سلام
براي اينكه بحث عشق كه بار قبل نوشتم گسسته نشود ادامه آن را امروز مي نويسم .
داشتيم راجع به يكسويه بودن يا دو جانبه بودن عشق مي نوشتم و اينكه من معتقدم عشق صرفا احساسي دو جانبه است اما دوست من معتقد است كه عشق مي تواند يكسويه باشد و اصولا عشق دوسويه زير شاخه اي از عشق دو جانبه است . دلايل خود را بر شمردم و نظرات دوستم را راجع به آنها و حالا ادامه بحث. فقط قبل از ادامه اين نكته را بخوانيد:
در مورد آخرين دليلي كه بار قبل گفتم - زايايي عشق و اينكه عشق توانايي توليد عشق دارد - نظر زيبايي به چشمم خورد كه حيفم آمد برايتان نقل نكنم .اين نظر از آدميست كه كمي عجيب به نظر مي رسد! لا اقل براي ما كه همه چيز را با عينكهاي معوج مي بينيم !!
اريك فروم از يكي از آثار ماركس نقل مي كند : اگر شما بدون اينكه طلب عشق كنيد عشق مي ورزيد يعني اگر عشق شما عشقيست كه قدرت توليد عشق را ندارد اگر به وسيله ( تجلي زندگي ) به عنوان يك عاشق از خودتان يك معشوق نساخته ايد ، عشق شما ناتوان است ، يك بدبختي ست!
و اما ادامه :
- دليل چهارم اينكه من گمان مي كنم حتي اگر دريايي از عشق در درونت باشد اگر هيچ رودي به آن منتهي نشود و دستان مهربان هيچ باراني تن تبدار اين دريا را آرامش نبخشد ، عاقبت اين دريا در زير هرم تابش نفسگير بي مهري و عدم توجه ، جز خشك شدن نخواهد بود !
باور كنيد كه شعار دادن و از يك ذهنيت صرف صحبت كردن به ما كمكي نمي كند ! به نظر من يك نگاه واقع بينانه به جامعه انساني اين امر را نشان مي دهد .
اما دوست من مي گويد : قبول كه درياي عشق نياز به رود و باران دارد اما اين ربطي به دوسويه بودن عشق ندارد !هر حركت يا نگاه معشوق مي تواند براي عاشق رود و جوباري باشد.
من تنها يك سوال مي كنم : يك نگاه خالي از عاطفه و يك حركت تهي از نوازش چگونه مي تواند عشق بزايد؟!!
آيا اينها معناي ناب آفتاب سوزنده و آزارنده نيستند؟!!
- ديگر اينكه مگر نه اينكه عشق شاديست ؟!مگر نه اينكه عشق بهارست ؟ مگر نه اينكه عشق سبز است ؟!
منصف باشيم و واقع بين . در يك رابطه يكسويه چگونه شادي و بهار و سبزي مي گنجد؟!
آيا مي شود من به كسي مهر بورزم و او از من بدش بيايد - يا لااقل خوشش نيايد - و بعد من زرد نشوم و پژمرده ؟
تازه بسياري از حركات ظريف عاشق را تنها دلي عاشق مي فهمد آن نگاه عميق را و آن محبت نمناك لا به لاي هر جمله را مثل عطر كاهگل آدم را مست مي كند ! اگر عاشق نباشي اينها را نمي فهمي ، آن وقت تكليف اين همه جمله پا در هوا چيست كه من مي گويم و ( او )نمي شنود ؟! آيا اينها واقعا آدم را زرد نمي كند؟!!
اما دوستم مي گويد : چرا سبزي نيست ؟! چرا بهار نيست؟! اين خيلي بستگي به نوع نگاه دارد .
او معتقد است : بر رفتارهاي عاشقانه منتي نيست . اگر من ( او ) را دوست دارم ، دليل نمي شود كه توقع داشته باشم ( او ) هم مرا دوست اشته باشد.
من فكر مي كنم كه اين جمله دوستم خيلي درست است.در عشق توقعي وجود ندارد . بحث در اين مورد طولانيست كه بعدا به آن مي پردازم فقط بگويم كه شما در حين ( فعاليت عاشقانه ) لذت خود را مي بريد . در حقيقت شما در آن پاداش خود را دريافت مي كنيد ! اگر چيزي نثار كرده ايد دهها برابرش لذت مي بريد !! ( در بحث هاي اولم راجع به اينكه در عشق گذشت و فداكاري معنا ندارد به اين موضوع اشاره كرده ام ) بنابراين در عشق ، انتظاري وجود ندارد.
اما اين وسط نكته اي فراموش شده!
من مسيح را به خاطر مسيح بودنش دوست دارم چنانكه بهار را به خاطر بهار بودنش! اما مسيح دم مسيحايي دارد و بهار قناري و گل و باران!ا توقع من از مسيح دم روح بخشش نيست چنانكه از بهار ولي اينها صفات مسيح و بهارند !
عشق اگر عشق باشد عشق مي زايد و او هم مرا خواهد خواست ، همين!
به عنوان آخرين دليلم در بحث اوليه من يك سوال مي كنم:آيا عشق رفتاري ديگر خواهانه نيست ؟
آيا تمام منطق عشق بر اساس نفي خود مداري و ثبت ديگر مداري نيست ؟
پس چطور مي توان به كسي عشق ورزيد حال آنكه او تمايلي به اين عشق ندارد؟!! آيا اين يك خودخواهي نيست كه ما مي خواهيم حس خود را بر طرف مقابل تحميل كنيم ؟
اين تجربه به گمانم براي خيلي ها پيش آمده است كه مواجه با واكنشي احساسي از سوي كسي شوند حال آنكه خود در آن احساس شريك نيستند . آن وقت تمام حركات فرد مورد نظر - كه شايد به نظر خودش بسيار عاشقانه باشد !! - بد جور آزارنده است !! به خصوص اگر ( او ) برايت مهم باشد و ببيني كه با اين صرف احساس بي بازگشت چگونه خويش را مي آزارد.
حال به من بگوييد چگونه مي شود ( او ) عاشق من باشد و مرا بيازارد؟!!
اين معنايي جز خودخواهي دارد؟
اينكه چرا اينگونه مي شود - التقاط احساسها !! - بحث طولاني اي دارد كه واگذار مي كنم به بعد!
دوست من به اين مطلب جوابي نداده است چون اصولا هنوز آن را نخوانده است و تازه همراه با شما آن را خواهد خواند ! پاسخش را انتظار مي كشم چنا كه پاسخ همه شما را !
اما دوست من در آخر بحث قبليمان نكته اي را گفته است : عشق دوجانبه تنها بعد از شناخت ( مرحله عرفان ) قابل دسترسي ست.در نتيجه عشق دو طرفه زير شاخه ايست از عشق يكطرفه .
به نظر مي آيد دوست من نظرش اين است كه عشق ابتدا يك جانبه است بعد شناخت ايجاد مي شود و اين شناخت مي تواند منجر به عشقي دو طرفه شود.( والبته مي تواند هم نشود )
اما به گمان من اصولا عشق ، بدون شناخت ممكن نيست!!
عشق بنا به نظر همه روانپزشكان و روانكاوان - لااقل در نظرات جديد - امري متكي به شناخت است .باور كنيد عصر در يك نگاه عاشق شدن دير زمانيست گذشته است!
فروم مي گويد :عشق ، تجربه خود در كانون هستي ديگريست .
چطور مي شود من خود را در كانون هستي ديگري تجربه كنم ولي او را نشناسم و كانون هستي او را درك نكرده باشم؟!!
از سوي ديگر عشق را به عنوان يقين كامل مي شناسيم . ترديد زمين سستي ست كه عشق بر آن توان ايستادن ندارد .
چگونه مي شود بدون شناخت به يقين رسيد ؟!
البته اميدوارم اين برداشت را نداشته باشند كه من به عشقي متكي به عقل معتقدم !
اصلا صحبتش را هم نكنيد !! من اصولا عقل را به رسميت نمي شناسم بنا به دلايلي !
اما اين شناخت ، شناختي عاشقانه است كه متكي به احساس و منطق عاشقانه است . حالا اين منطق عاشقانه چه تفاوتي دارد با منطق عاقلانه بحث جداييست كه مجال ديگر مي طلبد كه البته اشاره وار در بحثهاي قبلي به ان اشاره كرده ام و بعدها آن را بيشتر مي پرورم.
خوب بحث طولاني شد .
منتظر ادامه بحث از سوي شما و همين طور دوست عزيزم هستم تا مطالب با حضور سبز شما پربار تر شود.
همراهي ام كنيد.
سيامك
سلام
برگرديم به بحث عشق.
قرار بود راجع به يك سوال پايه اي بحث كنيم :
عشق ماهيتي دوسويه است يا يكسويه؟
پيش از شروع بحث چند نكته را لازم به ذكر مي دانم :
اين بحث را به كمك يكي از دوستان اين وبلاگ پيش مي برم كه نظرشان با من متفاوت است .از آنجا كه ايشان خواسته اند كه از نامشان استفاده نشود لذا از ايشان با همان عنوان دوست نام مي برم.
گفتم كه ايشان پاسخ ايشان به سوال فوق با من متفاوت است و بحث ما از چندي پيش شروع شده است . اين بحث را با كمي پردازش در اين مطلب و ادامه آن ذكر مي كنم تا با ايجاد چالش و انديشه ورزي هم ما و هم دوستان ديگر به پاسخي در خور دست يابند.
مسلم است كه هدف از اين بحث رسيدن به تنها يك جواب نيست . اصولا هيچ بحثي آن هم در مباحثي اين چنين كه در مورد يك امر غير ماديست نبايد هم به يك جواب و لاغير برسد. شايد به تعداد آدمهاي روي زمين نگرش درباره عشق وجود داشته باشد !
ما تنها با انديشه ورزي مي توانيم راهي را كه به نظر خودمان درست تر است ، پيدا كنيم و هدف اين بحث و اصولا تمامي بحثهاي مطرح شده در اين وبلاگ همين است و هيچگاه بر آن نبوده ام كه هر آنچه مي گويم حقيقت تام و تمام است .
نكته بعد اينكه آوردن نقل قول از نويسندگان و صاحب نظران به هيچ وجه به عنوان دليل قطعي يك حرف نيست! آنها هم مثل ما - شايد كمي داناتر و مسلما بسيار مشهورتر!- هستند و احتمال خطا در نظراتشان وجود دارد.بنابراين اين نظرات تنها از اين جهت كاربرد دارد كه بگوييم اولا كس ديگري هم مثل ما فكر مي كند و از آن مهمتر او حرف ما را به شيوه اي بهتر يا زيباتر زده است .همين!
نكته ديگر اينكه از همه دوستان ديگري كه در مورد اين بحث نظري دارند دعوت مي كنم به چند صدايي شدن بحث و پربارتر شدنش كمك
كنند.تنها با ياد آوري اين مطلب كه سعي نكنيد از عملكرد هاي خود دفاع كنيد ! متاسفانه در يك بحث اين چنيني كه همه در آن تجربه اي - لااقل به زعم خود !- دارند هرگاه چالشي پيش مي آيد افراد آگاهانه يا نا آگاهانه به دفاع از عملكرد خود مي پردازند تا خود را پيش خود تبرئه كنند! ومتاسفانه اين قضيه به سبب اينكه حفظ تماميت و تعادل دروني امري بسيار مهم است و بر هم زدن آن و تغيير دادنش امري بسيار شجاعانه ، بحث شكل لجاجت را به خود مي گيرد !
بياييد فارغ از عملكردهامان در حوزه انديشه به بحث بنشينيم و يادمان باشد كه هيچ انساني مصون از اشتباه نيست.
نكته ديگر اينكه چنان كه در بحث گفتگوي فعال گفتم هدف از مباحثه فعال غلبه كردن و مغلوب ساختن نيست .در يك گفتگوي صحيح همه افراد درگير پيروزند چون به انديشگي خود نظم مي دهند و براي چيزهايي كه برايشان بديهي به نظر مي رسد دليل مي يابند و اين مباحثه را به يك مكاشفه لذتبخش بدل مي كند. پس در بحثهايتان و به خصوص اين بحث به دنبال غلبه كردن نباشيد.
و آخر اينكه هنوز نمي دانم چگونه بحث ها را برايتان بنويسم! بايد شروع كنم ببينم چه مي شود! فقط اين را مي دانم كه تمام سعي خود را خواهم كرد كه بحث را بي طرفانه و پاياپاي پيش ببرم.همين!
×
نخست بگويم كه جواب من به سوال فوق اين است : عشق صرفا رابطه اي دو جانبه است.
و جواب دوست من اين است كه عشق يكطرفه وجود دارد و اصولا عشق دوطرفه زير شاخه اي از عشق يك طرفه است.
براي شروع بحث اين نكات را بخوانيد :
- اريك فروم در كتاب هنر عشق ورزيدن مي گويد : عشق تنها با دو صفت شناخته مي شود : عمق ارتباط متقابل و شادي ونشاط هر دوطرف!
- دكتر پك در متاب هنر عاشقي مي گويد : عشق انحصارا رابطه اي دو جانبه است.
- نزار قباني در كتاب داستان من وشعر در بخشي كه به تشريح صفات معشوقش مي پردازد به همين مفهوم اشاره دارد.
و...
از اين مثالها زياد است . مسلما چنان كه در مقدمه گفتم اينها هيچكدام دليل صحت نظرم نيست .اينها را گفتم كه بگويم اين نظر داراي سابقه است و سخن تازه اي نيست.
اما دلايل من :
- اگر قبول داشته باشيم عشق رابطه اي رشد دهنده است بايد از خودمان بپرسيم اين رشد از كجا مي آيد ؟
من معتقدم اين عشق نتيجه يك رابطه فعال است..اين فعاليت ناشي از اين است كه من در كانون هيتي او و او در كانون هستي من خويش را مي آزمايد و ما در گفتگويي بي پايان به مبادله مي پردازيم در نتيجه رشد صورت مي گيرد .چون ما توانسته ايم كانون هستي مان را گسترش دهيم . از ديگر سو گذشتن از دايره خودخواهي و پا گذاردن به حيطه ديگر خواهي خود ايجاد رشد مي كند .
دوسن من معتقد است كه يكطرفه بودن مغايرتي با فعال بودن ندارد . الته ايشان توضيح بيشتري نداده اند كه اميدوارم اينكار رابكنند اما من نظرم اين است كه بله مغايرت دارد.در يك رابطه يكسويه نهايتا - تازه آن هم شايد - يكسوي رابطه رشد داشته باشد نه هر دو سوي رابطه .
تازه در همان يكسو هم من حرف دارم . چگونه ممكن است اين رشد صورت بگيرد ؟ بر اساس چه عامل رشد دهنده اي ؟ وقتي راه بسته است و ( او ) به من اهميتي نمي دهد و چون عاشق نيست در مقابل من احساس مسئوليتي ندارد - كه يكي از صفات عشق احساس مسئوليت در قبال معشوق است . شازده كوچولو يادتون هست : من مسوول گلمم! - چگونه ممكن اسن من رشد كنم؟ وقتي كانون هستي خود را در اختيار من
نمي گذارد من بايد چگونه توسعه پيدا كنم ؟ اينجا دو اتفاق ممكن است بيافتد :
يا رشد نكنم !-
- يا به يك تخيل دل ببازم و به شكل مصنوعي براي خود رشد ايجاد كنم! قبول دارم كه اين گونه رشد روي خواهد داد هر چند بسيار كند تر از حالت معمول و پر دردتر .اما به واقع سراب سراب است نه آب ! و آنگاه كه سراب بودنش به عينه ثابت شود اين نهال تازه رشد يافته بدجوري مي شكند.
- نكته دوم اينكه انگليسيها ضرب المثلي دارند كه مي گويد :
love is contagious
عشق واگير دارد!
دوست من مي گويند اين دليل خوبي نيست چون ما هم ضرب المثلي دلريم كه مي گويد خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو!
به نظر شما اين ضرب المثل درست است ؟! و آيا مي شود به ضرب المثلهاي يك جامعه به عنوان يك عقيده درست نگاه كرد؟
من در اين مورد با دوستم موافقم!
چنانكه در مقدمه گفتم اين كه اين جمله يك ضرب المثل است تائيد كننده صحت بي چون و چرايش نيست . من اين مثل را براي آن آوردم كه فكر مي كنم آنچه را مي خواهم بگويم خيلي زيبا و كوتاه گفته است ، همين!
مي خواهم بگويم عشق من اگر توانايي زايش عشق در ( او ) را نداشته باشد ، ناقص است و چون ناقص است عشق نيست كه عشق مظهر تمام تام و تمام كمال است .
دوست من معتقد است كه به قول مولانا عشق حاصل يك اتفاق است ، يك لحظه است ... و اين امكان خيلي بعيده كه طرف مقابل هم همان لحظه را بفهمد و از دست ندهد . پس قطعا شروعش يك طرفه است .و گاهي يك طرفه مي ماند و گاهي نه .
من معتقدم حتي اگر عشق از يكسو آغاز شود - كه من در اين جمله ايرادي مي بينم كه به آن اشاره خواهم كرد - اگر عشق باشد توان زايايي دارد و در طرف مقابل هم عشق خواهد آفريد كه اگر اين نباشد عشق ، به آفت هميشگي اش به خصوص در جامعه ما دچار خواهد شد : تغيير شكل دادن به مهر ، محبت ، تفاهم و نهايتا عادت!!
عشق بايد زايا باشد تا در خلال زمان رنگ نبازد چونا ن چشمه اي كه لحظه به لحظه نو مي شود و در نتيجه تبديل به مانداب و گنداب نمي شود . اگر زايايي را از عشق بگيريم تنها اتفاقي مي ماند كه هيچ امتدادي نخواهد داشت .
از سوي ديگر چنانكه گفتم من همين كه عشق از يك طرف آغاز مي شود را هم قبول ندارم!
عشق هر دو نفر را در يك زمان در بر مي گيرد اما ممكن است به اين سبب كه من حساسيت بيشتري دارم آن را زودتر حس كنم و ديگري به واسطه حساسيت كمترش يا حتي به خاطر فلسفه عشق گريزي اش!! - باور كنيد اين دومي را خيلي ديدم !! - آن را حس نكند. اما چنان كه گفتم گذر زمان ، ريشه دادن عشق و زايايي آن ماهيت دو طرفه آن را ، درحقيقت ، آشكار مي كند.
**
بحث خيلي طولاني شد و من نتوانستم حتي متن اولين جلسه بحثمان را برايتان كامل كنم !
از انجا كه مي ترسم خسته شويد و از آنجا كه اين بحث به فكري پويا نياز دارد ادامه همين قسمت اول بحث!! را به مطلب اينده موكول مي كنم و منتظر ادامه نظرات دوستم و همين طور شما هستم .
همراهي ام كنيد .
سيامك
سلام
اين غزل تقديم شما:

تضاد
من و هزار زخم ، تو و ململ تن زيبات!
من و كوير ، تو و باغ دامن زيبات !
غم ترانه نمناك ( شد خزان ) با من
تو و كرشمه و پاكوبي ( زن زيبا )ت!!×
من و هجوم زمستان … و برف عصيانگر
تو و بهار بلوغت ، شكفتن زيبات
من و شكستن دائم ، غمي كه مي بارد !
تو و شكستن غمناك ناخن زيبات!!
من و صليب بلا روي دوش خستگي ام
تو و صليب طلا روي گردن زيبات!!
مداد كنته و من : طرح سايه روشن عشق
و رقص بوم تو در رنگ روغن زيبات!
…
و اين سوال عجيبي ست …( دوستم داري ؟!!)
تو و اشاره چشمت … و ( فعلا ) زيبات !!
×( شد خزان ) ترانه اي غمناك با صداي استاد بديع زاده و ( زن زيبا ) ترانه اي قديمي ، شاد و رقصان با صداي ويگن
سيامك
سلام
بدحاليه وقتي مي بيني كسي كه يه زماني - راستي كي بود ؟! همين ديروز يا صد سال پيش ؟!! يادم نيست! - معناي ناب نفس كشيدن بود ،عين يه آه پا پس مي كشه و تو ديگه هيچوقت نمي توني ببينيش، هيچوقت!
گيرم كه او ديگه نفس نيست اما ياد اونهمه همنفسي اونقدر پابندت مي كنه كه واسه رفتنش دلتنگي كني و چشات خيس شه گيرم كه اون چيزي كه حالا دوسش داري ديگه او نيست ، يه خاطره است ، يه خاطره كه مثه يه رويا ، شيرين بود ، مثه يه رويا ... كوتاه! اما فقط اون بود كه برات اين رويا رو آفريد !! اين دليل واسه همه قدرشناسي هاي عالم كافيه ... و براي همه دلتنگي هاي عالم ! باور كن!
...
برگرديم به بحث معرفي نويسنده ها و كتابها!
داشتيم در مورد نادر ابراهيمي حرف مي زديم. از منتخب داستانهاي كوتاهش ( 3 جلد ) و بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم و يك عاشقانه آرام حرف زديم و حالا ادامه بحث:
(چهل نامه كوتاه به همسرم ) واگويه هاي ابراهيمي ست با همسرش . چهل واگويه ها كه گاه در 4-5 سطر تمام مي شوند و گاه 4-5 صفحه هم كم مي آيد!
شكي نيست كه ابراهيمي عشق را در وجود همسرش به نظاره نشسته است و مي نويسد.بي تجربه از عشق نمي توان سخن گفت آن هم با دقت نظري كه ابراهيمي دارد .هيچ كتابي توان آموختن عشق را ندارد چنان كه هيچ معلمي ! كه به قول نزار قباني : عشق خود آموزگار است!
اين عشق در لا به لاي واژگان تمامي آثار ابراهيمي فرياد مي زند ، اما در اين كتاب شما با آن به صراحت و فارغ از داستان و فرم و پيرنگ برخورد مي كنيد و همين برجذابيت كار مي افزايد.
ابراهيمي صادقانه و پر شور از عشقش سخن مي گويد و گاه صراحتش با روحيه محافظه كار ايراني - كه بيان عشق را مايه شرمساري مي داند!!- تقابل مي يابد.اما به قول خودش - در كتاب يك عاشقانه آرام - :
من از بزرگترها به خاطر آنكه عاشقانه نگاه كردن را مي دانم ، خجل نخواهم بود . به من چه ربطي دارد كه آنها كارشان را نمي دانند؟!...
اما قضيه به همين جا ختم نمي شود - هرچند ( همين جا ) هم كم جايي نيست ! - كه اين دلنوشته ها تنها قربان صدقه رفتنهايي شاعرانه نيستند، بلكه تخليل هايي زيبايند از عشق ، چالشهاي موجود در زندگي عاشقانه ، موانع عشق ورزي ، چگونگي از سر گذراندنشان و ...
به بيان ديگر اينها بيانيه هايي عاشقانه اند از طرف همه مجنون هاي دنيا براي همه ليلي ها ! وهمين بي زماني و بي مكاني - كه اصولا خصلت عشق است - ارزش كار را صد چندان مي كند .
از اين مجموعه نامه ها بسيار خوانده ام اما شايد تنها كتابي كه از لحاظ عمق و زيبايي با اين كتاب قابل مقايسه است نامه هاي كافكا به ميلنا ست . در باقي آثار - حتي منتخب نامه هاي جبران به ماري كه از آن خيلي انتظار داشتم - هيچگاه اين درخشش را نديدم كه البته شايد تقصير از ترجمه يا انتخابها باشد!
( فردا شكل امروز نيست ) مجموعه داستان ديگري از ابراهيمي ست . داستانهاي اين كتاب به شهادت سال نگارش شان ما حصل روزهاي پرتنش انقلابند و لاجرم داستانها فضايي كاملا سياست زده و حتي گاه شعار زده دارد !
به گمان من اين كتاب بيشتر يك مرام نامه پر شور سياسي ست . آن هم نه از جنس يك عاشقانه آرام ! مرام نامه اي كه هيجان و شور را از انديشه و تفكر بيشتر دارد و لذا جذابيتش براي من - مني كه شايد خاطرات مشتركي با نويسنده ندارم - به اندازه ديگر آثار او نيست.
( حكايت آن اژدها ) مجموعه داستانهايي كوتاه و شعر گونه است كه نويسنده در آنها دست به تجربه هايي جديد زده است . در حقيقت مي توان اين مجموعه را امتداد آن دسته از آثار ابراهيمي كه در منتخب داستانهي كوتاهش - به خصوص در جلد سوم - چاپ شده اند ، دانست .
داستانهايي كاملا شاعرانه با پرداختهايي گاه كاملاغريب و گاه كاملا ساده ! و فضايي تقريبا سوررئال كه با بهره گيري از شيوه جريان سيال ذهن نوشته شده است . البته در ابتداي اين كتاب ابراهيمي مقاله اي در باب داستان نويسي دارد كه بسيار زيباست و در آن از روش ( سرريز ) نام مي برد كه به نظر من تقريبا معادلي براي همان روش جريان سيال ذهن است . ( خوشحال مي شوم اگر اطلاعات تكميلي تري در مورد تفاوت اين دو شيوه داريد مرا بي نصيب نگذاريد.)
خواندن داستانهاي اين كتاب را به شدت توصيه مي كنم به واسطه زيبايي شان و همچنين براي اينكه همچون شعر خوانش دوباره آنها هميشه چيزي تازه به تو مي دهد و اين كشف تازه ، احساسي دلپذير را فراهم مي آورد.
( تكثير تاسف انگيز پدر بزرگ ) آخرين كتابي ست كه از ابراهيمي خوانده ام ،آن هم تنها يكبار! بنابراين نظرم خيلي مشخص نيست!!
چون اين داستان پيچيدگي عجيبي دارد : تصور كنيد اسم يكي از كاراكتر هاي داستان نادر ابراهيمي ست و نام برادرش ( بورخس ) ! از آن طرف پدر بزرگشان طي داستان به موجودي مكانيكي بدل مي شود و سپس تكثير مي گردد!!
شكي نيست كه اين داستان كاملا نمادين است و فرياد اصلي اش بر سر مدرنيته ايست كه آوارگون طبيعت و احساس و عشق را نابود مي كند.
اما حتي در همان نگاه اول پيداست كه نكات ظريف ديگري هم در داستان نهفته است كه نياز به تامل و بازخواني دقيق تر دارد .
تنها اين را مي توانم بگويم كه اگر از آثار ابراهيمي و شيوه نگارشش لذت مي بريد اين كتب شما را به هيچ وجه نا اميد نخواهد كرد!
...
چنانكه گفتم ابراهيمي غير از اينها آثار ديگري نيز دارد مانند مردی در تبعید ابدی ، بر جاده های آبی سرخ ، ابن مشغله و ...كه من متاسفانه هنوز موفق به خواندنشان نشده ام .اما همين چند اثر به من نشان داده اند كه ابراهيمي نويسنده ايست كه هم به چگونه نوشتن اهميت مي دهد و هم به چه نوشتن.
بحث خودم را فعلا در همين جا متوقف مي كنم و بار ديگري كه به اين بحث برگرديم نظر كامل خود را راجع به مجموعه آثار نادر ابراهيمي جمع بندي خواهم كرد.
خوشحال مي شوم كه اگر شما هم نظري راجع به آثار اين نويسنده خوب داريد مرا بي نصيب نگذاريد.
همراهي ام كنيد.
سيامك
سلام
اين ترجمه را تقديم مي كنم به همه دوستاني كه رمان ( شمال و جنوب ) را خوانده اند و مانند من كنجكاو بودند كه بدانند شعر آنابل لي چه مي گويد!!
آنابل لي
ادگار آلن پو
سالها پيش از اين
در سرزميني پادشاهي از گستره دريا
دوشيزه اي زندگي مي كرد
كه شايد
با نام آنابل لي بشناسي اش ،
و او تنها با اين خيال مي زيست:
(دوستم بدارد
و دوستش داشته باشم!)
كودكي بودم و
كودكي بود
، در اين پادشاهي دريايي ، اما
من وآنابل لي
يكديگر را دوست داشتيم
با چيزي بيش از عشق!
با عشقي چنان
كه فرشتگان ، نالان ،
به آن رشك مي بردند!
وچنين شد
كه در سالياني دور
در اين پادشاهي دريايي
بادي وزيد، ابرخيز!
و آنابل لي زيبايم لرزيد،
آنگاه خويشاوند نجيب زاده اش آمد و
محبوس در گوري
از من جدايش كرد
در اين پادشاهي دريايي!
فرشتگان بهشتي
چندان دلخوش نبودند
- كه رشك مي بردند به ما! -
و اين گونه شد
( چنان كه همه مي دانند در اين پادشاهي دريايي )
بادي بر آمد از ابر شب
و آنابل لي مرا لرزاند و
كشت!
اما
عشق ما
بسيار قوي تر از عشق بزرگترها بود و
عشق باهوشترها!
نه فرشتگان بهشت اعلا
نه شياطين اعماق دريا
هيچ يك را
توان جدا كردنمان نبود!
توان جدا كردن روح من
از روح آنابل لي زيبايم!
چون:
ماهتاب بر نمي آمد
مگر آنكه برايم بياورد
روياي آنابل لي زيبا را !
ستارگان نمي درخشيدند
مگر آنكه به يادم آرند
چشمان آنابل لي زيبا را!
واين چنين در ميانه جذر و مد شبانه
پهلو به پهلوي دلدارم
دراز مي كشم...
دلدارم ،
زندگي ام ،
عروسم!
در مقبره روياييش...
در گورش!
سیامک
سلام
برگرديم به بحث عشق.
داشتيم در مورد اهميت فرديت در عشق صحبت مي كرديم و دو دليل در رد فرضيه انحلال در معشوق عنوان كردم :
- عدم رشد در رابطه اي كه بر حفظ فرديت متكي نيست
- عدم توجه به اهميت نقش تفاوتها در گسترش و تقويت عشق
اما ادامه بحث:
اريك فروم در كتب هنر عشق ورزيدن مي گويد:
عشق بالغ انسان كامل ... در وضعيتي صورت مي گيرد كه وحدت و همسازي شخصيت آدمي و فرديت او را محفوظ مي دارد ....در عشق تضاد جالبي رخ مي دهد ، عاشق و معشوق يكي مي شوند و در عين حال از هم جدا مي مانند!
علت اين امر اين است كه عشق فعاليت است نه فعل پذيري! يعني عاشق در فعاليتي متافيزيك - فعاليت روح - نيروهاي ذاتي بشري را به كار مي اندازد و آزادانه تصميم مي گيرد و عمل مي كند. به عبارت ديگر شخصيت خود را در بوته شخصيت ديگري به آزمايش مي گذارد.لذا از انگيزه هاي خود آگاه است ، عملش به دنبال اراده اش مي آيد نه اراده اش به دنبال عملش!!
لذا دراين فرايند آگاهانه كه برخاسته از خود اوست تماميت (من) حفظ مي شود.در حاليكه در يك فرد كنش پذير كه (من) را وا مي نهد فعاليت خلاق و ارادي از دست مي رود و فرد نهايتا از يكسري محركها متاثر مي شود و حتي اگر پاسخگر خوبي باشد عشق به امري مكانيكي تنزل مي يابد!
از سوي ديگر فروم به نكته ظريف ديگري هم اشاره مي كند. او در بحث نياز به تمركز به عنوان امري اساسي در عشق ورزي مي گويد:
در حقيقت توانايي تمركز دادن فكر به معني توانايي تنها بودن با خويشتن است - واين خود يك شرط مسلم براي توانايي عشق ورزيدن است. اگر من به دليل اينكه نمي توانم روي پاي خودم بايستم به كسي بستگي پيدا كنم آن شخص ممكن است يك نجات دهنده زندگي من باشد ولي رابطه من با او رابطه اي عاشقانه نيست!
نگاه كنيد كه چقدر تفاوت است ميان اين نظر و نظر رايج عاشق تيپيك جامعه ما كه مثل كنه به معشوق مي چسبد - چنانكه گاه انگل وار قابليت رشد او را سلب مي كند! - و مي گويد اگر تو نباشي من مي ميرم!!
خورشيد خانوم در يكي از نوشته هاي زيبايش به همين نكته اشاره كرده كه : ( بعضي از اين قربون صدقه رفتنهاي ما فجيع و غير قابل تحمله! )
حالا با من بحث نكنيد كه حالا طرف يك چيزي گفت!!
دو حالت بيشتر ندارد يا اين جمله از صداقت دروني فرد نشات مي گيرد كه آگاهانه و يا ناآگاهانه به درك ناصحيح او از عشق بر مي گردد.و يا اينكه جمله اي از سر شكم سيري و بدتر از آن رياست كه آنگاه هم گمان نكنم عشق با چنين چيزهايي نسبت داشته باشد!!
شكي نيست كه بي معشوق ، دل مي گيرد ، شادي رنگ مي بازد ، غم ناب عاشقانه مي آيد و بغض و باران ...
اما اينها معني اش اين نيست كه من مرده ام !! من چون زنده ام اينها را حس مي كنم ، اين درد را ، عم را ، زخم را ! وگرنه مرده كه از هفت دنيا آسوده است!!
من مي توانم بي او زندگي كنم حتي شايد رشد هم بكنم اما نه به آن شيريني و نه به آن سرعت و بالندگي !
اينجا دعواي لغت نيست ، دعواي معناست ! معناهايي ناب و اهورايي كه در اثر بي توجهي و بي مسووليتي ما به مفاهيمي مسخ شده ، غلط و ناكارا بدل مي شوند.
نكته ديگر عكي ماجراي فوق است. فروم در تحليل احترام به عنوان جزئي از عشق مي كويد:
منظور از احترام ترس و وحشت نيست. بلكه توانايي درك طرف ، آنچنان كه هست ، و آگاهي از فرديت بي همتاي اوست . احترام به ديگري يعني علاقه به اين مطلب كه ديگري آن طور كه هست بايد رشد كند و شكوفا گردد.بدين ترتيب آنجا كه احترام وجود دارد استثمار وجود ندارد .من مي خواهم معشوق براي خودش و در راه خودش پرورش بيابد نه براي پاسداري من!... واضح است كه اين احترام آنگاه ميسر است كه من به استقلال رسيده باشم ، يعني آنگاه كه بتوانم روي پاي خودم بايستم و بي مدد عصا راه بروم .
توجه به اين نكته بسيار مهم است . تنها نمود بيروني وابستگي رواني مغلوب شدن و فرمانبردار بودن نيست . گاه اتكا و شخصيت نامستقل با غلبه گري و استثمار باز شناخته مي شود! در حقيقت چنين انساني براي اثبات خود ( مجبور ) به تسلط جويي ست ، يعني ( نياز ) دارد بر كسي غلبه كند! و همين نياز يعني وابستگي رواني ! و در نتيجه در صورت فقدان موجود مغلوب او معناي خود را از دست مي دهد.
در چنين حالتي هم فرد مستقل نيست لذا باز هم عشق را خواهد باخت.
از سوي ديگر در رابطه غالب - مغلوبي يكي از افراد تا مرتبه مالك صعود و ديگري تا مرتبه مملوك سقوط مي كند. در چنين محيط نا هنجاري عشق توان بالندگي ندارد كه : ( عشق فرزند آزاديست ) .
اين بحث را در جهات ديگري هم مي توان گسترش داد . مثلا يكي از آفات اساسي عشق اين جمله حكيمانه !! رايج است :
او با 70 درصد ايده آلهاي من مطابق است باقي اش را تغيير خواهم داد!!
نمي خواهم اين بحث را به سبب طولاني بودنش خيلي باز كنم و تحليل كامل آن را به وقت ديگري موكول مي كنم تنها اين دو جواب را از قول مهرجويي و فروم به اين اظهار نظر مشعشع !! مي نويسم :
- مهرجويي - يا شايد بهتر باشد بگويم كاراكتر هامون در فيلم هامون - مي گويد : اگر ( تو ) بخواهي من آن باشم كه تو مي خواهي آن وقت ( من ) ديگر( من ) نيست !!
و اين ( من ) استحاله يافته توان ايجاد عشق را ندارد...
- فروم مي گويد : اگر من شخصي را دوست دارم ، با او آنچنان كه هست ، نه مانند چيزي براي استفاده خودم يا آنچه احتياجات من مي طلبد ، احساس وحدت مي كنم .
×××
هرچند هنوز حرف بسيار است ، اما از آنجا كه مقوله عشق به واسطه سياليت و ارتباطاتش بازگشتها ي بسياري خواهد داشت و همچنين براي اينكه با تغيير موضوع ، تنوع و در نتيجه جذابيت گقتگو بيشتر شود لذا بحث فرديت درعشق را همين جا تمام مي كنم . مسلما در ذيل بحثهايي ديگر در باب عشق دوباره به اين موضوع گريز خواهيم زد .
دوست مهرباني برايم اي ميل فرستادند كه عشقي كه شما مي گويي دو طرفه است يا يكطرفه ؟
گمان مي كردم راجع به اين موضوع صحبت كرده ام ولي ديدم كه حق با اين دوست خوب است و مطلبي مجزا در اين مورد ننوشته ام هرچند به اشاره نظرم را گفته ام .
نظر شما چيست ؟ آيا بر يك احساس يك طرفه نام عشق مي توان نهاد يا نه ؟
با فرستادن نظراتتان همراهيم كنيد تا در بازگشت بعديمان به مقوله عشق به اين موضوع يپردازيم.
سيامك
سلام
اين غزل تقديم شما:
از بودن و سرودن ×
دوباره بارش باران به روي دفتر من
دوباره خواهر كاغذ ، قلم برادر من !
سرود سبز ملائك ، بهار لالايي
دوباره دست خدا و نوازش سر من !
خودش به داد دلم مي رسد ! اجابت شد
دعاي قلب شكسته : دعاي مضطر من !
چه مهربان به دلم امر مي كند : بنويس!
و عشق مي چكد آهسته توي جوهر من!
( دوباره پلك دلم مي پرد ، نشانه چيست ؟! )
تو آمدي به غزل ... هاي ! نيم بهتر من !!
به رقص واژه برقص آنچنان كه پروانه
به بال شعر ببال اينچنين ، كبوتر من!
تو( سعي ) سبز بهاري براي روييدن
من از ( صفا )ي تو گفتم هميشه ، ( هاجر ) من!
شكوفه هاي تنت دانه دانه مي شكفند
تو جلوه زار تجلي ... و محو منظره : من !
دوباره قصه سيب ست و جاذبه : يك كشف!
هبوط آدم و حوا به روي بستر من!!
هجوم بوسه من روي دست مخملي ات
و روي سرخ لبانت جهاد اكبر من !
...
و اين خداست كه اينگونه شاد مي خندد
به شادي من و تو توي بيت آخر من ...!
× از حميدعزيز وام گرفته ام .
سيامك

سلام
امروز 11 سپتامبر است.يادآورحماقتي تلخ با پيامد حماقتهايي تلختر. از يكسال پيش به اين سو دهها هزار تن به طور مستقيم و عير مستقيم جان خود را به خاطر هيچ از كف داده اند و بشر همچنان به حماقت خويش پاي مي فشرد . بوي خون گرگها را مست مي كند و تاريخ به تحير بر اين دو پايان مست مي نگرد و تنها سري به تاسف تكان مي دهد كه اگر انسان خويش از پس جهالتش بر نيايد ، مگر آن كه خدا به فرياد رسد اگرنه از هيچ موجودي كاري ساخته نيست.
كاش انسان مي فهميد كه گرگ نيست - كه حتي گرگها هم يكديگر را نمي درند!!- آن وقت همين يكسال آنقدر شرمسارش مي كرد كه قتل واژه اي از ياد رفته مي شد! 
و انسان نمي فهمد و اين را نمي داند و در اين جهل مركب ، عشق به عزاي انسانيت نشسته است....
تا اينگونه کودکان زمين در حسرت نان عشق بمانند ، خالي از مفهوم کودکانگيشان با سوالي در چشم : که آيا سهم ما واقعا همين بود؟!...
و انگار حماقت بشر تمامي ندارد!
×××
امروز مي خواهم درباره يك نويسنده خوب ديگر صحبت كنم .
اين نويسنده از حوالي خودمان و از اهالي همين آب و خاك است.
نادر ابراهيمي شايد نياز به معرفي نداشته باشد. بنابراين از روال مالوف مي گذرم و تنها از كتابهايش - البته آنهايي كه خوانده ام - و اثري كه بر من گذاشته اند سخن خواهم گفت.
من ابراهيمي را با كتاب كوچك ( اجازه است آقاي برشت؟!) شناختم. كتابي كه در ميان دهها كتاب ديگر كتابخانه مان خاك مي خورد!
نثر اين كتاب مبهوتم كرد همچنانكه سادگي دست نيافتني اش!! دست نيافتني ، تاكيد مي كنم ! چون در پس اين سادگي درخشش تفكري را مي ديدم كه فارغ از درست يا غلط بودنش حاصل عرقريزي انديشه بود ، بي شك!
به دنبال آن يك اردوي دانشجويي جهت بازديد از نمايشگاه بين المللي كتاب ، گشت و گذار در جشنواره واژه ها و كشف ناگهاني و شايد تقدير گونه سه كتاب!: مجموعه داستانهاي كوتاه نادر ابراهيمي چاپ انتشارات امير كبير 1372
متاسفانه حالا كه دارم اين جملات را مي نويسم از اين سه كتاب تنها يكي اش برايم باقي مانده است! ( خدا پدر دوستان امانت دار را بيامرزد!!)
اين سه كتاب از پنج كتاب ابراهيمي كه قبل از انقلاب چاپ شده بودند جمع آوري شده اند. زيبايي كار اينجاست كه گزينش آثار در هر مجلد بر اساس سبك و فضاي داستانها صورت گرفته است: در جلد اول اكثر كاراكتر ها حيوانند ! در جلد دوم فضا كاملا سوررئال همراه با طنزي گزنده است كه در لابه لاي نوشته ها فرياد مي زند! و داستانهاي جلد سوم داستانهايي كاملا شعر گونه را در بر مي گيرد چنانكه بعشي از آنها ( غزل داستان ) نام مي گيرند!
در نتيجه فضاي هر كتاب يكدستي جذابي دارد.
متاسفانه اين كتاب تا آنجا كه من اطلاع دارم ديگر تجديد چاپ نشد و دليلش را هم نمي دانم اما اگر اين كتاب به دستتان رسيد لذت خواندن و كشف آن را از خودتان دريغ نكنيد!
بعد از اين مجموعه درخشان ميل به خواندن آثار ابراهيمي در من بيشتر شد و جالب اينكه او هميشه با آثارش جذابيت خود را حفظ مي كرد.
( بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم ) به گمان من درخشانترين كتاب ابراهيمي است . اين كتا ب در سال 1345 به چاپ اول رسيد و تا سال 1380 به چاپ دوازدهم رسيد ! ( اين امار براي جامعه كتاب نخوان ما يعني يك موفقيت خارق الغاده!!)
اين داستان نسبتا كوتاه با فضايي كاملا سيال و بي زماني عجيبي كه بر آن حاكم است به گمان من يكي از درخشانترين آثار عاشقانه چند دهه اخير است.جريان سيال ذهن با تقطيع زماني اي كه مدام بين گذشته و حال در رفت و آمد است خوانش چند باره اين اثر را مي طلبد.
نويسنده به جهت اينكه تقطيع زماني سبب سردرگم شدن خواننده نشود سه زمان موجود در داستان ( گذشته دور گذشته نزديك و حال ) را با سه فونت مختلف نشان داده است. به اين ترتيب كه هر چه به سمت حال مي آييم فونتها درشت تر مي شوند ( آنگونه كه با نزديك شدن صدا بلند تر مي شود !)
به نظر مي رسد اين ابتكار كاملا مفيد بوده استچون بات پرشهاي زماني اي كه گاه در خلال يكي دو جمله روي مي دهد امكان سر در گم شدن خواننده دور از ذهن نبود.
اين عاشقانه غمناك حس و حال عجيبي دارد. نمناك و مه آلود عين ( ساحل چمخاله )! والبته عميق و دقيق.
هنوز كه هنوز است با انكه شايد دهها بار اين كتاب را خوانده ام هر گاه دوباره به سويش مي روم چيزي تازه در آن مي يابم و نامه چهارمش ديوانه ام مي كند و وقتي دستان رقيب از پنج برگ برنده لبريز است من هم اشكم سرازير مي شود كه : ( رقيب آزمايش حقيري ست ! ... هليا !...بگذار آن چه رفتني ست برود!... ) 
( يك عاشقانه آرام ) داستاني بلندتر - تقريبا مي شود گفت يك رمان - با همان حس و حال است .اما اينجا از آن پرشهاي زماني خبري نيست و داستان جز در بعضي ياد آوريها زماني خطي دارد..فضا كماكان عاشقانه است اما سياست هم كم رنگ و بويي ندارد! مي شود گفت كاراكتر گيله مرد همان كاراكتر ( بار ديگر ... ) است كه اين بار دغدغه هاي اجتماعي نيز دارد . در ضمن اينكه عشق را با انديشگي و پختگي بيشتري درك مي كند.
هر چند عادت كرده ايم آثار آميخته به سياست آثار دل انگيزي نباشند اما اين بار حاصل كار دلنشين است . چه ابراهيمي شعار نمي دهد از درون مي نويسد و از آن چه به ان باور دارد.علاوه بر اين او بيش از آنكه از سياست بنويسد از حقيقت مي نويسد كه اينبار بعدي اجتماعي نيز يافته است .
از سوي ديگر عاشقانگي ابراهيمي در اين كتاب يك عاشقانگي انديشمند است .عشقي كه با پويش و زايش و درخشش همراه است و از عادت و ركود و خمودي دور ! شادكامي دلپذيري كه دل را مي لرزاند و عقل را متحيران هبه تكاپو وا مي دارد تا عقب نماند:
( عشق يعني پويش ناب دائمي . به سراغ خستگان روح نمي آيد . خسته دل نباش ، محبوب آذري من! )
×××
باز سخن به درازا كشيد !
ادامه معرفي آثار ابراهيمي باشد براي نوبت بعد.
همراهيم كنيد
سيامك
سلام
اول اينكه :
چنان كه مي بينيد براي دسترسي آسان تر لينك مطالب آرشيو را با دسته بندي موضوعي در گوشه صفحه قرار داده ام تا دوستان جديدم با مراجعه به آنها بتوانند مباحث دنباله دار را راحتتر پي گيري كنند. البته اگر مطالب همين صفحه اصلي برايشان جذاب باشد!!
دوم اينكه:
برگرديم به بحث عشق!
قرار بود راجع به فرديت و استقلال در عشق صحبت كنيم.
بارها نظريه ( انحلال ) را در عشق شنيده ايم : عاشق در معشوق حل مي شود ، فنا مي شود و…!
و گاه مي بينيم بعضي روابط پا را از اين هم فراتر گذاشته و به ( اضمحلال ) مي رسند!!
ولي آيا واقعا عشق به معناي رد كردن فرديت عاشق است؟!
شاعر بزرگ كشورمان مي گويد :
عشق شاديست
عشق آزاديست
عشق آغاز آدميزاديست!
…
عشق نه تنها آزادي به بار مي آورد كه خود نيز ميوه آزاديست.به گفته نزار قباني ( نقل به مضمون ): تاريخ نشان داده است كه روزگاري كه انسان تحت فشار باشد عشق نيز تحت فشار خواهد بود!
عشق مال انسان آزاد است و اولين مشخصه انسان آزاد فرديت و استقلال است.
عشق رابطه اي متقابل است بين دو انسان آزاد اما در انحلال - و از آن بدتر اضمحلال ! - ديگر ( من ) باقي نيست! هر چه هست ( تو) ست! ودر ميانه اين از دست رفتن فرديت ، هويت انساني ( من ) نيز رنگ خواهد باخت و لا جرم اين رابطه متقابل به ارتباطي يكسويه تنزل مي يابد . ارتباطي كه بيشتر به رابطه اي انگلي - وشايد با لحني مهربانانه تر : وابسته ! - ماننده است.يكي غالب و ديگري مغلوب مي شود و در نتيجه توان رشد پاياپاي از هر دو طرف سلب خواهد شد و بر چنين رابطه ايستايي نام عشق نمي توان نهاد.
جملات زيباي جبران خليل جبران در كتاب پيامبر بسيار خواندني ست و قتي كه در توصيف عشق سخن مي گويد ( نقل به مضمون ) :
از يك سفره نان بخوريد اما از يك نان نه !…
از يك شراب بنوشيد اما از يك جام نه!…
ستونهاي يك معبد چون از هم فاصله دارند تماميت معبد را حفظ مي كنند…
سرو و صنوبر در سايه هم توان روييدن و باليدن ندارند…!
…
از سوي ديگر چنان كه گفتيم تفاوتها پاسدار و زاينده عشقند.اين تفاوتها تنها در راستاي حفظ استقلال و فرديت خود اجازه بروز خواهند يافت.متاسفانه در بسياري از اوقات چنين مي پنداريم كه موافقت و تصديق در بست نظرات طرف مقابل - حتي متاسفانه گاه رياكارانه ! - به انسجام رابطه مي انجامد و در همين راستا فرديت خود را بر باد مي دهيم كه ثمره اي جز قرباني شدن عشق نخواهد داشت .در چنين رابطه اي به قول نادر ابراهيمي : يا عاشق زائد است يا معشوق!!
در اين ميان نكته اي حائز اهميت و البته تاسف برانگيز تر نيز وجود دارد : گاه از لحاظ تجربي مي بينيم كه بيان تفاوتها به تزلزل رابطه مي انجامد!!
اين نكته صرفا به خاطر عدم تحمل آرا مخالف - وحتي متفاوت - ، بي خبري از روشهاي گفتگو و كاركرد آن به عنوان يك عنصر ارتباطي نزديك كننده و همچنين آموزش غلط و در نتيجه داشتن تصويري غلط از عشق - همان جستجوي هميشگي يك مشابه تام و تمام ! - مي باشد
ما تا به تفاوتهاي بين خود و معشوق پي مي بريم بنا به پيشينه ذهني مان احساس غبن مي كنيم و در نتيجه عشق ورزيمان متوقف مي شود !!
نادر ابراهيمي در كتاب زيباي چهل نامه كوتاه به همسرم چنين مي نويسد:در طول ساليان دراز زندگي مشترك من به اين باور ابتدايي رسيده ام كه اين نفس اختلاف نظرها نيست كه مشكل اساسي زنان و شوهران را مي سازد ، بل شكل مطرح كردن اين اختلاف نظرهاست.به اعتقاد من از پي طهارت ، زبان ، براي نگه داشتن بنيان خانواده به گونه ايي آرماني و مطلوب ، محكم ترين ابزار است، همچنان كه براي ويران كردن آن مخربترين سلاح!!
همواره براي بيان يك عقيده راه هاي متفاوتي وجود دارد و متاسفانه ما معمولا بدترين راه را بر مي گزينيم!
البته اين مساله بيستر ناشي از عدم درك صحيح ما از رسانه گفتگوست.
گفتگو براي ما ابزاري جهت غلبه كردن است نه تبادل آرا !
در اين راستا ما براي گوشي براي شنيدن نداريم ، تنها فرياد مي زنيم كه حرف خود را به كرسي بنشانيم و در لا به لاي اين فريادها حتي اگر حقيقتي هم باشد ، گم خواهد شد!!
جمله ابراهيمي در يك عاشقانه آرام بسيار زيباست:
ميزان فاصله ارتفاع صدا را معين مي كند!
و ما درست به همين خاطر آنگاه كه از هم ( فاصله ) مي گيريم ، ( ارتفاع ) صدايمان را بالا مي بريم به خيال مغلوب كردن طرف مقابل ، غافل از اينكه عشق و در نتيجه خودمان مغلوب بزرگ ماجراييم!!
×××
خيلي حرف زدم و خيلي ديگر هم حرف دارم!
بحث اهميت فرديت را در بازگشت بعدي مان به مبحث عشق پي خواهيم گرفت.
همراهي ام كنيد
سيامك
سلام
در ادامه ترجمه هایی که تقدیمتان کردم این دو شعر پابلو نرودا را هم بخوانید و لذت ببرید!
هر دو شعر از زبان انگلیسی برگردان شده است و سعی شده روح شاعرانه آنها باز تابانده شود.
تنها یک نکته : این دو شعر از مجم.عه صد شعر عاشقانه انتخاب شده که شاعر بزرگ شیلی آن را برای همسرش ماتیلده سروده است.
این هم بیوگرافی نرودا از سایت جایزه نوبل : اینجا را کلیک کنید!
( سونات 71 )
و اكنون تو از آن مني
با رويا هايت در روياي من بيارام!
عشق و رنج و كار
يكسره در خواب رفته اند
شب بر ارابه ناپيدايش مي راند
و تو در كنارم چونان كهربا آرمبده اي!
كسي ديگر ، عشق من ! در روياهايم نخواهد آرميد
تو خواهي آمد !
و ما دستادست بر فراز سيلاب زمان خواهيم گذشت.
كسي ديگر در گذر از سايه ها همسفرم نخواهد بود
تنها تو ، هميشه سبز!
هميشه خورشيد!
هميشه ماه!
دستانت آماده گشودن مشتهاي ظريفشانند
تا آيات حادثه اي لطيف از آنان بچكد.
چونان دو بال خاكستري
چشمانت بسته اند
و من بال مي گشايم!
در ميانه امواجي كه تو بر آورده اي
من ربوده مي شوم!
شب ، جهان ، باد ، در دايره تقديرشان مي چزخند.
بي تو
من
تنها خيال واره تو هستم
و اين خود همه چيز است!
( سونات 72 )
اكنون كه اين در شبانه را
مي بنديم ، عشق من!
همراه من بيا! به تو در توي سايه ها.
روياهايت را فرو گذار!
با آسمانت به چشمانم در آ !
در خونم جاري شو ! چونان رودخانه اي وحشي!
وداع با روشناي مهيب روز
كه قطره قطره در جوال گذشته مي چكد!
وداع با پرتو ساعت و نارنج !
سايه! دوست گاهگاهم! خوش آمدي!!
در اين كشتي
يا در ميانه امواج
در مرگ
يا در حياتي تازه
ديگر بار به هم مي پيونديم،
خواب آلود!
و باز مي خيزيم :
چونان عروسي شب در خون!
نمي دانم كيست كه مي زيد و مي ميرد
مي خوابد و بر مي خيزد
اما اين قلب توست
كه همه موهبتهاي غروب را در سينه ام مي پراكند!
سیامک
سلام
این ترانه - حکایت تقدیم به کسانی که باور ندارند عشق زاده تفاوتهاست نه شباهتها!!
ببخشید یه کم !!! طولانیه . فقط امیدوارم بعد از تمام شدنش احساس اتلاف وقت نداشته باشید.
تذکر اینکه این شعر ادای دینی است به بامداد بزرگ و خالق پریا و دخترای ننه دریا .
ماهی پولک طلا
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
( روی رف تنگ بلور )*
توی تنگ یه ماهی بود
ماهی پولک طلا
رو تنش بازی نور
باله هاش رنگین کمون
چش بد الهی دور !
اما انگار تو دلش
یه غم قدیمی بود
تو دلش یه عالمه
حرفای صمیمی بود
( با صدای بی صدا )*
لابه لای صدفا
زیر لب می گفت که :هی !
روزگار بی وفا !!
تک و تنها تو یه تنگ
دارم از دست می رم
آخرش هم می دونم
باید اینجا بمیرم !
تنگ تنهایی من
مثه دریای غمه
واسه این گوی بلور
یه ماهی خیلی کمه !!
چی می شد یه روزی صبح
وقتی ÷ا می شم ز خواب
ببینم یه همزبون
کنارم تو تنگ آب
اگه زشتم که باشه
مثه خرچنگای پیر !
با چشای تا به تا
پولکای عین قیر!!-
اگه سهم نونمو
هر روزی چپو کنه!
اگه از رو تنبلی
خودشو ولو کنه !!-
من بازم اونو می خوام
اگه همزبون باشه
حرفمو بفهمه تا
تنهایی تموم بشه
اگه اینجوری بشه
صدفا غزل می شن
قطره قطره های آب
یه دفه عسل می شن!
اگه اینجوری بشه
توی تنگ کوچیکم
÷ر مرواری می شه
به جای حباب غم!
خدا جون ! این دل تنگ
داره خون می شه ، ببین!
اون داره یه آرزو
روشو نندازی زمین!!...
ماهی قصه ما
ماهی پولک طلا
سرکش رو به خدا
دلکش غرق دعا !...
000
خورشید از کوهای دور
خودشو بالا کشید
دست نورش روی آب
یه ورق طلا کشید
ماهی قصه ما
ماهی پولک طلا
توی خواب و بیداری
لا به لای صدفا -
- رو لبش خنده شاد
داش می دید میون خواب
یه ماهی عین خودش
کنارش تو تنگ آب!
ولی خورشید بلا
با تلنگرای نور
می گرفت با شیطنت
خوابو از چشاش به زور!
ماهی پولک طلا
غلتی زد رو به طلوع
پر غصه پر درد
گریه هاش شدن شروع:
آخه لعنتی چته؟!
حق خوابم ندارم؟!
توی این دریای غم
یه حبابم ندارم؟!
نمی تونی ببینی
خنده مو حتی تو خواب؟!
دیدی اشکای منو؟!
حالا هی بتاب !... بتاب!!...
تو افق خورشید خانوم
دل نازکش شکست
غم ماهی مونو دید
دوباره به خون نشست
ماهی پولک طلا
تو دلش دریای درد
تو چشاش اشکای شور
رو لبش یه آه سرد-
- چشو از افق گرفت
غلطی زد رو صدفا
خواس ببنده چشاشو
یه دفه دید که ... خدا !-
- یه ماهی عین خودش ؟!
نه جونم! یه شاپری
رو به روش رو صدفا
پر ناز و یکوری-
- لم داده تو تنگ آب
داره می خنده چشاش
یه غزل یه شعر ناب
حس توی عمق نگاش!
ماهی فلک زده
ماهی پولک طلا
دیگه معطلش نکرد
یه هویی پرید هوا
با تموم سرعتش
رفت به ماهی برسه
می دونست تا آرزو
(فاصله اش یک نفسه!)*
شاپری هم انگاری
درد بی همدمی داشت
چون اونم همینجوری
سر به سوی اون گذاشت!
این یکی از این طرف
اون یکی از اون طرف!...
...یه دفه یه جسم سخت!
...یه دفه خون و صدف!!
ماهی پولک طلا
گیج و ویج و نیمه جون
رو صدف افتاده بود
رو لباش یه قطره خون!
با خودش حرف می زد:
چمه؟! ...ها!...یه جسم سخت!
مثه شیشه ...مثه سنگ!
ای خدا! لعنت به بخت!
اون تو یه تنگ دیگه ست!
توی یک تنگ دیگه!!
...آخ داره حرف می زنه...
چی می خواد بهم بگه؟!
انگاری با این سوال
به تنش جونی اومد
به دلش نور امید
به رگاش خونی اومد
به خودش تکونی داد
چرخی زد میون آب
پای دیواره اومد
پر شور و اضطراب
شاپری هم مثه اون
رو به روش ایستاده بود
عکس چشم ماهیمون
تو چشاش افتاده بود
ماهی پولک طلا
پر شادی ، پر غم
به خودش گفت که باید
کارو یکسره کنم!
تا یر دسگه تنگ
خودشو عقب کشید
یه دفه مثل یه تیر
سوی شاپری پرید
پر کشید پولک طلا
تو دلش یه آرزو
از تو تنگ روی رف
تا به تنگ رو به رو!...
000
خورشید تنگ غروب
بار و بندیلش و بست
یه نگا به طاقچه کرد...
دوباره به خون نشست!
روی رف یه دست خیس
آینه ای رو پاک می کرد!...
اون طرف دستی دیگه
یه ماهی رو خاک می کرد!!
اما خورشید می دونست
تا هزار سال دیگه
لکه ای رو آینه
قصه بوسه می گه
قصه بوسه اون
ماهی پولک طلا
که یه روزی پی هیچ
رفت به شهر آینه ها...!
*عبارات داخل پرانتز از شهیار قنبری است.
سیامک
سلام
برگرديم به بحث عشق !
براي شروع بحث استقلال و فرديت در عشق به نقش تفاوت در عشق آفريني اشاره كردم و گفتم كه عشق زاييده تفاوتها ست نه شباهتها.و اگر يادتان باشد در پايان سوالي را طرح كردم : آيا ممكن است مثلا بين يك آدم دروغگو و يك آدم راستگو عشق ايجاد شود ؟ خوب ! اينها هم متفاوتند!!و قرار شد با هم راجع به آن فكر كنيم .نتايج انديشه من را در ادامه بخوانيد:
به نظر من اين سوال تنها يك سفسطه بسيار ساده انگارانه است كه توسط همان عقل خودمدار ( رجوع كنيد به بحث قبل) - گهگاه مزاحم !!- مطرح مي شود!!
اولا: حدوث عشق از هيچ فرمولي تبعيت نمي كند ! حدوث عشق يك اتفاق است كه هيچ روانشناسي تا كنون تحليلي علمي و قطعي براي آن ارائه نكرده است( تنها روانكاو و روانپزشكي به نام پروفسور وايس تحليل متافيزيكي جالبي دارد كه بعدا راجع به آن سخن خواهم گفت).
در بين اين همه آدم متفاوت با ما عشق تنها متوجه يك نفر مي سود و دليل عقلاني آن را هم نمي دانيم! پس دليلي ندارد كه با هر كه متفاوت هستيم عاشقش هم بشويم!!
ثانيا : بحث در مورد تفاوت بود نه تضاد!
تفاوت لزوما تضاد نيست : من آبي را مي پسندم ، شما زرد را اين تفاوت است .من شاملو را مي پسندم شما سهراب را .اين هم تفاوت است و شما ورزش را دوست داريد اما من ندارم .اين هم تفاوت است! اين مثال آخر را به اين سبب آوردم كه متوجه تفاوت مفهوم تضاد در عرصه ادبيات و بحث خودمان ( كه نوعي بحث روان - رفتار شناسايانه است ) بشويد.
شما مي توانيد ورزش كنيد و من نكنم و با هم هيچ تعارضي هم نخواهيم داشت. اما نمي شود من به شما راست بگويم و شما دروغ تحويلم بدهيد! اين يك تعارض ست كه تنش ايجاد خواهد كرد و با اصول آرامش بر انگيز عشق همخواني ندارد.
پس فرق تفاوت و تضاد را لحاظ كنيد!
ثالثا گفته بودم كه چنانكه بسياري - مانند اريك فروم - گفته اند ارتباط متقابل از خصوصيات برجسته و اصلي عشق است و همچنين گفتگو يكي از عناصر ياريگر و شاداب نگه دارنده رابطه عاشقانه است. اين ارتباط متقابل و گفتگو بايد ب راساس صفحاتي مشترك صورت گيرد. دقت كنيد صفحات مشترك نه نقاط مشترك!
ما براي شروع رابطه و بسط آن نياز به يك بستر ارتباطي داريم و تعدد اين بسترهاي ارتباطي به انسجام رابطه خواهد انجاميد.
مثلا من شعر را دوست دارم شما نيز اما من شاملو را مي پسندم و شما حافظ را…من كلاسيك شعر مي گويم شما سپيدو…
در نتيجه ما مي توانيم در صفحات مشتركمان درباره تفاوتها به بحث بنشينيم.
×××
اما چرا اين بحث را به عنوان پيش نياز بحث استقلال مطرح كردم ؟ چون دقيقا به سبب همين ميل به همساني ، ما به روند يكسان سازي خود با معشوق - مغلوب شدن - يا يكسان سازي معشوق با خود - غالب شدن - مي پردازيم.و هر دوي اينها فرجامي جز تخريب رابطه نخواهد داشت.
اين بحث را با تكيه بر اهميت استقلال و فرديت در عشق ادامه خواهيم داد.
لطفا با نظراتتان همراهيم كنيد .
سيامك
( عکس از گویا)
سلام
( شنبه روز بدي بود ) !
نه ( بوي عيدي ) بود نه ( بوي توپ )!
نه ( فانوسي ) كه بشود (پي اش در كوچه ها گم شد )!
ديگر هيچ ( دختركي ) به ( قاشق زدن فكر نمي كرد ) !…
اين گونه شد كه ترانه خوان غمگين ما ديگر ( زمستان ) دلتنگی اش را تاب نياورد.
صداي خسته و زخم خورده اش خاموش شد مثل ( گنجشگك اشي مشي در حوض افتاده )!
عاقبت (آن شب مهتاب )رسيد و ( ماه به خوابش آمد )و اورا برد (كوچه به كوچه ) تا تنها پژواك تلخ تنهائي اش از دالانهاي پيچ پيچ خاطره به گوش رسد:
( سايه اشم نمي موند / حتي پشت سرش / غمگين و تنها / يه مرد بود يه مرد…! )
…
فرهاد خيلي خوب مي خواند. ترانه خواني اش انگار نوعي دكلمه بود كه حق شاعرانگي اثر را به تمامي ادا مي كرد.يادتان بيايد پوزخند تلخش را وقتي مي خواند:(عصر چار شنبه من / عصر خوشبختي ما !!)
يا وقتي كه در كنسرتش از ته دل بو مي كشيد و مي خواند: (عطر گل محمدي كه خشك شده لاي كناب !)
فرهاد هم رفت مثل فروغي … تا زمزمه پريشادخت شعر ديگر بار در گوشم بپيچد :
صدا ، صدا ، صدا
تنها صداست كه مي ماند!
***
دوست داشتم امروز بحث عشق رو ادامه بدم و مبحث قبل را به يه جايي برسونم اما …
به گمونم فردا بهتر باشه !
امروز رو با خاطره فرهاد سر كنيد تا فردا .
سيامك