سلام
اول يه چيزي بگم !!!! الان خيلي خوشحالم ! چون الان كه وصل شدم تا مطلبي كه نوشته بودم پابليش كنم ديدم كه دوست عزيز من علاوه بر اينكه من رو از نگراني در آوردند ، ادامه بحث عشق رو هم برام فرستادند!
ضمن تشكر از ايشون ، متاسفانه چون ايشون تصوير نامه شون رو ارسال كردند و من بايد اول اونو تايپ كنم و باز هم متاسفانه چون الان به دليل مسافرت امكانش رو ندارم ، ان شاء الله به زودي بعد از خاتمه اين بحث مجددا به بحث يكسويه يا دوسويه بودن عشق بر مي گرديم.باز هم از دوست مهربانم ممنونم.
×
خوب برويم سراغ بحث عشق!
قرار شد در مورد يك سوال صحبت كنيم و طبق معمول هيچكدام از دوستان سر ياري ندارند !!!
سوال اين بود : اصطلاح رايج ( عشق كور ) تا چه اندازه به حقيقت نزديك است و آيا عاشق واقعا كور است ؟!
براي شروع ببينيم اين اعتقاد چه جايگاهي دارد. ارسطو در تعريف عشق مي گويد : نابينايي حواس و انديشة آدمي از عيوب معشوق !
و افلاطون معتقد است : عشق عبارت است از حركت نفس كه از همه چيز فارغ است , به سوي محبوب بدون انديشه .
مي بينيد كه اين نظريه ريشه در تاريخ دارد و نظريه جديدي نيست . از سوي ديگر ضرب المثلها و كنايه هاي عاميانه ما هم سرشار از همين معناست . اما آيا واقعا چنين است ؟!
پاسخ من به اين سوال منفي ست ! براي تشريح نظر خودم بايد به توضيح دومسئله بپردازم :
الف- منطق عاقلانه : اين منطق كه بر مبناي استدلالات خويش انديش شكل گرفته است ، همان چيزي ست كه به طور عام از آن به عنوان منطق نامبرده مي شود و ما وجود آن را براي انسان منطقي لازم مي دانيم! در اين منطق ، ابزار ، انديشه عقل مدار است و هدف آن حفظ صيانت و موجوديت خود به عنوان يك انسان مي باشد. بديهي ست كه وجود اين منطق در رشد انساني پديده اي بسيار كارآمد است و از سوي ديگر استفاده مناسب از آن در حفظ از انواع خطرات و بهرهجويي از انواع فرصتها مددكار آدمي ست.
ب - منطق عاشقانه :هر چند شايد اين اصطلاح غريب تر از اولي به نظر برسد اما با كمي دقت مي توان آن را باز شناخت. اين منطق بر مبناي استدلالات ديگر انديش بنا شده است . در اين نوع از منطق ، ابزار ، انديشه احساس مدار است و هدف ان حفظ موجوديت و منافع معشوق است . من معتقدم كه وجود اين منطق خصيصه بارز عشق است و فقدان آن در حقيقت وجود عشق را زير سوال مي برد. از سوي ديگر استفاده كارا از اين موهبت براي پايداري رابطه عاشقانه و امتداد آن بسيار ضروري ست.
بر طبق آنچه عقيده عام جامعه است - و متاسفانه گاه از دهان روشنفكران نيز شنيده مي شود ! - انديشه ( مغز ) جايگاه و به عبارتي نماينده منطق عاقلانه و احساس ( دل ) جايگاه منطق عاشقانه است! حال آنكه من معتقدم خواستگاه هر دو انديشه است اما معيارها متفاوت است : يك جا ( من ) مركز عالمم و همه كارها بايد به ترتيبي شكل گيرد كه ( من ) به اهدافم برسم و جايي ديگر ( او ) مركز عالم است و ( من ) مي كوشم تا او رشد كند ( و البته كيست كه نداند كه در اين ميان بي شك من نيز رشد خواهم كرد ! وارد اين بحث نمي شوم چون تا حالا چند بار به طور گذرا به آن پرداخته ام و خود بحثي مفصل مي طلبد ).
علاوه بر موارد تفاوتي كه در تعاريف خودم به آنها اشاره كردم تفاوت ديگري هم در اين بين وجود دارد.
منطق عاشقانه مي گويد : او !
منطق عاقلانه مي گويد : او منهاي بعضي از صفاتش !
عشق تماميت را به عنوان موجودي واحد مي سنجد و مي پسندد ، اما عقل تفكيك مي كند و جز به جز به قضاوت مي نشيند .نتيجه استفاده از منطق عاقلانه چيست ؟! ممكن است دو اتفاق بيافتد :
1-عقل مي گويد : او با 70 درصد از خواسته هاي من نزديك است پس سعي كن 30 درصد باقي مانده را عوض كني !وحاصل اين فرايند عقلاني ، مي شود ديالوگ مشهور خسرو شكيبايي در فيلم هامون ( داريوش مهرجويي ) : اگر تو بخواهي من آن باشم كه تو مي خواهي ، آن وقت من ديگر من نيست !!
واين من استحاله يافته را ، عشق به همان راحتي كه قبول كرده است رد مي كند!
توجه كنيد ! بسياري از اوقات منطق عاقلانه - در راستاي همان حفظ موقعيت فردي - بسيار متاثر از جامعه و عرف رايج آن مي باشد . هرچند كه اين امر بستگي تمام و كمالي به شخصيت افراد و استقلال شان دارد اما كمابيش همه ما از جامعه تاثير مي گيريم ، لااقل براي حفظ موقعيت خود به مصداق ضرب المثل : خواهي نشوي رسوا …! ( هرچند من با اين ضرب المثل به شدت مشكل دارم ولي يك نگاه واقعبين به كل جامعه بشري غلبه اين ديدگاه را ثابت مي كند ).
بنابراين بسيار پيش مي آيد كه ما امري را به شكل كاملا ناخودآگاه مي پسنديم اما به واسطه ضرورتهاي جامعه در موضع گيريهاي آشكار و حتي در عمل رد مي كنيم !!
براي مثال : ( من ) نوعي ، از خانمي كه شيطان و سرزنده و رك گو باشد ، ناخوداگاه ، خوشم مي آيد اما به واسطه هنجارهاي يك جامعه اولتراسنتي ، هم در گفتار و هم در عمل بر خلاف اين جهت حركت مي كنم ! چون در غير اين صورت با فشار خردكننده اي رو به رو مي شوم.عكس اين حالت هم صادق است . ( من ) نوعي ، زني آرام و سر به زير و كاملا محجبه را بپسندم و جامعه اولترامدرن !! من تاب اين كشش دروني مرا نداشته باشند .
حالا به موارد فوق بيافزاييد دوگانگي دروني ( من ) نوعي را ، اگر وجود داشته باشد ، كه آن موقع ديگر واويلاست ! يك نيمه سنتي و يك نيمه مدرن كه در درون من با هم دعوا دارند و هريك ساز خود را مي زنند ! هر وقت طرف اين يكي را مي گيري ، آن يكي در درونت داد مي زند : ( امل!!! ) و وقتي اين را وا مي گذاري و به سوي آن مي روي ، اين يكي از درونت فرياد مي كشد : ( بي غيرت!!!)
( توجه كنيد كه در اينجا بحث نگارنده دفاع از حقانيت تفكر سنتي يا مدرن ، هيچ يك ، نيست كه اين خود بحثي تخصصي و جدا را مي طلبد كه در حد توان دانش اندك من نيست. تنها ، قصد من نشان دادن موقعيتي ست كه از تقابل اين دو ايجاد مي شود ).
بنا به همه اين توضيحات ، اگر قصد تغيير معشوقي كه عشق گزيده است را با نگرش جزء نگر عقل داشته باشيم در بسياري از موارد تماميت عشق كل نگر را هدف قرار داده نابود مي كنيم !
2- ….
×××
خيلي روده درازي كردم ! مي گويند بايد مطالب وبلاگ را كم حجم نوشت ولي من انگاري دارم كتاب مي نويسم!!
به خاطر همين و به خاطر اينكه شايد يكي دلش به حال ما بسوزد و از اين يكسويگي گفتگو نجاتمان دهد ! مورد دوم و همين طور ادامه بحث را به دفعه آينده اي كه به بحث عشق برگردم موكول مي كنم .
همراهي ام كنيد تا بحث از تكصدايي در آيد !
سيامك
سلام
اين چند روز هي داشتم مي نوشتم! به خاطر همين لطفا اگر مي شود امروز به حقير استراحت بدهيد!
البته خيلي هم دست خالي نيستم ! الان جريان را مي گويم فقط قبل از آن يك نكته :
مطلب عشق را ان شاء الله پس فردا مي نويسم و از آن جا كه از دوست عزيزم خبري ندارم – و البته بسيار نگرانش هستم ( دوستي هاي دنياي مجازي يك بدي اش اين است !) – مجبورم بحث را عوض كنم ولي قول مي دهم به محض بازگشت مجدد دوستم بحث دوسويه بودن يا يك سويه بودن عشق را ادامه دهيم . براي بحث جديد به اين سوال خواهم پرداخت :
اصطلاح ( عشق كور ) را كه شنيده ايد و حتما مي دانيد كه مي گويند عاشق كور است ! آيا اين امر صحت دارد ؟ و چرا ؟
خوشحال مي شوم قبل از شروع بحث نظرات شما را هم بشنوم .
اما چرا دست خالي نيستم ! در سه چهار روز اخير اين دو مطلب را نوشته ام كه خوشحال مي شوم بخوانيد :
- نامه سرگشاده به ترانه سراي ناب. كه نامه اي خطاب به شهيار قنبري ست به دنبال اظهار نظرهاي اخيرش و در سايت پندار منتشر شده است. با تشكر فراوان از نيماي عزيز .
- نامه جديدي در ستون بوسه بي فريادرس در نشريه الكترونيكي تماشاگرنمايان . با تشكر فراوان از همه بر و بچه هاي مهربان نشريه.
ديديد كه ! خيلي هم دست خالي نبودم !
راستي تا يادم نرفته ، دوست مهرباني لطف كرده اند و از وبلاگ من ديدن كرده اند و آدرس وبلاگشان را براي من گذاشته اند .
الهام عزيز وبلاگ زيباي شبگرد را مي نويسد كه توصيه مي كنم خواندن مطالب دلنشينش را از دست ندهيد .
ديگر چه ؟!
ديگر اينكه ملالي نيست جز اين كه او كه بايد بيايد ، نمي آيد و زندگي در چرخه بي پايانش بر مدار هيچ هي مي چرخد و مي چرخد و مي چرخد و ….
تو بگو اصلا حالي مي ماند كه از ملال بگويم؟!
سيامك
سلام
تقدیم به او که خواهد آمد و شما :
آينه آخرالزمان
درون آينه، تصوير، وهم انگيز مي رقصد
ومن هم پيش بيني مي كنم:پائيزمي رقصد!
تبي مي سوزدم ، هذيان! نبايد گفتشان اما
قلم بركاغذوكاغذ به روي ميز مي رقصد!
درون شعله ها خودسوزي فرهاد را ديدم
و بر خاكسترش سم ضربه شبديز مي رقصد!
لبي خون رنگ، شيريني كه رعش آلود مي خندد
و بر پيراهنش تصويري از پرويز مي رقصد!
سياوش ،بستر سودابه ،آتش ... سوختن اين بار
فرنگيسي برهنه ،گرم و شورانگيز مي رقصد!
چه ديدم ! رستمي در پاي منقل! نشئه افيون
و لامباداي * تهمينه كه با چنگيز مي رقصد!
هرمها مي شود بر پا ،... و فرعوني كه در سينا
نه تنها كشت موسي ، با عصايش نيز مي رقصد!
نه تنها ابن ملجم ، صد هزاران تن ... و يك مولا
قطامي ، مارگيسو ، زوي تيغي تيز مي رقصد!
جلال الدين كجايي؟! گرگ باران ديده اي دارد
به روي نعش سرخ شمس در تبريز مي رقصد!
چه ديدم! هملتي را كه پدر را و عمو را كشت
و دستادست مادر در شبي خونريز مي رقصد!
به گورستان تاريكي ، لحد آهسته مي جنبد
كفن پوشيده مرداري ،جنون آميز مي رقصد!
كجائيد اي كشاورزان؟! لزج شد خاكتان كم كم
كه داسي خون چكان دارد در اين جاليز مي رقصد!
ترنجستان، تفنگستان! و نيزه جاي نيزاران
و شيطان ، شاد، در اين دشت حاصلخيز مي رقصد! ...
نبايد گفت ، اما من درون آينه ديدم
كه بي سبزي كه ( تو) باشي ، فقط پائيز مي زقصد
* نوعی رقص تند ، خشن ، و برهنه
( آثار مینیاتور از استاد فرشچیان )
سیامک
سلام
امروز ترجمه دو شعر را برايتان مي گذارم از دو مليت كاملا متفاوت و از دو زمان كاملا مجزا !
هر دو شعر عاشقانه اند اما يكي طعم دوره اليزابت انگلستان را دارد و يكي يادآور زندگي كويري مردان عرب است.
و عشق در اين ميانه حديثي نامكرر در دالان تاريخ است و زيبا براي آنها كه شنوا باشند!
بشنويد:
( حضور بانوي من )My lady’s presence
هنري كنستابل ( 1562-1613)Henry constable
حضور بانويم
رزها را سرخ مي كند
از شرم لبهايش !
گلبرگهاي سوسن
از حسادت دستان سپيدش
رنگ مي بازند!
آفتاب گردان
ميان او و خورشيد
دلدل مي كند !
ارغوان
در خوني كه او از قلبم مي ريزد
بيرنگ مي شود!
خلاصه بگويم:
زيبايي گلها از اوست
چنان كه عطرشان
از تنفس شيرينش !
گرماي حيات
از پرتو چشمانش در زمين مي جوشد
تا رويش دانه ها شتاب گيرد .
با باراني كه از چشمم مي باراند
آبشان مي دهد
وآنگاه
در ميانه رگبار
ناپديد مي شود …!
××××
و دومي را هم بشنويد :
آنگاه كه دوستت دارم
نزار قباني
آنگاه كه دوستت دارم
زباني جديد متولد مي شود
شهرهايي جديد
كشورهايي نو يافته !
ساعتها مثل آلاله ها نفس مي كشند
گندم لا به لاي صفحات كتاب مي رويد
پرندگان از چشمانم پر مي كشند
با بشارت عسل !
كاروانها از سينه هايت به حركت در مي آيند
با بار ادويه هندي !
انبه ها مي افتند
جنگلها طعمه حريق مي شوند
و حبشي
خواب شكست را مي بيند !
آنگاه كه دوستت دارم
سينه هايت شرم را به دور مي افكنند
رعد و برق مي آغازد
شمشير !
طوفان شن !
آنگاه كه دوستت دارم
شهرهاي عرب از جا مي جهند
و در برابر سكوت قد علم مي كنند .
اعصار انتقام
در برابر قوانين طائفه مي ايستند !
چنانكه من
آنگاه دوستت دارم
در برابر زشتي مي ايستم !
در برابر پادشاهي نمك !
در برابر برقراري بيابان !
و بر عشقت پاي مي فشارم
تا رستاخيز فرا رسد
تا رستاخيز فرارسد ،
تا رستاخيز فرا رسد !
سيامك
سلام
امروز مي خواهم بحث در مورد نويسنده اي را آغاز كنم كه كه در 3-4 سال اخير با يكي از نوشته هايش به شدت در ميان كتاب خوانان جهان و البته ايران مورد توجه قرار گرفته است .
ژوزه ساراماگو (Jose Saramago ) نويسنده پرتغالي را همه مي شناسيد و كتاب كوري او را خوانده ايد يا لااقل توصيف آن را شنيده ايد.كتابي كه ساراماگو به خاطر آن جايزه نوبل 1998 را از آن خود كرد.
ساراماگو متولد 1922 درحوالي ليسبون است . اولين كتاب او به نام كشور گناه در 1947 نوشته شد و شهرت او با كتاب بالتازار و بليموندا در 1982 تثبيت گشت.رماني مربوط به تفتيش عقايد كه فليني از آن به عنوان بهترين كتابي كه خوانده است نام مي برد.
از اين نويسنده 3 كتاب - البته تا آنجا كه من ديده ام - به فارسي ترجمه شده است : كوري ، بلم سنگي و همه نامها .محور بحث من نيز در مورد ساراماگو همين 3 كتاب خواهد بود.
و اما كوري :
(( Blindness يك شاهكار واقعي ست! نه به خاطر اينكه هزار جور نقد راجع به آن نوشته شده است و نه حتي به خاطر اينكه جايزه نوبل ادبيات را برد ، بلكه به اين خاطر كه نويسنده در همان 20 صفحه ابتدايي به شما ثابت مي كند كه شاهكاري در حال خلق شدن است !
داستان را گمانم همه مي دانيد :
يك بيماري عجيب كه كوري - آن هم يك كوري ناگهاني و سفيد رنگ نه سياه ! - تنها علامت آن است بروز مي كند و مردمان شهري را يك يك به كام مي كشد.ابتدا تشكيل قرنطينه راهي براي جلوگيري از ابتلاي سايرين تلقي مي شود ولي به تدريج چنان مي شود كه تمامي مردم شهر به قرنطينه راه مي يابند! شهري پر از كوران! تنها با يك استثنا : زن دكتر .
تا اينجاي كار و با اين خلاصه اي كه از درونمايه گفتم به نظر مي رسد كه با يك داستان علمي تخيلي آن هم اگر با ديد سينمايي ببينيم از ژانر فاجعه طرف هستيم ! اما نويسنده با زيركي از اين دام مي رهد .چون او قصد دارد در اين فضاي پركشش استفاده ابزاري كند براي زدن حرفهايي كه خيلي شيرين نيست!
ادامه داستان از اين پس در حقيقت مرور تاريخ قدرت است ! از تاريخ زور گويي و حكومت اسلحه و عهد خان خاني تا انقلاب و حكومت مردم سالار ! و در پايان بيماري چنانكه به ظاهر بي دليل آمده بود ، به ظاهر بي دليل نيز مي رود و قصه در تعليقي از ترس از شيوع مجدد كوري به پايان مي رسد .
شكي نيست كه كوري - چنانكه خود ساراماگو هم بر آن صحه مي گذارد - يك كوري معنوي ست . نويسنده چنان بر اين امر تاكيد دارد كه حتي با ايجاد تفاوتهاي ظاهري بين كوري معمول و بيماري تشريح شده در كتابش مرز اين دو را پر رنگتر نيز مي كند : ( يك جور سفيدي حجيم و شيري رنگ كه به چشمها مي چسبد…)
از سوي ديگر ساراماگو اصرار دارد اثرش را كاملا نمادين و تاويل پذير باقي بگذارد و در اين راستا حتي از نام دادن بر كاراكتر هاي داستان خود نيز مي گريزد . در اين سبك بديع - كه لااقل من مشابه اش را در يك رمان نديده ام - تمامي كاراكتر ها بنا بر صفاتشان ناميده مي شوند : دكتر ، زن دكتر ، دختري كه عينك دودي مي زد و ….
و البته بديهي ست كه خيابانها نيز نامي ندارند ، شهر هم و كشور هم ! در اين گستره بي نام و بي زمان و بي مكان ، نا كجا آبادي دل پذير براي نويسنده خلق مي شود كه ظرفيت پردازش داستاني كاملا نمادين را دارد.
از مشخصات ديگر اثر جذابيت بي پايان آن است .عادت كرده ايم كه هر اثر هنري خواه در حيطه ادبيات خواه در سينما ، نقاشي ، تئاتر ، موسيقي و… اثري كشدار ، قلنبه سلمبه ! و كسالت آور باشد!! اما ساراماگو نشان مي دهد كه مي توان بزرگترين حرفهاي دنيا را در قالب هنري جذاب و دلپذير و حتي گاه ويرانگر ! ارائه كرد . اين جذابيت چنان است كه علي رغم همه پيچيدگيهاي پنهان و آشكار داستان و نثر عجيب آن باز هم قدرت نمايي مي كند.
در حيطه نثر اين كتاب علاوه بر تصوير گرايي و زيبايي عميق جملات به ظاهز ساده اش ، از شيوه سجاوندي غريبي تبعيت مي كند. چنانكه در چند صفحه اول ديالوگها را كاملا گم مي كنيد ! از گوينده نام برده نمي شود و تنها شما به مدد سير داستان پي خواهيد برد كه چه چيزي را چه كسي گفته است ! :
چرا ما كور شديم ، نمي دانم ، شايد روزي بفهميم ، مي خواهي عقيده من را بداني ، بله ، بگو ، فكر نمي كنم ما كور شديم ،فكر مي كنم ما كور هستيم ، كور اما بينا ، كور هايي كه مي توانند ببينند اما نمي بينند….
اين روش نگارش در بلم سنگي نيز به چشم مي خورد كه البته از نظر فضا نزديكي زيادي با كوري دارد .
×××
خوب به گمانم بحث طولاني شد و از آنجا كه نثر من از جذابيت مرگبار آثار ساراماگو خاليست ! باقي صحبتمان را وامي گذارم براي بار آينده اي كه به بحث كتابخواني بر خواهيم گشت .
با نظراتتان همراهيم كنيد .
پ.ن :
راستي فعلا با اين رنگ لينک ها نمي دونم مي تونيد پيداشون کرد يا نه!ولي رو اسم ساراماگو اون بالا حتما کليک کنيد !! تا يه فکري به حال اينا بکنم!!
سيامك
سلام
امروز قاعدتا بايد مي رفتم سراغ بحث عشق . اما از اونجا كه دوستي كه با هم در حال مباحثه بوديم هنوز – به علت برخي مشكلات – نتونسته و نرسيده كه مطلبش رو برام بفرسته و براي اينكه بحث عوض نشه از اون فعلا مي گذرم تا وقتي كه مطلب دوست خوبم برسه . اما براي امروز و براي خالي نبودن عريضه چند تا سايت خوب رو براتون معرفي مي كنم :
اوليش سايتيه كه جديدا خودم هم دارم توش مطلب مي نويسم ! ( از همين معلوم مي شه عجب جاي خوبيه ! ) . سايت تماشاگرنمايان رو عده اي جوون وبلاگر مي نويسن كه قراره به زودي تبديل بشه به يك دو هفته نامه معركه به اسم 7 سنگ ! منتظر هفت سنگ باشيد – تا چند هفته ديگه - كه قراره كلي جذاب و خواندني بشه !
واسه اينكه امروز هم يه مطلب جديد از من خونده باشين !! ( آخر خود تحويل گرفتن !! ) : اينم لينك ستون فعلي من در تماشاگرنمايان : بوسه بي فريادرس !
- لينك بعدي مربوط به موسيقيه . در اين لينك مي تونيد برگزيده هاي موسيقي سنتي ايراني رو بشنويد و download كنيد .اين برگزيده ها در 12 مجموعه – كه از نظر زماني هر كدوم تقريبا يه ساعت مي شن – جمع آوري شدند. قطعاتي مثل : شد خزان ، زهره ، بردي از يادم ، اشك من ، نواي چوپان و … با هنرمندي خوانندگاني چون : عبدالعلي وزيري ، داريوش رفيعي ، كورس سرهنگ زاده ، محمد رضا شجريان ، حسين قوامي محمود خوانساري و … . اين سايت رو از دست نديد !
- اين هم يه سايت جذاب ديگه راجع به موسيقي : ايران سولو . توي اين سايت مطالب و خبرهاي جذابي رو مي تونين پيدا كنين . در ضمن در اين سايت لينك مربوط به خبرها و عكسهاي جلسات خانه ترانه سرايان ايران هم هست كه البته فعلا كار نمي كنه و نمي دونم چرا !در ضمن مصاحبه bbc با يغما گلرويي رو هم مي تونين تو اين لينك از اين سايب بشنويد .
- و يه سايت موسيقي ديگه ! ريرا موزيك . در اين سايت زيبا هم مي تونين به موسيقي پاپ امروز ايران بپردازيد و خبراش رو بخونيد. همين طور چند تا كليپ و قسمتهايي از كنسرتها رو هم مي تونين download كنين. اين سايت در حال تكميل شدنه و به گمونم بعد از تكميل يه مرجع خوب براي زمينه كاري اش خواهد شد . به هر حال فعلا عكسها و قطعه فيلمهاش رو از دست نديد اگه طرفدار موسيقي پاپ ايران هستيد .
- اينم يه سايت با عكسهايي بسيار زيبا از نقاط ديدني ايران :عكي ايران . در اين سايت مجموعه هاي زيبايي از عكسهاي غار علي صدر ، اصفهان ، شوشتر ، كرمان و … مي تونيد ببينيد . مي شه يه چيزي مثل يه تور اينترنتي در ايران ! از دستش نديد .
- اما يه سايت زيباي خارجي رو هم معرفي كنم كه شايد البته ديده باشين اما ديدن چندباره اش مي ارزه! سايت پروانه ها ! تو اين سايت زيبا يك كلكسيون عالي از انواع مختلف پروانه در مراحل مختلف زندگي و به طريقه كاملا علمي وجود داره . توي اين دنياي رنگارنگ غرق بشيد و يادتون باشه كه پروانگي يادتون نره !
- گمونم ديگه بسه نه !….
اگه دوستم به فريادم رسيد كه مطلب عشق رو پس فردا پي مي گيرم اگر نه ميرم سراغ بحث معرفي كتاب ! همراهي ام كنيد.
سبز باشيد و هميشه جاري .
سيامك
سلام
اول اينكه معذرت مي خواهم از اين تاخير در به روز كردن وبلاگ مربوطه !! راستش سفر بودم .بك سفر عالي به تهران و آشنايي نزديك با دوستاني مهربان ! وقتي مجاز به واقعيت مي رسد دلت مي خواهد همصدا با وحيد اميري عزيز فرياد بزني : زنده باد اينترنت ! جلسه خانه ترانه ، يغما گلرويي ، حسن عليشيري ، حميد ، سياوش ، جلال ، فائزه خانم و البته وحيد اميري عزيز . و اين خلاصه خيلي كم است ! مي دانم ! اما تعريف كردن آن همه هيجان آشنايي و مهرباني چشمان صادق خودش وبلاگي جدا مي خواهد ! اين را هم نوشتم تا در حافظه اين دفتر مجازي بماند چنانكه در حافظه من هماره خواهد ماند .
دوم اينكه : اين غزل تقديم به شما تا بدانيد همه سلامها اين گونه نيستند ! گاهي ….
بعد از سلام...
گيرم سلام ! … خوب چه ؟! بعد از سلام چه؟!!
حالا كه داستان غزل شد تمام ، چه ؟!
گيرم رعايت ادبي سرد بين ماست
خانم ! بگو ! صداقت اين احترام چه ؟!
مي بيني از دهان غزل زخم مي چكد !
خنجر كشيده اي كه چه ؟! پس التيام چه ؟!
داش آكل نگاه تو وقتي كه نارفيق
چاقوي روزگار بد بي مرام چه ؟!
ديدي كه غم به حنجره ام تيغ مي كشد
پس بوسه هاي سرخ تو كو ؟!… انتقام چه ؟!
فرياد مي زدي كه منم معتقد به عشق
هي حرف ، حرف ! كو عملت ؟! التزام چه ؟!!
گفتي : خطر ! سقوط ! دو گامي عقب ترك !
آخر چه فرق مي كند اين يك دو گام ؟… چه ؟!
گيرم عقب ترك برويم و عقب ترك ،
افتادني كه هست از آن سوي بام چه ؟!!
*
هي داد مي زدم … و تو بي اعتنا به من !
حالا پس از سقوط …: چه گفتي ؟! … سلام ؟!! … چه ؟!!
سيامك
سلام
امروز يه داستان خيلي قشنگ و خيلي دقيق رو از شل سيلور اشتاين براتون ترجمه مي كنم . اين داستان دستم كه رسيد اسم نداشت. مس تونستم اسمشو بذارم : ماجراي درخت و پسر كوچولو ! يا شايدم : راستي عشق همين نيست ؟!!بعد كه دنبالش گشتم ديدم به انگليسي اسمش مي شه : The giving tree
يه چيزي تو مايه هاي درخت بخشنده يا درخت دست و دلباز !اما من همون عنوانايي كه خودم گذاشته بودم رو بيشتر دوست دارم ! شما چي فكر مي كنين ؟
لذت ببرين :
روزي روزگاري درخت سيب بزرگي بود و پسر كوچولويي ! اونا ساعتاي زيادي رو با هم مي گذروندن . پسر كوچولو لا به لاي شاخه هاي درخت بازي مي كرد ، رو ريشه هاش مي خوابيد و سيباشو مي خورد . درخت عاشق پسر گوچولو بود !
يه روز پسر كوچولو پيش درخت اومد. درخت با خوشحالي سري تكون داد كه : يالا ! بيا بازي كن !
اما پسر ديگه يه پسر كوچولو نبود !! اون مرد جووني شده بود كه مي خواست رو پاهاي خودش بايسته و زندگيش رو بسازه .
درخت گفت : هي ! بيا سيبامو ببر بفروش !
جوون فوري دست به كار شد و درخت سر حال اومد !
سالها گذشت و درخت، بي مرد جوون ، تنها بود .
يه روزي دوباره اون برگشت . درخت شاد شد اما مرد جوون مي خواست به زندگيش سر و ساموني بده و خونه اي بسازه .
درخت گفت : هي ! بيا شاخه هاي من رو ببر و واسه خودت يه خونه بساز!
چوون فوري دست به كار شد و درخت سرحال اومد!
سالها گذشت و درخت دلش واسه دوستش تنگ شده بود .يه روزي اون برگشت . حالا پيرتر شده بود و خسته از زندگي !
دلش مي خواست از همه چيز ببره !
درخت گفت : هي ! بيا من رو ببر و واسه خودت يه قايق بساز و به سفر دور دنيا برو !
مرد فوري دست به كار شد و درخت سر حال اومد!
سالهاي سال گذشت ، فصلا اومدن و رفتن و … درخت خيلي تنها بود ! اون دلش واسه دوستش تنگ شده بود و هميشه به روزاي خوب و شادي كه با هم داشتن فكر مي كرد !
بالاخره يه روز دوستش رو ديد كه از تپه بالا مي آد و … درخت جوني گرفت !
اما اون پسر كوچولو ديگه پيرمردي شده بود كه ناي بازي و نون در آوردن و سفر رفتن رو نداشت ! اون خيلي خسته بود !
درخت گفت : هي ! دوست من ! براي من هنوز كنده زيبايي باقي مونده ! نمي خواي بشيني و نفسي چاق كني !
پير مرد نشست و … درخت سر حال اومد !!
عاشقانه هاي زندگيتون پر دوام !
سيامك
سلام
امروز يه كمي از برنامه هميشگي خارج مي شيم!! كمي تنوع هميشه لازمه! اون هم از اين نوع :
شعر امروز افغانستان زيبايي خاصي دارد . من به شخصه غزلسرايان افغاني را كه در فضاي شعر معاصر و به گفته بهتر غزل معاصر ايران رشد كرده اند ترجيح مي دهم. شاعراني چون كاظمي ، محمدي و … .
امروز مي خواهم وبلاگ زيبايي كه هميشه مي خوانم به شما معرفي كنم : غزل امروز .
در اين وبلاگ شما با شاعران روز افغان آشنا مي شويد و به گمانم با كمي توجه مي توان به اختلاف سطح شاعراني كه مقيم ايران بوده اند يا هستند و ديگر شاعران در فرم ، زبان ، قدرت و تازگي تصاوير و حتي شاعرانگي پي برد .
مثلا همین شعر زیبا را از کاظمی در همین وبلاگ بخوانید.شعری که زمانی سروده شد که فریاد بی مهری مردم ما نسبت به مهاجران افغان شدت گرفت و یکی از موارد تشدیدکننده هم جنایاتی بود که در چندین مورد توسط برخی از این مهاجران صورت گرفته بود.بخوانید که شاعر هنرمند چه زیبا هم گلایه می کند و هم سپاس می گوید!این شعر همیشه برایم زیبا بوده است .هرچند در این لینک نسخه ارائه شده کامل نیست.
اما چه شد كه از شعر معاصر افغان حرف زدم :
امروز غزلي از رضا محمدي شاعر جوان و قدرتمند افغان را براي شما انتخاب كرده ام . لازم به ذكر است كه اين شعر در جشنواره سال گذشته شعر جوان در هرمزگان مقام سوم را به دست آورد كه بنا به نظر اكثر دوستان و همينطور خودم حق اين شعر بسيار بيش از اينها بود.
البته من اين شعر را از حفظ مي نويسم كه هر چند در صحت ابيات شك ندارم تنها اميدوارم در ترتيب آنها نيز اشتباه نكنم!
در ضمن اين شعر با نوشته قبلي اين وبلاگ نيز نزديكي محتوايي دارد ! لذت ببريد:
صدا ز كالبد تن برون كشيد مرا
صدا شبيه كسي شد ، به بر كشيد مرا !
صدا شد اسب ستم ، روح من ز پي اش
به خاك بست و به كوه و كمر كشيد مرا
بگو كه بود كه نقاشي مرا مي كرد
كه با دو ديده همواره تر كشيد مرا ؟!
چه وهم داشت كه از ابتداي خلقت من
غريب و كج قلق و در به در كشيد مرا ؟!
دو نيمه كرد مرا ، پس تو را كشيد از من
پس از كنار تو اين سوي تر كشيد مرا !
من و تو را دو پرنده كشيد در دو قفس !
خوشش نيامد ! بي بال و پر كشيد مرا !
خوشش نيامد ! اين طرح را به هم زد و بعد
دگر كشيد تو را و دگر كشيد مرا !
رها شديم تو ماهي شدي و من سنگي
نظاره تو به خون جگر كشيد مرا !
خوشش نيامد ! اين طرح را به هم زد و بعد
پدر كشيد تو را و پسر كشيد مرا !
خوشش نيامد ، اين بار از تو دشتي ساخت
به خاطر تو نسيم سحر كشيد مرا !
خوشش نيامد خط خط خط زد اينها را !
يك استكان چاي ، از خير و شر كشيد مرا !
تو را شكر كرد و در ذره هاي من حل كرد
سپس به سمت لبش برد و … سر كشيد مرا !!
زندگي تان غزل باران!
سيامك
سلام
در بحث عشق گفتم كه تا كنون در هيچ جايي نخوانده ام كه علت ايجاد عشق چيست. هيچ روانشناس و روانكاوي نظريه اي علمي و مستحكم در اين باره ندارد. تنها يك كتاب و البته يك روانشناس برجسته تفسيري متافيزيكي ارائه كرده اند از آنچه مي توان علت عشق ناميد . اينكه چرا در ميان هزاران دل به يكي مي بازيم و ظاهرا اين چنين بي دليل و اتفاق گونه !
آشنايي من با اين كتاب هم براي خودش اتفاقي بود!! كتابهايي كه از عشق مي گويند هميشه توجه مرا جلب مي كنند و در كتاب فروشيها و كتاب خانه ها لا اقل آنها را ورقي مي زنم ببينم حرف حسابشان چيست ! در يكي از همين تفحصات!! 4-5 سال پيش چشمم خورد به كتابي با عنوان : تنها عشق حقيقت دارد !
نامي جذاب بود لااقل براي من .كتاب را كه در دست گرفتم نام نويسنده اش آشنا به نظر آمد : دكتر برايان ال . وايس!

خواندن مقدمه كوتاه كتاب ياد آوري مرا تكميل كرد . او كسي بود كه در اولين كتابش دختري به نام كاترين را معرفي مي كند كه به مدد هيپنوتيزم عميق زندگي هاي گذشته اش را به ياد مي آورد!! به عبارت ديگر شايد او اولين كسي ست كه به شكل تجربي دليلي براي تناسخ روح ارائه داد.
تناسخ را گمانم اولين بار در شكل تئوريك بودا مطرح كرده است . تناسخ بودا در چهار مرحله جماد ، نبات ، حيوان و انسان اتفاق مي افتد . روح بنا به توانايي هايش در قالب هاي مختلف به جهان مي آيد و توانايي هايي جديد كسب مي كند و سپس مي ميرد تا در قالبي ديگر - حال بالاتر يا پايين تر بنا به اينكه رشد صعودي داشته يا نزولي - به جهان باز مي گردد و آن قدر اين چرخه ادامه مي يابد تا روح قابليت وصال به نيروانا - بهشت بودايي - را مي يابد.
اين تفكر در فلسفه و عرفان ايران نيز تا حدودي ديده مي شود .براي مثال شعر معروف مولانا كه مي گويد : هر لحظه به شكلي بت عيار در آمد … يا شعري از عطار كه در مقدمه همين كتاب آمده است :منم آن گبر ديرينه كه بتخانه بنا كردم …كه در بيت سوم و چهارم مي گويد : از آن مادر كه من زادم دگر باره شدم جفتش / از آنم گبر مي خوانند كه با مادر زنا كردم …به بكري زادم از مادر از آن عيسي ام مي خوانند/ كه من اين شير مادر را دگر باره غذا كردم…
در كتاب انسان روح است نه جسد نيز به موارد مشابه بسياري اشاره شده است كه البته يكي از آنها ماجراي همين كاترين و دكتر وايس است .
بعد از اين مقدمه مبسوط!! برويم سر معرفي كتاب :

تنها عشق حقيقت داردOnly love is real
داستاني از همزادان باز پيوسته A story of soulmates reunited
نوشته : برايان ال. وايس Brian L.Weiss
ترجمه : زهره زاهدي
انتشارات جيحون چاپ اول 1377 چاپ پنجم 1380
دكتر وايس فارغ التحصيل روانپزشكي از دانشگاه ييل و استاد دانشگاههاي پيتسبودگ و ميامي و رئيس بخش روانپزشكي مركز پزشكي مونت سينايي ، در كتابي عجيب مي خواهد به ما بگويد كه دليلي براي ايجاد عشق يافته است !كتابي كه خود نيز آن را حيرت انگيز مي داند. او در اين كتاب داستان واقعي دو نفر را كه از بيماران كلينيك او هستند براي ما با شيوه اي موازي تعريف مي كند :
دختري جوان و نسبتا زيبا از اهالي ميد وست به نام اليزابت كه علي رغم جواني و زيباييش اندوهگين و ناتوان در ايجاد ارتباط با مردان و عشق نا چشيده !
پسري به نام پدرو از اهالي مكزيك ، جذاب ولي اندوه گين ، مردد !
اين دو نفر كانديد گذشته درماني شدند . در اين روش دكتر وايس با بازگرداندن افراد به زندگي هاي گذشته شان و گشودن گره هاي موجود و بازگويي نقاط استرس آنها را درمان مي كند . او معتقد است كه نا هنجاريهاي رواني حال حاضر ما مي توانند ناشي از تنشهاي موجود در زندگي هاي پيشينمان باشد .
اين دو نفر در دو روز متفاوت نزد دكتر وايس مي آمدند و همديگر را نمي شناختند . در ادامه كتاب با تدويني موازي داستان زندگي هاي پيشين اين دو بيمار را مي خوانيم و حيراني از همين جا آغاز مي شود!
ماجرا هاي اين دو غريبه به شدت به هم شبيه است !! آن هم اينگونه كه انگار هر يك از ديد يكي از كاراكترها به ماجرا مي نگرند . براي مثال در يك زندگي يكي پدر است ديگري فرزند ، در زندگي ديگر مادر و فرزند ! در جايي دو همسر جايي دو برادر !! و …
به عبارت ديگر اين دو در دالان پيچاپيچ زمان بارها و بارها در كنار يكديگر زيسته اند و مهرمندانه به هم وابسته بوده اند .
و از همين جا فكري درخشان به ذهن دكتر وايس مي رسد :
آيا اين جرقه عشق نيست ؟!

حالا او بايد چه مي كرد ؟! آيا دخالت او دخالت در امر تقدير نيست ؟! اگر اشتباه مي كرد و رابطه اي نا موفق باعث از بين رفتن نتايج درماني تا كنون مي شد چه ؟!…
اين ترديد هاي بزرگ پشت سر گذاشته مي شود و دكتر وايس دخالت كوچكي مي كند:جلسه پاياني درمان پدرو است و ساعت ملاقات اين دو نفر با دكتر وايس طوري تنظيم مي شود كه اليزابت هنگام خروج از مطب پدرو را ببيند ! از زبان دكتر وايس بشنويد :
آمد . من به همراه اليزابت وارد اطاق انتظار شدم. آنها به هم نگاه كردند و نگاه هايشان بيش از يك لحظه در هم گره خورد .علاقه ناگهاني را احساس كردم . دنيا دنيا امكان زير سطح پنهان بود . آيا اين تنها فكر آرزو مندي از جانب من بود ؟ ذهن اليزابت سريعا سلطه مالوف خود را تثبيت كرد : به او گفت كه بايد برود ، به او اخطار كرد كه رفتار مناسب داشته باشد . او به سمت در خروجي رفت و مطب را ترك كرد . به طرف پدرو سر تكان دادم و هر دو وارد مطب شديم .در حاليكه به سنگيني در صندلي فرو مي رفت گفت : زن جذابي بود !
با اشتياق پاسخ دادم :بله شخصيت جالبي هم دارد .
با حسرت گفت : چه حوب!
و سپس توجه اش پرت شد . به كار جلسه پاياني درمان پرداخت و به مرحله بعدي زندگي اش . او ملاقات كوتاه با اليزابت را از ذهن رانده بود . نه پدرو نه اليزابت اين مواجهه را در اتاق پذيرايي پيگيري نكردند ….

اما يان پايان كار نبود . لغو يك پرواز ، همراهي اتفاقي در يك پرواز ، احساس آشنايي ، گپ زدن ، صاعقه و تلاطم هواپيما ، دستاني آرامش بخش و … عشق مي آيد !!!
دكتر وايس مي گويد : هنوز گهگاه از اين زوج خوشبخت خبر مي گيرم . اليزابت مي گويد ما بسيار خوشبختيم و بخش عمده آن را مديون تو ايم .
من اعتقاد ندارم آنها به من ديني داشته باشند . من به تصادف هم اعتقاد ندارم .من كمكشان كردم با هم آشنا شوند ،اما آنها به هر حال با هم آشنا مي شدند ، حتي بدون من ! اگر به عشق اجازه دهيد آزادانه جاري شود ، بر هر مانعي غالب خواهد شد .
××××
داستان دكتر وايس چه واقعي چه غير واقعي - خودش كه مي گويد واقعي ست - زيبا ست و شاعرانه و به شدت جذاب! ايده اي بسيار درخشان كه مي تواند بحث بر انگيزد و البته پاسخ بسياري پرسشها را بدهد ، هر چند كه كمي عجيب به نظر مي رسد . من تصميمي براي رد يا قبول اين نظريه ندارم ،تنها مي توانم بگويم خيلي زيباست ، خيلي زيبا !!
تا يادم نرفته بگويم در آغاز هر فصل كتاب مي توانيد جملاتي در خشان را از مشاهير علم و ادب در باب تناسخ بخوانيد از گوته تا جبران از داوينچي تا يونگ !
خواندن اين كتاب بي شك فارغ از بار علمي اش احساسي زيبا را در درون تان بر خواهد كشيد و مگر همين كم هديه ايست ؟!
( اگر شادي و لذتي در من مي يابي ، مرا بخوان اي خواننده !زيرا به ندرت به اين جهان باز مي گردم ! ) لئوناردو داوينچي
این هم لینک سایت اختصاصی دکتر برایان ال. وایس !
همراهیم کنید .
سیامک
سلام
اول اينكه :
شبح مهربان مرا سخت مورد لطف قرار داده و شرمنده كرده است. سپاسگزارم.
دوم اينكه :
از خيلي پيش در بحث بررسي سير ترانه سرايي در ايران( لينك مطالب مربوطه را در سمت راست صفحه مي توانيد پيدا كنيد ) قول داده بودم كه دوست عزيزي با من همراهي خواهند كرد و از نظرات كارشناسي ايشان استفاده خواهم كرد.
امروز اين واقعه اتفاق افتاده و دوست عزيزم آقاي حسن عليشيري شاعر و ترانه سراي جوان و صاحب كتاب ( يادداشتهاي يك ابر شلوارپوش ) و البته به زودي كتاب ( نامه ها ي مخفيانه ترانه بانو ) بر من منت گذاشته اند و بحث را شروع كرده اند..انشاء الله بحث ترانه سرايي مجددا با حضور ايشان رونق خواهد گرفت. بخوانيد مقدمه بحث ايشان را :
-----------------------------
ترانه در ايران
ترانه را ، به شكل و معناي امروزي آن ، مي توان همسن و سال موسيقي به اصطلاح پاپ ايران دانست – البته اگر به وجود چنين چيزي اعتقاد داشته باشيم و يا اين نوع موسيقي را پاپ بدانيم ، زيرا بعضي موسيقيدانان بر اين باورند كه سبكي كه در ايران به عنوان پاپ شناخته مي شود در واقع تلفيقي از سبكهاي جَز Jazz ، راك Rock ، پاپ Pop و بالاخره دستگاههاي موسيقي ايراني است. البته اين بحث از حوصله ي اين مطلب و تخصص من خارج است به همين دليل ادامه ي آن را به علاقه مندان و كارشناسان موسيقي مي سپارم و به مبحث ترانه در ايران بر مي گردم.- آغازگران ترانه با تكيه بر ادبيات فارسي ، نگاهي به تصانيف گذشتگان و رجوع به زبان محاوره، نخستين ترانه هاي امروزي را سرودند. ـ دقت داشته باشيم كه آنچه ما آن را به عنوان نغمه ها و ترانه هاي فولكلوريك مي شناسيم با آنچه امروزه از ترانه ، روند سرايش و اجرا و همچنين فرهنگ واژگان Lexicon آن مي شناسيم متفاوت است . پرويز وكيلي ، مقصدي ، مرحوم رهي و … از زمره ي اين افراد هستند كه با همراهي افرادي چون حميد قنبري (پدر شهيار قنبري) و استاد زولاند (پدر فريد زولاند كه از افغانستان به ايران مهاجرت كرد) پايه گذار موسيقي پاپ در ايران شدند. ترانه سرايانِ فوق را – اگر به چنين نام گذاري اعتقاد داشته باشيم – مي توانيم موج اول ترانه ي ايران بدانيم .با ظهور
ترانه سرايان جواني همچون شهيار قنبري ، ايرج جنتي عطايي و اردلان سرفراز موج نوي ترانه آغاز شد. موجي كه منجر به خلق شاهكارهايي همچون بوي خوب گندم ، پل ، شقايق و ديگر آثار برجسته ي دهه ي پنجاه شد.
ويژگي عمده ي ترانه هاي اين دوران زبان نمادين و ايجاد تصاويري زنده و صميمي بوسيله واژگاني ساده و روزمره بود. در فرصتي ديگر مي توان به بررسي دقيق تر اين موج ، ترانه سرايان اين دوره و همچنين مختصات زباني ترانه هايشان پرداخت.
بعد از انقلاب پنجاه و هفت و به دليل شرايط حاكم بر جامعه، موسيقي پاپ به محاق توقيفي چند ساله فرو رفت و روندي كه مي رفت منجر به كمال اين نوع موسيقي شود به طور كامل متوقف شد ! موسيقي پاپ ايران در تبعيد و غربت ، گذشته از تعداد انگشت شماري از آثار، هرگز نتوانست شكوه و بالندگي گذشته را بدست آورد. موسيقي پاپ ايران در اين دوره ، به دليل وجود شرايط جنگي ، جاي خود را به سرودهاي حماسي داد. حميد سبزواري شاعر ـ نه ترانه سرا – و محمد گلريز خواننده ي اكثر اين كارها بودند.در بين انبوه اين سرودها تعدادي كار خاطره انگيز وجود دارد كه بيشتر به خاطر مناسبتهاي ساخت آن و همچنين تعدد پخش از صدا و سيما در خاطره ها مانده، مانند سرود ((خجسته باد اين پيروزي)) كه به مناسبت آزادي خرمشهر ساخته شده بود. هنوز رد پاي اين نوع موسيقي در بعضي ترانه بافي هاي تلويزيوني ديده مي شود!
بعد از تغييرات سياسي دوم خرداد 76 و با بازتر شدن فضاي فرهنگي جامعه، دريچه هاي موسيقي پاپ شروع به باز شدن كرد. بد نيست شرح اين دوران را از زبان يغما گلروئي ترانه سراي جوان معاصر و از كتاب (( تنها براي تو مي نويسم بي بي باران )) بخوانيم:
(( كم كم قرق گيتارا شكست! اونم چه شكستني !؟ ترانه هاي به دردبخور چند ساله ي اول به تعداد انگشتاي يه دست هم نبود! آهنگسازا آهنگسازي رو با مونتاژكاري اشتباه گرفته بودن! همه جور صدايي پيدا مي شد! صداهاي تو دماغي! صداهاي بدلي! صداهاي شنيدني… تمام حنجره ها خوب بودن اما اكثر خواننده ها از يه عضو دوگانه ي ديگه بي بهره بودن! ترانه ها عربده ي سكوت بود! ترانه هاي نالان! ترانه هاي نادان ! ترانه هاي تار!…))
ترانه سرايان جوان يكي يكي از راه رسيدند! يغما گلرويي ، دكتر افشين يداللهي ، سعيد اميراصلاني ،شاهكار بينش پژوه، بابك روزبه و… به گمان من آغازگران بي ادعاي موج نوي ترانه هستند. ترانه سرايان ديگري نيز همچون نيلوفر لاري پور ، افشين سرفراز ، سهيل محمودي و… در كنار قديمي هايي چون اكبر آزاد ، محمدعلي شيرازي و محمدصالح اعلا از فعالان ترانه ي اين سالها هستند. ـ البته از موجودي به نام ر.ش كه سردمدار ترانه هاي بازاري و شيش و هشت محور سالهاي اخير است نمي توان چشم پوشي كرد! به هر حال به شهادت اينسرت كاست هاي چند سال اخير او بزرگترين ترانه فروش تاريخ ترانه ي ايران است !! ـ
توجه به مسائل اجتماعي در مضمون و همچنين استفاده از زباني طنزآميز و خلق تصاوير نو از مختصات عمده ي ترانه ي اين دوره است.دوره اي كه در قدمهاي آغازي آن هستيم. شايد بتوان ترانه ي بازيگر (نقاب) يغما را نمونه اي برجسته و نمادين از اين دوره دانست. نماد نسلي كه مي خواهد بدون نقاب تنها جاي خود فرياد زند! ترانه اي كه اتفاقا توسط خواننده اي در غربت ـ يعني سياوش قميشي عزيز – اجرا شده است.
بازيگر
هي بازيگر! گريه نكن! ما همه مون مثلِ هميم
صبا كه از خواب پا مي شيم نقاب به صورت مي زنيم
يكي معلم ميشه و يكي ميشه خونه به دوش
يكي ترانه ساز ميشه ،يكي ميشه غزل فروش
يكي رئيس كارخونه ، يكي يه قاتل شرور
يكي وكيل، يكي وزير ، يكي گدا ، يكي سپور
كهنه نقاب زندگي تا شب رو صورتاي ماس
گريه هاي پشت نقاب مثل هميشه بي صداس
هر كسي هستي يه دفه قد بكش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن ! رها شو از پيله ي خواب
نقشه ي يه دريچه رو ،رو ميله ي قفس بكش
براي يك بار كه شده جاي خودت نفس بكش
كاشكي ميشد تو زندگي ما خودمون باشيم و بس
تنها براي يك نگاه، تنها براي يك نفس
تا كي به جاي خود ما نقاب ما حرف بزنه ؟
تا كي سكوتو رج زدن نقش نمايش منه؟
آي نمايشنامه نويس! نقش منو به من بده!
نقش جدال آخر تن به تنو به من بده
مي خوام همين ترانه رو، رو صحنه فرياد بزنم
نقابمو پاره كنم، جاي خودم داد بزنم
هر كسي هستي يه دفه قد بكش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن ! رها شو از پيله ي خواب
نقشه ي يه دريچه رو ،رو ميله ي قفس بكش
براي يك بار كه شده جاي خودت نفس بكش
از كتاب ((پرنده بي پرنده))
---------------------------------
مجددا از دوست عزيزم آقاي عليشيري ممنونم و منتظر ادامه بحث ايشان و همچنين نظر ساير دوستان هستم
سلام
بركرديم به بحث عشق!
اگر يادتان باشد در دو بحث اخير داشتيم با يكي از دوستان راجع به يكسويه يا دوسويه بودن عشق بحث مي كرديم .
اي ميل زيبايي از وحيده عزيز به دستم رسيد كه در بحث شركت كرده بودند و نظرات جالبي داشتند.حيفم آمد كه از آن استفاده نكنم.ضمن تشكر از ايشان كه امكان گسترش و چند صدايي شدن بحث را فراهم كرده اند نظرات ايشان و نظرات من را راجع به آنها بخوانيد.نظرات ايشان – البته با ويرايش من جهت يكدست شدن كليت متن - داخل پرانتز آمده است .
وحيده خانم پس از اظهار لطف نوشته اند :
( … راجع به عشق دوجانبه كاملا با تو موافقم . البته عشق مي تواند يكجانبه شروع شود و به دوجانبه بودن ختم شود.)
در مورد شروع يكجانبه و ختم شدن به دو جانبگي من نظرم را در قسمت دوم توضيح دادم.مثلا ممكن است يكي از دو طرف گيرنده هاي قويتري داشته باشد ! بنابراين زودتر جريان سيال عشق را احساس و بعد هم طرف مقابل را خبردار كند . به همين سادگي !! البته اين فقط يك نظر است و البته نظر من !!
( …البته در تمام اين بحثها منظورت از عشق ، عشق بين دو جنس مخالف است و گرنه عشق به يك ايده يا وطن يا مذهب و خدا طبيعتا يك طرفه است.)
در مورد انواع عشق در توضيحاتي كه بر كتاب هنر عشق ورزيدن اثر اريك فروم دادم گفتم كه او عشق را صاحب انواعي مثل عشق برادرانه ، عشق مادرانه ، عشق به خدا و عشق جنسي و … مي داند. ولي همانطور كه با دلايلي همانجا گفتم من انواع ديگر عشق را در اكثر موارد به دليل يكسويه بودن نمونه كاملي از عشق نمي دانم . مگر عشق به خدا آن هم در اوصافي كه از صوفيان و عارفان قرن 7 و 8 داده مي شود كه فعلا و در حال حاضر گمانم همچون چيزي يافت مي نشود !! يا لااقل بسيار كم است.
وحيده عزيز گفته اند : ( عشق يك طرفه مازوخيستي ست . )
هر چند قبول دارم كه اين حس يكطرفه آزارنده است اما اين اظهار نظر را با اين غلاظ و شداد ! قبول ندارم .مازوخيسم و ساديسم تعريفهايي پيچيده در روانپزشكي جديد هستند. ديگر آنها را مثل قبل تعريف نمي كنيم . براي مثال حتي در روابط جنسي گفته مي شود كه اصالت در رابطه جنسي با لذت بردن دوجانبه است لذا اگر در هر شكلي از رابطه لذت دوجانبه ايجاد شود آن شكل نرمال و در صورت عدم حصول اين شرط غير نرمال مي باشد .مي بينيد كه تعريف نرمال خيلي عوض شده است كه البته به نظر من درست تر هم به نظر مي رسد . بنابراين مفهوم مازوخيسم هم به همين شكل تغيير كرده است .به خاطر همين فكر نمي كنم اين عنوان براي اين موضوع صحيح باشد.
( …به نظر من همانطود كه خودت معتقدي در عشق ظاهرا منطقي وجود تدارد .يعني اينكه بعضي وقتها از كسي خوشمان مي آيد و به مرور عاشقش مي شويم در حاليكه اصلا فكرش را هم نمي كرديم ! اين شايد به اين خاطر است كه از ضمير ناخودآگاهمان خبر نداريم .يعني اگر خود را خوب بشناسيم منطق خوبي براي عاشق شدنمان پيدا مي كنيم .)
گمان نمي كنم جايي عشق را بي منطق خوانده باشم .اتفاقا درباره منطق و عشق در بحثهاي قبليم به شكل گذرا اشاره كردم كه عشق به نظر من بي منطق نيست بلكه منطق خاص خودش رو دارد ! منطق عاشقانه!! اين منطق بر خلاف منطق عاقلانه كه مآل انديش است منطقي ديگر انديش است . به عبارت ديگر ، محوريت اين منطق ديگريست نه خود ! به خاطر همين عقل گرايان مي گويند عشق بي منطق!! در حاليكهآنها تنها منطق عاقلانه را لحاظ كرده اند كه عشق از آن عاريست! با تشكر از وحيده عزيز به خاطر يادآوري اين مطلب ان شاءالله به زودي در اين مورد يك مطلب جداگانه مفصل خواهم نوشت.
وحيده عزيز در ادامه مي گويند : (… عشق وسيله ادامه زندگي به مطبوع ترين شكل ممكن است .)
راستش را بخواهيد اين سوال كه عشق وسيله است يا هدف؟ بحث هميشگي من با يكي از دوستان بسيار فرهيخته ام بود ! ايشان معتقد بودند كه عشق وسيله اي براي وصول به اهداف غايي حيات است و من مانند اريك فروم معتقدم كه عشق هدف غايي و نهايي زندگي ست !! والبته ما هر كدام دلايلي داشتيم و داريم كه حسابي مفصل است و مبحث جدايي را مي طلبد.( طبق معمول ان شاء الله به زودي ! )
( مسلما بايد عقلي در ايجاد عشق دخيل باشد هرچند شايد خارج از درك ما ! …)
هر چند با دخالت مستقيم عقل در فرايند ايجاد عشق خيلي موافق نيستم و به گفته بهتر عقل را در اين زمينه – به علت خويش محوري عقل كه با ديگر محوري عشق در تضاد است - ناكارا مي دانم اما بايد عرض كنم كه از لحاظ علمي نيز براي علت ايجاد عشق نظريات زيادي – تا آنجا كه من اطلاع دارم - وجود ندارد. راستش را بخواهيد هنوز هيچكسي تفسير دقيقي ارائه نكرده است كه چرا ما عاشق كسي مي شويم و عاشق كس ديگري نه ! تنها يك نفر آن هم روانشناس و روانكاوي بزرگ به اسم پروفسور وايس كتاب درخشاني دارد به اسم ( تنها عشق حقيقت دارد ) كه به تئوري جالبي در آن اشاره مي كند كه اگر عمري باقي بود در بحث معرفي كتاب آينده تفصيلا درباره آن خواهم نوشت.تنها به طور خلاصه بگويم كه او با تئوري تناسخ ، عشق را تفسير كرده است!! حتما اين مطلب را بخوانيد ! گمانم جالب باشد!!
وحيده عزيز همچنين گفته اند : ( عشق يك طرفه مثل جريان تكامل موجودات در داروينيسم ، يك جهش منفي ست ! و در نتيجه محكوم به فنا .اگر طور ديگري بخواهيم تجسمش كنيم بايد گفت عشق مثل يك دانه است اما براي رشد نياز به آبياري عاشقانه طرف مقابل نيز دارد . عشق مثل كودكي ست كه بايد هر دو طرف در به وجود آوردن و بزرگ كردنش همكاري كنند .به گمان من كساني كه به عشق يك طرفه باور دارند انسانهايي بسيار درون گرا هستند و متاسفانه معمولا به شدت آسيب مي بينند و اصولا جامعه ما آنها مثل موجوداتي غير عادي و وصله ناجور مي بيند .)
با قسمتها ابتدايي اين بخش از نظرات دوستم كاملا موافقم . در مورد درون گرا بودن صاحبان تفكر يكسويگي عشق هم با ايشان تا حدودي موافقم هرچند باز هم نه با اين شدت و غلظت و قطعيت!! گاهي برعكس يك برون گرايي فوق العاده به اضافه يك اشتباه در تشخيص احساسات مي تواند منجر به بيان اشتباهي – البته به گمان من - احساسي يكسويه به نام عشق و دردسر هاي متعاقب آن شود!
اما در مورد وصله ناجور بودن و عدم پذيرش جامعه : به نظر من اين دليل خوبي براي رد نظريه يكسويگي عشق نيست ! چون تاييد يا عدم تاييد جامعه ملاك درستي براي رد و قبول يك انديشه نيست. تاريخ نشان داده است كه نظريات بي شماري – حتي در مقولات كاملا علمي – در زمان خود با تمسخر عموم جامعه رو به رو شده اند و بعدها صحتشان تاييد شده است.اصولا مقوله عشق – با تمام جلوه هايش - چنان كه نزار قباني هم مي گويد در شرق مظلوم است! هر چند كه در شعار بسيار طرفدار دارد ولي در واقعيت عاشقان تنهايانند ! به قول دكتر شريعتي تنهايي زاده دو چيز است : عشق و بيگانگي!
دوست مهربان من در پايان مي گويند :
( اما الحق و الانصاف از يك مسئله نمي توان گذشت .آن هم اينكه اگر قرار باشد با معجزه عشق طرف مقابل را عاشق كني در حقيقت اين نشان مي دهد كه خودت را آن قدر دوست داري كه مي خواهي ( او ) هم اين ( خود ) را دوست داشته باشد ! پس اينجا عامل خود دوستي و خودخواهي است ! در حاليكه در عشق يكطرفه اين خودخواهي وجود ندارد . شايد بشود گفت كه طرف خودش را دوست ندارد و در نتيجه برايش مهم نيست كه معشوق دوستش داشته باشد يا نه . بعد اين مشكل پيش مي آيد كه كسي كه خودش را دوست ندارد چگونه مي تواند ديگري را دوست داشته باشد ! …)
از دوست خوبم ممنونم كه اين چنين دقيق مي انديشند و ما را نيز در انديشه ورزيشان سهيم مي كنند و خوشحالم كه بحثهاي ما به چنين انديشه ورزيهايي مي انجامد.در اين مورد تنها بگويم كه خود را دوست داشتن با خود خواهي و خودفريفتگي خيلي متفاوت است !!
موردي كه در زايش عشق پيش مي ايد مصداق كامل دوست داشتن خود است كه اريك فروم – والبته من! – معتقد است كه يكي از اصول اوليه ايجاد عشق مي باشد! كسي كه خود را دوست ندارد نمي تواند هيچكسي را دوست داشته باشد! اين مفهوم با خودخواهي كه توجه بيش از حد به خود و از بين بردن نفع ديگران در راستاي حصول به منافع خود هست تفوت اساسي دارد.
البته اين نظر مخالفاني هم دارد : فرويد معتقد است كه عشق به خود بازگشت ليبيدو به سوي خود است .او نوع متعالي اي براي اين قضيه بر نمي شمرد.
چنان كه كالون نيز مي گويد عشق به خود نوعي طاعون است!
اما فروم چنانكه گفتم با رد اين دو نظر معتقد است كه نه تنها خودخواهي عينا عشق به خويشتن نيست بلكه درست به دليل فقدان آن به وجود آمده است!البته دلايل اين حرف بسيار زياد و مفصلند كه باشد براي بعد .تنها اين جمله را به عنوان حسن ختام بحث – البته در اين مرحله – ذكر مي كنم :
بايد خود را نيز به اندازه ديگري دوست بداريم .قبول زندگي خود ، سعادت ، رشد و آزادي خويش ريشه هايش در استعداد مهر ورزيدن آبياري مي شود يعني منوط هستند به دلسوزي ، احترام ، حس مسئوليت و دانايي .فردي كه قادر است عشق بورزد و عشق ئرزي اش با باروري همراه است خودش را نيز دوست دارد . كسي كه فقط بتواند ديگران را دوست بدارد اصلا معني عشق را نمي داند!
باز هم ممنون از وحيده عزيز به خاطر همراهي و همفكري صميمانه اش .
همچنان منتظر نظرات دوست خوبم و وحيده عزيز و ساير خوانندگان عزيز هستم تا بحثمان پر بار تر شود.
همراهي ام كنيد .
سيامك
سلام
ترانه اي كه مي خوانيد پيشكش است به يغما گلرويي و ترانه زيبايش بازيگر (نقاب)
حرفاي نگفته
خيلي مشكوكه تو سنگا
يه نفر آينه پوشه !
هموني كه توي كوچه
غزلاشو مي فروشه !

رفقا ! دروغ محضه !
داره بازي در مياره
اشكو از دستاي خيسش
توي چشمونش مي ذاره !
لرزش شونه شو ول كن !
كلك هميشگي شه !
خيلي وقته ديگه هق هق
واسش آب و نون نمي شه !
عمريه كه توي شعرش
داد عشق و دل كشيده
من نه ! از خودش بپرسين
تا حالا عشقو چشيده ؟!
مي دونه دلو چه جوري
مي نويسن و مي خونن ؟!
به خدا خودش كه هيچي
غزلاشم نمي دونن !!
مگه مي شه باورش كرد ؟!
يه دلو اين همه غوغا !
مگه مي شه باورش كرد ؟!
يه سرو اين همه سودا !
×
من و اين كوچه تاريك
پچ پچاي در و ديوار
حرفايي كه ذره ذره
مي شه روي سرم آوار !
من و اين شب عزايي !
شب بي پولك و سرمه !
من و بغض و ترس گريه
كه واسم گريه يه جرمه !
دوس دارم داد بزنم : نه !
آدماي ( شايد…! ) ( اي كاش …! )
آينه تا هميشه آينه ست
حتي با شكستگيهاش !
آدماي حرف مفت كش !
شاعر و غزل فروشي ؟!
چشمه عمريه روونه
تو دلت نخواست بنوشي !

من هنرپيشه نبودم
توي شهر بي هويت
من و بي نقابي من
شده مستوجب تهمت !
من و عشق و واژه بازي :
راهي و راه و يه منزل !
غزلاي پاره پاره :
من و گفته هاي اين دل !
مي دونم سخته قبولش
يه دل و اين همه غوغا !
مي دونم سخته قبولش
يه سر و اين همه سودا ! -
- ولي آدما … ! … ولش كن !
چي بگم با در و ديوار …
من و حرفاي نگفته
كه مي شن رو سرم آوار… !
سيامك
سلام
برگرديم به بحث معرفي نويسندگان.
امروز مي خواهم مطلبم( مطالب ۱ و ۲ ) را راجع به نادر ابراهيمي به سر انجام برسانم.
به نظر من داستانهاي نادر ابراهيمي از دو ديدگاه قابل بررسيند:
سبك داستان پردازي و سبك نوشتاري.
از لحاظ داستان پردازي به نظر من ابراهيمي به خصوص در داستانهاي كوتاهش نويسنده أي سور رئال و نمادگرا ست .
داستانهاي كوتاه او غالبا در فضايي بي مكان و بي زمان رخ مي دهند و حالتي شعر گونه دارند.
رويه ظاهري داستان ماجرايي را نقل مي كند و در بطن ماجرا ماجرايي ديگر شكل مي گيرد .به گفته ديگر خواننده با فرا روي از متن و بنا به ميزان انديشگي خود ماجرايي ديگر را در درون خود تجربه مي كند.
نمونه بارز اين قضيه در مجموعه داستانهاي كوتاه او به خصوص در جلدهاي 2 و 3 ديده مي شود : داستان مردي كه مي خواهد به جهنم برود و دنبال راه ورود به آن مي گردد …يا داستان دزد و صاحبخانه أي كه با هم به بازي خط و نقطه مي پردازند و…
ايده هاي ابراهيمي واقعا درخشانند . غزل - داستان آن سوي تسليم قدرت تخيل ابراهيمي را به خوبي نشان ميدهد:
دشمن به شهري حمله مي كند و سه تن در حال تاس بازي هستند . فرمانده دشمن بالاي سر آنها مي رسد و آنها همچنان گرم بازيند ! فرمانده به تمسخر مي گويد كه هر كه بازنده باشد جان خواهد داد اما تاسها دائما يكسان مي آيند و ….
از سوي ديگر هر گاه داستانهاي ابراهيمي فرم خطي رايج را در زمان مي شكنند زيباتر مي شوند .( بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم ) نمونه برجسته أي در اين زمينه است.
عنصر مهم ديگر آثار ابراهيمي طنز است .طنزي بيدار ، تاثير گذار و غالبا گزنده! طنزي كه بين گريستن و خنديدن دلدل مي كند! و او بسيار خوب از اين مشخصه براي تلنگر زدن به انديشه مخاطب سود مي برد . اين طنز غالبا در محدوده طنز موقعيت است نه طنز زباني . موقعيتي كه غالبا حاصل ضعفهاي دروني انساني ست.
از لحاظ نوشتاري ، نثر ابراهيمي نثري كاملا تصوير گرا و شاعرانه است با جمله هايي كوتاه و تاثير گذار و برا !
اتفاقا گروهي اين خصيصه را به عنوان ضعفي در كارهاي او تلقي مي كنند و بر آنند كه در آثار ابراهيمي انگار همه كاراكترها شاعرند و فيلسوف!!
اما من فكر مي كنم هر چند شايد ظاهر اين انتقاد صحيح به نظر برسد اما در اين ميان از يك نكته مهم غفلت شده است.در آثار ابراهيمي فضا شاعرانه و سوررئال است لذا ما با واقعيت سر و كار نداريم بلكه با فرا واقعيت طرفيم . دنياي داستانهاي او عين دنياي بيرون نيست بلكه دروني شده دنياي بيرون است و اين درون ، درون نويسنده أي شاعر مسلك است ! لذا شخصيتها - كه در حقيقت وجه هاي مختلف شخصيت نويسنده اند - شاعرانه سخن مي گويند . از سوي ديگر در برخي آثار ابراهيمي - كه جنبه واقعي آنها بر فرا واقعي مي چربد - شخصيتها اصولا شاعر و نويسنده اند : مثل ( يك عاشقانه آرام ).
بنا براين من فكر مي كنم علي رغم اين كه ديالوگها خيلي شاعرانه اند ، در دهان شخصيتها به خوبي مي نشينند .
از لحاظ درون مايه و موضوع چنان كه پيش از اين گفتم دو نكته دغدغه اصلي ابراهيمي را تشكيل مي دهند : عشق و وطن .
و شايد دومي هم جزئي از اولي باشد ! چنانكه او ( يادداشتهاي يك عاشق حرفه اي ) - از مجموعه داستانهاي كوتاه جلد 3 - را براي وطن چنين مي آغازد :
به تاريخ 1/1/1
من عاشق تو هستم
من عاشق تو هستم
من عاشق تو هستم !
و در يك عاشقانه آرام مي گويد :
عشق به ديگري ضرورت نيست ، حادثه است .
عشق به وطن ، ضرورت است نه حادثه .
عشق به خدا تركيبي ست از ضرورت و حادثه .
او عشق را خيلي خوب مي شناسد ، عيق و متفكرانه . اين شناخت مسلما برخاسته از مطالعه نيست كه برخاسته از مكاشفه و تجربه است . او سيبي را در دست دارد و به گوشه گوشه آن كنجكاوانه نگاه مي كند و هر آنچه مي بيند توصيف مي كند . اين تصوي رسه بعدي بدون در دست داشتن سيب ممكن به نظر نمي رسد .
در پايان ذكر نكته اي خالي از لطف نيست .
دوست عزيزي به دنبال دو قسمت قبلي بحثمان راجع به نادر ابراهيمي اي ميلي برايم فرستادند كه به نكاتي جالب در آن اشاره شده بود . ايشان گفته بودند كه ابراهيمي را از نزديك مي شناسند و معتقد بودند كه زندگي خصوصي او تناسبي با آنچه مي نويسد ندارد . البته ايشان هم مثل من از آثار او لذت مي بردند اما بر آن بودند كه ما بايد از چيزي حرف بزنيم كه به آن معتقديم و به آن عمل مي كنيم .
به گمان من حتي اگر شناخت دوست من صحيح باشد - كه البته من شك دارم ! چنانكه گفتم به نظر من بي در دست داشتن سيب چنين تصويري ممكن نيست !باور كنيم كه قضاوت كردن آدمها بسيار سخت است ، بسيار سخت! - به نظر من چيزي از ارزش آثار ابراهيمي كم نمي كند چنانكه حتي بر عكس اين قضاوت درباره زندگي شخصي او نيز چيزي بز آن نمي افزايد!
ما در بررسي آرا و انديشه ها و آثار ادبي يكنفر زندگي خصوصي اش را نقد نمي كنيم بلكه به آن آرا و آثار به عنوان موجوديتي مجزا نگاه مي كنيم . به نظر من نقد اثر را با توجه مفرط به موثر كار درستي نيست . اين در حقيقت يعني آن كه ببينيم حرف را كه زده نه اينكه چه گفته شده ! در حاليكه به قول اخوان : چه كار داري براي چه گفته ام! ببين چه گفته ام !!
و يادم مي آيد كه كساني هم هستند كه پا را فراتر مي گذارند و مثلا بودند - وشايد هم هستند ! - كساني كه مي گفتند : اگر شريعتي مصلح است برود خودش را اصلاح كند با آن سيگار كشيدنش !!
و من هميشه اين سوال در ذهنم بود كه : چه ربطي دارد ؟!!
علاوه بر همه اينها بايد توجه داشت كه يك نويسنده و علي الخصوص يك شاعر انساني ايده آليست است . او از يك ايده آل يك مرام يا يك عقيده سخن مي گويد كه به آن باور دارد . اما او هم انسان است و هيچ انساني ايده آل نيست !! بلكه تنها مي تواند سعي كند به ايده آل نزديك شود حتي اگر آن ايده آل مال خودش باشد!
و به نظر من خوانش يك شعر يا نوشته هميشه بررسي آن ايده آلهاست نه بررسي ضعفهاي انساني كه بيانگر آن ايده آلهاست !
به هر حال من فكر مي كنم آثار ابراهيمي - چنان كه دوست خوبم نيز با من همعقيده اند - هميشه لذت بخشند و آموزنده .
تجربه اين لذت را از دست ندهيد!
همراهيم كنيد .سيامك
سلام
اين دو ترجمه شعر تقديم شما ! براي آگاهي از بيوگرافي شاعران روي نامشان كليك كنيد :
ميعاد در شب
رابرت براونينگ( Rabert Browning 1812-1889 )

درياي خاكستري و
امتداد سياه خشكي
و نيمه ماهي زردفام
درشت و كم ارتفاع
امواجي كوچك
با طره هاي شرارگونشان
بر مي جهند از خواب !
سينه كش قايق ام
بر خليج
دست مي يابد
و بر ماسه هاي خيسش
آرام مي گيرد
پس از يك مايل ساحل گرم دريا – بوي
در تلاقي سه كشتزار
خانه اي رخ مي نمايد.
تلنگري بر شيشه
خراش- گونه صدايي تيز
شراره آبي كبريتي بر افروخته
و نجوايي در ميانه شادكامي و هراس!
آنك
دو قلب
كه هماهنگ مي تپند!
======
آواز عشق
ويليام كارلوس ويليامز ( 1883-1963 William Carlos Williams )
اينجا دراز كشيده ام
و به تو مي انديشم
رنگ عشق بر فراز جهان :
زرد زرد زرد !
به برگها مي سايد
با زعفران مي آميزد
شاخساراني كه سنگين سنگين
بر آسمان زعفراني تكيه زده اند !
نوري نيست
تنها رنگي به غلظت عسل
از برگي به برگي مي چكد
و از شاخه اي به شاخه اي
زوال رنگها در سراسر جهان!
تو ،
اما ،
دور از اين همه
زير افق شرابي باختر !
سيامك