August 31, 2002

سلام
امروز مي خواهم دوباره به بحث عشق برگردم.علت اين كه اينبار اين قدر زود به اين بحث رجوع كرده ام اين است كه يكي از دوستان خوب پنداري كه البته از دوستان مهربان اين وبلاگ هم هستند ايميلي راجع به مطلب گذشته ارسال و در آن به موردي اشاره كرده اند كه به خاطر جالب بودن موضوع بحث ترجيح دادم همينجا به آن جواب بدهم.
وحيده خانم بعد از ابراز لطف نوشته اند:
( فرويد معتقده كه ما هميشه به كسي كه شبيه به پدر و مادرمونه جذب مي شيم كه اين ثابت مي كنه كه ما در يارمون به دنبال شباهت مي گرديم .شايد اين شباهت به ما احساس امن بودن و اعتماد به كسي كه نمي شناسيم رو ميده و چون عشق را اول از پدر و مادر مون ياد مي گيريم دوباره اين تشابه يادآور عشق مي شه.اما در عين حال طبيعت آدم هميشه جستجوگره . اونچه براش نامعلومه جذابتره و بدست آوردنش يك نوع مبارزه وهيجان مي آفرينه .هر چه بيشتر مي خواهي بشناسيش بيشتر بهش فكر مي كني و هر چه بيشتر درباره اش ياد مي گيري بيشتر بهش دل مي بندي (البته نه در همه موارد) نتيجه اينكه عشق به نظر من به هر دو احتياج داره و بسته به شخصيت هر فردي هر چه جسورتر وماجراجوتر ، وزن تفاوتها نسبت به شباهتها بيشتر ميشه و بالعكس… اين هر دو عشقه اما تشابه ،خطر تبديل عشق به عادت رو داره در حاليكه در تفاوت ، اين خطر وجود نداره و در عوض درگيري غير قابل اجتنابه كه خودش در خيلي از موارد باعث شكست عشق مي شه … )
….
ممنونم از وحيده خانم كه ديدي نقادانه نسبت به همه چيز دارند و اتفاقا همين ديد پرسشگر و تحليلگر هست كه هميشه ما را به سر منزل مقصود مي رساند .اما…من روي چند نكته حرف دارم:
اول اينكه : فرويد روانكاويست كه تحولي عظيم در علم روانكاوي ايجاد كرد.اما نظرات او به خصوص نظراتي كه درباب عشق دارد سالهاي بعد حتي توسط شاگردان مستقيمش رد شد.علت اين امر اين است كه فرويد كليه رفتارهاي عاشقانه را صرفا بر اساس ليبيدو تشريح مي كند حال آنكه در بسياري از موارد اين عامل توجيه كننده رفتارهاي ديگر خواهانه عشق نيست .در اين مورد در مطلبي مجزا بيشتر خواهم گفت تنها براي دوستاني كه عجله بيشتري دارند مي گويم كه اريك فروم در هنر عشق ورزيدن نگاه فرويد را به زيبايي به نقد كشيده است كه مطالعه آن را توصيه مي كنم.
دوم اينكه : به نظر من پدر و مادر و جريان همانندسازي امري هميشگي نيست. بسيار شاهد بوده ايم كه يك فرزند از لحاظ ظاهر ، رفتارها ، ايده آلها و …روشي متفاوت و گاه حتي متضاد با خانواده را در پيش مي گيرد و اتفاقا اين امر در جوامعي مثل جوامع ما كه دوره گذار بين سنت و مدرنيته را طي ميكنند بسيار واضح است و از آن با عناويني مثل شكاف نسلها ياد مي شود.در چنين شرايطي نمي توان روي اينكه ما در عشق به دنبال مشابه پدر و مادر مان مي گرديم پاي فشرد.از سوي ديگر اين مورد نيز به كرات ديده شده كه در خانواده هايي كاملا بيگانه با عنصر عشق ، افرادي به واسطه پويايي خود هنر عشق ورزيدن را آموخته اند و در نتيجه ساختاري كاملا متفاوت از ساختار خانواده خود را براي خويش طلب مي كنند .
سوم اينكه : به اين نكته توجه كنيم كه هر احساس كششي بين يك زن و مرد عشق نيست!
اين جمله شايد در نگاه اول بديهي به نظر برسد اما متاسفانه بسيار دچار سوءتفاهم مي شود. در جامعه ما اصطلاحات عشق پاك يا عشق ناب ناظر به همين معنا هستند و بيانگر اين عقيده اند كه عشقي حقيقي ست كه از كششهاي جنسي فارغ باشد.غافل از اينكه اصولا يكي از ابعاد عشق مساله جنسيت است و يك رابطه حسي فاقد اين كشش را واقعا عشق نمي توان نام داد.
اينها را گفتم كه به ياد داشته باشيم هر حس لطيف ، صادق و فارغ از كشش جنسي اي - بر خلاف نظر رايج عامه - عشق نيست.عشق مختصاتي دارد كه من سعي كرده ام در گفتار هايم درباره آنها -لااقل از ديدگاه خودم و كساني كه نظراتشان را خوانده ام - بحث كنم.مسلما روابط زيادي بر مبناي شباهتها شكل مي گيرند - مانند بسياري از روابط دوستانه - اما به واسطه بسياري از كاستي هايشان - چنانكه در بحث قبل به آنها پرداختم - به نظر من در محدوده عشق قرار نمي گيرند.
چهارم اينكه : عشق به هر دو - تشابه و تفاوت - محتاج هست و نيست!!
نمي خواهم بحث لغوي بكنم اما در قسمت دوم همين بحث كه از پيش نوشته ام به اين معني اشاره كرده ام كه دو عاشق به فصلهاي مشترك نياز دارند تا در اين صفحات مشترك به گفتگو در باب نقاط تفاوتشان بپردازند. از آنجا كه مي ترسم بحث از هم گسيخته و ناكارا شود توضيح بيشتر را به فردا كه همان بحث را ادامه خواهم داد وامي گذارم .
پنجم اينكه : چنانكه فروم مي گويد يكي از اصول اوليه در تمرين هنر عشق ورزي ، شجاعت است.
حسي كه از شجاعت خالي باشد و فردي كه ترس در جانش لانه دارد با عشق فاصله خواهند داشت. همين شجاعت شما را متقاعد مي كند كه روي اين حس بهاري تكيه كنيد تا لذتهاي بزرگ جهان را فرا چنگ آريد.همين شجاعت ديوار روزمرگيها را مي شكند تا درخشش خورشيد عشق ، يخ تمام عادتها را آب كند!
ششم اينكه : آشنايي با ابزار گفتگو و شناختن راه يك گفتگوي فعال و تن دادن به اصول گفتگو سبب مي شود كه از يك تفاوت نظر نه تنها به تخريب رابطه نرسيم بلكه از آن در جهت استحكام رابطه سود جوييم.متاسفانه هميشه مفهوم گفتگو و ( كل كل !!) در جامعه ما با هم قاطي مي شود!!
در گفتگو هيچكس به دنبال برتري چويي ، به كرسي نشاندن حرف خود ،‌ و پيروز شدن در بحث نيست. در يك گفتگو هموتره هر دو طرف پيروزند چون در خلال اين تبادل نظر به عمق يكديگر بيشتر وبيشتر نفوذ مي كنند و اين آشنايي تازه حسي سرشار تر را در سايه سار احترام متقابل مي آفريند.در مورد گفتگو و اصول آن در مطالب قبلي سخن گفته ام و البته باز هم خواهم گفت.
وبالاخره هفتم اينكه : اينها - و اصولا هر چه در اين وبلاگ نوشته مي شود - تنها نظرات شخصي منند كه براي آنها بعضا دلايلي نيز دارم اما اينكه ميزان نزديكي آنها با حقيقت تا چه حد است ؟ تنها خدا مي داند!!
من تنها اميد دارم كه خواندن اين مباحث توجه و تفكر در زمينه عشق و عشق ورزي را بيشتر سازد و با به چالش كشيدن ذهنيتهاي متداول به انديشه ورزي خواننده در اين مباحث بيانجامد كه نتيجه اين انديشه ها هر چه باشد مبارك است .
از وحيده خانم عزيز به خاطر لطف و توجه شان و اينكه زمينه گسترش بحث را فراهم آوردند سپاسگزارم و از ايشان و همين طور ساير دوستان دعوت مي كنم كه در ادامه گفتار با نظراتشان بارآوري گفتگو را بيشتر سازند.
همراهيم كنيد
سيامك

Posted by siamak at 03:09 AM | Comments (0)

August 29, 2002

سلام

... و انسان در بهشت بود ، در آغوش خدا و غمي نداشت!
هبوط رخ داد
انسان تنها شد
و خدا مادر را آفريد!
................
آئينه وار

كسي كه مثل كسي نيست ، عين آئينه‌!
كسي شبيه غزل : عاشقي نهادينه !!

طلوع عاطفه اي ناب : شرق پيشاني اش !
چه شادمانه به سر مي رسد شب كينه

درون چشم سياهش بهار مي آيد
و برگ برگ غزل مي رسد به سبزينه !

براي كسب بهارش جواز لازم نيست!
نه حسن سابقه مطرح ،‌ نه سوء پيشينه!!

چه كارمند عجيبي ! هميشه كارش عشق!
نه ( شنبه ) دارد و ( يكشنبه اي )، نه ( آدينه ) !!

چه هرم مهر لطيفي ميان دستش هست!
همان دو دست صميمي … دو دست پر پينه!

كسي كه درد پسر را ، نديده ،‌ مي فهمد
شبيه قصه سهراب … عين تهمينه!

و گندم دل او را چه خوب آبش داد
ز رودسار محبت كه داشت در سينه !
×
دوباره نام نجيبش :‌ طنين لالايي!
دوباره مادر و روحي شبيه آئينه…

سيامک

Posted by siamak at 01:12 PM | Comments (0)

August 27, 2002

سلام
دوستي چيز عجيبيه!
دلت مي خواد هزارن روز و شبي رو كه با هم گذروندين تو چشم دوستات دوره كني ، از عطر خنده هاشون مست شي و با شوخياشون تاريخ شادي رو خلاصه كني!
دوستاي جووني ،‌دوستاي دانشگاه ، دوستاي غم و لبخند ،‌ دوستاي درد و آرامش ،‌ دوستاي شباي امتحان و فراغت!!….
دو روزي با دوستاي دوره تحصيلم بودم . جشن و نورافشاني خاطره ها بود ! جاتون خالي!

و اما ادامه بحث شيرين عشق!
امروز مي خواستم از استقلال فردي در رابطه عاشقانه صحبت كنم.اما پيش از شروع اين بحث به يك مقدمه نياز داريم.اين مقدمه مي تواند با اين سوال شروع شود: ( آيا عشق زاييده شباهتها ست ؟! )
درك عمومي جامعه چنين است كه شباهت ، عشق مي آفريند. به هر جا كه نگاه كني و از هر جواني كه بپرسي دنبال شبيه خودش مي گردد ! كسي كه مثل او فكر بزند ، مثل او حرف بزند ، مثل او تفريح كند،‌ مثل او تحصيل كند … و حتي مثل او تخيل كند!!
حتي مشاوران ريز و درشت ما - كه البته تعداد انواع خاله زنكي شان كم نيست! - هم به ما توصيه مي كنند دنبال همساني سليقه و فكر باشيم.
اما آيا به راستي عشق از شباهت يا از آن بالاتر همساني زاييده مي شود؟!
اريك فروم در (‌هنر عشق ورزيدن )‌ به اين سوال جواب منفي داده است و مي گويد شباهت كامل در عشق مانع رشد مي شود.
نادر ابراهيمي - كه به نظر من از محدود نويسندگاني ست كه عشق را خوب مي شناسد - در كتاب (‌بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم )‌ - كه شاهكارش نيز هست - مي نويسد :
عشق انحلال كامل فرديت است در جمع !
خود او درحدود بيست سال بعد در كتاب زيباي (40 نامه به همسرم ) به ديد تحليل و انتقاد به اين جمله مي نگرد:
… در هر حال حتي دو نفر كه سخت و بي حساب عاشق همند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است واجب نيست كه هر دو صداي كبك ، درخت نارون ، قله علم كوه ، رنگ سرخ ، بشقاب سفالي را دوست داشته باشند - به يك اندازه هم.
اگر چنين حالتي هم پيش بيايد - كه البته نمي آيد- بايد گفت كه يا عاشق زايد است يا معشوق!يكي كافيست… بخواه كه در عين يكي بودن يكي نباشيم. بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد!
و در جايي ديگر مي گويد:
همسفر بودن و هم هدف بودن ابدا به معناي شبيه بودن و شبيه شدن نيست . شبيه شدن دال بر كمال نيست بل دليل توقف است.
و آخر اينكه نمي دانم داستان ( در جستجوي قطعه گم شده ) را خوانده ايد يا نه ؟ اثر درخشان شل سيلور اشتاين !

اگر توجه كنيد اين داستان ظاهرا ساده بسيار سمبليك است
دايره اي به دنبال قطعه اي مي گردد كه با ( تكميل ) تماميت دايره وارش ( غلتيدن ) را ممكن سازد .غلتيدني كه ( معناي ناب دايره بودن‌) است و در ضمن او را در ( حركت‌) ياري مي دهد!
و اين قطعه گم شده لزوما و اصولا شبيه خودش نيست!
×
اينها را گفتم كه حالا دليل مرا بشنويد كه چرا فكر مي كنم (‌ عشق زاييده تفاوتهاست نه تشابه ها !)
عشق والاترين رتبه ديگرخواهي ست كه در مقابل تماميت خودخواهانه انسان مي ايستد.
در واقع منطق عاشقانه - بر خلاف منطق عاقلانه كه اساسا خودمدار است - اساسي ديگرمدار دارد . كه اتفاقا همين تفاوت در ديدگاه عوامانه - و متاسفانه گاه روشنفكرانه! - ما به سوءتفاهم بي منطق بودن عشق مي انجامد! (‌در اين باره در مطلبي مجزا به بحث خواهيم نشست)
خوب!…منطق ديگرخواهانه عشق مي گويد : ( او را از خودت بيشتر دوست بدار!‌)
حالا اگر زاينده عشق شباهتها باشند اين سوال مطرح مي شود: ( چگونه ممكن است كسي از خود من به من شبيه تر باشد؟!! ) چون تنها چنين كسي لايق خواهد بود كه من او را بيش از خودم دوست داشته باشم!
اين تناقض به گمان من رد كننده نقش همساني در عشق است.بالعكس تفوتهاي يك انسان با ما و اينكه دريابيم او صفاتي دارد كه ما نداريم ـ البته اين امر متقابل است - به وجود آورنده و پرورنده عشق خواهد بود.
چنين مي شود كه شاعر در لحظه مكاشفه و الهام شاعرانه اش ، معشوق را ( مثل هيچكس‌) خطاب مي كند!
متاسفانه اين جستجوي همساني موجب از دست رفتن فرصتهاي عاشقانه و همچنين دل بستن به آئينه اي مي شود كه تنها تصويرمان را باز مي تاباند و ما نرگس وار - نارسيسيتيك‌ ( خودشيفته ) - به آن دل مي بازيم و سرانجاممان نيز لاجرم جز غزقه شدن نخواهد بود!
اما يك نكته ديگر نيز ممكن است ذهن ما را به خود مشغول كند كه :
( آيا مي شود كه بين يك آدم مثلا دروغگو و يك آدم راستگو عشقي پايا ايجاد شود؟! خوب اينها هم با هم متفاوتند!!)

شما براي اين سوال چه جوابي داريد ؟
جوابهايتان را يا هر نظر ديگري كه داريد برايم بنويسيد تا با هم بحث را به پيش ببريم!انشاءالله بار ديگر كه به بحث عشق برسيم اين مطلب را ادامه داده و به بحث استقلال در عشق خواهم پرداخت.
همراهيم كنيد.
سيامك

Posted by siamak at 02:03 AM | Comments (0)

August 24, 2002

سلام
در راستاي قولي كه در مورد ترجمه شعر داده بودم اين شعر را از لوركا ‏‌، شاعر شهير اسپانيايي، تقديمتان مي كنم .اين شعر بنا به گفته نرودا در كتاب ( يادها و ياد بود ها ) مشهورترين و محبوبترين شعر لوركا در بين همزبانانش مي باشد.و جالب است كه بدانيد نرودا به واسطه دهها شعر از اين دست در مجموعه آثار لوركا او را به عنوان شاعري تغزلي مي شناسد كه گمانم با تلقي ما لااقل تا همين چند سال اخير - به واسطه چاپ ترجمه اشعاري نسبتا متفاوت با آثار ترجمه شده قبلي ( مثل ترجمه اخير خانمها ميرصادقي و رهباني) - تفاوت عمده اي دارد.
درضمن ترجمه اي زيبا از اين شعر نيز در مجموعه اي به نام ( تمام کودکان جهان شاعرند ) توسط يغما گلرويي ارائه شده است .
اين هم روايت من از اين شعر معروف:

همسر بي وفا
فدريكو گارسيا لوركا

آنگاه كه از رود بر گرفتمش
گمان مي بردم دوشيزه ايست
اما او شوهر داشت!

شب (‌سن حيمز ) بود
و من انگار مشمول لطف!
چراغها مي افسردندو
زنجره ها بر مي آمدند
در دورترين كنج خيابان
سينه هاي فرو خفته اش را نواختم
و آنان ناگاه بر من گشوده شدند
چونان خوشه هاي سنبل.
آهار دامنش
در گوشم آوايي داشت
چون تكه اي ابريشم كه به دهها خنجر مي درندش!
در روشناي سيم گون ماهتاب بر شاخسارانشان
درختان قد كشيده بودند
و گله هاي سگ
در دور دست رود پارس مي كردند…

آنسوي توتهاي وحشي
نيزاران و خارزاران
در سايه سار خرمن گيسوانش
بر زمين چاله اي كندم.
كرواتم را در آوردم
او پيراهنش را
من ، كمربند و تپانچه ام را
او ،‌تن پوشش را !
نه سنبل طيب و نه صدف
پوستي چنان دارند
نه آبگينه سيم اندود
درخششي چنان!
رانهايش از دستانم برون مي لغزيد
چونان ماهي زنده اي
تقلا كنان :
نيمي سرشار آتش
نيمي سرما!
آن شب از بهترين جاده ها گذشتم
بر پشت مادياني برهنه
بي دهنه
بي ركاب!

به سان يك مرد هيچگاه سخنانش را باز نخواهم گفت
كه روشناي آگاهي محتاط ترم كرده است
آلوده به ماسه ها و بوسه ها
از رود بر گرفتمش
در حاليكه شمشير زنبق ها رو به آسمان بود!


آن گونه رفتار كردم كه بودم
چونان كولي اي اصيل!
به او سبدي بافتني دادم
به رنگ ني
اما پابندش نكردم
چه او شوهر داشت!
حال آنكه به من گفت دوشيزه ايست
وقتي از رود گرفتمش!

این هم لینک شعر به انگلیسی و اسپانیایی
سیامک

Posted by siamak at 02:40 AM | Comments (0)

August 22, 2002

دوباره سلام!!
خیلی جالبه!!
وحید امیری عزیز در انجمن ادبی پندار تاپیک جدیدی با عنوان ( شعر چیست ) وا کرده که نظر ( نزار ) رو تو اون آورده!
این لینک رو ببینید!به این میگن تله پاتی !!
خوش باشید.
سیامکد

Posted by siamak at 03:18 AM | Comments (0)

سلام
امروز مي خواهم بخث نزار قباني را به انجام برسانم .
قرار بود درباره آراء او در زمينه شعر و عشق صحبت كنم.
نزار از شعر به عنوان رقص با كلمات ياد مي كند :
(شاعران رقصي وحشي را اجرا مي كنند كه در آن رقصنده از پيكر خويش و نيز از آهنگ تجاوز مي كند تا اين كه خود به صورت آهنگ درآيد.من شعر مي گويم ولي نمي دانم چگونه؟! همچنان كه ماهي نمي داند چگونه شنا مي كند! )
از سوي ديگر نزار در پاسخ به اينكه شعر از كجا مي آيد چنين مي گويد: ( اما شعر در كجا سكونت دارد؟…بعد از سي سال تعقيب شعر در همه خانه هاي سريي كه وي به آنها پناه مي برد و در همه نشانيهاي دروغي كه به مردم مي داد كشف كردم كه شعر حيواني ست افسانه اي كه مردم خود او را نديده اند ولي رد پايش را بر زمين و اثر انگشت هايش را بر دفتر ها ديده اند.)
نزار توضيح درباره ماهيت سرايش شعر را غير ممكن مي داند : ( شاعراني كه درباره تجربه هاي شعري خود سخن گفته اند هميشه فقط پيرامون شعر گشته اند و آن را مانند شهر تروا در محاصره گرفته اند و در برابر آثار بازمانده از قصيده عمر به سر آمده ، يعني بعد از خاكستر شدنش ، درنگ كرده اند. هر بحثي درباره شعر بحث از خاكستر است نه آتش!)
از سوي ديگر او معتقد است كه: ( ادب فرزند آساني و تصادف نيست…ادبيات از رحم شكيبايي و زحمت و رنج و غم زاده مي شود.)
در زمينه ماهيت شعر اين جمله تمام ذهنيت نزار را بازتاب مي دهد:
شعر انتظار چيزيست كه انتظار نمي رود!
نزار شاعري نو جو در شعر است او از انقلاب هم نسلانش بر عليه سنتهاي رايج شعري به عنوان (حمله به قطار) نام مي برد .
اما از سوي ديگر او نوجويي را تنها با شناخت صحيح دسباوردهاي گذشته ادب يقوم خود و آشنايي با ادبيات ممكن مي داند و به همين دليل به جريانهاي مدعي نيز حمله مي برد.
از سوي ديگر او براي مخاطب ارزش بسياري قائل است . او معتقد است: آن كه مي گويد من براي فردا شعر مي گويم در حقيقت نشاني مردم را گم كرده است!
به عبارت ديگر معتقد است كسي كه درميان مردم همعصر خودش مورد توجه قرار نگيرد عصري درخشانتر در انتظارش نخواهد بود.
و اگر بخواهيم منصف باشيم بايد اعتراف كرد كه نزار خود به تمام و كمال از اين اصول پيروي مي كند .
هر بند شعر او مانند يك بمب در دستانت آماده انفجار است ! و منفجر هم مي شود!!
كتاب اول او به خاطر همه نوجويي اش غوغايي به پا كرد كه به قول خودش از آن بوي خون بر مي خاست!
او كه با دكلمه اشعارش به ميان مردم مي رفت و در چندين كشور عرب زبان هزاران نفر در جلسه شعر خواني اش حضور مي يافتند بسيار محبوب مردم عرب بود و آنگاه كه مرد عزاي عمومي اعلام شد!

انزار در عشق نظريات بسيار خيره كننده اي دارد.او ماهيت سنتي جامعه عرب را چنين به نقد مي كشد: ( وقتي انسان دزدكي عاشق شود و زن به يك پاره گوشت بدل مي شود كه با ناخن تداولش كنيم ، جنبه معنوي عشق و نيز صورت انساني راز و نياز عاشقانه از ميان مي رود و غزل به صور ت رقصي وحشيانه به دور كشته اي بي جان در مي آيد!)
او معتقد است : (‌بزرگترين گناهي كه انسان مرتكب مي شود اين است كه عاشق نشود!…
از آنجا كه عشق در آثار نزار با تمام ابعادش و در ماهيتي كاملا انساني نمود دارد بحث راجع به آن در حوصله اين مطلب نيست .اما مسلما از آرا او - كه بسيار به نظرات خودم شبيه است ! - در بحث عشق بهره بسيار برده ومي برم!چه در آنجا مي توانم بحث را تفكيك شده و جزئي تر ادامه دهم تا شايد كمي حق مطلب ادا شود.
در پايان ذكر اين نكته ضروري ست كه اكثر ارجاعات اين متن مربئط به كتاب داستان من و شعر مي باشد.
چشم به راه همراهيتان هستم .سيامك

Posted by siamak at 03:04 AM | Comments (0)

August 19, 2002

سلام
این غزل تقدیم شما:
تبعيدي

مردي كه از دو چشم تو تبعيد مي شود
در امتحان حادثه تجديد مي شود !

چون از شبي سياه به اينجا رسيده است
بي اعتنا به تابش خورشيد مي شود

بي مقصد از تمام جهان دور گشته است
تنها ترين ترانه نوميد مي شود…

پچ پچ : (كسي چو اشك ولي خيس تر !)، (عجب!!)
او مي رسد و شايعه تاييد مي شود!

وقتي نماز خواند ، صدايي بلند شد
يك پرسش و جواب : (ببخشيد مي شود -

بر آب سجده كرد؟!) … (عزيزم! چرا كه نه ؟!
وقتي كه عشق مرجع تقليد مي شود!)…
000
حالا كه رفته مرد پريشان چشم تو
شاعر دچار حالت ترديد مي شود :

آدم نبود و… با تو به گندم سلام كرد ؟!
حوا نبود و سيب تو را چيد؟!… مي شود؟!

انصاف نيز چيز بدي نيست ،نازنين!
ظالم نباش !فاجعه تشديد مي شود

اين ،بذر عشق ، چيز عجيبي ست !… با شماست
يا سرو راست قامت و يا بيد مي شود!

گفتي : ( ببين! بهار به يك گل نمي شود!)
مي گويمت ، دوباره به تاكيد : ( مي شود !)

حال تو هي بگو كه زمستان گذشتني ست
گيرم بله ! بدون تو كي عيد مي شود؟!

گل باش مرد خسته ز سرما سياه شد
مردي كه از دو چشم تو تبعيد مي شود…

در اینجا هم می توانید نظر دوستان ÷نداری را بخوانید!
سیامک

Posted by siamak at 08:27 AM | Comments (0)

August 15, 2002

سلام
امروز می خواهم کتابی را برایتان معرفی کنم که حدود 5-4 سال پیش وقتی برای اولین بار آن را خواندم مرا شوکه کرد!
بعد ارز خواندن کتاب به دوستانم گفتم که اریک فروم با نوشتن این کتاب مرا از نوشتن وصیت نامه بی نیاز کرده است!!
***

هنر عشق ورزیدن the art of loving
اریک فروم erick fromm
ترجمه پوری سلطانی
چاپ اول : مروارید 1342
چاپ بیستم: 1380
قیمت 11000 ریال
قبلا کتاب ( به نام زندگی ) را از این نویسنده برایتان معرفی کرده بودم که ماهیتی بیشتر جامعه شناسانه داشت.اما در کتاب حاضر( فروم روانکاو ) نمود بیشتری دارد!
این کتاب پر فروش ترین و معروفترین کتاب فروم در جهان محسوب می شود. شیوه جذاب و در عین حال علمی او در پرداخت مطالب در این کتاب به اوج خود رسیده است زیرا علاوه بر تبحر خود او ، این بار موضوع نیز بسیار گیراتر از مقوله های جامعه شناسانه است.

فروم در این کتاب به ما می آموزد که عشق ورزیدن یک هنر است و مانند هر هنر دیگری به آموزش و تجربه نیاز دارد . دیگر اینکه عشق یک فعالیت است و مثل هر فعالیت دیگری صرف توجه ، انرژی و وقت می خواهد ...و هزاران نکته دیگر! ( اگز بخواهم نکاتی را که در این کتاب به آنها اشاره شده یک به یک بشمارم مسلما از حجم خود کتاب بیشتر خواهد شد چون حرفهای پنهان در بین سطورآن بیش از واژگانش می باشد!)
اما آن چه این کتاب را از آثار به ظاهر مشابه نظیر کتابهای لئوبیو سکالیا و جان گری و ... متمایز می سازد این است که فروم دستور العمل ارائه نمی دهد و حتی اگر این کار را هم بکند مسلما خواننده را کاملا توجیه کرده است. مثلا شما در کتاب ( عشق و دیگر هیچ ) سکالیا می خوانید که باید عشق را ابراز کرد و نهایت دلیلی که می آورد این است که این عمل به تداوم و استحکام رابطه می انجامد و با کمی دقت مشخص است که همین دلیل خود نیاز به یک ( چرا؟ ) دارد!!
حال آنکه فروم تحلیل می کند ، چه روانشناسانه و چه جامعه شناسانه . سپس از تحلیل هایش نتیجه می گیرد و این نتیجه گیری حتی اگر دستورالعمل هم باشد به علت خاستگاه منطقی اش قابل پذیرش خواهد بود.
نتیجه این تفاوت ، به نظر من ، این است که کتابهای امثال سکالیا یا گری ، علی رغم اینکه سرشار از حقیقت است ، آثار عملی چندانی در خواننده ندارد مگر اینکه لااقل خواننده اندکی - از لحاظ آگاهی نه دانایی ( به تفاوت این دو پیش از این اشاره کرده ام ) - در مسیر نویسنده باشد اما این اثر فروم ، شما را به سوی راه هدایت می کند مگر اینکه دقیق نخوانید یا اینکه بخواهید لجاجت بورزید!!
نکته مهم دیگر در سبک نوشتاری این متفکر، آوردن شاهد از منابع مختلف است : از انجیل و تورات گرفته تا کتب مذهبی بودایی و تائویسم و از آثار اکهارت و مارکس و اسپینوزا تا اشعار مولانا جلال الدین ! و این خود بر زیبایی ، نفوذ و اعتبار کلام او می افزاید.
فروم در این کتاب ابتدا نظریه عشق خود را شرح می دهد سپس عشق را به انواعی تقسیم می کند:
- عشق برادرانه - عشق مادرانه - عشق جنسی
- عشق به خود - عشق به خدا
این نقطه شاید تنها جایی ست که خود من با فروم کمی تفاوت نظر دارم!
عشق بنا به تعریف خود فروم در این کتاب دارای دو صفت مشخصه است : عمق ارتباط متقابل و شادی. صفت متقابل دال بر دو جانبه بودن است و چنانکه خود بارها تاکید می کند رابطه عاشقانه رابطه ایست که هر دو طرف دهنده و گیرنده اند. در حالیکه ( مهر مادری ) و( رابطه با خدا ) به سبب ماهیتشان در این تعریف نمی گنجند. در مهر مادری یک دهنده کامل وجود دارد و یک گیرنده کامل.چنانکه در رابطه با خدا نیز - چه در تفکر عرفانی ، چه در تفکر ماتریالیستی - نیز چنین است. ( این مطلب نیاز به شرح و بسط بیشتر دارد که ان شاء الله در آینده نزدیک با مطلبی جداگانه در بحث عشق به آن خواهم پرداخت.)

در بخش بعدی کتاب ، نویسنده به علل انحطاط عشق در جامعه معاصر می پردازد و در اینجا ( فروم جامعه شناس ) در کنار ( فروم روانکاو ) قد می کشد وتحلیل گرانه ، اجتماع و سیستم مصرف گرای آن را نقد می کند.
بخش انتهایی نیز در بر گیرنده مطالبی در مورد تمرین عشق و اهمیت آن می باشد. نویسنده ، انضباط ، تمرکز، بردباری و علاقه شدید را برای تمرین عشق ، مانند تمرین هر هنر دیگری ، واجب می داند و تمرین شهامت و ایمان را پیش نیاز تمرین عشق بر می شمارد.
در پایان کتاب نیز مجید رهنما تحلیلی از آثار فروم و شخصیت او را ارائه کرده است که خواندنی و جالب است.
...
در معرفی این کتاب سعی کردم بیشتر به فهرست مطالب اشاره کنم چون تحلیل نکات مطرح شده در آن از عهده یک مطلب وبلاگی - هر چند این قدر طولانی!!- خارج است و در واقع من در مجموعه نوشته هایی که راجع به عشق می نویسم بارها و بارها به مطالب این کتاب گریز زده ام و خواهم زد!!
...
با من همراه باشید.
سیامک

Posted by siamak at 02:32 AM | Comments (0)

August 14, 2002

سلام
چندی پیش به برکت این وبلاگ با یک دوست خوب آشنا شدم .
آقای حسن علیشیری که شاعر و ترانه سرا هستند بر من منت گذاشته و ورق پاره های اینترنتی من را خوانده بودند.ایشان مطالبی را در مورد ترانه سرایی و سیر آن در ایران و همچنین اطلاعات بسیار مفیدی را راجع به اردلان سرفراز برای من نوشتند که به تدریج برایتان خواهم نوشت.
همچنین ایشان اشتباهی را به من گوشزد کردند که من هم به این وسیله اشتباه خودم را تصحیح می کنم:
ترانه زیبای ( دو پنجره ) از اردلان سرفراز است نه شهیار!
به خاطر اطلاعات غلطم عذر خواهی می کنم.
از آقای علیشیری در خواست کرده ام که از گفتگوهای خودمان راجع به ترانه در وبلاگ استفاده کنم که اگر موافقت کنند می توانید در روزهای آتی این مطالب را بخوانید.
بنابراین برای پرهیز از دوباره کاری فعلا بحث ترانه را متوقف می کنم و از شما هم تقاضا دارم در صورتی که نظری در این زمینه دارید همراهی ام کنید.
اگر خدا بخواهد در مطلب بعدی کتابی زیبا را برایتان معرفی می کنم. با من باشید!!
====
این چند تا لینک را هم برای امروز داشته باشید:
سایت اختصاصی نزار قبانی
سایت نغمه
سایت انجمن بین المللی اریک فروم
و این هم سایتی درباره فریدون مشیری


خوش باشید
سیامک

Posted by siamak at 10:03 AM | Comments (0)

August 12, 2002

سلام
من بالاخره اون كامپيوتر تراكتور رو به اين كامپيوتر هواپيما تبديل كردم !!‌ :))
البته با مقادير معتنابهي پول بي زبون به عنوان اكسير ! :((
به هر حال حالا كه از بي كامپيوتري نجات پيدا كردم و رايانه محترم به روز شده اميدوارم وبلاگ رو هم دوباره به روز كنم.
همه اينا رو گفتم كه بگم ببخشيد از اينكه تو اين دو هفته اخير فقط دو تا مطلب ديديد!
…ببخشيد!

خوب نوبتي هم كه باشد بايد برويم سراغ بحث شيرين عشق!
يادتان مي آيد كه در مورد گفتگو صحبت مي كرديم . حالا مي خواهم از يك حاشيه حركت كنم تا دوباره به آن بحث مركزي برگردم!
مي خواهم در مورد اين جمله حرف بزنم :
( ما به هم عادت كرديم !) يا به قول ترانه سرا : ( نگاهم با نگاهت داشت عادت !‌)
راستي دو توصيف بالا در تحسين است يا تكذيب ؟!
عادت يعني همان ارتباط غير فعال ((passive!
شما وقتي به چيزي عادت مي كنيد منطق خواستنتان چند تفاوت اساسي با عشق خواهد داشت :
- اين منطق كاملا خود مدارانه و حتي خود خواهانه است چه ترك عادت موجب مرض است‌!!شما او- یا آن !! - را مي خواهيد تا دچار سندرم ترك نشويد !! در حاليكه منطق عشق كاملا ديگر خواهانه است .
- عادت يك موقعيت ايستاست . جوشش ندارد ، كشف لازم ندارد ، جستجو نمي خواهد و…
عشق همه اينها را دارد و فعالانه مي خواهد .
رابطه معتاد ( صفت بهتري از ريشه غادت داريم؟! ) با عادتش رابطه اي توام با وابستگي و عدم استقلال است حال آنكه از خصوصيات اوليه عشق - چنانكه در مطلبي مستقل مفصلا به آن خواهم پرداخت - استقلال فرديست .
به قول اريك فروم : عشق رابطه افراذ آزاد ، رشد يافته و مستقل است .
و به قول شاعر بزرگمان :
عشق شاديست
عشق آزاديست
عشق آغاز آدميزاديست !
نزار قباني جمله زيبايي در تعريف شعر دارد : شعر انتظار چيزيست كه انتظار نمي رود!
من اين تعريف را به عشق تعميم مي دهم : عشق انتظار چيزيست كه انتظار نمي رود !!
عشق با عادت ميانه اي ندارد شايد تنها عادت عشق ، خرق عادت باشد!
عشقي كه به مصيبت عادت گرفتار آيد به سيبي مي ماند كه از درون پوسيده : ظاهري زيبا باطني زشت كه عاقبت همين چهره زيبا را نيز به تلنگري از هم مي پاشاند !
چوشندگي چشمه عشق كجا و مرداب عادت كجا ؟!
مرداب شايد مانند تالاب انزلي زيبا بشود اما با ركودش چه كند نازاييش و اگر بدتان نيايد تعفن اش !!
عشق لحظه به لحظه نو مي شود … اما چگونه ؟!
عشق محتاج اتفاقات روز به روز است:
يك شاخه گل سرخ ، (كشف يك بوسه بي هوا !) - به قول شهيار عزيز - يك مسافرت ناگهاني دونفره ، يك وعده ناگهاني ناهار فارغ از همه دنيا ، و از همه مهمتر بيان جمله كوچك صميمي معصوممان …اينها همه اتفاقات ياري دهنده ما هستند.
و اينجاست كه گفتگو به مفهوم عام به عنوان يك ابزار جستجوگر ، فعال و كاشف به ياري عشق مي آيد و گفتگوي عاشقانه با تمام لطافت و تاثير عميق روانيش بر استحكام وزيبايي رابطه مي افزايد.

در بحث آينده عشق به اين سوال خواهم پرداخت : آيا بيان عشق و اظهار جملات و كلمات عاشقانه در مقابل ديگران - به قول يكي از دوستان در ملاءعام !!‌- درست است يا نه ؟ و البته چرا ؟!
همراهي ام كنيد.
سيامك

Posted by siamak at 03:11 AM | Comments (0)

August 03, 2002

سلام
ترجمه شعر كاري حرفه اي و دشوار است . اين سرايش دوباره علاوه بر تسلط بر زبان مبدا و مقصد نياز به آگاهي از فنون سرايش و به عبارت ديگر ذوق شاعرانه دارد.
از سوي ديگر خواه نا خواه بسياري از زيباييهاي زباني ، موسيقي شعر ، ارسال مثل ، بعضي از كنايه ها و تصاوير در برگردان ادبي از دست مي روند.
به همين دليل ترجمه يك شعر به مثابه بر گرفتن جرعه أي آب به غنيمت از رودسار خروشان ست كه گذرد! ما به كمك اين فن - هنر با جهان ادب و ادب جهاني آشنا مي شويم و از دايره محدود جغرافياي احساس و شاعرانگي مان پا بيرون مي گذاريم.
اما يك مسئله در اين بين وجود دارد.
در بسياري از اوقات چهره شاعران توسط مترجمان اگر نه مخدوش لااقل دستخوش تغيير مي شود!
مثال مي زنم:
لوركا در ايران به عنوان شاعري انقلابي يا به اصطلاح ( شاعر شهيد ) شناخته مي شود . وقتي نام لوركا را مي شنويم به سرعت به ياد ( دسته سويل ) مي افتيم.
اما وقتي به منابع اسپانيولي زبان نگاه مي كنيم وضع متفاوت است. در كتاب ( يادها و يادبودها ) ي نرودا از لوركا به عنوان شاعري تغزلي نام برده مي شود و آمده است كه مشهور ترين شعر لوركا در بين همزبانانش شعر ( همسر بي وفا )ست . ترجمه اين شعر را به زودي برايتان خواهم گذاشت تنها همين را بگويم كه شعري اغزلي و تا حدي اروتيك است.
يك نگاه گذرا به مجموعه آثار لوركا - در همين اينترنت - صحت اين موضوع را نشان مي دهد.
لوركا يك عاشقانه سراي قهار است و با ترانه هاي عاشقانه اش غوغا به پا مي كند!
اما درادبيات ما - شايد به واسطه برحه زماني أي كه اولين اشعار لوركا ترجمه شد - مترجمان بيشتر به آثار اجتماعي - سياسي او رغبت نشان دادند و در نتيجه تصوير لوركا در جامعه ما تصوير يك مبارز سياسي شهيد است.
طريقه مرگ غم انگيز لوركا كه بي شك نام شهادت بر آن گذاشت به اين مسئله دامن مي زند. اما نبايد از ياد برد كه ژانر كاري يك شاعر مجموعه آثار او مشخص مي كنند نه شيوه زندگي يا مرگش و يا حتي آثار برترش ! و بيشتر آثار لوركا بي شك در زمينه ادبيات تغزلي ست.
برخي گمان مي برند با اطلاق صفت تغزلي به يك شاعر از منزلت و ارزش آن شاعر كاسته خواهد شد .اين روحيه غزل ستيزي در خيلي از جاها در ادبيات معاصر ما نمود دارد!
مثلا در يكي از وبگردي هاي خودم به سايتي فارسي زبان بر خوردم كه از شاعران ايراني و خارجي شعر فرا هم آورده بود. بر سر در سايت چيزي با اين مضمون نوشته بود : اينجا جاي شاعران گل و بلبل و يار نيست اينجا از زبان خشم و گلوله و خون سخن مي گويند!!
بعد در ليست شعرا نام ( نزار قباني ) را ديدم! و وقتي رويش كليك كردم شعري از او را با زندگي نامه مختصري ديدم كه او را به عنوان شاعر انقلابي عرب معرفي مي كرد !! و البته شعر هم طبق معمول آثار نزار در دفاع از زن البته با لحني نسبتا تند و ستيزه جويانه بود كه البته اين لحن نيز مي تواند متاثر از مترجم باشد!
و تو خود حديث فراوان بخوان از اين مجمل…
اين همه حرف زدم كه بگويم مي خواهم از اين به بعد برايتان ترجمه شعر نيز بگذارم.تلاشم اين است كه ذهنيت موجود در مورد بعضي از شاعران را بزدايم و در ضمن گاهي نيز اگر زورم برسد شاعري نا شناخته تر را معرفي كنم.
از آنجا كه من به زبان ديگري جز انگليسي آشنايي ندارم لذا كليه آثار از انگليسي ترجمه خواهد شد و خوب لاجرم در بسياري از اوقات ترجمه دست دوم و سوم خواهد شد! اما گاه شاعرانگي آنقدر در اشعير قويست كه حتي ترجمه غير حرفه اي من نيز اين روح شاعرانه را به تماشا مي گذارد !
براي شروع همراه من باشيد با ترجمه دو اثر از نزار قباني كه يكي ماهيتي اجتماعي - سياسي و ديگري عاشقانه دارد :

من توان تغيير تو را ندارم

من توان تغيير تو را ندارم
يا توان تشريح روشهايت را
هرگز باور نكن كه مردي بتواند
رني را تغيير دهد!
اين مردان، مدعياني دروغگويند
كه مي پندارند از يكي از دنده هاشان
زن را آفريده اند!
زن از دنده مرد پديد نيامده است ، حاشا!
اين اوست كه از بطن زن زاده مي شود
چونان ماهي كوچكي كه از اعماق آب سر بر مي آرد !
و همچون نهري كه از رودساري مشتق مي شود
اين اوست كه گرد خورشيد زن مي چرخد
و گمان مي برد كه بر جاي ايستاده است!
*
من توان رام كردن تو را ندارم
توان اهلي كردنت را
يا توان تعديل غرايز نخستينت را !
مي آزمايم هوش خويش را بر تو
چنانكه حماقتم را !
هسچ يك را با تو كاري نيست
نه راهنمايي و
نه وسوسه !
اصيل بمان !
چنانكه هستي !
*
من توان شكستن عاداتت را ندارم
30 سال اينگونه بوده اي
توان تغيير طبيعتت را ندارم
كتابهايم سودي برايت ندارد
و عقائد من متقاعدت نمي كند !
تو
ملكه آشوبي و
ديوانگي!
كه به هيچكس تعلق ندارد.
بر همين طريق بمان!
*
تو
درخت زنانگي هستي
برآمده از تاريكي
بي نياز از آفتاب و آب!
پري دريايي اي
كه به همه مردان عشق مي ورزد
اما عاشق هيچ يك نيست!
با همه مردان مي خوابدو
با هيچ يك!
تو
بانويي اساطيري هستي
كه با تمام قبايل رفت
و باكره بازگشت !

بر همين طريق بمان!
========
درس نقاشي

پسرم جعبه آبرنگش را پيش رويم گذاشت
واز من خواست
برايش پرنده اي بكشم
در رنگ خاكستري فرو بردم
قلم مو را
وكشيدم چارگوشي را با قفل و ميله ها !
شگفتي چشمانش را پر كرد :
اما اين يك زندانست ، پدر!
نمي داني چگونه يك پرنده مي كشند ؟!
ومن به او گفتم :
پسرم !
مرا ببخش
من شكل پرندگان را از ياد برده ام !
*
پسرم دفتر نقاشي اش را روبرو يم گذاشت
واز من خواست
يك خوشه گندم بكشم
قلم را برداشتم
و يك تفنگ كشيدم!
پسرم بر جهالتم خنديد
حق به جانب :
نمي داني ، پدر!
تفاوت خوشه گندم و تفنگ را ؟!
به او گفتم:
پسرم ! زماني مي دانستم شكل خوشه گندم را
شكل قرص نان را
شكل گل سرخ را
اما در اين زمانه سخت
درختان جنگل به عضويت ارتش در آمده اند
و گلهاي سرخ
سيه جامگان خستگي اند!
در عصر خوشه هاي گندم مسلح
پرندگان مسلح
طبيعت مسلح
مذهب مسلح
نمي تواني نان بخري
بدون تفنگي در كنارش
نمي تواني گل سرخي بچيني
بي آنكه خار هايش در صورتت فرو برود !
نمي تواني كتابي بخري
كه دردستانت منفجر نشود!
*
پسرم بر لبه تخت خوابم نشست
و از من خواست
برايش شعري بخوانم
اشكي ار چشمانم بر متكا چكيد!
پسرم بر آن دست كشيد
حيرتزده
گفت :
اما اين اشك است ، پدر!
نه شعر !
به او گفتم :
وقتي بزرگ شدي ، پسرم !
و تاريخ اشعار عرب را خواندي
در خواهي يافت
كه اشك و كلمه همزادند
و شعر عرب چيزي جز اشكباري انگشتان نيست!
*
پسرم مدادهاي شمعي اش را
پيش رويم گذاشت
و خواست برايش سرزمين مادري را بكشم
قلم در دستانم لرزيد
و من
اشك ريزان
فرو
ريختم… !

سيامك

Posted by siamak at 10:13 AM | Comments (0)