July 27, 2002

سلام
چندي پيش غزلي از آقاي مجتبي صادقي را در انجمن ادبي پندار خوانديم با مطلع : ( زن! مي روم شکار ، دولول مرا بيار ! ‌).
غزل ـ داستان ايشان آغازي شد براي من تا از ديدگاهي ديگر - ديدگاه كاراكتر زن - ماجرا را ببينم . غزل صادقي عزيز را در اين لينك مي توانيد ببينيد :
اين هم غزل من :
زن فكر مي كند …

(‌ زن! مي زنم به كوه ، دولول مرا بيار !‌ )…
در چشم زن : غرور … شكستن …طناب دار !

زن فكر مي كند كه چه سخت است زندگي !
زن فكر مي كند چه سياهست روزگار !

زن قطره قطره توي نگاهش اميد مرد
زن تكمه تكمه پيرهنش تيره ، داغدار

زن فكر مي كند كه غزلها دروغ بود
در پيچ و تاب وحشت اين سال بي بهار

زن فكر مي كند كه : نمي خواهم اين غرور -
- را در کنار فاجعه ، صد سال آزگار !!

پس كو خيال گله و ني ؟!‌ كو ترانه ها ؟!
كو رقص سرخ دامن چين چين … و پنبه زار ؟!

اصلا ولش كن اين همه را ! بي خيال من !
با دخترت بگو چه كنم ؟! … طفلكم : نگار !

بابام كو ؟ كه گفت بگويم كه از پدر
يك تل خاك سرد ، همين ،‌ مانده يادگار ؟!

نه ، نه ، ببين ! به جان خود ت رسم مرد نيست -
- اين رفتنت و ماندن من ، صبر كن ! سوار !…

زن توي ترس و تلخي و ترديد ، گيج گيج
فرياد مرد : هاي ! دولول مرا بيار !

يك مرد پر حرارت و بانوي منجمد !
يك دست ، يك دولول … سپس بغض در غبار …!

نظرات بعضي از دوستان پنداري را مي توانيد ايتجا ببينيد.
.........
(‌حسين تقليلي ) از شاعران جوان همشهريست ! لين شعر را از او بخوانيد ولذت ببريد.

( يلدا )

شبي كه پيدايش كردم
چشمهايش آبي بود
و گذرگاه فريادش سرخ
اصيل بود و بلند
از نژاد اسبها و مرغابي ها
به خانه بردمش
شست و شويش دادم
نامش را پرسيدم
نامي نداشت!
اسمش را گذاشتم يلدا !
شبي گفتم : يلدا ! بعد از طهرها مي خوابي؟!
خنديد ، گفت :
با چشمهاي آبي ، مگر مي توان خوابهاي سبز ديد
با اين همه جيرجيرك كه به آنتن خانه ها چسبيده است !
گفتم :
يلدا ! يلدا !
تو مي ماني و آنها مي ميرند
فقط ده روز تحمل كن!
يلدا شمرد ، ده روز تمام !
ولي جير جيركها نرفتند
يلدا گريست ، ده روز تمام !
اما جيرجيركها نمردند
فصلها گذشت و يلدا شمرد
پاييز ماه ،
در اولين توقف جيرجيركها
يلدا مرد !
حالا ده سال است كه جيرجيركها نمي خوانند .

شبي كه پيدايش كردم چشمهايش آبي بود
وگذرگاه گلويش سرخ
اصيل بود و بلند
از نژاد اسبها
و
مرغابيها… !
نظرات بعضي از دوستان پنداري را مي توانيد ايتجا ببينيد.
سيامك

Posted by siamak at 10:07 PM | Comments (0)

July 23, 2002

سلام

قرار بود در مورد آثار نزار قباني و ديدگاههاي او راجع به شعر و عشق صحبت كنيم.
از نزار تا كنون به زبان فارسي سه كتاب منتشر شده است:
- داستان من و شعر : ترجمه دكتر غلامحسين يوسفي و دكتر يوسف حسين تبار ، انتشارات توس 1356
- در بندر آبي چشمانت : ترجمه احمد پوري ، نشر چشمه چاپ دوم 1380
- بلقيس و عاشقانه هاي ديگر : ترجمه موسي بيدج ، نشر ثالث 1378
( داستان من وشعر ) اتوبيو گرافي شاعرانه و درخشاني ست كه ما را با شاعر آشنا مي كند . نزار صادقانه لحظات زندگي اش را به تصوير مي كشد و ما را از كودكي اش به تجربه اولين شعرش مي كشاند از آنجا به عشق نقب مي زند ، سپس در اندوه فلسطين سخن مي گويد و باز به شعر باز مي گردد و…
( مي توانم چشمانم را ببندم و بعد از سي سال ، نشستن پدرم را در صحن خانه به ياد بياورم كه جلوش فنجاني قهوه و منقل و جعبه اي توتون و روزنامه اش بود و هر پنج دقيقه بر صفحات روزنامه گل سفيد ياسميني فرو مي افتاد ، گويي كه نامه عشق بود كه از آسمان نازل مي شد. )
اين كتاب نشان مي دهد كه چقدر نزار ذهنيت تصوير گرايي دارد . علي رغم نثر بودن و حتي گاه گزارشي بودن ـ بر حسب موضوع ـ متن سرشار از تصوير هاي شاعرانه است ! نزار همه عقايد خود را براي درك بهتر با تمثيل بيان مي كند و چه دلنشين!
نمي دانم چرا اين كتاب ديگر تجديد چاپ نشد! آن هم حالا كه نام نزار ديگر بار به واسطه ترجمه اشعارش مطرح شده است .
( در بندر آبي چشمانت ) منتخبي از آثار نزار است كه توسط احمد پوري ترجمه شده است . پوري زيبا ترجمه مي كند و ساده .
ترجمه او سادگي و صميميت شعر نزار را كاملا بيان مي كند. من با اين كتاب نزار و عاشقانه هايش را شناختم :
( يك مرد براي عاشق شدن
به يك لحظه نياز دارد
براي فراموش كردن
به يك عمر ! )
در اين كتاب قطعه درخشاني به نام دوازده گل بر قبر بلقيس وجود دارد كه شاعر در سوگ همسر عراقي اش - كه در يك بمب گذاري گويا توسط خود اعراب كشته شده است - سروده است :
(‌ وقتي تو نيستي
تمام خانه ما درد مي كند! ‌)
اين كتاب مدتي ناياب بود ولي با تجديد چاپش فعلا اگر جوينده باشيد خواهيد يافت!
( بلقيس و عاشقانه هاي ديگر ) منتخبي ديگر است با ترجمه موسي بيدج كه به دنبال استقبال از كتاب اول به بازار آمد .
اشعار اين كتاب نسبت به كتاب اول بلندترند . اشعار زيبايي چون : ( هر وقت شعري …) ، ( پيوند زن وشعر ) ، ( فال قهوه ) و… را مي توانيد در اين كتاب بخوانيد . انصافا ترجمه بيدج هم زيباست و در حين سادگي ، شاعرانگي در كلام را نيز حفظ كرده است :
( يكشنبه طولاني
يكشنبه سنگين
لندن
سرگرم طلاق دياناست
و از جنون گاوي هراسان!
اتوبوس بايد بيايد و
نمي آيد
شعر هم !
وگوشواره بلند طلايي ات
به گردشم نمي خواند.)
در اين كتاب نيز مرثيه اي ديگر براي بلقيس مي بينيم كه علي رغم طولاني بودن بسيار تاثير گذار و زيباست و شاعر بارها عشق و سياست را به هم مي آميزد :
( بلقيس !
اين سخن مرثيه نيست !
عرب را دست مريزاد !‌ )
نزار شاعريست كه به خرق عادت در شعر معتقد است . او مي گويد : شعر انتظار چيزيست كه انتظار نمي رود !
در اشعار او اين رويه آشكار است چه در قلمرو واژگاني : استفاده از كلماتي مثل آسپرين ، ماهواره ، سانسور ، ميكل آنژ و…
چه در قلمرو معنا و درون مايه و تصوير .
شعر هاي كوتاه نزار پايان بندي هاي شگرفي دارند و شعرهاي بلندش نيز با تقسيم شدن به چند قطعه كوتاه دقيقا همين پايان بندي ها را حفظ مي كنند و به اين ترتيب شاعر با ضربه هاي پياپي حضور مستمر خواننده را طلب مي كند و به آن دست مي يابد.
طنز لطيف و گاه گزنده در آثار نزار نكته دلنشين ديگريست كه همراهي خواننده را بر مي انگيزد. مثلا در حين خواندن شعر بلند بلقيس با وجود سوگواره بودن در بعضي از قسمتها ، بي شك ، لبخندي تلخ بر لبانتان خواهد نشست :
( اگر از كرانه فلسطين غمگين
براي ما
ستاره اي يا پرتقالي مي آوردند
اگر از كرانه غزه
سنگريزه اي يا صدفي
اگر در بيست و پنج سال
زيتون بني را آزاد كرده بودند
يا ليمويي را باز گردانده بودند
و رسوايي تاريخ را مي زدودند
من قاتلان تورا سپاس مي گفتم!
اما آنان
فلسطين را رها كردند
و آهويي را از پا در آوردند!)
….
باز صحبت طولاني شد ! تشريح نظرات نزار درباره شعر و عشق را مي گذارم براي دفعه بعد.
شما هم كه قصد همراهي نداريد!
سيامك

Posted by siamak at 12:29 PM | Comments (0)

July 21, 2002

سلام
راستش و بخواين 5 شنبه و جمعه رفته بوديم يوش!
ما تو شهرمون يه جمعيت NGO داريم به نام ( انجمن پژوهندگان جوان استان مازندران) كه كلي كارهاي فرهنگي انجام مي ده. . با همين تشكل اردويي رفتيم به يوش . جاي همتون خالي!
يوش از توابع بلده است در استان مازندران و چنانكه حتما مي دونيد مولد و مدفن نيما يوشيج ، شاعر بزرگ ايرانه. يه ده قشنگ و سر سبز مث مثه شعرهاي نيما ! با كوچه باغهاي دل انگيز و درختهاي آلو و سيب و …!
خونه نيما يه خونه اربابي چوبي بسيار قشنگه كه توش عكس ها و مدارك نيما حفظ مي شه.
بعد از راه جاده كندوان برگشتيم و اومديم تنكابن و رفتيم و سر خاك (سلمان هراتي ).يه سنگ قبر ساده با يه سايبون از ايرانيت همه دار و ندار مقبره سلمانه !! غريب همونجور كه زندگي كرد.
سفر دو روزه قشنگي بود .اما از اونجا كه من اگه غر نزنم نمي شه ! توصيه مي كنم پزشك نشين اگه شدين اردو نرين اگه رفتين با خانوما نرين اگه رفتين با خانوماي ضعيف الجثه نرين!! وگرنه هي قرص و سرم به دست تو هر توقف به اين و اون سر بزنين!!مخصوصا اگه 14 ساعت تو ميني بوس نشسته باشن!…
شوخي كردم به هر حال اينم قسمتي از سفره . هر چند حال يكي از بچه ها بدجوري نگرانم كرد…ولي خب شكر خدا حل شد.
راستي اگه خواستين به اين تشكل ما ، (خانه پژوهندگان جوان استان مازندران ) ، اي ميل بزنين ،‌ اينجا رو كليك كنيد.

در راستاي اينكه من شديدا خسته ام و فعلا به استراحت نياز دارم !‌ ادامه بحث هامون - كه ايندفه مربوط به نزار قباني و ديدگاههاش هست - باشه براي بعد ! شايد فردا !!
خوش باشيد
سيامك

Posted by siamak at 12:23 PM | Comments (0)

July 17, 2002

سلام
برگرديم به بحث شيرين عشق!
داشتيم در مورد گفتگو صحبت مي كرديم و اين كه ما متاسفانه معمولا از انجام گفتگوي فعال عاشقانه عاجزيم!اما به راستي چرا ؟!
من فكر مي كنم كه علت عمده اين است كه ما به ضرورت اين مسئله واقف نيستيم . همه رفتار هاي عاشقانه ما با فرايند وصل به پايان مي رسد و ما از ياد مي بزيم كه خدوث عشق اگر چه يك اتفاق است اما تداوم آن ماجرايي ديگرگونه است : فرايندي فعال ، جستجوگر و مكتشفانه .و اينجاست كه تعبير زيباي فروم معني مي گيرد: هنر عشق ورزيدن ! بله هنر! هنري كه آموختني ست . هنري كه زندگي ما را نه تنها حفظ كه سرشار از شادي مي كند.
علت ديگر اين مسئله به گمان من اين است كه ما به مجادله و مجاب كردن طرف مقابل و تحميل عقائدمان تمايل بيشتري داريم تا گفتگوي دو سويه! به عبارت ديگر گفتگو هاي ما معمولا مونولوگ است نه ديالوگ! دو مونولوگ در هم بر هم ! دو ساز ناهمساز كه يكي شور مي زند و ديگري همايون و هر كدام هم تلاش مي كند صداي ديگري را بپوشاند!!
اسكات پك در كتاب هنر عاشقي مسي گويد: ( گوش دادن حقيقي مستلزم طبقه بندي نيازهاي خود و ديگران و كنار گذاشتن خود است ، بنابراين پذيرش يكپارچه ديگري به طور موقت را مي طلبد . گوينده با احساس اين پذيرش از سوي شنونده هر چه كمتر احساس نا امني و خطر خواهد كرد و براي گشودن رازهاي ذهني اش در برابر شنونده آمادگي بيشتري خواهد يافت . هنگامي كه چنين مي شود گوينده و شنونده به تدريج منظور يكديگر را بهتر درك كرده و رقص دو نفره عشق باز ديگر آغاز مي شود. )
به نظر من اشكال در اين است كه ما متاسفانه رعايت استقلال را در عشق قبول نداريم - لااقل در عمل - و بيشتر طرفدار انحلال - وگاه اضمحلال !- هستيم : اگر نتوانيم حل كنيم حل مي شويم !! و در اين فرايند يكسان سازي ساختگي مجالي براي گفتگو و تضارب آرا نمي ماند.
به عبارت ديگر ما درك نمي كنيم كه عشق زاده تفاوتهاست نه تشابه ها !اگر عشق زاييده تشابه است چگونه ممكن است كه من ديگري را بيش از خودم دوست داشته باشم ؟ آيا كسي هست كه از خود من به من شبيه تر باشد؟!
در مورد خفظ استقلال در عشق در مطلب آينده بيشتر سخن خواهم گفت.
اما گفتگو : من فكر مي كنم كارايي گفتگو تنها در زمينه كنكاشي در فرد مقابلمان نيست . گفتگوي عاشقانه ، يا به عبارت بهتر ابراز زباني عشق ، جادويي ترين كلامي ست كه انسان به آن دست يافته است!
يك ( دوستت دارم )‌صادقانه به اندازه تمام هداياي دنيا مي ارزد! اين جمله كوچك معصوم انقلابي عظيم مي آفريند ، هم در شنونده و هم در گوينده!
لئو بو سكاليا در كتاب ( تنها عشق و ديگر هيچ ) داستاني را نقل مي كند . مي گويد روزي به دانش آموزانم گفتم به خانه كه رفتيد به والدينتان بگوييد كه دوستشان داريد . بچه ها همه تعجب كردند و گفتند كه خجالت مي كشند !! بعد كه دانش آموزان اين تكليف را انجام مي دهند نتيجه در خود افراد و در والدينشان به عنوان تجربه اي تكان دهنده ، دلچسب و موثر مورد توجه قرار مي گيرد.
متاسفانه در فرهنگ ما شرايط بدتر است ! ما از يكسو آنقدر اين جمله كوچك معصوم را غلط به كار مي گيريم و از آن در مورد حسهايي كاملا بي ربط ،دست و دل بازانه ، استفاده مي كنيم كه تمام صداقت و معصوميت اين جمله گم مي شود . و از سوي ديگر آنجا كه كلام زبانمان را مي سوزاند و تشنه بيان عشقيم دردمندانه فرو مي دهيمش تا يا غروري مسخره را پاس داشته باشيم يا شرم و حيايي بي جا را !! باور كنيد طلا با تمام ارزشش اگر در زير خاك مدفون بماند هر كسي بر آن پا خواهد نهاد و جاي گله اي هم نيست كه طلاي دفن شده به كار هم نمي آيد!!
بيان عشق هيچ گاه راحت نيست و شايد همين تفاوت ابراز عشق واقعي و تصنعي باشد . شما در ابراز عشق مرز خود را مي شكنيد و ديگري را به درون خويش دعوت مي كنيد . فرو ريختن هر ديواري سخت است . اما آنان كه اين تجربه دلپذير را از سر گذرانده اند مي دانند كه در فراسوي اين ريزش آزادي و رهايي در انتظار انسان است . مثل نفسي كه در سينه گره خورده است و ناگاه گشوده مي شود يا بغضي هزار ساله كه مي تركد . نمي خواهم شاعرانه بنويسم !! موقعيت شاعرانه است ! از فضايي كه آن زمان آفريده مي شود واقعي تر از اين نمي توانم سخن بگويم ! (‌خدا نصيبتان كند !!)
اين قدر نگوييد كه عشق به كلام نيازي ندازد ! اين يك سوء تفاهم قديمي فرهنگ ماست ! چرا كه ما از بي اعتمادي بي حدمان - كه شايد سبقه اي تاريخي دارد - جرات فروريختن ديوارهامان را نداريم و در نتيجه همه چيزمان نصفه نيمه است دوستي مان ، عشقمان ، رابطه پدر ( مادر ‌) فرزنديمان و … . منصف باشيد ! خود شما چند بار به دوستانتان يا به عشق تان ابراز محبت آشكار كرده ايد ؟! از من مي شنويد يك بار - البته اگر اين حس صادقانه است با توجه به مقدماتي كه گفتم - امتخان كنيد ! هر كاري ارزش امتحان كردن را دارد !
دوستي روزي به من گفت : سيامك ! فلاني را دوست دارم .به او بگويم يا نه ؟!‌به او گفتم :‌ مسخره است !!‌اگر واقعا به آنجا رسيده باشي كه اين جمله كوچك معصوم ، واقعي باشد ناچار به گفتن مي شوي ! اين كه ترديد داري نشان مي دهد كه هنوز كم داري!
و امروز براي شما مي گويم كه چقدر انسانها هستند كه فرصتهاي زندگيشان را يك به يك از دست مي دهند غافل از اينكه هر ثانيه به قيمت يك ياسمن سپيد تمام مي شود ، يك اقاقي سرخ !
بوسه هايتان را از كف ندهيد !!


در قسمت آتي بحث عشق به استقلال و فرديت در عشق مي پردازم . همراهي ام كنيد !
سيامك

Posted by siamak at 03:14 AM | Comments (0)

July 15, 2002

سلام
بپردازيم به بحث ترانه سرايي. ام پيش از آغاز دو نكته را بگويم:
- در ادامه تفحص هاي!! خودم در اينترنت به مقاله اي زيبا از شهيار قنبري برخوردم كه گويا در نشريه پيام آور ( تماشاگران سابق!!) چاپ شده بود . شباهات زيادي بين مقاله من و اين نامه ( از لحاظ مفهومي )وجود دارد. لينکش را فعلا گم کردم !! هر وقت پيدا کردم برايبان مي گذارم.
- متاسفانه ترانه سرا در ادبيات و حتي موسيقي ايران به شدت مظلوم است! خود شما تا به حال چند بار مشابه اين جملات را شنيده ايد: ترانه شادمهر عجب چيزيه؟!!… ببين داريوش چي گفته ؟!… شعرهاي سياوش قميشي … !!!
در هنر خواننده شكي نيست ولي آيا واقعا همه ما نمي دانيم كه در بسياري از اوقات خواننده ها حتي معني شعري را كه مي خوانند نمي فهمند؟! براي مثال گمانم همه شما دكلمه داريوش از شعر حافظ را شنيده ايد :
نو بهار است بر آن كوش كه خوش دل باشي
كه بسي گل بدمد باز تو در گل باشي
كه خواننده محترم هر دو ( گل ) را به ضم ( گ ) خوانده در حاليكه كاملا واضح است كه ( گل ) دوم به معني خاك و به كسر ( گ ) است . حالا خودتان پيدا كنيد معني دكلمه خواننده و درك او را از شعر !!
يا همين خواننده شعري از شاملو را هم غلط مي خواند كه صداي بامداد را به شدت در مي آورد و …
باز بعضي از اين هنرمندان نظير شادمهر انصاف بيشتري دارند . چنانكه او در مصاحبه اي اعلام كرد كه من از شعر سررشته اي ندارم و ترانه ها را دوستان مطلع براي من انتخاب مي كنند.
با همه اين توصيفات مي بينيم كه ترانه سرا به شدت غريب است و مثلا من تمام صفحات وب را مي گردم و جز از شهيار آن هم به خاطر خوانندگي اش و چند كتابي كه در خارج چاپ كرده از باقي ترانه سرايان چيز دندان گيري پيدا نمي كنم !!

و اما بعد :
قرار بود از ترانه سرايان جوان تر بگوييم. بعد از پا گرفتن مجدد ترانه در ايران در چند سال اخير بازار ترانه سرايي نيز دوباره داغ شد اگر از چند ترانه سراي تفنني و چند تايي نيز كه تك و توك خوب كار مي كنند بگذريم نام چند نفر در اين ميان بيشتر به چشم مي خورد :
1- چه خوشمان بيايد و چه نيايد از مريم حيدر زاده بايد به عنوان اولين كسي كه ترانه را مجددا در سطحي عام مطرح كرد نام برد. علي رغم زياده كويي هاي اش در بسياري از ترانه ها كه نمي دانم چرا آنها را خط نمي زند ( استادي به من گفته است كه يك ساعر خوب بايد خط زدن ابيات و بندهاي اضافه را بياموزد ) و همچنين تمايل او به ارائه زياد كار كه به از دست رفتن كيفيت مي انجامد بايذ اذعان داشت كه او به مدد حس عميق ترانه هايش و دكلمه دلنشينش و جسارتش در بيان لحظات عاشقانه با حسي كاملا زنانه در ترانه سرايي نامي براي خود دست و پا كرده است . من هر چند بسياري از ترانه هايش را نمي پسندم اما از برخي ديگر از ترانه هايش به خصوص آنها كه در اولين كتابش - پروانه ات خواهم ماند - آمده است لذت مي برم ترانه هايي مانند آدمها ، مثل هيچكس و نامه بي جواب و …
به نظر من حيدر زاده ترانه سرايي ست كه نه مخالفانش و نه موافقانش در تحليل او در مسير واقع بيني و انصاف گام نزده اند.
2- محمد علي بهمني : غزلسراي موفق معاصر آنگاه كه پا به عرصه ترانه گذاشت نيز آثاري در خور را عرضه كرد . به راستي نمي توان از ترانه هايي مانند : بهار بهار ، دهاتي ،دروغ و… به راحتي گذست . بهمني فضاي صميمي و آهنگين ترانه را پيدا كرد و با دغدغه هاي زيبايي شناسانه خود پيوند داد و ثابت كرد كه يك شاعر اگر دريافتي مناسب از ترانه سرايي داشته باشد مي تواند آثاري در خور بيافريند :
بهار اومد برفا رو نقطه چين كرد
خنده به دل مردگي زمين كرد …
3- و اما شايد جدي ترين ترانه سراي پس از انقلاب يغما گلرويي باشد . يغما را پيش از آنكه كتاب ( پرنده بي پرنده ) خود را عرضه كند خيلي نمي شناختم فقط چند جا ترانه هايش را شنيده بودم كه انصافا زيبا بودند اما با خواندن اين كتاب فهميدم او ترانه سرايي مادرزاد است! ترانه هاي زيباي او را همه شما شنيده ايد : غزلك ، خورشيد خانوم ، گريه كردم ،‌ساده بوديم و دهها ترانه ديگر از خواننده هاي مختلف ! راستي مي دانستيد اكثر كارهاي جذاب كاست جديد سياوش قميشي كه اين همه طرفدار دارد از جمله نقاب ( بازيگر ) و … از يغما گلرويي ست آن هم از همين كتاب پرنده بي پرنده كه حدود 3-4 سال پيش چاپ شده !!
حالا شما پيدا كنيد چرا خواننده هاي داخلي اين اشعار درخشان را نمي بينند و خواننده اي در آن سوي دنيا مي بيند!!
سغما با كتاب دومش - براي تو مي نويسم بي بي باران - نويد روزهاي بهتر را داد . هميشه فكر مي كردم اگر كسي قدرت تصوير سازي عطايي و صميميت و سادگي شهيار را به هم پيوند بزند خالق ترانه هاي بزرگي خواهد شد ! يغما تا حدودي در اين حيطه قدم مي زند . اگر يغما از آلوده شدن بيش از حد در روزمرگي هاي سياسي و اصرار بي جهت در اجتماعي سرايي يا نوستالژيهايي كه واضحا و با توجه به سنش خيلي نمي تواند متعلق به خودش باشد ، دست بردارد از او بيشتر از اينها خواهيم شنيد .( توجه كنيد!‌منظور من تلاش جهت سرايش است يا به عبارتي ترانه سازي !)
او وقتي خود را رها مي كند ترانه اش همچون پرنده اي بال مي گشايد . اين ترانه سراي 28ساله هنوز خيلي حرف براي گفتن دارد .اگر چشم باز و دل بيدار داشته باشد :
بي بهانه گريه کردن پا به پاي سيم گيتار
گم شدن تو دشت رويا چشم باز و دل بيدار

در اين ميان نامهاي ديگري نيز قابل تاملند : دكتر افشين يداللهي ( ترانه زيباي شب دهم را كه يادتان هست؟ يا ترانه تيتراژ پاياني خط قرمز ) ، بابك روزبه ( حال من بي تو و …) ، سهيل محمودي (‌ نازنين و حديث مهربوني و …) ،‌نيلوفر لاري پور (آسموني ، غريبه و…) رضا عبداللهي ، محمد علي شيرازي و …
به هر حال چيزي كه مسلم است ترانه سرايي فصلي حديد را گشوده است و اگر به هشدار هاي مردي چون قنبري كه سالها با ترانه زيسته دقيق شويم و در ورطه تقليدگري نلغزيم فردايي بهاري در انتظار ترانه خواهد بود.
سيامك

Posted by siamak at 12:45 PM | Comments (0)

July 13, 2002

سلام
( مرا ببوس ) رو كه شنيدين ؟! اگر شنيدين و شعرش تموم و كمال يادتون هست كه هيچ ، اگر نه اول اينجا بشنوين و ببينين … و بعد غزل رو بخونين ، تقديم به شما :
مرا ببوس…

يك ضبط صوت كهنه ، نوار ( مرا ببوس )!
من جاي خالي تو كنار(‌ مرا ببوس )!

فرياد آرشه بر ويولن ، سحر سادگي
گلهاي عشق و غم … و بهار ‌( مرا ببوس )

من ، ميز ،جاي خالي تو، چاي ، پنجره
شب ، زنجره ، سقوط ستاره ، ( مرا ببوس )!

سيگار و بوسه هاي پياپي ! هجوم اشك
هي قطره قطره روي مزار ( مرا ببوس )

آواي گل نراقي و امواج مست نت
مي كوچم از اتاق ، سوار ( مرا ببوس )-

- مانند قاصدك… و نسيم و … بنفشه زار
- من… ياد تو … و خاطره زار ( مرا ببوس )!

يا مثل يك مسافر تنهاي بي بليط
در واژه كوپه هاي قطار ( مرا ببوس )-

- مي آيم و به دختر زيبا نمي رسم
آري به تو ،‌ به آينه دار ‌( مرا ببوس )!

( آتش زدم به كوه )! نديدي مگر ؟! كجاست -
-( پيمان نيمه شب ) ، شب تار ( مرا ببوس‌ )!

من روي خرده آينه ها راه مي روم
بر روي پاي آبله دار (‌ مرا ببوس )!

سر در ميان دست ، شكستن … و رعد و برق
پايان خيس و فاجعه بار ( مرا ببوس )!

: گيرم ( گذشته است گذشته !) ، بهار من !
( لب بر لبم گذار ) دوباره مرا ببوس !…

سيامك

Posted by siamak at 10:46 AM | Comments (0)

July 09, 2002

سلام
امروز در ادامه روند معرفي كتاب مي خواهم يك شاعر را به شما معرفي كنم .
نزار قباني شاعر عرب زبان.
براي آنها كه او را نمي شناسند شايد عجيب باشد كه در ميان اين همه شاعر ريز و درشت در سراسر جهان چرا او را براي معرفي برگزيده ام. اما به اين گفته دكتر شفيعي كدكني در كتاب شاعران عرب توجه كنيد (نقل به مضمون ) : چه بخواهيم و چه نخواهيم ، جه از شعرش خوشمان بيايد يا نه ، قباني پر نفوذ ترين شاعر عرب است .
پر نفوذترين!‌ اين به گمان من دلچسب ترين تعريفي ست كه مي توان از يك شاعر كرد . خود نزار در مصاحبه اي مي گويد : من مي توانم از نظر شعري ميان اعراب اتحاد ايجاد كنم ، كاري كه اتحاديه كشورهاي عرب هنوز از نظر سياسي نتوانسته انجام دهد!
نزار قباني شاعري بالفطره است ! حتي وقتي آثار نثري او : مصاحبه ها يا اتوبيوگرافي درخشانش ( داستان من و شعر ) را مي خوانيم ، اوج تصوير سازي لطيف و گويا و سه بعدي را مي بينيم . تصاوير او واقعا سه بعديست : در ذهنت به ناگاه عمق مي يابند و بازي كنان با ذهنت دريايي را خلق مي كنند:
شعرهاي عاشقانه ام
بافته انگشتان توست
و مليله دوزي
زيبايي ات .
پس هرگاه
مردم شعري تازه از من بخوانند
تو را سپاس مي گويند !
نزار متولد دمشق است و سالها در بيروت زيست و در همانجا در سال 1377 شمسي در گذشت.در جلسات شعر خواني او دهها هزار نفر گرد مي آمدند و چنانكه خودش مي گويد مي تواند انواع آدمها را دور خودش جمع كند چون با آنها عاشقانه و دمكراتيك رفتار مي كند!
موضوع آثار نزار قباني عشق و زن است. و انتخاب اين دو موضوع در شرق يعني خودكشي!!
خودش مي گويد: در سرزمين ما شاعر عشق ، روي زميني ناهموار و در محيطي خصومت آميز مي جنگد و در جنگلي كه اشباح و ديوها در آن سكني دارند ، سرود مي خواند. اگر من توانستم مدت سي سال در برابر ديوها و خفاشهاي اين جنگل تاب بياورم به سبب آن بوده است كه مانند گربه هفت جان دارم!
نزار كتاب اول خود را در سيصد نسخه و با هزينه خودش در 21 سالگي منتشر كرد. (‌ زن سبزه رو به من گفت ) چه در سبك و چه در معني دهن كجي اي به سنت هاي روز بود در نتيجه شاعر و كتابش ( با جملاتي كه بوي خون مي داد ) تكفير شدند!
اما نزار دلگرم به اقبال عمومي آثارش راه خود را ادامه داد تا مردمي ترين شاعر عرب ، يكي از شناخته شده ترين شاعران عرب در جهان باشد. همين حالا اگر نام نزار را در اينترنت جستجو كنيد در دهها سايت آثار او را به انگليسي و عربي خواهيد يافت.
اما چرا شاعري چون او آن هم در زباني نه چندان جهاني اقبالي اينگونه مي يابد؟
به نظر من او شاعريست كه علاوه بر قدرت شاعرانگي فوق العاده ، احاطه اي عجيب بر موضوعات شعري اش دارد . حكايت او حكايت فيل شناسي مولانا نيست! او عشق را با تمام پستي و بلنديهايش مي شناسد و درك كرده است.
رنج زن را در جامعه عرب ديده و كاملا صادقانه از آن متاثر شده است. در يك كلام او شعار نمي دهد. و به همين خاطر جامعه فرهيختگان شعار زده او را نفي مي كنند .تا آنجا كه وقتي بعد از جنگ شش روزه اعراب و اسرائيل و شكست خفت بار اعراب نزار در شعري تلخ به نام ( حزيرانيه ) يا ياد داشتهايي بر شكست نامه ، مرثيه اي بر غرور عرب ،آن هم مرثيه اي خشماگين، مي سرايد همان گروه هايي كه بر ادبيات تغزلي اش خرده مي گرفتند ، سر بر مي آورند كه نزار حق ندارد شعر وطني بگويد چه او روحش را به شيطان و غزل و زن فروخته است!!
و نزار چه زيبا پاسخ مي گويد: آنها نمي فهمند كسي كه سر بر سينه معشوقش مي گذارد و مي گريد مي تواند سر برخاك سرزميننش نيز بگذارد و بگريد!

بحثمان طولاني شد . ادامه معرفي آرا نزار قباني در باب شعر و عشق و همچنين معرفي كتابهايش باشد براي دور بعد!!
همراهيم كنيد
سيامك

Posted by siamak at 02:40 AM | Comments (0)

July 07, 2002

سلام
بپردازيم به بحث عشق!
قرار بود راجع به گفتگو ، كليد جادويي ورود به دنياي ديگري ، صحبت كنيم.
تعريف فروم را يادتان مي آيد: عشق دو صفت دارد : عمق ارتباط متقابل وشادي. در مورد شادي پيش از اين صحبت كرديم اما در بحث ارتباط اولين نكته اي كه به ذهن متبادر مي شود گفتگوست. ما با گفتگو دنياي فرد مقابلمان را كشف مي كنيم و از آنجا كه دنياي دروني هر فردي گستره اي بي نهايت است ما بي نهايت فرصت براي كشف داريم و اين چنين مي شود كه در گذر ساليان ، به مدد همين كشف هاي تازه ، عشق تازگي خود را حفظ مي كند.به گفته اي شاعرانه تر كشف ستاره ها در اين كهكشان لا يتناهي ستاره باراني مي آفريند كه درخشش هزار هزار خورشيد كاغذي فريب را به سخره مي گيرد !
و براي كشف اين ستاره ها دم دست ترين وسيله گفتگوست.
اما كار به همين سادگي نيست! ما متاسفانه در بسياري از اوقات به رموز گفتگو آگاه نيستيم ! ودر نتيجه گفتگو هاي ما عملكردي غير فعال و لا جرم غير سازنده است.
در گفتگو ، ما يك عنصر گوينده و يك عنصر شنونده داريم كه اگر گفتگو نرمال باشد جاي خود را متناوبا عوض مي كنند. در گفتن شايد آسيب شناسي با كمي صداقت و اعتماد متقابل قابل رفع باشد اما بزرگ ترين ضعف ما گوش دادن است . ما معمولا مي شنويم ، گوش نمي دهيم ! يعني عملكردي فاقد خرد ، غير فعال . دكتر اسكات پك در كتاب زيبايش ( هنر عاشقي ) مي گويد: ( گوش دادن حقيقي و توجه يكپارچه به ديگري معمولا يكي از تظاهرات عشق است.)
در جاي ديگري نيز اشاره مي كند: ( گوش دادن تمرين توجه كردن و ضرورتا كاري دشوار است.اكثر مردم قادر به گوش دادن صحيح نيستند زيرا يا در درك اين مسئله دچار مشكل هستند و يا تمايلي به انجام آن ندارند.)
او در اين كتاب فرايند گفتگو از لحاظ شنونده را به 5 گونه تقسيم مي كند:
- اجازه صحبت ندادن - شنيدن بدون توجه ( گوش ندادن)
- تظاهر به گوش دادن وادامه كار خود و استفاده از كلماتي مانند: آهان ، خوب ، …
- گوش دادن انتخابي ( شكل آگاه گوش دادن تصنعي با توجه به مسائل پر اهميت از نظر خودمان وبي توجهي به باقي قضايا)
- گوش دادن حقيقي با توجه كامل و سبك سنگين كردن هر كلمه
بديهي ست كه در تمام لحظات زندگي نمي توان از روش پنجم بهره برد ولي در يك رابطه عاشقانه لااقل بايد ساعاتي را به اين نوع گفتگو اختصاص داد و دقيقا در همين ساعات شما مي توانيد به عمق ارتباط متقابل دست يابيد.
يك نكته بامزه برايتان بگويم : روزي براي دوستي كه در بحبوحه رابطه اي عاشقانه بود در همين ارتباط نوشتم وبعد به جاي مثال آوردن از اين همه دانشمند روان شناس و عشق شناس برايش جمله اي از پوست آدامسهاي … love is نقل كردم! : عشق اين است كه براي سخن گفتن با يكديگر تلوزيون را خاموش كنيم !!
آيا واقعا اين جمله ساده زيبا نيست؟!
و آن وقت چقدر احمقانه و ساده لوحانه است كه دختر و پسر جامعه ما تمام آشنايي و عاشق (؟؟!!) شدنشان در سكوت و چشم در چشم هم دوختن مي گذرد. من زبان نگاه را رد نمي كنم ولي باور كنيد آن كه زبان گفتگو را در نمي يابد زبان نگاه را هم كج خواهد فهميد! سكوت مادر همه سو، تفاهم هاست. به خدا باور كنيد آن كه - مارگوت بيكل‌ - مي گويد : ( سكوت سرشار از سخنان ناگفته است ! ) سرانجامي جز اين ندارد كه بنالد : ( شايد از بخت ياري ماست كه آنچه مي خواهيم / يا به دست نمي آيد / يا از دست مي گريزد‌‌ ) !
و چقدر احمقانه تر است آنگاه كه زن و شوهر جامعه ما تا تقي به توقي مي خورد قهر مي كنند ! نادر ابراهيمي در كتاب ( چهل نامه به همسرم ) چه زيبا مي گويد: ( قهر زبان استيصال است. قهر پرتاب كدورتهاست به ورطه سكوت موقت، و اين كاري ست كه به كدورت ضخامتي آزارنده مي دهد… وراستي چه خاصيت؟! من و تو شايد از همان آغاز دانستيم كه سخن گفتن مداوم و حتي دردمندانه در باب يك مشكل كاري ست به مراتب انساني تر از سكوت درباره آن.)

باز هم چونه من گرم شد !! ادامه بحث در مورد اينكه چرا ما ناتوانيم در عرصه گفتگوي فعال عاشقانه باشد براي بعد …
قهر ، يا به قول ابراهيمي عزيز ( عربده سكوت ) و ( حربه درماندگان‌ ) از زندگي تان دور باد !
از ما ياد كنيد تا ديوار اين سكوت بشكند!
سيامك

Posted by siamak at 02:58 AM | Comments (0)

July 04, 2002

سلام
قبل از هرچيز از پنداريهاي عزيز و به خصوص نيما افشار نادري مهربان ممنونم كه با معرفي اين وبلاگ شرمنده ام كردند.
شاد وپيروز باشيد.

در بحث ترانه قرار شد در مورد ترانه سرايي و ترانه سرايان نوين صحبت كنيم.
پيش از شروع عرض كنم كه شايد باورتان نشود اما من تمام اينترنت را زير و رو كردم و گشتم تا ارائه اي مستند از ترانه هاي عطايي و سرفراز داشته باشم اما فهميدم اين ضرب المثل جوينده يابنده است بعضي وقتها چندان درست نيست !( اگر دوستي اطلاعات ديگري دارد ما را بي نصيب نگذارد.)… دردناك است ! به اين موضوع و عللش در مطلب بعدي كه درباره ترانه خواهم نوشت اشاره مي كنم .فعلا علي الحساب اينجا كليك كنيد تا چند تا از ترانه هاي مورد بحث را ببينيد.

به موازات تغييراتي كه در زبان و قالب شعر در زبان فارسي ايجاد شد ، البته با چند سالي تاخير ، ترانه نيز روزآمدتر شد.
پيش از اين ترانه ها در قالبهاي كاملا سنتي و با كلماتي متفاوت از زبان روزمره مردم و لاجرم از لحاظ معنايي نيز در فضايي نسبتا متفاوت با دنياي حقيقي سروده مي شدند( ترانه طوفان زندگي از ترقي را ببينيد) و استثنا هاي كمي به چشم مي خورد ( مواردي مانند ماشين مشدي ممدلي با صداي بديع زاده از لحاظ زباني ، مرا ببوس با صداي گل نراقي از لحاظ فضا و…)
ترانه سرايان معمولا شاعراني بودند كه يا در ميان شعرهايشان يكي را آهنگساز برگزيده و بر آن موسيقي مي گذاشت يا از آنها دعوت مي شد براي آهنگ يا ملودي ساخته شده اي شعر بنويسند و در نتيجه فضا و لحن همانند شعرهاي آن دوران كهنه و گاه نخ نما مي شد!
اما چنانكه گفتم بعد از تحولات شعري كه به فضاي ترانه نيز راه يافت شرايط تغيير كرد. ديگر لازم نبود قالب ترانه حتما چهارپاره و يا مثنوي باشد ، لازم نبود كلمات آنچناني وارد ترانه شود و مفاهيم كاملا مجرد و ذهني باشد در نتيجه ترانه ملموس تر و نزديك تر شد.
در فضاي ترانه هاي نوين در سالهاي گذشته از نام چند نفر نمي توان به سادگي گذشت: شهيار قنبري ، ايرج جنتي عطايي ،‌ اردلان سرفراز و چند تن ديگر كه هيچ گاه مانند اين سه هميشه در اوج نبودند.
اين سه تن در ترانه سرايي با سبكهايي متفاوت گام مي زدند : سرفراز در فضاهايي عاشقانه با شعرهايي ساده و البته تصوير گرا :
( من براي زنده بودن جستجوي تازه مي خواهم
خالي ام از عشق و خاموشم ، هاي وهوي تازه مي خواهم…)
جنتي در فضايي غالبا سياسي (و گاه سياست زده) ، اجتماعي با لحني نسبتا فاخر و پر از تصوير:
( لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه كردن مرگه
زندگي كردن بي تو…)
و شهيار قنبري در فضايي نوستالژيك ، عاشقانه و البته اجتماعي با لحني خودماني ، تجربه گرا و بسيار گيرا و استفاده از تكنيك هايي مثل داستان سرايي در ترانه:
( ما دو تا ماهی بودیم
تو یه دریای کبود…)
اين سه رويه مختلف به نوعي در ساير ترانه سرا ها نيز تسري يافت و چنان مي شود كه شما با شنيدن يك ترانه خوب مي توانيد مثلا حدس بزنيد مربوط به سبك ترانه سرايي عطايي ست يا قنبري و يا سرفراز.
در بين اين سه تن سرفراز به علت گاه ساده گيري هايش ( يا شايد هم بذ شانس بودنش!! ) نسبت به دو تن ديگر در رتبه پايين تري قرار دارد هرجند از آن دو با سابقه تر است.
اما عطايي به واسطه ترانه هاي مستحكم اش برجستگي بيشتري دارد . شايد تنها ايرادي كه بتوان به او گرفت سنگين گويي و شايد كمي پيچيده گويي ست كه بيشتر به شعر پهلو مي زند تا فضاي آرام و صميمي ترانه .نگاه كنيد به ترانه آخرين كوكب ( تو خاموشي ، خونه خاموشه…)يا ترانه ( مرا به خانه ام ببر ) يا ( آسون نشو اي همسفر … )و…
به نظر من قنبري در اين ميان چيز ديگريست . مثلث منفرد زاده ، فرهاد و قنبري قوي ترين تيم ترانه در ايران بوده اند. ماندگاري آثاري چون : كودكانه ، جمعه ها ، صداي بي صدا ،هفته خاكستري و … ماندگاري اين تيم را قطعي كرده است .
اما كار قنبري تنها در اين مجموعه درخشان نيست نگاهي به آثار در خور تامل ترانه هاي نوين نشان مي دهد كه بخش اعظمي از آن از آثار قنبري ست : حرف ، دو ماهي ، نياز ،بوي خوب گندم ، هجرت و…
يكي از كاراكتر هاي ترانه سرايي قنبري ، نوستالژي ست. او بسيار متبحرانه از خاطرات كودكي اش و باريهاي كودكانه و مسايلي كه ما به عنوان يك ايراني به آنها دلبسته ايم وجزء خاطرات مشتركمان هستند سود مي برد شايد بهترين مثال همان ترانه ( كودكانه ) باشد: بوي عيدي بوي توپ بوي كاغذ رنگي…عشق يك ستاره ساختن با دولك(در بازي الك دولك براي اندازه گيري مسافت طي شده ، از طول دولك – چوب كوچكتر- استفاده مي شد كه افراد با تجربه تر با چرخاندن مداوم دولك در دست – ستاره ساختن- مسافت را بيشتر نشان مي دادند يا به عبارت ساده تر تقلب مي كردند!!)… بوي اسكناس تا نخورده لاي كتاب و ….
طنز تلخ و گزنده مولفه ديگر آثار اوست : عصر چار شنبه من ،‌ عصر خوشبختي ما !! ( توجه كنيد كه اسامي برندگان بليط هاي بخت آزمايي روز هاي چهار شنبه اعلام مي شد).
از ديگر نو آوريهاي قنبري به استفاده از شعر غير كلاسيك در ترانه ( با صداي بي صدا و…) و استفاده از داستان ( قصه دوماهي ، قصه بره وگرگ و …) و استفاده از كلماتي كه با فضاي ترانه و حتي شعر كمي غريبه به نظر ميرسند: تلفن، ورزشگاه ، واتيكان ، لبخند ژوكوند و موارد فراواني از اين دست ، مي توان اشاره كرد.
علاوه بر اينها يكي ديگر از برجستگي هاي قنبري به جهت مهارت او در دكلمه است. او به همان سادگي ترانه هايش، دكلمه مي كند و انگار با شما گپ مي زند!

صحبت طولاني شد در ادامه بحث اگر خدا بخواهد به ترانه سرايان نسل حاضر خواهم پرداخت و …شما هم كه اصلا به فكر ما نيستيد!!
سيامك

Posted by siamak at 08:02 AM | Comments (0)

July 02, 2002

سلام
اين غزل تقديم شما :

زير باران…

غم باز كار قلب مرا شاق مي كند
قليان خاطرات تو را چاق مي كند !

پك مي زنم…و حلقه دودي شبيه قلب
دارد دوباره طاقت من طاق مي كند!

تنديس پر غبار تو را با نوازشي
دستان سبز عاطفه براق مي كند

اين گونه دل دوباره به درياي يادها
غواص خويش راهي اعماق مي كند…

پرونده هاي عشق تو را مي زند ورق
يك بوسه روي عكس تو الصاق مي كند!

از برف گير گونه تو ، بوسه هاي من
بر سرخي لبان تو قشلاق مي كند!

حاتم كه بود پيش نگاهت كه مي دهد
هم خمس و هم زكات و هم انفاق مي كند!

شاعر سرود : (ساق تو مفهوم الكل است!)*
حقا كه هر چه مي كند اين ساق مي كند!!

من من نكن ! بگو ! دل بيچاره ! سعي كن!
استاد عشق هم به تو ارفاق مي كند!!

حتي شهاب نيز به زائرسراي شب
يك شمع ، نذر خنده عشاق مي كند

اين هم كه گفته است كه :ديگر نه من نه تو!
جدي نگير ! جان تو اغراق مي كند!!


فرياد رعد و مردي كه خويش را
تسليم درد و زوزه شلاق مي كند

پك مي زنم …و سرفه كشدار وموج اشك
اين بار نيز (طاقت من طاق مي كند)!

فرياد مي زنم : به خدا اين تقلب است!
اين روزگار جفت مرا تاق مي كند!

هي فحش مي دهم به خودم، زندگي،… و عشق!
دل در حريم فاجعه اتراق مي كند

سيلي زند به صورتم و زار مي زند
باران چه مادرانه مرا عاق مي كند…!

* اشاره به شعري از كيومرث منشي زاده
تا بعد
سيامك

Posted by siamak at 11:30 AM | Comments (0)