June 30, 2002

سلام
اگه توجه كرده باشيد توي اين وبلاگ تا حالا سه سرفصل رو به موازات هم پي گرفته ام: يكي بحث عشق و ملحقاتش! دوم بحث ادبيات وشعر كه حالا دارم در مورد ترانه صحبت مي كنم و بالاخره شعرهاي خودم!
امروز قصد دارم سرفصل ديگه أي رو به اين مجموعه اضافه كنم اون هم صحبت در مورد كتابهاي خوبيه كه خوندم يا مي خونم. فقط اميدوارم ارتباط مطالب از دست نره. دست پخت امشبم رو هم بچشيد ، فقط اميدوارم اشتهاتون رو كور نكنه !


به نام زندگي
اثر: اريك فروم Erick Fromm
ترجمه: اكبر تبريزي
انتشارات فيروزه چاپ جهارم 1379
قيمت:1000 تومان
بيوگرافي: اريك فروم نويسنده اي يهودي و آلماني الاصل متولد1900 در فرانكفورت است. 14 ساله بود كه جنگ جهاني اول روي داد .در رشته هاي روانشناسي ، فلسفه و جامعه شناسي تحصيل كرد و در 22سالگي دكترا و در 1930تخصص در روانكاوي گرفت . در 1934 به آمريكا مهاجرت نمود و چندين موسسه روانكاوي را فعال نمود.در 1950 به حزب سوسياليست پيوست اما به زودي از آن كناره گرفت. در 1965 دكتراي افتخاري دانشگاه مكزيك به او اهدا شد سپس در سويس ساكن گرديد و در 1980 فوت كرد.

اولين بار فروم را با ( هنر عشق ورزيدن ) شناختم . عشق براي من دغدغه اي هميشگي بوده و بارها با اين وآن در مورد عشق به بحث نشسته ام. روزي دوستي به من گفت : ( هنر عشق ورزيدن رو خوندي؟! )گفتم : نه ! و او تعجب كرد!!
وقتي كتاب را خواندم نوبت تعجب كردن من شده بود !! بعدها به دوستي ديگر گفتم فروم با نوشتن اين كتاب مرا از نوشتن وصيت نامه بي نياز كرد!
در مورد ( هنر عشق ورزيدن ) در مجالي ديگر حرف خواهيم زد و فعلا بپردازيم به ( به نام زندگي )!
فروم اصولا يك متفكر انسان گرا ( اومانيست ) است. اما اين اصطلاح به تنهايي كافي نيست او در عين حال كاملا اخلاق گراست .
خودش معتقد است كه بين نظريات ماركس ، اوفن باخ ، فرويد و بودا و البته كتاب عهد عتيق به جمع بندي مشتركي رسيده است !
حقيقت دغدغه اساسي فروم است او در همين كتاب مي گويد كه وظيفه روشنفكر بيان حقيقت است نه دفاع از يك مرام فلسفي يا سياسي( شايد به همين دليل خيلي زود حزب بازي را كنار گذاشت اما هميشه در سياست به معني واقعيش فعال بود). او همچنين به شدت معتقد به صلح است و شايد برايتان جالب باشد كه حدود 30 سال پيش او نيز نظري را مشابه آقاي خاتمي در مورد ارزش گفتگو بيان مي كند (مصاحبه با شولتز در همين كتاب)
او نزول انسانيت را با چشمهاي نظاره گر و دقيقش مي بيند و علت عمده آنرا جايگزين شدن ( داشتن ) به جاي ( بودن ) مي داند. به عبارت ديگر به جاي آنكه هستي ما ، منش ما، و در يك كلمه (من) ما مهم باشد داشته هاي ما مهم است . او دليل اين معضل را مصرف زدگي جامعه امروز مي بيند و علت آن را هم نظام حاكم بر سرمايه داري مي داند.
به نظر من هرچند او به عنوان يك جامعه شناس مطالب زيبايي را در تحليل رفتارجامعه بيان مي كند اما آنگاه كه در قالب روانكاو فرو مي رود و به عناصر تشكيل دهنده جامعه (افراد) مي نگرد سخنانش به شدت عميق ظريف و تاثيرگذار مي گردد. در كتاب مورد بحث تحليل او از علل پرخاشگري و بيزاري در جامعه بسيار درخشان است.( در ضمن او در اين كتاب تحليلي هم از شخصيت هيتلر دارد كه بسيار خواندنيست.)
او با نگاه تازه اش به دين ، كتاب پيامبران را كتابي براي امروز مي بيند و مي گويد: ( بتهاي امروز ما بعل و ايشتار نيستند. دارايي، قدرت ، توليد كالا، كالاي مصرفي، مقام، شهرت و هر چيز ديگري كه مردم مقابل آن زانو مي زنند و خود را برده آن مي كنند بتهاي امروز ما هستند.)
او به شدت به زندگي عشق مي ورزد و آن را تقديس مي كند تا آنجا كه در نظريه اي كه پرداخته است دو سائق زنده پرستي و مرده پرستي را تعريف مي كند و معتقد است كه مرده پرست نيروهايش را براي ويرانگري ، انقياد ديگران و پايمال كردن حقوق مردم به كار مي گيرد و زنده پرست در راه حفظ زندگي و منزلت و آزادي انسان گام بر مي دارد.
و هر گاه كه در اين ميانه گريزي به عشق مي زند غوغا مي كند: ( بزرگترين خوشيهاي زندگي در اين است كه انسان نيروهاي خود را فقط به خاطر فعاليت به كار بگيرد بي آنكه هدف و مقصود معين و معلومي داشته باشد. مثلا عشق ورزي را در نظر بگيريد . عشق منظور و مقصدي ندارد گرچه اشخاص زيادي مي گويند : البته عشق هدفي دارد ، عشق است كه به ما امكان ميدهد تا نياز جنسي خود را بر طرف كنيم ، ازدواج كنيم ، صاحب فرزند شويم و زندگي عادي داشته باشيم . اين است هدف عشق امروز و لاجرم عشق نادر و كمياب است!! عشق بي منظور ، عشقي ست كه تنها هدف آن خود عشق ورزي ست و بس. در اين عشق اصالت با بودن است و نه مصرف كردن. عشق بي منظور يعني عرضه كامل ظرفيتهاي انساني : خود بياني ….)

بحث را تمام مي كنم و توصيه مي كنم اين كتاب خواندني و البته ساير كتابهاي اين متفكر بزرگ را بخوانيد و بياموزيد.هر چند چنانكه خودش مي گويد : بين عقيده (opinion ) و اعتقاد (conviction ) تفاوت زياد است! اعتقاد عقيده ايست كه ريشه در منش فرد دارد نه در مغزش! ( من واژه هاي دانايي و آگاهي را كارا تر مي بينم)

شاد باشيد و در پناه عشق
سيامك

Posted by siamak at 01:44 AM | Comments (0)

June 28, 2002

سلام
در راستاي اينكه حقير 4-3 روز ( يا بهتر بگم 4-3 شب! ) پياپي كشيك بودم و وبلاگمون هم موند به امان خدا و خودمون هم در حسرت خواب !!،‌لذا در اين لحظه حساس تاريخي !! بر مي گرديم به بحث عشق!!!


رسيديم به اين سوال كه : آيا در عشق گذشت ، ايثار و فداكاري وجود دارد؟
براي پاسخ به اين سوال، اول بايد تكليف خودمان را با اين كلمات روشن كنيم: گذشت،فداكاري و ايثار.
در هر سه اين كلمات ،البته با درجات مختلف، اين مفهوم وجود دارد: صرف نظر كردن از چيزي كه دلخواه ماست .يعني ما از يك لذت يا خواسته يا دارايي به نفع شخص ( اشخاص ) يا آرماني مي گذريم. في الواقع ما از دست مي دهيم تا ديگري به دست بياورد.
خوب! حالا آيا اين كيفيت در عشق هست؟
به كمان من نه!
شايد در نگاه اول عجيب به نظر برسد اما شايد با يك مثال منظورم روشن تر شود:
فرض كنيد شما و طرف عشقتان در موضوعي تفاوت سليقه داريد ، وقتي شما از مورد سليقه خود مي گذريد في الواقع دهها برابر لذت آن چيز از وانهادنش لذت خواهيد برد !! در واقع شما زحمتي نمي كشيد تنها لذتي كوچك را با لذتي بسيار بزرگتر عوض مي كنيد !‌آيا در اين جا فداشدن يا از خودگذشتگي مصداق مي يابد؟!
توجه كنيد اين بحث تنها كاركرد رمانتيك ندارد!! كوچكترين نتيجه اين بحث – به شرط تبديل شدن به آگاهي نه ماندن در حيطه دانايي ( رجوع كنيد به مطالب روز اول و احتمالا فردا!! )- اين است كه ما بهره گيري خود را در عرصه عشق از ياد نخواهيم برد ، مغرور نمي شويم كه : بعله!!‌من بودم كه حفظ كردم !‌! در واقع آن چه حفاظت شده خود ماييم و در اين داد و ستد متقابل دهها برابر گذاشته هامان بر مي گيريم و آن وقت در اين تجارت پر سود چه حاي سخن گفتن از فدا شدن است؟!
از سوي ديگر در گذشت و فداكاري شما دو راه در پيش داريد: مي توانيد بگذريد يا اينكه نگذريد. اما در رابطه عاشقانه تنها يك راه وجود دارد كه به آن قدم مي گذاريد . در واقع شما با قدم گذاشتن در راه عشق وارد مسيري مشخص مي شويد و تا زماني كه در جاذبه بي بديل عشق قدم مي زنيد مسيرتان مشخص و اگر از من بپرسيد رو به كمال است ، تنها گزينه ممكن ديگر اين است كه از جاده كاملا خارج شويد! و خوب به اين ترتيب از حيطه بحث عاشقانه ما نيز خارج مي شويد!!
در اين مورد شعر نزار قباني خواندني ست:
پزندگان براي پريدن نيازي به آموزگار ندارند
ماهي ها براي شنا كردن…

عشق نيازي به آموزگار ندارد
عشق خود آموزگار است!
توجه كنيد به رابطه ماهي با شنا كردن و پرنده با پريدن تا دريابيد رابطه انسان ( نزار ) را با عشق!
شايد اين كيفيت علاوه بر رابطه عاشقانه بين يك زن و مرد در بعضي موارد ديگر نيز ديده شود : در رابطه بين مادر وفرزند به شكل كلاسيك و بين انسان و خدا در سلوك عارفانه . و همين سبب شده است كه گويندگان متعددي بر اين روابط نيز نام عشق بگذارند كه الته من به دلايلي كه در روز هاي بعد به آن خواهم پرداخت مورد اول را اصولا و مورد دوم را تنها با شرايطي بسيار استثنايي در حيطه عشق مي دانم .

دفعه ديگه اگه خدا بخواد از گفتگو ، اين جادوي طلايي ارتباط ، و اثر اون در عشق حرف مي زنيم شما هم كه اصلا نظري نداريد!!!
تا بعد…
سيامك

Posted by siamak at 07:33 AM | Comments (0)

June 25, 2002

سلام
برويم سراغ بحث ترانه!
گفتم كه ترانه، صميمي و معصوم و خودماني ست و همچنين گفتم كه مصداق كامل سهل و ممتنع است. اما چرا؟
زبان ترانه زبان كوچه و بازار است ، زباني كه فارغ از هياهوهاي فرهنگستان به راه خود مي رود و بي هيچ ادعايي هم فرهنگ مي زايد و هم از فرهنگ بر مي آيد!(داستان ققنوس را يادتان هست؟!)
در ميانه اين زبان كاملا ساده ، بايد شاعرانگي به كمالي (لااقل نسبي) برسد تا من مخاطب آن را به عنوان شعر بپذيرم . به گفته ديگر مرا چنان در پنجه احساسش بفشارد كه مجال دست كم گرفتنش را پيدا نكنم.
در ترانه احساس بر همه چيز شعر مي چربد، تكنيك هاي عروضي : وزن ، قافيه ،رديف و … ، و تكنيك هاي بديعي : تشبيه استعاره ، مجاز، كنايه و…
شكي نيست همراهي اين عناصر مانند هر شعر ديگري بر كيفيت كار خواهد افزود اما لااقل در ترانه اصالت با شاعرانگي و احساس است! به گمانم فرماليست ترين منتقد هم يك ترانه را – البته در ايران: اگر اصلا آن را به رسميت بشناسد!! – از نظرگاه تكنيك و فرم مورد مطالعه قرار دهد و اگر هم چنين كند سر از ناكجاآباد در خواهد آورد.
وبه همين خاطر است كه مي گويم ترانه سهل وممتنع است : ظاهري ساده و كودكانه ، باطني ديرياب و نفس گير !
هر كه تا كنون ترانه اي سروده مي داند كه جوشنده ترين شعر ترانه است : اصلا تن به ساختن نمي دهد ، اگر صناعي شود شير بي يال و دم و اشكمي مي شود كه خود نقاش هم چشم ديدنش را ندارد ( به شرط آنكه خيلي از خودراضي نباشد!)، وخلاصه اينكه بدجوري شاعرش را لو مي دهد!

نكته أي را بايد اينجا تذكر بدهم :
به نظر من ترانه از فولكلور جداست، هر چند هر دو در فرهنگ عامه جا مي گيرد و تقريبا با يك زبان سخن مي گويند اما تفاوتهايي نيز دارند. براي درك بهتر اين تفاوت شايد مثال زدن بهترين راه باشد. (پريا) و ( دختراي ننه دريا)ي بامداد بي غروب آيا از لحاظ قالب با (علي كوچيكه ) فروغ يا مثلا ( دو پنجره ) و ( كودكانه) قنبري تفاوت ندارد؟!
اشعار فولكلور داراي سابقه قديمي تر و بار نوستالژيك بيشتر هستند و غالبا از فضاي يك افسانه آشنا استفاده مي كنند و گاهي اصولا راوي افسانه هاي سينه به سينه اند. زبان فولكلور زبانيست شبيه قصه هاي مادر بزرگ! با همان قدرت ساحرانه روايتگري. اما در ترانه جنس زبان كمي امروزي تر و واقعي تر است.
به گمان من سرودن فولكلور از لحاظ احتياج به تسلط كامل بر فرهنگ عامه و حتي گاه گويشهاي عاميانه كاري بسيار دشوار است.آن هم به شيوه أي كه خالق ( دختراي ننه دريا) مي سرايد: كودكانه ، عميق ، عاشقانه ، صميمي و اگر از من بپرسيد سرشار از دانش فرهنگ عامه چنان كه حتي در گويشها نيز اين ظرافت آگاهانه احساس مي شود : ( … ديفال خزه … ).
برگرديم به ترانه .
علاوه بر احساس (كه شرط لازم ودر بسياري اوقات حتي كافي ترانه است) نكاتي را خودم به صورت تجربي در اين زمينه پيدا كرده ام كه البته درست و غلط بودنش – مثل بقيه نوشته هاي اين وبلاگ – با خداست!!
مثلا اينكه در ترانه استفاده از طنز حتي در ترانه هاي عاشقانه غمزده به شدت جذاب و دوست داشتني ست و به همراهي شنونده منجر مي شود: تا دلم شكوه رو آغاز مي كنه … ديگه اشكم واسه من ناز مي كنه ! ( قنبري )
والبته اين طنز ، معمولا براي قهقهه نيست كه زهرخندي مي طلبد و تكان سري !!
ديگر اينكه استفاده از اصطلاحات و تكيه كلامهاي روز مره و يا اشاره به مثلها و متلهاي عاميانه بر صميميت و زيبايي ترانه اضافه مي كند: مي دونم چشماي تو يه روز به دادم مي رسه … كو به كو نمي رسه آدم به آدم مي رسه !( يغما گلرويي)
و آخر اينكه نوستالژي به خصوص نوستالژياي كودكانه به سبب نزديكي ساختاري بسيار خوب در ترانه مي نشيند: بوي عيدي، بوي توپ، بوي كاغذ رنگي … ( قنبري)
خوب !
باز پر حرفي كردم ! دفعه بعد كه سراغ اين بحث اومديم از ترانه سراهاي خوب معاصر و ويژگي هاشون حرف مي زنيم . كاش شما هم به من كمك كنيد>.
سيامك

June 23, 2002

سلام
روزنامه جام جم امروز نوشته بود : ايران جزء 4 كشور اول درآمار طلاق است!
در ايران از هر 4 ازدواج يسي به طلاق مي انجامد!( روزنامه جام جم)
آيا با وجود فرهنگ حاكم بر كشور در مورد منفور بودن طلاق اين آمار تكان دهنده نيست؟!
به نظر شما آيا اين آمار جز به خاطر عدم درك صحيح رابطه زناشويي و عشق به واسطه فقدان آموزش مي باشد ؟!...
...
...
اين غزل تقديم شما:

خويش فريبي

( ثانيه ها رفت به دلدادگي…)!
عشق كجا رفت به اين سادگي؟!

آدم اين عشق نبودي ، نشد
عاقبت سيب جز افتادگي !

عشق مرا سوي غزل مي برد
عشق تو را تا شب نر مادگي !!

خصلت احساس نوازشگريست
خصلت احساس تو سمبادگي!

قصر خيالي كه تو مي ساختي
من… و ني و شور شبانزادگي!

بيد شدي ، باد تو را مي برد
سرو تو و … سايه آزادگي!!

طفل تو و مشق و غلطهاي بد
قبل دبستان برو آمادگي !!

عشق همان همسفري هاست ، نه ؟
من ، تو و يك فاجعه :‌ بي جادگي!


باز تو و خويش فريبي كه : نه !
ثانيه ها رفت به دلدادگي …!

نظر دوستان انجمن ادبي پندار در مورد اين غزل را مي توانيد اينجا بخوانيد.
سيامك

Posted by siamak at 03:08 AM | Comments (0)

June 22, 2002

سلام
يك نكته كوچولو بگم كه نگن منو تب جام جهاني نگرفته!!
امروز حين بازي انگلستان و برزيل ، وقتي اريكسون ، داير رو به زمين فرستاد آقاي مايلي كهن گفت : اتفاقا من هم مي خواستم بگم همين تعويض بايد انجام بشه!!
آخر بازي رو هم كه حتما ميدونين! … يه بار (سوان) از رو دست (مايلي) نگاه كرد نتيجه اش شد اين!!!


برگرديم به بحث عشق!
قرار بود براي تعيين مختصات عشق ، يا بهتر بگويم حالات عاشقانه ، ببينيم عشق چه دارد و چه ندارد و براي شروع دو سوال را مطرح كردم . سوال اول اين بود : حسادت ، وبه زبان ديگر غيرت ! چه جايي در عشق دارد ؟
قبل از شروع بحث به يك مسئله با مزه اشاره كنم ! ما جماعت ايراني كارهاي جالبي مي كنيم. يكي از اين كارهاي جالب اين است كه براي يك چيز دو نام مي گذاريم و بعد يكي را ستايش مي كنيم و ديگري را نكوهش!!
يكي از مثالهاي جالب همين (حسادت ) و ( غيرت ) است. جامعه مرد محور ما براي اين حس تملك و انحصار دو نام گذاشته است : براي خانمها حسادت كه منفور است و براي آقايان غيرت كه ممدوح است!!
توجه كنيد اينجا منظور از غيرت همان حس محدودكننده ايست كه در رابطه زن ومرد تعريف شده است و مصاديق ديگر مورد نظر نيست.
داشتم مي گفتم ، اين دو كلمه في الواقع اشاره به حسي واحد دارند و آن هم حس تملك و انحصار است. حال ببينيم جايگاه اين حس در عشق كجاست ؟
به نظر من اين مقوله در عشق جايگاهي ندارد به اين دلايل :
1-تملك بر اشيا مصداق مي يابد نه بر افراد . به عبارت ديگر حس تملك بر معشوق في الواقع پايين آوردن او تا حد يك موجود فاقد اختيار است .آشوري در ( شعر و انديشه ) مي گويد : آنكه عاشقانه به چيزي خيره مي شود آن را در چنگ نمي گيرد ، تجاوز نمي كند ، بلكه آن چيز را وا مي گذارد تا با همه پاكي و زيبايي اش و همه آشكاري اش بدرخشد و چشم جان عاشق را از خود روشن كند.
يادم مي آيد روزي براي عزيزي نوشتم : بانوي من ! و او دور (من) را خط كشيد !! ظرافتش را درك كردم اما باز از او پرسيدم : چرا ؟ و او گفت آيا اين تمليك نيست ؟!! و من كه مسحور تيز بيني اش شده بودم گفتم نه اين اضافه تمليكي نيست ، اضافه نسبت است يعني بانويي كه با من نسبت دارد يا بهتر بگويم من به او منسوبم .
2- حسادت حسي برخاسته از خود خواهي ست در حاليكه عشق اصولا مقوله اي ديگر خواهانه است .
در حسادت ما چيزي را مي خواهيم كه نداريم آن هم نه از راهي درست .مي گوييم ما نداريم ديگران هم نداشته باشند
( نگاه كنيد به قتلهايي كه اين سناريو را دارند ) و در اين حس خودخواهانه شخصيت و فرديت معشوق وحتي در موارد افراطي خود معشوق قرباني مي شود!! منصف باشيد ! آيا اين با منطق ديگرخواهانه عشق مي خواند؟!
3- عشق چنان كه پيش از اين اشاره شد ماهيتي متقابل و دو جانبه است . يعني اينكه دو نفر با هم پاي به حيطه اي از احساس پاي مي گذارند و به اختيار همقدم مي شوند. توجه كنيد : درست است كه عشق يك اتفاق است كه بر ما حادث مي شود وما در اين ميان نقشي passive داريم اما امتداد آن و استمرار آن امري اختياري ،محتاج انرژي و active است . چگونه مي شود در امري اين چنين ،جبري آن چنان را بر فردي – كه خداي نكرده معشوق است !!- اعمال كرد؟! واقعا از شما مي پرسم آيا مي توان كسي را در اين راه به اجبار با خود برد ؟!
و اصلا بي خيال همه اينها ! نادر ابراهيمي عزيز در شاهكارش ( بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم ) مي گويد : رقيب آزمايش حقيري ست ! من از آن پرنده كه دو تير انداز بر آن تير بياندازند دست بر خواهم داشت !
آيا واقعا اين جمله با تعريف متقابل بودن عشق سازگار تر نيست؟
4- و آخرين دليل من و شايد محكم ترينش براي آنانكه مثل من با منطق دلشان همراهترند تا منطق عقلشان!
آيا مي شود در ميانه چشمه اي جوشنده و زلال به ناگاه گنداب و زهراب ظاهر شود؟! اين همه درخشش و سبزي آيا مي شود به حسي آزارنده و تخريب گر بيانجامد كه نه تنها حاسد را در آتش خود مي سوزاند كه محسود و معشوق را هم ؟! آيا قبول داريد حسد ، حسود را بيش از همه مي آزارد پس آن آرامش طلايي عشق كجاست ؟
بحث به درازا كشيذ تنها دو نكته كوتاه ديگر بگويم و تمام .
اول اينكه من در اين بحث انحصار در عشق را رد نكردم .بله!‌در يك مقطع زماني عشق حسي منحصر است اما من مي گويم اين انحصار ، پرهيز گارانه ، اجباري و متكلف نيست.به عبارت ديگر فرد توانايي و اصولا رغبت به بر قراري اين ارتباط عميق را با دو نفر نخواهد داشت چون خلا وجودي او پر شده است ، كامل است ،پس لاجرم انحصار ايجاد مي شود . مواردي كه غير از اين پيش مي آيد حاصل ناعشق بودن يكي از اين دو – يا چند ؟!!!- رابطه است و در اكثر مواقع همه شان!!!!
دوم اينكه روزگاري بسيار دور – آنقدر دور كه ديگر تنها به خوابي مي ماند كه گاه در مي مانم ديده ام يا نديده ام ! – عزيزي به من نوشت : من به اين برگهاي دفتر كه اكنون پيش منند و فردا پيش تو حسودي ام مي شود !
و من برايش نوشتم : اين حس حسادت نيست ! شايد حسرت باشد اما حسادت نه !! حسرت همه آن چيز هايي كه نداريم و گمان مي كنيم حق ماست . و اين حس ما را بر آن مي دارد كه تلاش كنيم براي رسيدن ، براي تماميت شادي ، براي با هم بودن ! آيا اين حس را مي توان حسادت ناميد؟


واي من چقدر پر حرفم !!! به سوال دوم كه نرسيديم ! باشد براي دفعه بعد. اما بالا غيرتا اين دفعه وقتي در حين فكر كردن به نتيجه اي رسيديد من را هم بي نصيب نگذاريد وهمچنين ساير دوستان را، تا مجبور نشوند تنها نظرات مرا بشنوند!!
براي حسن ختام بحث بالا اين شعر زيباي نزار قباني شاعر سوري را بخوانيد:
هر مردي كه پس از من
تو را ببوسد
بر لبانت تاكستاني خواهد يافت
كه من كاشته ام !
آيا اين دريافت عميق عاشقانه ،حسي چون حسادت را بر مي تابد؟!
سيامك

Posted by siamak at 01:39 AM | Comments (0)

June 20, 2002

سلام
شفيعي كدكني مي گويد: ضعر حادثه ايست كه در زبان روي مي دهد.
نزار قباني مي گويد: شعر انتظار چيزي ست كه انتظار نمي رود !
با عنايت به اين دو جمله زيبا در تعريف شعر به يك نكته مشترك مي رسيم: شعر يك اتفاق نا منتظر است.
از سوي ديگر داريوش آشوري در كتاب شعر و انديشه آورده است: (مهمترين مايه شعر … تجربه شاعرانه از هستي ست.)
اين اتفاق نا منتظر شاعرانه شايد در برهنه ترين حالتش در ترانه نمود مي يابد!
ترانه شعري كاملا سهل و ممتنع است. ساختار زباني ترانه بر گرفته از زبان روز مره و كوچه بازاري و آكنده از كنايات و تكيه كلامها و اشارات عاميانه است.
آشوري مي گويد : (جدا شدن زبان شعر از تنه زبان را به جدا شدن راسته پرندگان از خزندگان مي توان مانند كرد.)
اين مهم نيز در ترانه نمود واضح تري دارد . خلق فضايي شاعرانه در بطن كلماتي كه بسيار ساده اند . و آنگاه كه ترانه به اوج خود مي رسد گويي چنان است كه از خاكي ترين خزنده افلاكي ترين پرنده سر بر مي كشد !
ترانه شايد پر مخاطب ترين نوع شعر باشد. نگرشي گذرا به اقبال شعر هايي چون پريا ، دختراي ننه دريا ، مردي كه لب نداشت و… از بامداد بي غروب و علي كوچيكه اثر زيباي فروغ و اشعاري از اين دست در ميان شعراي معاصر گواه همين مسئله است.(هر چند به خصوص اشعار ياد شده از شاملو از لحاظ حيطه واژگاني بيشتر به شعر فولكلور نزديكند.)
از قدما نيز بلافاصله به ياد بابا طاهر و دو بيتي هاي بي بديلش مي افتيم.
همه اين مسائل از ترانه رسانه اي شاعرانه ساخته است كه به مدد سادگي و صميميتش و البته حس و عاطفه سرشارش ارتباطي عميق با مخاطب عام و خاص بر قرار مي كند.
ترانه شعر مطلق است فارغ از آرايه هاي زباني آنچناني و قلنبه گويي هاي فلسفي! سياليتي ست كه تو را با خود همراه مي كند و اين چنين مي شود كه در گپ زدني صميمانه ، شاعر تمام شاعرانگي اش را در برابر صداقتت چونان آينه اي به قضاوت قرار مي دهد تا ( از تو ابديتي بسازد).
ترانه با گوشت و خون اين مردم گره خورده است . زيبا ترين و احساسي ترين آثار قومي به خصوص در مورد مفاخر قوم را در ترانه ها مي توان جست. راستي به نظر شما آيا شعري زيباتر از ترانه معروفي كه براي ميرزا كوچك خان سروده شده –و در سالهاي اخير توسط استاد پوررضا بازخواني شده - وجود دارد؟
ترانه متاسفانه به واسطه يكسري يكسونگريها تا مدتها از عرصه شاعرانگي معاصر كشور حذف شده بود.خوشبختانه در سالهاي اخير با نگرشي مثبت انديشانه تر فضا براي حضور مجدد ترانه سرايان گشوده تر شد و استعداد هاي درخشاني چون يغما گلرويي ، افشين يداللهي و… نشان دادند اين قالب معصوم و صميمي چقدر جا براي نوآوري و شاعرانگي دارد.
بحث در مورد ترانه طولانيست . ادامه اش را موكول مي كنم به بعد تا بيشتر و بهتر و البته دقيق تر به آن بپردازيم و از كليه دوستاني كه در اين زمينه نظري دارند دعوت به همفكري مي كنم.

ادامه بحث عشق رو كه يادتون نرفته ؟! به اون دو تا سوال فكر كردين ؟! فردا به اون بحث ادامه ميديم هر چند هنوز هيشكي مارو تحويل نگرفته و همقدممون نيست !! عاشقان تنهايانند!!!
سيامك

Posted by siamak at 03:13 AM | Comments (0)

June 17, 2002

سلام
اين رو بخونيد تا بعدا راجع به ترانه حرف بزنيم!!
ترانه (آدما)

باز دوباره چشماي تو
داد مي زنن: بي دست وپا!
بسه ديگه ! د ...حرف بزن!
بجنب ديگه! يالا بابا!

مي خوام بگم دوست دارم
اما ديگه پا نمي ده!
مي خوام بگم ديوونتم
اما زبون را نمي ده!

جمله ها توي ذهن من
اين پا و اون پا مي كنن
چشام دوست دارم رو هي
مي گن و حاشا مي كنن!

چشماي تو منتظرن
داد مي زنن:بگو بگو!
آتيشي مي شي دوباره
لپات مي شن عين لبو!

مي پوسه تو دستاي من
دوباره يك شاخه رز
انگاري كه اين دل من
باز دوباره آورده بز!!
....
آدماي اجق وجق!
عاشقياي تق و لق !
بدون قصه و غزل
افاده ها طبق طبق !

قصه دلبستگيا
قصه خون و خاطره
پشت دو تا جمله عشق
يه ديو غم منتظره!

آدماي آپارتمان!
عروسكاي مثل هم
عاطفه آسانسوري
مشتري سوناي غم!

آدماي چك و دلار!
(بوسه ها مو چند ميخري؟!)
آدماي( دوست دارم
قد شيش هف تا هزاري!!)

آدمكاي صفر و يك!
( (E-mail)اي ميل من يادت نره!)
(الان تو سايت (site) حافظم!)
(يه فال بگير، دلم پره!!)

آدماي نظر به چپ
آدماي نظر به راست
آدماي بادبادكي
هر چي رئيس دلش مي خواست!

اينجوري عشق و مي كشين
آدماي سر به هوا !
زمستونو صدا زدين
دلاتونم يه لا قبا!!
....
آدماي اجق وجق!
عاشقياي تق و لق !
بدون قصه و غزل
افاده ها طبق طبق !

نظرات بعضي از دوستان رو در مورد اين ترانه مي تونين اينجا ببينيد.
شاد باشيد
سيامك

Posted by siamak at 12:26 PM | Comments (0)

June 15, 2002

سلام
اول اينكه:
از خورشيد خانوم ممنونم به خاطر لطفش و اين كه فروتني را به من آموخت .در مورد فروم هم چشم ! به زودي.
دوم اينكه :
برگرديم به بحث عشق!
رسيده بوديم به اينجا كه اگر عشق شادي است پس تكليف غم عاشقانه و هجران چه مي شود؟!
مثالي مي زنم : قماربازي را در نظر بگيريد كه سر ميز قمار 100هزار تومان مي برد و بعد در ادامه بازي 50 هزار تومانش را مي بازد . در انتهاي بازي او چه حسي دارد؟ حس شادي از بردن 50 هزار تومان و حس غمناكي به خاطر 50 هزار تومان از دست داده !!
ماجراي عشق هم دقيقا همين است . غم عشق حاصل تمام شاديهايي ست كه مي توانستي داشته باشي و نداري .
در دردناكترين رابطه هاي عاشقانه – توجه كنيد! عاشقانه نه شبه عاشقانه!! ( توضيحش براي بعد) – اگر منصف باشي در خواهي يافت كه در اين (قما ر عاشقانه)خيلي به دست آورده اي ، خيلي برده اي ، قد كشيده اي.
واين چنين مي شود كه من به دور از هر شعاري اعلام ميكنم كه : (غم عشق شيرين است!).
غم عشق آتش است ، اشكت را در مي آورد اما آهن وجودت در ميانه اين آب و آتش اعتلا مي يابد چون آهن آتش و آب ديده!
اگر توجه كنيد مي بينيد اين غم لطيف مفرح در تمام رابطه هاي عاشقانه وجود دارد حتي در واصلانه ترين روابط! چون هميشه حس مي كني از اين رودسار جوشنده ، به واسطه توانت، تنها جرعه اي بر گرفته اي و اين چنين مي شود كه وقتي آن جمله كوچك معصوم بر لبانت بوسه مي زند در عين شيريني اش ، لبت را مي سوزاند!هر كه عشق را چشيده باشد و منصف باشد مي فهمد كه گزاف نمي گويم.
وهمين جاست كه شيخ اشراق – شهاب الدين سهروردي- در جمله اي عميق مي گويد: ( باري تعالي در آغاز سه چيز آفريد و از اين سه باقي موجودات را : حسن ، عشق ، حزن !) . به گمانم زيباتر از اين نمي شود.
واين غم ، غمي سبز است ، زردي ملال نيست ، سياهي افسردن! و چنين مي شود در بحبوحه اين غم عاشقانه دلنشين ترين بخشهاي هنر انساني آفريده مي شود : شاعر مي سرايد ، نوازنده مي نوازد ، نقاش نقش مي زند و... : (هر يك به زباني ....)كه اين غم غمي آفريننده است نه تخريب گر!
حالا اينكه چرا جوان ما بعد از عاشق شدن ، به زعم خود ، به افسردگي وملال و خودكشي !!مي رسد ، من مي گويم چون اصلا عاشق نيست !!به نام آب به سمت سراب رفته است . حال سوال اين است : تفاوت عشق و ناعشق كجاست؟
براي پاسخ به اين سوال بايد مختصات عشق واگر مانند من قائل به محيط بودن عشق بر انسان باشيد لااقل مختصات حالات عاشقانه را درك كنيم.براي شروع دو سوال:
- جايگاه حسادت – يا به تعبيري غيرت – در عشق كجاست ؟!
- جايگاه گذشت ، ايثار و فداكاري در عشق كجاست ؟!
به اين دو سوال همراه من فكر كنيد تا باز به اين بحث برگرديم !
سوم اينكه :
بحث يكسويه چيز دندون گيري نيست ! هر چند به گمونم هنوز خواننده چنداني ندارم ولي آنهايي رو كه مي خونند دعوت به همقدمي مي كنم .
شاد باشيد.
سيامك

Posted by siamak at 01:27 PM | Comments (0)

June 14, 2002

سلام
نظرات مربوط به غزلواره بالماسكه را مي توانيد اينجا بخوانيد.
اما قرار شد بگويم : چرا غزلواره؟!
به گمان من غزل يك قالب عروضي نيست . بلكه يك قالب معنايي ست. به عبارت ديگر به هر شعري كه در بيت اول و تمام مصراعهاي زوج از قافيه يكسان استفاده مي كند نمي توان غزل گفت!
در شعر بعد از نيما بارها و يارها ديده شده كه اشعاري در قالبهاي جديد نيز توسط شاعر (‌غزل ) نام گرفته اند .
چنانكه ليريسم ( lyrism ) در ادبيات غرب نيز يك قالب ظاهري نيست و شما آن را در انواع شكلها مي بينيد.
غزل – حتي در معناي ذاتي نامش – موجوديتش به عشق وابسته است . مغازله و معاشقه ركن اصلي غزل است. حال مي خواهد توصيف معشوق باشد خواه تحليل رابطه ، اما به هر حال نسيم عشق بايد در تمام غزل ، آرامش دهنده و پريشانگر ، بوزد.
در غزل جديد ، به خصوص از دهه 70 ، پنجره غزل به واسطه نوجويي ها بر مسائل اجتماعي گشوده شد . بحثي نيست كه اشعار زيبايي كه سروده شد گامهاي بلندي در ادبيات فارسي بود كه فضاي واژگاني غزل را گسترش بخشيد اما به گمان من اين اشعار را به همان دليل ذكر شده – عدم حضور عشق به عنوان هسته مركزي – نمي توان در قالب غزل دسته بندي كرد.
لطفا توجه كنيد! اين بحث اصلا به معناي بي ارزشي يا بي اعتباري اين اشعار نيست بلكه به نظر من چون به دلايل ياد شده اين قالب غزل نيست بايد به اين قالب جديد نام ديگري داد .در بعضي مقالات ديده ام كه نام اين اشعار را غزل اجتماعي گذاشته اند اما به گمانم اين تركيب در درون خود تزاحم معنايي دارد . من دوست دارم به علت خويشاوندي اين قالب با غزل آن را (غزلواره) بنامم – هر چند به گمانم اين اصطلاح پيش از اين هم براي ايگونه اشعار استفاده شده ، كجا ؟ …يادم نيست!!
كارهاي درخشاني را در اين قالب از قيصر امين پور عزيز و محمد علي بهمني و بسياري ديگر از شاعران جوان شنيده ايم و مي شنويم كه بنا به تازگي مضمون و فضاي واژگاني بسيار دلنشينند.
اكنون نيز نوجوياني چون محمد سعيد ميرزايي و سيد محمد علي رضازاده – شاعر خوب هم استاني ام كه ان شاء الله از او باز هم خواهم نوشت - و ديگراني از همين نسل ، فضاي نوشده اي را كه به مدد غزلواره ها ايجاد شده بود گسترش بيشتري داده و عشق را به آن مجددا برگردانده اند تا نگاه نسل امروز به عشق با كلمات و تصاوير خودشان در قالب غزل امروز جان بگيرد.
بالماسكه نيز – به گمانم – نمونه اي از همين اشعار است . تا چه قبول افتد و …
000
000
ادامه بحث عشق رو يادم نرفته !! ان شاء الله دفعه بعد !!
سيامك

Posted by siamak at 01:24 AM | Comments (0)

June 13, 2002

غزلواره ـ چرا (غزلواره) اش باشد براي بعد !!- زير تقديم به شما به اين اميد كه هيچ انجمن ادبي اي اينگونه نباشد!
بالماسكه

بالماسكه هاي كاغذ و خودكارهاي بيك !
با واژه هاي خالي پر زرق و برق شيك !

آقا كه پشت هاله اي از دود و ريش ، گم
خانم كه پشت ريمل و پودر و كرم ، ماتيك !

( من هيچ!… من حقيرترين!… من فروتنم ! )
گنجشگكان من من شان گرم چيك جيك !

بعدش سكوت و يك نفر و آه و ميكروفن !
با چشم خيس اشك ، حسابي فتوژنيك !

… ( بد جور عاشقم …به خدا!… مثل آس دل!
مانند ساعت مچي ات!… آه!… تاك …تيك ! )…

جمعي كه مات اين همه خلاقيت شدند
كف مي زنند و آن ور سن ، ده نفر كشيك –

- بر روي پنجه ، با دو سه واكمن ، و صد سوال :
( استاد مي شود كه بگوييد تاكتيك –

-در شعر سور رئال آوانگارد پيش رو…؟! )
( تكنيك موج پنجي اشعار آركائيك…؟! )

استاد يكشبه به خودش باد مي كند
آسي كه دل نبود شده مثل آس پيك!!

…( من با خود خود نرودا شام مي خورم
با بورخس عزيز ، همان يار فابريك !! )

بعدش دوباره به به و چه چه …وكف زدن
ده تا فلاش و صورت شاعر :كليك ! كليك !!
000
000
در قاه قاه مست هياهوي بي دليل
گرچه كسي نديد و توجه نكرد ، ليك –

- مي ريخت اشك تبزده شاهدخت شعر
بر جشن نور وكاغذ و خودكارهاي بيك …!

سيامك

Posted by siamak at 01:37 AM | Comments (0)

June 12, 2002

سلام
والله راستش حرف خيلي زياده اما از كجا شروع كنم ؟…
از يه جاي خيلي ساده ! مثلا اين سريال خط خطي ( خط قرمز ) رو مي بينين ؟!! اگه نمي بينين كه خوش به حالتون!
ولي اگه مي بينين : هيچ به اين فكر كردين چرا عشق تو فيلم ها و سريال هاي ما اينقدر به لجن كشيده ميشه ؟
اريك فروم تو كتاب (هنر عشق ورزيدن) – بعدا راجع به اين كتاب بيشتر حرف مي زنيم ـ ميگه ( نقل به مضمون ) : عشق با دو صفت شناخته ميشه و اگه رابطه ي فاقد اين دو صفت باشه عشق نيست . يكي عمق ارتباط متقابل و ديگري شادي.
دقت كنين : (متقابل) … (شادي)!
يعني چي ؟! يعني اينكه (عشق يه طرفه) اصولا تركيب بي معناييه !! – دراين مورد هم بعدا بيشتر حرف مي زنيم .
ديگه يعني چي ؟! يعني اينكه اين شعار نيست كه عشق بهار است و سبزي و شكوفه ! اگه شما تو رابطتون به شادي و شكفتگي نرسيد باز هم اصولا رابطتون عشق نيست !
حالا اينا رو مقايسه كنيد با اون چيزايي كه تو فيلمها و سريالهاي اين چنيني مي بينيد . عاشقاي ما اول گوشه گير مي شن بعد نوار داريوش گوش مي كنن!! بعد افسرده مي شن ، گاهي وقتا هم خود كشي مي كنن !!!
كاراكتر اين سريال هم كه آخرشه ! رفت معتاد شد !! بابا اي والله !!!
نمي دونم چرا اينجوريه ولي هر وقت اينجور پرت و پلا گويي هارو مي بينم آتيشي مي شم . من دوست ندارم مثل دكتر شريعتي بگم (نقل به مضمون ): مي خواستم بگويم عشق ، ديدم آنقدر به لجن كشيده اندش كه دلم نيامد پس مي گويم دوست داشتن …
وسر آخر نتيجه مي گيرد : دوست داشتن برتر از عشق است.
من اين كار رو دوست ندارم ! چون بيش از يك هزاره تاريخ ادبي و فرهنگ پشت وازه عشق خوابيده ! موسيقي و طنين اين واژه دل آدم و جلا ميده ! مشكل ما كلمه نيست كه عوضش كنيم . مشكل ما معناست ، برداشت غلطه ،‌ كج فهميه !!
يكي نيست بگه آخه بنده هاي خدا ! الماس سنگيه كه شيشه رو مي بره . حالا اگه سنگ شما شيشه رو نمي بره خوب الماس نيست ! چرا اصرار داريد : نه! بعضي الماسها هستن كه شيشه رو نمي برن !
شايد حالا مي گين : هاي فلاني ! پس تكليف غم عشق و دوري و باقي قضايا چي ميشه ؟!
خوب ! اين باشه واسه دفعه بعد !‌ تا هم من فكرامو جمع و جور كنم هم شما !!
000
ديديد گفتم حرف زياده !‌هميشه شروع سخته !باقي اش ديگه بر مي گرده به طرفين گفتگو … پس بسم الله!
000
اينم يه دو بيتي تقديم شما :
شبي حوا شدي ، سويم دويدي
و گفتي سيب را از شاخه چيدي !
دو دستم ، ملتمس ، قد مي كشيدند :
خداوندا ! شتر ديدي ، نديدي !!
000
راستي ! يه قرار با هم مي ذاريم : اون شعرهايي كه تو اين وبلاگ بدون نام مي آرم از خودمه . براي نقل از ديگران حتما نام شاعر ذكر خواهد شد . ( چقدر رسمي شد !)
000
هميشه شاد باشيد در پناه عشق !
سيامك

Posted by siamak at 03:20 AM | Comments (0)

June 09, 2002

اين هم براي خودش آغازيست و هر آغازي سلامي مي طلبد .... پس سلام!
نوشتن هميشه دغدغه اي شيرين بوده و کاش آنچه از انگشتان من بر لبان شما مي چکد اگر نه عسل ، لااقل شربتي باشد که آنگاه اين ارتباط شيرين شکري خواهد شد، گوارا!
...
گاهي اونجوري گاهي هم اين جوري!
واسه يه آدم ديوونه مث من واژه ها سرگرمي دلپذيرين! دوست دارم کودکانه باهاشون بازي کنم !‌گاهي وقتا اونجوري گاهي وقتا اينجوري.اما هميشه ميخوام اين قصر رويايي دست کم بعضي وقتا و واسه بعضي آدما سرپناهي باشه تو روزاي تگرگ بارون و سايه بوني بشه واسه آتيش بارون آفتاباي نفس گير! چون واسه خودم خيلي وقتا اينجوري
بوده . باور کنين ! خيلي وقتا...
تا بعد......
سيامک

Posted by siamak at 02:05 AM | Comments (0)