت
.
سلامت باشي و هميشه باشي
.
بدرود
http://www.jalehesfahani.com/F/index.php
Posted by: sepehr at October 4, 2010 8:35 PMسلام استاد
منم تبري; ميگم براي اين اتفاقات خوشايند
سلام.خواستم تشکر کنم از مطلبی که در جام جم از سروده های من نوشته بودید خیلی اتفاقی شب از اینترنت خوندم واستفاده کردم البته با نظرتانهم موافق بودم
Posted by: مریم افضلی at October 8, 2010 12:04 AMبا عرض ادب و احترام
از حضرتعالی دعوت می کنم که در همایش موسیقی شعر حافظ که با سخنرانی و اجرای موسیقی بنده همراه است و شرح آن در وبلاگ بنده آمده است شرکت بفرمایید:
http://pegahemehr.blogfa.com/
دیدار شما مایه ی شادمانی است.
با احترام
مهدی فیروزیان

